کتاب چرا فریاد برمی‌آوری؟ سخن بگو برادر برانهام ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب چرا فریاد برمی‌آوری؟ سخن بگو ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب چرا فریاد برمی‌آوری؟ سخن بگو

 

۱- خداوند به شما برکت بدهد! در حالی که سرهایمان را خم می‌کنیم، بایستیم. آیا درخواست ویژه‌ای دارید؟ اگر این چنین است، بگذارید با بالا بردن دستهایتان به سوی خدا، عیان شود و به این نحو بگویید: خداوندا تو بر نیازم آگاهی.

۲- پدر آسمانی، در این بامداد به واقع در زمره مردمانی دولتمند و متمایز هستیم، که در خانه خدا گرد آمده‌ایم، آن هم وقتی می‌دانیم که چه بسیارند آنانی که دلشان می‌خواهد در این بامداد در خانه خدا حاضر باشند ولی اکنون در بیمارستانها و در بستر بیماری هستند. و تو این بخت را به ما دادی تا بتوانیم امروز بیرون باشیم. خداوندا هرگز محض دیدار با یکدیگر به اینجا نمی‌آییم، هر چند دلبسته مشارکت با یکدیگر هستیم؛ اما در خانه‌های خود نیز می‌توانیم چنین کنیم. اما به اینجا آمده‌ایم تا با او که ما را در مقام فرزندان و برادران محبوب کنار یکدیگر جمع کرده است، مشارکت کنیم.

۳- اینک تو را شکر می‌گوییم. و تنها راهی که برای مشارکت صحیح با تو می‌شناسیم، مشارکت حول کلامت است. کلام تو حق است. اینجا گرد آمده‌ایم تا از نظر روحانی نیرومند شویم. خداوندا، محتاج قوت و نیروی روحانی هستیم. باید برای تاب آوردن بار صلیبهایی که حمل می‌کنیم نیرومند باشیم. و دعا می‌کنیم تا امروز روح‌القدس باشکوه را بفرستی و همه ما را تقویت کنی. خواسته‌های قوم خود که جمع شده‌اند و دستها را به نشانه نیاز به این امور بالا برده‌اند را مستجاب فرما. خداوندا به تکاتک آنها پاسخ بده.

۴- شکر و سپاست می‌گوییم بابت این که دیشب و پس از تصادفی که آنجا و در جاده رخ داد، جان خواهر آنگرن را نجات دادی. خداوندا تو آنها را مشمول الطاف خویش قرار دادی و از این بابت شکرگزارت هستیم. و اینک پدر آسمانی دعا می‌کنیم تا حضورت در کنار ما مستدام باشد و هر یک از ما را در مسیری که می‌پیماییم، یاری کنی. از قوت استحکام بخش خویش به ما عطا کن و ایمان لازم برای فهم این نکته که حضور لغزش ناپذیرت در کنار ما خواهد بود را به ما ببخش. در آن دم و در آن ساعت که می‌دانیم از کمک به خود ناتوان هستیم، این را می‌دانیم که: فرشتگان، گرد آنها که از او می‌ترسند اردو زده‌اند و ما را بر دستان خود خواهند گرفت تا مبادا پایمان به سنگی برخورد کند. و اینک دعا می‌کنیم تا با این کلام ما را مشمول برکات خویش قرار دهی و از طریق ما و در ما سخن بگویی. به نام عیسی مسیح، آمین.

۵- خدا را بابت نور خورشید آن بیرون، یعنی روشنایی آفتاب، شکر می‌گویم اوایل صبح هوا بد بود. به گمانم به طور خاص در این خطه به وفور شاهد هوای گرفته هستیم. پس دیدن بالا آمدن آفتاب و درخشش آن، خوشایند است.

۶- امروز یک تجدید دیدار خانوادگی داشتیم، با برادرانم دیدار کردم که آنجا در خانه خواهرم هستند، و هم چنین با برخی از آشناهایمان در این شهر دیدار کردم. خاندان برانهام طایفه بزرگی است. اگر همه آنها از کنتاکی به اینجا بیایند، به گمانم لازم خواهد بود کل شهر را اجاره کنیم؛ بس که تعداد آنها زیاد است. اما این فقط یک بازگشت به خانه و دید و بازدید مختصر است. در گذشته همگی در منزل مادرمان دیدار می‌کردیم و او ستونی بود که به نوعی ما را به هم متصل نگه می‌داشت. اما خدا این ستون را به آسمان برد. و امیدوارم که جملگی روزی در آنجا با هم دیدار کنیم.

