کتاب یک در میلیون برادر برانهام ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب یک در میلیون ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب یک در میلیون

 

متشکرم برادر شاکریان ( Shakarian ). و صبح بخیر دوستان. قطعاً امروز صبح بودن دوباره در لس آنجلس پیش از این گردهمایی فوق‌العاده و جلسۀ در پیش رو که هفتۀ آتی در هتل سفیر ( Embassy hotel ) هست، نیکو است. انتظار دارم که همۀ شما را آنجا ملاقات کنم. و همۀ ما انتظاری عظیم برای ملاقات خداوندمان عیسی مسیح داریم تا او را آنجا ببینیم. او وعده فرمود که هر جا دو یا سه نفر جمع گردند او آنجا خواهد بود.

و من مطمئنم که امروز صبح هنگامی که از پله‌های تالار سخنرانی بالا می‌آمدم او را ملاقات نمودم آن هنگام که مردم با انتظار طولانی برای صبحانه و سخنرانی منتظر بودند. و اینجا در کنار شما دلپذیر است. و برای شنوندگان رادیو که اینجا خیلی زیادند که باید پایین به طبقه بعدی می‌رفتم و برای تعدادی صحبت می‌کردم. و متوجّه شدم برای مشکل قلبی و امراض مختلف بدنشان درخواست زیاد هست و اینجائیم تا برای بیماران و ناتوانان دعا کنیم.

همین که بالای پله‌ها رسیدم … آقای مسنی را دیدم. او نزدم آمد و گفت، برادر برانهام چند سال پیش … او گفت که آن چنان مشکل قلبی شدیدی داشته که فکر می‌کردند او خواهد مرد. و برایش دعا شد و به لطف خدا شفا گرفت. و امروز او اینجا است، با شادی هشتاد سالگی‌اش را طی می‌کند. پس این ما را قوی‌تر می‌سازد.

و به طور حتم اکنون دعاهای مردم در رادیو و اینجا را بلند خواهم کرد. بعد از پایان جلسه اینجا، به جلسات دیگردر آفریقا و اروپا خواهم رفت. و این مورد با رؤیایی همراه شده پس باید جلسه فوق‌العاده‌ای باشد؛ مطمئنم. و سالها حس می‌کردم که خداوند از من می‌خواهد که برگردم. تصوّر نکنم که او این خدمت کوچک و حقیری را که به من عطا نموده در آنجا کاملاً تمامش کرده باشد. به نظر می‌رسد که شاید آنجا هنوز جانی باشد که بتوانم با تورِ انجیل، آن جانی که او به من داده را بگیرم، با شفای الهی با دعا برای مریضان از میان مردم صیدش کنم. و به یقین دعاهایتان را هم برای حاضرانِ اینجا و هم برای افراد بیرون از اینجا برای شنوندگان رادیو بلند می‌کنم.

حالا من وقت کافی برای نت برداشتن و موعظه نداشتم آن طور که اینجا در این تالار انتظار می‌رفت امّا قدری صحبت می‌کنم که بدانید. و بعد فوراً برای افراد بیرون از این دیار و شما حاضرین اینجا می‌خواهم دعا کنم. و به یقین از ملاقات این دوستان تازه که پیش‌تر هیچ وقت ملاقاتشان نکردم و تازه امروز صبح دیدمشان خوشحالم.

ما اوقات فوق‌العاده‌ای را در جلسات جاهای دیگر داشتیم. من خیلی بیرون نمی‌آیم؛ خیلی مشغولم. ما فقط رهسپار جاده بین جفرسون ویل، ایندیانا و تاکسون و آریزونا می‌شویم، همان جایی که چند سال قبل با الهام یک رؤیا از خداوند ما هم به آنجا نقل مکان کردیم، و از جایی که خدا ما را به آن فرستاد حتّی آگاهی هم نداشتیم. و با خیلی از شما حاضرینِ کلیفتون ( Clifton ) قدری پیش از ترکِ جلسۀ فونیکس ( Phoenix ) با رؤیای دیدن دستۀ هفت فرشته، صحبت کرده بودم.

و می‌دانم که شما شنوندگان رادیو شاید خیلی از شماها کاملاً انجیلی نیستید، و شاید این برایتان اسرارآمیز به نظر برسد. که برای من اینچنین است؛ذامّا … هر کسی که بتواند چیزی را بیان کند شما به هیچ وجه جز به ایمان نمی‌توانید آن را بپذیرید. چیزهایی هست که نمی‌شود توضیح داد، باید به ایمان پذیرفت. ما نمی‌توانیم خدا را توضیح دهیم. هیچ کسی نمی‌تواند این کار را انجام دهد. او والا و عظیم و قادر است. ما – ما آن را می‌پذیریم چون که می‌دانیم او وجود دارد. و بعد او به ایمانمان در پذیرفتنش، با تعمید روح‌القدس که دقایقی می‌خواهم برایتان درباره‌اش اینجا سخن بگویم، پاسخ خواهد داد،”طریق خدا یا مکان پرستش خدا”

و تنها جایی که می‌توانید خدا را پرستش کنید، تنها مکانی که او ملاقاتتان خواهد کرد، … یک کلیسا، یک مکان، یک زمان، یک قوم است و همه آنی است که خدا ملاقات می‌کند. و آن – امیدوارم که خدا به پیغامی که به قلبهایتان می‌رسد برکت دهد.

حال آمدن به تاکسون عجیب بود. آن رؤیاها در نام خداوند با شما صحبت می‌کند، تا جایی که به یاد می‌آورم و از بقیّه هم بپرسید که به یاد می‌آورند که حتّی یکی از آنها که خدا گفته چیزی جز حقیقت بوده است. همیشه آن به همان صورتی که خدا می‌گفت واقع می‌شد. و قرار است که بر طبق کتب مقدّس او در این روزهای آخرِ این خدمت به سوی ما باز گردد. این به دنبالِ تعمید روح و صحبت به زبانها و شفای الهی و این چیزها و غیره هستند. پوشش دادن پیغام پنطیکاستی صحبت امروز ما است. خدمتی که مسیح ایفا نمود همان کاری بود که آن هنگام که بر زمین بود در میان قومش، بدنش، عروسش که جزئی از او بود ایفا کرد، همان کارهایی که شوهر و همسر یا پادشاه و ملکه پیش از مراسم عروسی انجام می‌دهند.

به امید خدا این هفته می‌خواهم با بعضی بیرون اینجا در کمپینمان در هتل سفیر در این باره صحبت کنم و به نوعی با طریق بندۀ حقیر در اعمال آن آشنا شوند. در برهه و زمانی که ما زندگی می‌کنیم اگر شخصی نداند که به کجا می‌رود، که چه کند و چگونه برگردد، دیگر با ایمان قدم بر نمی‌دارید؛ فقط حدس و گمان می‌زنید؛ دارید فرض می‌کنید. و”فرض”جایی است که”جلو رفتن بدون هیچ مرجع حقیقی”باشد. پس اگر ما مرجع رسمی نداشته باشیم تا بدانیم که خدا دربارۀ چیزهایی که اتّفاق می‌افتد چه گفته پس دیگر چطور می‌خواهیم با آن ساعت رو به رو شویم؟ و حال ما با دانشی که به ایمان از کلامش داریم، با این چیزها که قرار است به وقوع بپیوندند رو به رو می‌شویم.