۷- حال آن روز گفتم: می‌دانید، به عقیده من باید در آینده، زمان پیغامهای یکشنبه را کوتاه کنم و به بیست یا سی دقیقه خلاصه‌اش کنم و سپس برای بیماران دعا کنم. و امروز صبح به همین نکته فکر کردم.

۸- شب گذشته که خواهر داونینگ با من تماس گرفت در همین فکر بودم، او با بیلی تماس گرفت و گفت که همراه خواهر آنگرن بوده، اتومبیل آنها در جاده از تعادل خارج و دچار سانحه شده‌اند. و در حالی که بیلی هنوز دم پنجره بود، وقت و ساعتش را به یاد ندارم؛ شاید حوالی امروز صبح بود. اندکی خوابیده بودم. به سمت خانه برادر وود نگاهی انداختم، چراغها خاموش بود. فقط زانو زدم تا دعا کنم، و وقتی چنین کردم، چیزی به من گفت: همه چیز مرتب است. پس به بیلی گفتم: به او بگو گمان کنم همه چیز مرتب است. از این که امروز صبح آنها را می‌بینم خوشحالم، از این که در خانه خداوند نشسته‌اند و پس از آن چه که در جاده گذشت، به اینجا آمده‌اند.

۹- عزیزانی هستند که محبتشان نسبت به شما به قدری است که برای شنیدن انجیل صدها مایل، راه طی می‌کنند، پس با خود اندیشیدم: یک پیغام بیست دقیقه‌ای با توجه به کندی و سرعت پایینم، مناسب آنها نخواهد بود. بنابراین فکر کردم که صرفاً … طولانی باشد.

۱۰- سپس امروز صبح ( صدای پسر آن خانم را شنیدم یعنی صدای برادر آنگرن که داشت سرود، چقدر تو عظیم و خارق‌العاده‌ای را می‌خواند. او … و امروز صبح بیش از عصر دیروز، مفهوم این سرود برایش واضح‌تر شده است چون خدای عظیم آسمان، جان مادر و خواهر عزیز و گران قدرش را حفظ کرد.

۱۱- حال، امروز منتظر تجربه اوقاتی فوق‌العاده در خداوند هستیم. اینجا در میان یادداشتها، دو یا سه موضوع متفاوت را از نظر می‌گذراندم و نمی‌دانستم امروز صبح به کدام یک خواهم پرداخت. عنوان یکی از آنها این بود، غم و غصه‌های خود را به او بسپارید زیرا او غمخوار و مراقب شما است. و حالا که او مراقب است، چرا شما مراقب نباشید؟

۱۲- و یکی دیگر از این قرار بود که بیلی پل، البته بیلی پل نبود … پسر دیگرم جوزف بود که مرا به این موضوع رساند. یک روز در یک اتاق نشسته بود و به تصویری خیره شده بود و سپس بیلی … یا در واقع جوزف که مثل تمام پسر بچه‌ها عاشق قایق است، می‌دانید که عشقشان اسب و قایق است. و او به من گفت: بابا، آیا عیسی قایق هم دارد؟ پاسخ دادم: نمی‌دانم.

۱۳- و پس از آن که بیرون رفت، با خود فکر کردم که: آیا او قایق دارد؟ و از همین جا به موضوعی رسیدم و آن را اینجا و در کتابم به این شکل یادداشت کردم، آیا عیسی قایق دارد؟ و به این موضوع فکر کردم. وقتی اینجا بر روی زمین بود برای مولود شدن رحمی را به عاریه گرفت و برای دفن شدن مقبره‌ای را به امانت گرفت و قایقی قرض کرد تا از آنجا موعظه کند. اما او ناخدای کشتی قدیمی صهیون است. پس حتماً چنین است و او قایقی در تملک دارد. اما، اینها موضوعاتی بودند که ذهن مرا به خود مشغول کرده بودند و فکر کردم که می‌توانم بعداً به آنها بپردازم، یعنی قبل از این که اینجا را برای بازگشت ترک کنیم.