و بایست شرایط ملل و شرایط اقوام، شرایط کلیسا و بقیّۀ چیزها را بدانیم تا بدانیم چطور در برابرشان حاضر و دست به کار شویم. اگر ندانید که چطور عمل کنید در این صورت این را یک جور بی‌نظمی تلقی می‌کنیم؛ قطعاً اینجا پریدن و فریاد داریم، این طرف آن طرف جست و خیز کردن داریم، و همین طور هست؟ امّا خدا از ما نمی‌خواهد که این کارها را انجام دهیم. او از ما می‌خواهد که بدانیم دربارۀ امروزمان چه گفته و بعد به ایمان با آن رو به رو شویم چون او طریقش را گفته است. پس ما – ما این گونه متوجّه می‌شویم که شما در حقیقتید، چون که شما حرف مردم را برنداشتید؛ شما کلام او ( خدا ) را دارید که باید چه کنیم. و امیدواریم این هفته پدر آسمانی ما این را به ما – عنایت فرماید.

حال به خاطر قطع آن چه که چند دقیقۀ قبل در مورد آمدنم به تاکسون می‌گفتم، پوزش می‌طلبم. و من تصوّر می‌کردم که این آخر زندگی‌ام است. و من فکر می‌کردم که این پایان زندگی‌ام است. تصوّر می‌کردم که هیچ کسی نخواهد توانست شوک ناشی از آن شرایطی که در آن رؤیا ساعت ده صبح در خانه به وقوع پیوست را تاب بیاورد و بعد از آن قادر به ادامۀ زندگی باشد. روشن است که با آمدنم به تاکسون با پسرم برای آمدن همسرم و بچّه‌ها تدارک دیدم تا بعد از رفتنم همراه او بروند چون تصوّر می‌کردم که این آخرِ کارم است. و من در فونیکس، با مردان حاضردر جلسه پیش از وقوعش، گفتم که چه اتّفاقی افتاد.

خوب، چند ماه بعدش یک روز در درۀ سابینو ( Sabino ) که شمال تاکسون است، بودم. من برای دعا آنجا بودم. و در حالی که دعا می‌کردم دستانم را به سوی آسمان برافراشتم و گفتم”ای پدر، نزد تو دعا می‌کنم که به گونه‌ای مساعدتم نمایی، برای آن ساعتی که دارم با آن رو به رو می‌شوم به من قوّت بده. و اگر کار من در اینجا بر روی زمین به پایان رسیده پس باید که نزد تو بیایم. و از آمدن پریشان نیستم بلکه می‌دانم که از خانواده‌ام مواظبت می‌کنی. و من – من تنها محض این ساعت از تو طلب قوّت می‌کنم.”و چیزی به دستم برخورد نمود.

حال شنوندگان رادیویی ممکن است که گفتن این عجیب به نظر برسد امّا حقیقت دارد. و خداوند داور من است [ خدا شاهده – مترجم ].

به دستم نگاه کردم. و یک شمشیر دیدم که غلافی به دور دسته‌اش بود. و خودِ دسته از جنس مروارید بود و به نظر می‌رسید که محافظی طلا مانند دسته را در بر گرفته. و خودِ تیغ انگار از جنسی درخشان بود، اوه! چیزی مثل کروم بود یا چیزی که در آفتاب برق بزند.

حال حدود ده یازده صبح در فرازِ کوهستان بودم. هیچ طوری می‌توانید شخصی را تصوّر کنید که با شمشیری از جایی نامعلوم در دست، مایلها دور از هیچ بشری، چه حسی می‌تواند داشته باشد؟ که من حس کردم که عقلم سرجایش است. آن را لمس کردم، گرفتمش و تیغه‌اش را عقب و جلو بردم و محققاً آن یک شمشیر بود.

و اطراف را نگاه کردم. گفتم، خوب، حال چطور چنین چیزی اتّفاق افتاده؟ من اینجا ایستادم، درست همین جا، و تا مایلها و مایلها کسی نیست و این از کجا پیدا شده؟ گفتم، خوب، – به گمانم احتمالاً این باید خداوند باشد که دارد به من می‌گوید کارم تمام است.

و صدایی تکلّم نمود و گفت”این شمشیر خداوند است.”

و تصوّر نمودم، خوب، یک شمشیر، پس باید پادشاه با آن ترفیع مقام دهد. می‌دانید که در انگلستان و جاهای مختلف آنها چطور استفاده‌اش می‌کنند. تصوّر کردم، کاری که با آن انجام می‌دهند این است، برای ترفیع گرفتن.

فکر کردم، خوب، شاید قرار است که من بر مردم دست بگذارم یا … من هر نوع فکری داشتم … می‌دانید؟ ذهن بشر می‌تواند به هم بریزد. نمی‌دانید. ذهن ما محدود است؛ او نامحدود است. پس تا جایی پیش رفتم … بعد شمشیر از دستم رفت و من نفهمیدم که کجا رفت، یک دفعه ناپدید شد. روشن است که اگر شخصی قدری درک روحانی نداشته باشد آن وقت دیوانه می‌شود. همین طور که مانده‌اید در تعجبید که چه شده است.

و او گفت”رؤیا برای اتمام کارت نیست. مأموریّت تو است. شمشیر کلام است. هفت مهر گشوده خواهند شد، اسرارِ …”

و تقریباً دو هفته یا دو ماه بعد از آن بود که من با چند نفر از دوستان بالای کوه بودم که اتّفاق افتاد. هفت فرشته به همان وضوحی که شما اینجا هستید از آسمان سرازیر شدند. سنگها ازکوه پایین غلطیدند و افتادند و – و می‌دانید مردمی که آنجا بودند فریاد می‌زدند و می‌دویدند و همه جا را غبار گرفته بود. و هنگامی که چنین شد او گفت”به خانه‌ات باز گرد. اکنون هر فرشته یکی از مهرهایِ هفت مهر است.”

روی نوار هست. و کتاب هم خیلی زود از راه می‌رسد، حالا دارد از نظر گرامری اصلاح می‌شود. تا جایی که می‌دانید دستور زبان من خیلی خوب نیست و مردم … شما فقط باید فردی باشید که دوستم داشته باشید و بدانید که چطور دستور زبان مرا درک کنید. امّا بعضی الهیدانان دارند آن را برایم اصلاح نگارشی می‌کنند و دارند همه‌اش را – بیرون می‌کِشند … خوب، شاید من لغت اشتباهی را به کار بردم. حتّی نمی‌دانم. خوب، شنیدم که کسی خندید پس فکر کنم این اصطلاح درست نبود. امّا هم چون دوشمان ( Dutchman ) شما آن چه که واقعاً مد نظرم بوده را در نظر بگیرید نه آن چه که گفتم.

و اکنون سه دقیقه است که به من گفته شده برنامه را تمام کنم.

حال شما عزیزان در رادیو و شما مریضان و نیازمندان حاضر در اینجا امکانش هست که هنگام ادای کلماتِ دعا برای بیماران، دست بر یک دیگر بگذارید؟ عیسی هنگام آخرین مأموریّتش برای کلیسا گفت: «این آیات همراه ایمانداران خواهد بود.» ( آنان، ایمانداران )؛ اگر آنان دست بر مریضان بگذارند شفا خواهند یافت.

ای پدر آسمانی عزیز، امروز هم چون کودکان، برابرِ آن چه فرمودی مطیعانیم . برای تمامی درخواست کنندگان تلفنی دست می‌گذاریم. تو آنان را در آن بیرون می‌بینی که چطور درد می‌کشند و نیازمندند. تو آنانی را که در اینجا درد می‌کشند و محتاج‌اند می‌بینی. و خدای عزیز ما آنان را با ایمان به کلامت که فرمودی به پیشگاهت می‌آوریم «این آیات همراه ایمانداران خواهد بود: اگر دست بر بیماران گذارند شفا خواهند یافت.» عطا فرما ای خداوند در نام عیسی مسیح. آمین. [ برادر برانهام اوّلین پخش رادیویی را به پایان می‌رساند. ]

متشکرم برادر شاکریان. یقیناً بازگشت و صحبت دوباره با بعضی از دوستان عزیزمان در بیرون رادیو و حاضرین اینجا امتیاز بزرگی است. و یقیناً ما دامنۀ این دعوت را بیشتر می‌کنیم و از شما می‌خواهیم که فردا بعد از ظهر به هتل سفیر بیائید تا دعا برگزار شود. و نه فقط این، بلکه هر گناهکار و لغزش کننده‌ای را با خود بیاورد. و اگر ما برای بیماران دعا داشته باشیم خواهیم دید که خدا پیوسته دارد معجزه می‌کند امّا این در مرتبۀ بعدی است. مطلب اصلی نجات، پری روح از خداوند است که من الآن قصد دارم اینجا چند دقیقه‌ای راجع به آن و چگونه شایستگی که با آن قادر باشیم از روح خدا پر شویم، صحبت کنم.

و این که معمولاً شفا برای مردم، توجهی به ارمغان می‌آورد که – و آنان را به حضور خدا می‌آورد. هنگامی که خدا کاری انجام می‌دهد که – که می‌فهمند غیر طبیعی است … خوب این غیر قابل فهم است. نمی‌توانیم عملاً نشان دهیم که این چطور به وقوع پیوسته. خدا آن را به طریق فوق‌العادۀ خودش انجام می‌دهد. پس این است که توجّه مردم را به خود جلب می‌کند تا بدانند که نیرویی حضور دارد که می‌تواند کاری فرای ادراک مردم انجام دهد و این باعث می‌شود که آنان به برّه خدا نظر کنند. و دربارۀ شفای الهی؛ همیشه به من گفته و خودم هم باور دارم که احتمالاً حدود شصت تا هفتاد درصد از کارهای خداوندمان شفا بود. و او این کار را می‌کرد تا مردم را جلب نماید. سپس آن هنگام که آنان آنجا بودند او می‌گفت: «اگر ایمان نیاورید که من هستم در گناهان خویش خواهید مرد.»

اکنون شفا یک مورد جالبی است که باعث می‌شود نظر مردم به خداوند عیسی جلب شود. و دکتر اف. اف بوثورث ( F.F. Bowsworth ) که خیلی از شماها – دوستش بودید و او را می‌شناختید و خدمتش برای من به عنوان یک خادم جوان بسیار بزرگ بود. من از جلسات خودم شروع کردم و پیش برادر بوثورث رفتم. او عادت داشت بگوید”شفای الهی”الآن بیانم قدری خالی از ظرافت است؛ او می‌گفت”شفاء الهی طعمۀ سرِ قلاب ماهیگیری است.”می‌گفت”شما هیچ وقت به ماهی، قلاب را نشان نمی‌دهید. شما طعمه را به او نشان می‌دهید و بعد او طعمه را دنبال می‌کند و در قلاب می‌افتد.”پس این چیزی است که ما سعی داریم انجام دهیم. این ما – ما … هدف ما این است که مردم را به سوی خداوند عیسی مسیح بکشیم. و او همان دیروز و امروز و تا ابدالآباد است. پس اگر در گذشته شافی بوده امروز نیز شفا دهنده است. یک …

فقط پیش از دعا یک شهادت شخصی برای بیماران در رادیو دارم. چند روز قبل راهیِ کوهستان بودم که امری فوق‌العاده پیش روی دوازده یا پانزده برادر اتّفاق افتاد، فرشتۀ خداوند خیلی پایین آمد و نور عظیمی هم چون ستاره دنباله‌دار اطراف کوه به پرواز درآمده بود، می‌ترکید و سنگها را تا دویست پایی یا بیشتر پرت می‌کرد و سرِ درختان را قطع می‌کرد. و من درست زیرش ایستاده بودم. و چند لحظه قبل از وقوعش به آنها گفته بودم که این طور اتّفاق می‌افتد و چه خواهد شد؛ روز قبلش صراحتاً گفته شده بود. و همۀ این اشخاص زیر کامیونها دویدند سعی کردند فرار کنند. آنها نمی‌دانستند که چه اتّفاقی افتاده. و او صحبت کرد و گفت که عنقریب بعد از آن چه در پیش است.

درست جایی که او ظاهر گشت، یکی از دوستانم که از مینسوتا آمده بود، درست روی این صخرۀ خاص نشسته بود. رفقایش امروز صبح اینجا هستند و مطمئن نیستم امّا چه بسا او اینجا در قسمتهای دیگر تالار باشد. او دوناوان ورتز ( Donavon Weerts ) است. یک رفیق خوب و جوان لوتری که زندگی‌اش را به مسیح داد و از روح پر شد، یک آلمانی بسیار جوان، حدوداً سی ساله، باخانواده، که دو یا سه کودک دارد. او به توکسان نقل مکان کرد تا همسایۀ من باشد، همان جایی که سیصد یا چهارصد نفر نقل مکان کردند تا همسایه‌ام باشند. پس او …

و من خیلی خوش وقتم که چنین همسایه‌هایی دارم. آنها تمامی راه تا آفریقای جنوبی و هر جایی دنبالم کردند تا با من باشند و مرا ببینند – و با من باشند و از خوشیهای خداوند لذّت ببرند.

رفیق فروتنی که هیچ وقت خیلی به او توجّه نکرده بودم.