۱۴- می‌دانید، دوست دارم از همین خیمه سخن بگویم چون کلیسای خود ما است. و برای بیان هر آن چه روح‌القدس می‌گوید، احساس آزادی می‌کنیم. در جاهای دیگر به رغم این که آدمها تمایل دارند خوب از شما استقبال کنند، اما کمی احساس دست به عصا بودن دارید چرا که در کلیسای فرد دیگری هستید و دلتان می‌خواهد به اندازه کافی نجیبانه رفتار کنید و به اندیشه‌ها و آموزه آنها احترام بگذارید.

۱۵- این هفته اوقات فوق‌العاده‌ای را در آنجا و در کنار برادر بارجام گذراندم. به کارخانه‌ای که در آن پنیر تولید می‌کنند، رفتم. می‌بینم که او امروز صبح به همراه همسر و پسرش اینجا حضور دارد. همیشه فکر می‌کردم که کارخانه تولید پنیر، شبیه جاهای دیگری است که رفته بودم، یعنی به نوعی به هم ریخته و کثیف. خدای من، یک چیز می‌توانم بگویم و آن این که می‌توانید آسوده خاطر و مطمئن باشید که آن مکان، کثیف نیست. آنجا تمیزترین جایی بود که رفتم، مخصوصاً در میان واحدهای تولیدی و کارخانه‌ها. و اصلاً متوجه نبودم؛ فکر کردم که لابد روزانه صد پوند پنیر تولید می‌کنند. اما آنها روزانه شش تن تولید می‌کنند و سه مجموعه تولیدی فعال دارند. فکر کردم، خدای من چه کسی همه این پنیرها را می‌خورد؟

۱۶- اما خداوند این مرد را برکت داده است. سعادت حضور در منزلش را داشتم، منزلی بسیار دوست داشتنی و همسری خوب و متعهد. آنها در راه صحیح زندگی می‌کنند و دلیلی ندارد روزی در راهی دیگر زندگی کنند. پسرانش را هم دیدم که فرزندان بسیار خوبی هستند. بابت مشارکتی که با همدیگر داریم، بسیار شکرگزاریم.

۱۷- خبردار شدم که شبان قبلی آنها مردی است که او را می‌شناسم؛ یعنی برادر گارلی که از مردان نازنین و عضوی از کلیسای پنطیکاستی‌های یگانه انگار است، سالها پیش در شهر جونزبرو آرکانزاس با هم آشنا شدیم. اما خبر نداشتم که … شبان او است.

۱۸- حال، جلسه‌ای که امروز صبح برگزار می‌شود را به خاطر داشته باشید. و سپس، اگر خداوند بخواهد، امیدواریم یکشنبه آینده دیگر بار، مجال سخن گفتن داشته باشیم. و سپس به گمانم یکشنبه بعدتر باید عازم شیکاگو شوم. سپس برای مدتی نخواهم بود، باید خانواده را به خانه یا در واقع به آریزونا برگردانم تا بچه‌ها بتوانند در مدرسه ثبت نام کنند. و به این ترتیب دیگر مزاحم شبان نمی‌شویم تا جلسه‌اش را در دست بگیریم.

۱۹- بنابراین، از برادر نویل بابت مهمان نوازی و دعوتش از من، بسیار سپاسگزاریم. و او بسیار … برادر عزیزی برای من است، کسی که در او کلک و خودخواهی نمی‌بینید، فقط مسیحیت اصیل و راستین است. این چیزی است که دوست دارم.

۲۰- حال، قسمتی از نگاشتنی مقّدس را خواهیم خواند و سپس به شرح و بسط آن خواهیم پرداخت. با توجه به مفصل بودن پیغامها، نمی‌دانم چه زمانی خواهیم توانست اینجا را ترک کنیم، اما فکر می‌کنم … آن روز داشتم درباره طولانی سخن گفتن، صحبت می‌کردم و یک نفر گفت: خوب، اگر برای دقایقی کوتاه سخن بگویی یعنی به شکلی معما گونه و در هاله‌ای از راز سخن می‌گویی. ادامه داد: آنگاه هرگز متوجه نخواهیم شد. و گفت: فقط به سخن گفتن ادامه بده و پس از مدتی، فحوای کلام در می‌آید. بنابراین شاید خداوند می‌خواهد به این شیوه عمل کنیم. بار دیگر سرها را خم کنیم.