چون آدمهایی که من می‌شناسم و با آنها سر و کار دارم مثل برادر خواهر خودم هستند. مراقبشان هستم و اگر بدانم که آنها دارند از خط خارج می‌شوند حسش می‌کنم و آنها را به گوشه‌ای می‌برم و با آنها صحبت می‌کنم چون دوستشان دارم. ما می‌خواهیم که در جلال با هم باشیم. و گاهی شاید در جلسات تصوّر کنید که با تندی با شما صحبت می‌کنم. این به این خاطر نیست که … این برای این نیست که دوستتان ندارم بلکه این از قلبم نشأت می‌گیرد. زیرا که من – من … تنها فقط یک راه می‌تواند باشد. تنها یک راه فقط برای خدمت به خدا وجود دارد و آن … و ما بایست در طریق او بمانیم، مهم نیست که افکار ما چیست، طریق او مهم است.

و من دیدم که دوناوان قسمت بالای گوش راستش حدوداً سه برابر اندازه واقعیش باد کرده بود و خیلی قرمز بود. خوب، حال فکر کردم که شاید چند روز بودن در بیابانی که به سر می‌بردیم باعث شده که کاکتوس‌ها به گوشش بروند. امّا با گرفتن دستش فهمیدم که آن سرطان است. پس به دوناوان گفتم: دونوان تو این بیماری را داری … چند وقت است که در گوشت هست؟ من این را نمی‌دانستم تا بیرونش کنم. گفتم: دوناوان چند وقت است که این آنجا است؟ او گفت: حدوداً شش ماهی هست برادر برانهام. او این را گفت. گفتم: چرا به من خاطر نشان نکردی؟ گفت: اوه می‌دیدم که خیلی مشغله دارید. گفت: نمی‌خواستم این را بگویم. گفت: فکر کردم شاید خداوند آن را به شما بگوید. پس من – من گفتم: آن چه که هست را باور داری؟ گفت: من فکر خوبی دارم. گفتم: بسیار خوب. و صبح روز دوّم هیچ اثری از آن نبود، دستش را گرفتم؛ صبح روز دوّم حتّی جای خراشی هم بر گوشش نبود. همه‌اش کامل رفته بود.

پس خیلی وقتها ما بخودمان فشار می‌آوریم سعی می‌کنیم دنبال این راه و آن راه برویم یا … ببینید همین است. «این آیات همراه ایمانداران خواهد بود.» او نگفت که اگر آنان برای بیماران دعا کنند چنین شود. او نگفت که اگر آنان دست بر بیماران گذارند آنان شفا خواهند یافت. ما خودمان بایست در قبال آن چه که انجام می‌دهیم ایمان داشته باشیم. بسیار خوب.

حالا شاید دوناوان اینجا باشد. او را خواهید دید. او اینجا است اگر امروز صبح نیست شاید در صحنی دیگر باشد. او را می‌بینید و او این شهادت را می‌داند. و دیگر بیشتر از این چه می‌توانم بگویم؟ من ایمان دارم که لوقا یا یوحنّا، یک نفرشان بود که گفت تمامی کتابهای دنیا گنجایش کتابت تمام کارهایش، که او در این زمانهای آخر بین مردم انجام داد، را ندارد؛ چقدر مریضان شفا پیدا کردند، الکلیها، هزاران نوع و هر جور بیماری و ناخوشی رخت بربست.

حال شماها که اینجا و در رادیو هستید، من اینجا با یک عالم درخواست تلفنی هستم، از وقتی که اینجائیم مرتب تلفن زنگ می‌خورد. و خوب ما … امروز صبح از وقتی آمدیم ۱۹۶ درخواست تلفنی رسید. پس حال همه ما بیاییم به دعا ملحق شویم … اگر شما در رادیو هستید، اگر ایماندارید دست بر یک دیگر بگذارید. اگر این طور نیست وقتی که اینجا دعا می‌کنیم دستتان را بر انجیل یا چنین چیزی بگذارید.

ای پدر آسمانی عزیز، شهادت کوچک دوناوان ورتز یکی از هزاران است ای خداوند که تو با لطف عظیمت دارایی … دعا می‌کنم که بر قلبهای مردم حاضر در اینجا و رادیو نگاه کنی. و آمین که هر یک شفا پیدا کند. آمین که شریر ترکشان کند و آنها از همه ناخوشیهایشان رهایی پیدا کنند. عطا بفرما ای پدر. در نام پسرت عیسی مسیح طلبیدیم. آمین. شکر ای خداوند … [ برادر برانهام دوّمین پخش رادیویی را تمام می‌کند.]

خوب، امروز صبح سوّمین بار است که اینجا هستم. خدای من! و می‌دانید به ما گفته شد که در عرض دوازده تا چهارده دقیقه ساختمان را خالی کنیم. و مدیریّت آنجا گفتند که طبقۀ دیگر برقرار است. و نمی‌توانند هیچ غذایی را نگه دارند. غذای ما به درازا کشید. می‌دانید پُرسهای غذای زیادی داشتیم. بنابراین ما خیلی خیلی خوشحالیم که امروز صبح با این گروه مردان خوب بودیم، مایلم آن را ضیافتِ خوراک روحانی فوق‌العاده بنامم.

مایلم که – که خاطر نشان کنم ما فردا بعد از ظهر دوباره در هتل سفیر حاضریم. حال برای بیماران در آنجا دعا می‌کنیم و امید داریم که خدا ملاقاتمان نماید. و من آمده‌ام تا سهمم، خدمتم را در موفّقیّت این جلسات بگذارم. هر کاری که بتوانیم انجام دهیم. موفّقیّت به خاطر جلسات ما نیست بلکه موفّقیّت برای مردمی است که عیسی مسیح را می‌یابند. این موفّقیّت است. اهمیّت ندارد که چه قدر در هر جلسه پرستشش کردیم، چه قدر از او کارهای بزرگی در جلسات دیدیم، چند بار در روح با ما صحبت کرد و خیلی چیزهای دیگر؛ مگر این که یک چیز به انجام رسیده باشد آن هم این که روحی به ملکوت راه یافته باشد.

و هم اکنون برادر شاکریان یک اظهار نظر حقیقی از روزگاری که در آن به سر می‌بریم نموده‌اند. صادقانه با تمامی دلم این باور را دارم که در روزهای پایانی – در شفقهای غروب به سر می‌بریم. خورشید خیلی پیش رفته. و هنگامی که می‌بینیم اتّفاقات امروز این گونه دارند به وقوع می‌پیوندند روشن است که گفتن این که نسل بعدی در کار خواهد بود، سخت است. چند روز قبل …

اجازه دهید قدری از یک محتوا آگاهتان بسازم. یک بررسی از تمامی مدارسِ آریزونا، جایی که من زندگی می‌کنم، صورت گرفته. آنها به طور ناشناخته‌ای به کودکان تست مغزی دادند. و حدس بزنید که چه بود؟ از دبیرستان و دبستان هشتاد درصدشان نقص ذهنی داشتند. هفتاد درصد آنها ببینندۀ تلویزیون بودند. می‌بینید؟ شریران بر ما حمله می‌برند و ما نمی‌توانیم … متعجّب هستید که چه طور این اتّفاق می‌افتد. می‌توانید صدای خداوند را بشنوید که بر ضد آن فریاد می‌زند و هنوز ما اینجاییم – ما خودمان را در دور زدن در تلویزیون می‌یابیم.

بگذارید یک خبر – شوکه کننده به شما بدهم. ببینید، «نه هر آن که مرا خداوندا خداوندا خواند به ملکوتم وارد گردد بلکه هر آن که ارادۀ پدر مرا به جا آورد.» ارادۀ او کلام او است. ما می‌توانیم آدمهای خیلی مذهبی باشیم، اوقات فوق‌العاده‌ای در جلسات داشته باشیم فریاد بزنیم، بپریم، ما … نمی‌خواهم … نمی‌خواهم انتقاد کنم. امّا وظیفه‌ای در برابر خدا دارم. و آن وظیفه این است که صادق باشم و چیزی را بگویم که او از من می‌خواهد بگویم. و من – من واقعاً از انجمن کالیفرنیا که همراه من با اعتقاداتم هم پا شدند متشکرم. اگر عقایدم را بیان نکنم آن وقت من یک ریاکار هستم و حتّی همین الآن هم با شما صادق نیستم. و اگر نتوانم با شما صادق باشم پس چه طور می‌توانم با خدا صادق باشم، چون شما را می‌بینم و با شما صحبت می‌کنم. البتّه با خدا هم باید صادق بود امّا واقعاً باید با هم دیگر هم صادق باشیم. ما واقعاً در یک دورۀ – مهیبِ موحش هستیم. و هیچ وقت شده که بایستید …

بگذارید یک تجزیه تحلیل را به شما ارائه دهم. «نه هر آن که مرا خداوندا خداوندا خواند به ملکوت من وارد شود بلکه آن که اراده پدر مرا به جا آورد.» عیسی بر زمین بود که گفت: «انسان نه محض نان زیست می‌کند بلکه به هر کلمه» هر کلمه‌ای، نه با کلام حال یا بعد بلکه به هر کلمه‌ای.

این بی‌اعتقادی به یک کلمه، به فرامین خدا بود که باعث مرگ، غم و هر بیماری و اندوهِ قلبی شد. افتادن نژاد بشر به کام مرگ، رد کلام خدا، با بی‌ایمانی به یک کلمه‌اش، به یک کلمه صورت گرفت.”یقیناً”یقیناً … او خدا گفت هر آینه چنین خواهد گشت. شیطان گفت: یقیناً چنین نخواهد گشت. امّا این طور شد.

پس ما بایست هر کلمۀ خدا را حفظ کنیم. و اگر بشر و تمامی این رنجها و اتّفاقاتی که بر سر نژاد بشر آمده با بد تعبیر کردن یا – یا بی‌ایمانی به یک کلمه رخ داد، در حالی که تمامی بها پرداخت شده، آن هم با زندگی پسرش، پس چه طور می‌توانیم آن یک نفر را از دست بدهیم؟

… دعوت شدگان بسیارند … برگزیدگان اندک. … دعوت شدگان بسیارند … برگزیدگان اندک.

متنی برنداشتم چون وقت نداریم. امّا فقط یک چیز را برایتان به جا می‌گذارم. بیائید به آن فکرکنیم …

یک روز با برادر شاکریان به جایی که آنها گاوها را پرورش می‌دهند رفتیم. و من آزمایشگاهی را که برادر شاکریان مرا به آنجا برد دیدم. و آنها یک ابزار کوچک – کوچک را برای جفت بنیادین در اسپرم گاو فرو می‌بردند و مقداری از اسپرم را می‌گرفتند و زیر این شیشه قرار می‌دادند تا صدها برابر آن را بزرگنمایی کند. و یاخته‌های کوچکی وجود داشتند که – در اسپرم می‌جهیدند. می‌دانم که یاخته در مرد و تخمک در زن تشکیل می‌گردد.

و من از محقّق پرسیدم؛ گفتم: چه چیز باعث این جهش‌ها در اسپرم شده؟ او گفت: این کوچولوها همان گاوها و گوساله‌ها هستند. متوجّه‌اید؟ گفتم: در همان قطرۀ کوچک؟ او گفت: بله. گفتم: شاید در کل آن اسپرم میلیونها عدد از آنها باشد؟ او گفت: اوه! بله. خوب؟ و من نزدیک‌تر به آن نگاه کردم.

حال هنگامی که این امر فوق‌العاده اتّفاق می‌افتد، از میان میلیونها یاخته، یکی از آنها برایش تخمکی منتظر است. و هیچ کسی نمی‌تواند بگوید که آن یاخته یا تخمک کدام یکی است. اگر به تولّد طبیعی نگاه کنید حتّی بیشتر از تولّد از باکره شگفت می‌نماید. چون در این اسپرم یک نفر تعیین شده تا زنده بماند و بقیّه خواهند مرد. و آن اوّلینی نیست که برخورد می‌کند؛ آن اوّلینی است که با تخمک همراه می‌شود. شاید تخمک در پشت اسپرم یا وسط آن بارور شود؛ یاخته ممکن است همین کار را در تخمک انجام دهد. یاخته در تخمک وول می‌خورد و دنباله‌های کوچکش ناپدید می‌شوند و مهره‌های پشت شکل می‌گیرد. از میان تمامی آن میلیونها نفری که آماده‌اند تنها یکی انتخاب می‌شود؛ و این به وسیلۀ بعضی نیروهای ناشناخته بر روی انسان مشخص می‌شود. همۀ آنها یک شکل هستند، همۀ آن یاخته‌ها یک شکل‌اند. همان چیزی که در حیوانات است در انسان هم صدق می‌کند. مشخص می‌کند که آیا آن پسر است یا دختر، مو قرمز باشد یا مو مشکی یا هر چیز دیگری. به وسیلۀ خدا مشخص می‌شود. طبیعتاً همه یک شکل‌اند امّا یکی در آن میان برای حیات مشخص شده. یک در میلیون با این که همه هم شکل‌اند.

هنگامی که اسرائیل مصر را ترک نمود حدوداً دو میلیون نفر بودند که یک جا آنجا را ترک کردند. همۀ آنها پیغام نبی را شنیده بودند. همۀ آنها ستون آتش را دیده بودند. همۀ آنها به وسیلۀ موسی در دریای سرخ تعمید گرفته بودند. همۀ آنها در روح فریاد زدند، تنبک نواختند و هنگامی که موسی در روح سرود می‌خواند با مریم در عرض رودخانه بالا پایین می‌پریدند. همۀ آنان از همان صخرۀ روحانی نوشیدند. تک تکشان هر شامگاه منِّ تازه می‌خوردند، همۀ آنها.

پس امتحان چه بود؟ همه از همان صخره نوشیدند؛ همه از همان منِّی آسمانی، هم چون ما که امروز صبح خوردیم، می‌خوردند؛ امّا کلام ثبوتشان را می‌آزماید. آن هنگام که آنها شروع به رفتن به سوی سرزمین وعده نمودند زمانی که نوبت به وادیِ قادش برنیع رسید نتوانستند از آن عبور کنند تا به کلام آزموده گردند. و همۀ آن ده نفر بازگشتند: «این کار ممکن نیست.» مردمانش هم چون … ما در برابر دیوار محکم آنها، در برابر مردمش، مثل ملخ‌ها هستیم. آنها حریفان خیلی غول پیکری هستند.

امّا یوشع و کالیب مردم را خاموش کردند. آنها گفتند: «ما بر انجامش قادریم.» چرا؟ خدا پیش از، از دست دادن سرزمین وعده به آنان فرموده بود که”آن سرزمین را به ملکیّت شما در خواهم آورد. آن را به شما خواهم بخشید. آن سرزمین از آنِ شما است.”امّا در ازای هر یک میلیون نفر، یک نفر پذیرفت.

هم اکنون در حدود پانصد میلیون به اصطلاح مسیحی در دنیا وجود دارد و هر روز یک نسل به پایان می‌رسد. و حال چه می‌شود اگر امروز ربودگی صورت گیرد و کلاً از تمام دنیا پانصد نفر ربوده شوند؟ شما هیچ وقت متوجّه‌اش نمی‌شوید یا حتّی در روزنامه هم از رفتنشان چیزی نخواهید فهمید. آمدن خداوند آمدنی مخفیانه است. او می‌آید و می‌رباید.

آنان چنین اقلیّتی خواهند بود، هم چون روزگاری که شاگردان از عیسی سؤال کردند: «چرا کتب می‌گویند که «نخست الیاس باید بیاید؟» او گفت: «او آمد و شما او را نشناختید.» هیچ وقت به آن چه که مردم انجام دادند فکر کردید؟ آنها همین طور بر این باور بودند که ایلیا می‌آید. و او در میانشان بود و او را نشناختند. پس آمدن پسر انسان نیز چنین خواهد بود. آنها با او هم همان کار را خواهند کرد. روح خدا در اینجا است. خوب ما باید با آن چه کنیم؟ آیا می‌خواهیم منِّ و غیره را بخوریم و هم چنان که پیش می‌رویم باز هم بزرگ نشویم؟

هیچ وقت به یک دانه، آن گونه که جناب پیت درباره‌اش چند لحظه قبل صحبت کردند، توجّه کرده‌اید که چطور به دل زمین می‌رود؟ دانه‌های زیادی در زمین جای دارند. آن هنگام که روح خدا سطح آبها را با روشنایی فرا گرفت، روشنایی ثمر داد. اوّلین آشکار سازی خداوند این بود که به کلام خدا گفته شد که روشنایی بیاید. و تا کنون کلام خدا تنها چیزی است که روشنایی را با خود می‌آورد. و هنگامی که آبها عقب رفتند دانه‌ها در زمین قرار داشتند. و نور، یاختۀ دانه‌ها را به بار نشاند و خدا کائنات را پدید آورد.

و حال در صبح روز قیام، آن هنگام نور دیگری به زمین برخورد که روح‌القدس افاضه شد. و آن افاضه شد تا با پیشدانی خدا از شناخت بذرهایی که بر زمین خواهند بود، به آنان نور دهد. از آنجایی که او از اوّلین بذر طبیعی آگاهی داشت، می‌دانست که بذر روحانی کجا قرار دارد. هنگامی که خدا برای اوّلین بار زمین را خلق نمود، بدن شما اینجا روی زمین قرار داشت. ما قسمتی از زمین هستیم. ما اینجا قرار داشتیم. و او با پیشدانی خود می‌دانست که دقیقاً چه کسی او را دوست خواهد داشت و چه کسی او را خدمت خواهد نمود و چه کسی چنین نخواهد بود. پیشدانی او چنین می‌گوید. اگر این طور نباشد که دیگر او خدا نیست. او نمی‌تواند بدونِ بی‌نهایت بودن، خدا باشد. و اگر او بی‌نهایت است پس همه چیز را می‌داند.

پس می‌بینید که مردم خطا می‌ورزند. رویش سکندری می‌خورند. به آن ادامه می‌دهند و این گونه و آن گونه فکر می‌کنند امّا درست نمی‌شود؛ ما درکش می‌کنیم. امّا یک چیز هست که درستش می‌کند؛ آن این است که اراده کامل خدا را بطلبید و روی همان چیزی که خدا برایش شما را فرا خوانده بمانید.

همان گونه که چند لحظه قبل برادر جک در اینجا از اغتشاشات میدان پارسی ( Persian ) گفت، یکی این طرف است یک نفر آن طرف؛ و همین طور الهیدانان و بقیّۀ چیزها، اگر می‌خواهید چند تا الهیدان بشناسید می‌توانید به آنجا بروید.

حدس می‌زنم شبیه آن چیزی باشد که در هاید پارک ( Hyde Park ) لندن است. آنجا بودم؛ هر کسی فکر خودش را داشت. اختلاطی از دورۀ نوین دنیا در بابل است.

امّا توجّه کردید که برادر پیت امروز صبح با پیغام زیبایش پیشمان آمد؟ همین که او شروع کرد از پارک بیرون بیاید یک سوسن زیبا دید. طوری که این را به ارمغان آورد. در وسط تمامی آن آشفتگیها، هیچ راهی برای بله یا نه گفتن نبود. این حیات خدا بود که در تمامی آن آشفتگیها در آن گل تلألو می‌کرد. آن گل در درخشش خودش قرار داشت چون خدا آن را مُزیّن کرده بود تا آنجا باشد. در میان تمامی آن آشفتگی هیچ کسی به آن گل توجّه نمی‌کرد. بهرۀ روحی از این گل نمی‌بردند.

و همین طور امروز در تمامی گردهماییهای بزرگ، گروه‌ها و کلیساها و فرقه‌ها و همه چیز هم همین شکل است، یک نفر این طریق را دارد که باید باپتیست شویم یا پرزبیتری شویم، این شویم، یا آن شویم. در تمامی آنها این گل در حال رشد است. این قدرت خدا در میان ما است که در میان همۀ ما دارد رشد نمو می‌کند. بیایید کمی بایستیم و چند دقیقه‌ای نگاهش کنیم و این هفته باز شدنش در برابرمان را مشاهده کنیم. باور داریم که خدا انجامش می‌دهد. این طور فکر نمی‌کنید؟

تصوّر کنم که الآن باید به طبقۀ پائین برویم. پس بیایید همه ما با هم دعا کنیم.

ای خدای عزیزم هنگامی که سرهایمان را در برابرت خم می‌کنیم، برای درخواست کردن خیلی حس عجز می‌کنیم. امّا تو وعده نمودی که هر گاه نزدت بیاییم ناامید باز نخواهیم گشت. و این جسارت گفتاری که بیان شد با هیچ اصولی همراه نیست بلکه”یک در میلیون”فقط به نوعی یادآوری است. زیرا که فرمودی”تنگ و باریک است آن راه که به حیات منتهی می‌شود و داخل شوندگان آن اندک‌اند. «زیرا که دعوت شدگان بسیارند امّا برگزیدگان اندک.»

ای پدر جاویدان، نور انجیل را در طول هفتۀ آتیِ انجمن، به سرتاسر این شهر بفرست. و اگر بذری هست به نوعی با مشیّت عظیم و مدبّرانه‌ات هم چون سعی‌ای که بر توصیف آن در اسپرم مرد و زن داشتیم آمین که آنان در انجمن جمع گردند. آمین که روح‌القدس به آنان حیات عطا نماید. تصو،ر کنیم که احتمالاً زمان دیرتر از آنی است که تصوّر می‌کنیم. همین طور که اینجا می‌آییم، دعا می‌کنیم، ای خدا با این باور که احتمالاً اینجا کاری هست که باید انجام شود تا به مردم کمک کند یا – یا آخرین برّۀ را به بر بگیرد. این را می‌دانیم آنگاه که آغل پر شود شبان در را خواهد بست.

همان گونه که در روزگار نوح آنگاه که آخرین عضو خانواده وارد کشتی شد خدا در را بست. و آنها به در کوبیدند و مشت زدند امّا دیگر خیلی دیر شده بود. خدای عزیزم آنها این فرصت را داشتند.

تو گفتی”من برای گوسفندان در هستم.”

و چه قدر این سرودۀ شاعر گیرا است”آیا نود و نه نفر برایت بس نیست؟ نه هنوز یکی دیگر باقی است.”ممکن است که او یک برّۀ کوچک سیاه یا هر برّۀ کوچک دیگری باشد، یک زن یا مرد کوچک. ما نمی‌دانیم که آنها کجا هستند امّا باید تا آخرین نفرشان بیاید و بعد در بسته خواهد شد. ای خداوند که همه چیز را می‌دانی، امروز صبح در زندگیهای ما تفحّص کن. و ما را به جایی که باید برویم روانه کن شاید که بتوانیم آن نفر آخر را که با آن در بسته می‌شود بیابیم و دیگر، شبان به همراه گوسفندان داخل آغل خواهد بود. این را عطا فرما ای خداوند. و اگر آن یک نفر امروز اینجا است و قرار است که داخل گردد … «همۀ آنانی که پدرم به عطا کرده به نزدم خواهند آمد. و هیچ کسی به نزدم نخواهد آمد مگر آن که پدرم او را به سویم فرستاده باشد.»

و اگر تقلاّ یا اندک حس این چنینی برای کسی از حضار در اینجا یا طبقه پایین یا هر جایی که ممکن است حضور داشته باشد، هست، آمین که چنین پاسخ دهند، بله ای خداوند من آن برّۀ کوچک گم شده هستم که گم شده بودم؛ و در تمامی زندگی به آن پشت پا می‌زدم. من – من – من حس می‌کردم که باید بیایم، امّا امروز روی مغلوب شدن می‌مانم. نمی‌توانم بالا و پایین بروم. نمی‌توانم به هیچ مسیری بروم. اوه! آمین که شبان اعظم بیاید و با دستهای محبّت آمیز از راه برسد و آن یک نفر را به سلامتی بیاورد، او را به دوش بگیرد و به سلامتی بازگرداند. ای خداوند شاید یک نفر در اینجا باشد که بیمار باشد در شرایط مشابه‌ای باشد که دکتر به او گفته دیگر کاری نمی‌شود کرد. دکتر تلاشش را کرده تا نجاتش دهد امّا نتوانسته نجاتش بخشد. انجامش ورایِ دست او است. دیگر – دیگر کاری نیست که بتواند انجامش دهد. دارو یا جراحی به درد نمی‌خورد. امّا ای خداوند هیچ کاری برای بازوان توانمند تو ناممکن نیست و کلام تو بازوی تو است. پس ای خدای عزیز دعا می‌کنیم امروز صبح در حالی که با تو سخن می‌گوییم از راه برسی و آن یک نفر را که مریض است و نمی‌تواند از دست آن همه راه حلهای پزشکی و دکتر بهره گیرد، برگیری، آمین که آنان – نان شفا بیابند. عطا بفرما ای خداوند.

به همان صورت به دیوید فکر می‌کنیم که شبانی چند گوسفند را داشت، فقط چند گوسفند. امّا یک روز خرس آمد و یکی از آن گوسفندان کوچک را گرفت و برد و می‌خواست که آن را فرو بلعد، هم چون سرطان که بدن را فرو می‌بلعد، یا یک شیر عظیم‌الجثه … امّا داوود که زیاد با اسلحه یا شمشیر هم مجهز نبود تنها با یک فلاخن به دنبال آن گوسفند رفت. و هنگامی که آن حیوان را پیدا کرد نزدیک بود که حیوان آن گوسفند را بکشد امّا او با فلاخن آن را کشت. یک سلاح خیلی ساده که از تکه‌ای چرم و نخ است و – امّا به آن مطمئن بود.

ای خداوند، ما هوش فوق‌العاده عظیمی نداریم. ما مردمانی ساده با دعاهای ساده کوچک هستیم امّا امروز صبح به دنبال گوسفندان پدر هستیم. آن زن که با بیچارگی در خیابان راه می‌رود، سیگار می‌کشد، سعی می‌کند که آرامش را در سیگار بیابد؛ آن مرد که لیوان را بوئید و سعی کرد که آن را پس بزند، امّا دشمن او را سفت نگه داشت؛ آن پسر یا دختری که سعی می‌کند کار درست را انجام دهد امّا نیرویی برای دوری از کار غلط نمی‌یابد، امروز صبح آمده‌ایم که در نام عیسی مسیح آن گوسفند را مطالبه کنیم. ما دشمن را به مبارزه می‌طلبیم؛ چون این یک وسیله ساده است، یک فلاخن، یک دعا، امّا ما آمده‌ایم تا آن یک نفررا به آغلِ پدر باز گردانیم، آمین که با پیش کشیدنشان، آنان را این چیزها دور سازی، بگذاری آزاد شوند. آمین که هم اکنون قدرت خدا ایمان را در قلبهای مردم برانگیزد و آن جانهایی که گمشده‌اند، امروز صبح بازگردند. آمین که وسوسه‌های دنیا از آنان دور گردد، رهایشان کند. آمین که آن جان، خودش را در امنیّت بر دوشِ سرورش ببیند که دارد دوباره در آرامی باز می‌گردد. در نام عیسی طلبیدیم. آمین.

خدا به همۀ شما برکت دهد. تا فردا که ملاقاتتان کنم خدمت را به برادر شاکریان واگذار می‌کنم.

[ برادر برانهام قسمت سوّم را به پایان می‌رساند. ]

این، من – من امیدوارم که – در نظر خدا و در برابر شما مورد التفات بیشتری قرار گرفته باشم تا این که تصوّر کنید که من اینجا ایستادم تا چیزی غلط را به شما بگویم. من پنجاه و شش سالگی‌ام را چند روز قبل پشت سر گذاشتم. حال این فقط یک پیغام از یک پیرمرد نیست. من از زمانی که بچّه بودم به این باور داشتم. و اگر این درست نباشد پس من باید از نادان‌ترین آدمهایی باشم که خدا بر روی زمین داشته. به پایِ این همۀ زندگی‌ام را می‌گذارم. و آمین که این را با صداقت به زبان آورده باشم که اگر ده هزار سال دیگر هم زندگی می‌کردم، هیچگاه عقیده‌ام را تغییر نمی‌دادم.

حال، شفا یافتن در دسترس هر شخصی است. به یاد داشته باشید شفا در شما هست. خدا هنگامی که در باغ عدن درخت هلو را کاشت هر هلویی را که می‌تواند در آن باشد در درخت قرار داده. می‌بینید؟ شما فقط … درخت هلو یا درخت سیب یا هر درخت میوه‌ای فقط باید با نوشیدن آبی که در زمین هست رشد کند. حال هر کدام شما آن ظرفیّت را در خودتان دارید تا خودتان را نجات دهید، زیرا از زمانِ تعمید، تعمید روح نه تعمید آب، در مسیح نشانده شده‌اید، این خدا است. با تعمید آب وارد مسیح نمی‌شوید. با تعمید روح این گونه می‌شود. به خواست خدا فردا بعد از ظهر درباره‌اش صحبت می‌کنم که اطلاق واقعی آن چیست و چگونه است. ما بعد از ظهر برگزارش می‌کنیم پس با هیچ کدام از جلسات شما تداخلی ندارد.

حال ببینید، هر کدام از شما به عنوان ایماندار اینجا ایستاده‌اید. خوب؟ پس حیاتی که در مسیح بود در شما است. این گونه می‌تواند باشد اگر می‌توانستید درکش کنید. کار شیطان این است که شما را از آن دور نگه دارد، شما را در کوری نگه دارد. او می‌تواند شما را کور نگه دارد این … درک می‌کنید؟ نمی‌دانید که دارید به کجا می‌روید. آدمی که کور است نمی‌داند که کجا می‌رود؛ او باید از شخصی که می‌تواند ببیند درخواست کند تا مطّلع گردد. تا زمانی که بتوانیم بفمیم کسی باید به ما بگوید که حقیقت چیست. و مسیح برای شما مرد و شما از دنیا به سوی مسیح کوچانده شدید. و هر چیزی که به آن نیاز داشته باشید درست با تعمید روح‌القدس در شما است. این طور نیست؟ حال تنها چیزی که باید انجام دهید این است که از آن بنوشید.

و همان گونه که درخت می‌نوشد هر سال شروع به برگ دادن، شکوفه زدن و میوه دادن می‌کند. این میوه در زمین جای ندارد؛ میوه در درخت است. چند نفر درکش می‌کنند، بگویید، آمین. [ جمعیّت آمین می‌گویند. ] پس درک می‌کنید ثمره در گیاه است. و هر گیاهی باید از چشمۀ خودش بنوشد. همان گونه که باران می‌بارد به گیاه حیات می‌دهد تا از آن بنوشد. و همین که می‌نوشد رشد می‌کند. و آن قدر رشد می‌کند تا کامل شکوفه بیاورد، همان طور که کلیسا در این عصر باید بشکفد. و همان طور که ما می‌نوشیم، رشد می‌کنیم. امّا اگر گیاه نخواهد که بنوشد آنگاه از رشدش باز خواهد ماند. و اگر شما به آن باور داشته باشید … حال هر کسی …

البتّه می‌دانید که چطور خدا چیزهای مختلفی را که انجام داده‌اید و نباید انجامشان می‌دادید و از این جور چیزها را در جلسات نشان می‌دهد. امیدواریم همان طور که ایستاده‌ایم امروز صبح روح‌القدس بر ما بریزد و چنین کند. امّا من منتظر می‌مانم.

تصوّر کنم که قسمت نگران کننده اینجا باشد، فکر کنم که طبقۀ پایین از ما می‌خواهند که بیرون بیاییم. خوب؟ امّا آنها ما را خواستند، تا همین الآن هم دیر کرده‌ایم.

امّا این را با تمامی قلبتان باور داشته باشید. لطفاً باورش کنید. اگر – اگر من در نظر شما به عنوان آدمی راستگو التفات پیدا کرده‌ام، به آن ایمان داشته باشید. حال دستتان را – بر یک دیگر قرار دهید.

حال ببینید، انجیل نگفت که این نشانه‌ها با ویلیام برانهام خواهد بود. این را نگفت که این نشانه‌ها تنها با اورال رابرتز ( Oral Roberts ) خواهد بود. این را نگفت که اینها همراه برادر کوپ ( Kopp ) یا کسی دیگر خواهد بود.

این نشانه‌ها همراه ایمانداران خواهد بود، جمع. اگر آنان دست بر مریضان بگذارند آنان شفا خواهند یافت. این قدرت خدا است که در شما است این حیات را به آن شخصی که بر او دست گذارده‌اید می‌دهد، حیاتی که از روح‌القدس نشأت می‌گیرد.

خدای عزیزم، در نام عیسی مسیح، در این لحظات حساسی که کلیسا … آمین که آنان در این لحظه بدون نگرانی بایستند، آمین همان نیرویی که مسیح را از قبر برخیزاند حقیقت انجیل را که تأیید مسیح بود، در آنان تسریع کند، که اگر آنان دست بر مریضان بگذارند آنان شفا خواهند یافت. آمین که هم اینک، هر نیروی شریر، هر بیماری، هر ناخوشی، هر رنجی، هر زجری که برای مردم اتّفاق افتاده هم اکنون به ایمان از آنان خارج شود. هم چون ایمانداران در نام عیسی مسیح طلبیدیم. آمین.

حال اگر ایمان دارید که او انجام دهنده آن است دستهایتان را بالا ببرید و او را ستایش کنید.

خدای عزیزم این نوزاد خواهد مرد مگر آن که چنین شود. در نام عیسی مسیح این غدّه را نهیب می‌زنم. آمین که آن این کودک بی‌گناه را رها کند. آمین.

اکنون دکترها سعیشان را کرده‌اند و موفق نشده‌اند …

۲۴ آوریل ۱۹۶۵، پخش رادیویی ( کلیفتون، لس آنجلس، ایالات متحده آمریکا )
مترجم: زفا

دانلود کتاب یک در میلیون
دانلود جهت چاپ
دانلود جلد