۲۱- خداوندا، کلامت به صورت باز بر روی تریبون قرار گرفته است، و از این امر آگاهیم که روزی برای واپسین نوبت بسته خواهد شد، و آنگاه کلام، جسمیت خواهد یافت. و هم چنین بابت این فرصت در این بامداد سپاس‌گزاریم. محتوای مطالبی که قرار است بخوانیم را به واسطه روح‌القدس برای ما باز کن. باشد که امروز روح‌القدس اموری که باید بدانیم را به ما تعلیم دهد. و باشد که ما نیز به نوبه خود با دقت به هر کلام گوش بسپاریم و عمیقاً آن را بسنجیم. و باشد که آنها که از طریق نوار گوش می‌دهند، با دقت گوش کنند. و باشد که بتوانیم آن چه روح‌القدس سعی دارد به ما بگوید را درک کنیم. چون می‌دانیم که اگر قرار است ما را مسح کند، این مسح بیهوده نیست. بلکه هدفمند است، و باید در مسیر خیر به کار آید ( یعنی ) در مسیر خداوند. خداوندا باشد که قلبهای ما باز باشد.

۲۲- و باشد که آزادی گفتن و شنیدن داشته باشیم و هم چنین به ایمان دسترسی داشته باشیم تا به شنیده‌هایمان که از کلام خدا صادر می‌شود، ایمان بیاوریم؛ تا برای ما مهم شود و در آن روز عظیم که فراخواهد رسید به حیات ابدی رهنمون شویم. آنگاه که در خطا هستیم، ما را مذمت کن. بگذار اشتباهات خود را بدانیم. و به ما در مسیر درست برکت ده، تا بدانیم در کدام مسیر باید حرکت کنیم و در جهان کنونی چگونه و به چه سان باید رفتار کنیم؛ تا بلکه شاید بتوانیم اینجا در طول حیات خود، برای عیسی مسیح مایه فخر باشیم، برای او که مُرد تا در دنیای آتی به ما حیات ببخشد. این را در نام عیسی می‌طلبیم. آمین.

۲۳- حال، قصد دارم در این بامداد از دو قسمت کتاب مقدّس، مطالبی بخوانم. یکی از آنها از کتاب خروج است. البته انصافاً هر دوی آنها از کتاب خروج هستند. یکی در باب ۱۳، آیات ۲۱ و ۲۲ است. دیگری در باب ۱۴، آیه ۱۰، ۱۱ و ۱۲ است. اما اینک فرازهایی از خروج ۲۱ : ۱۳ را بخوانیم: «و خداوند در روز، پیش روی قوم در ستون ابر می‌رفت تا راه را به ایشان دلالت کند، و شبانگاه در ستون آتش … تا ایشان را روشنایی بخشد، و روز و شب راه روند؛ و ستون ابر را در روز و ستون آتش را در شب، از پیش روی قوم برنداشت.»

۲۴- حال فرازی از خروج ۱۴، آیه ۱۰. «و چون فرعون نزدیک شد، بنی‌اسرائیل چشمان خود را بالا کرده، دیدند که اینک مصریان از عقب ایشان می‌آیند. پس بنی‌اسرائیل سخت بترسیدند، و نزد خداوند فریاد برآوردند. و گفتند … زیرا موسی در آنجا … ( عذر می‌خواهم ) و به موسی گفتند: آیا در مصر قبرها نبود که ما را برداشته‌ای تا در صحرا بمیریم؟ این چیست به ما کردی که ما را از مصر بیرون آوردی؟ آیا این آن سخن نیست که به تو در مصر گفتیم که ما را بگذار تا مصریان را خدمت کنیم؛ زیرا ما را خدمت مصریان بهتر است از مردن در صحرا.»

۲۵- حال چند آیه دیگر را قرائت خواهم کرد. موسی به قوم گفت: «مترسید.» حال با دقت به این مورد گوش کنید … «موسی به قوم گفت، مترسید! بایستید و نجات خداوند را ببینید، که امروز آن را برای شما خواهد کرد … زیرا مصریان را که امروز دیدید تا به ابد نخواهید دید. خداوند برای شما جنگ خواهد کرد و شما خاموش باشید … و خداوند به موسی گفت: چرا نزد من فریاد می‌کنی؟ بنی‌اسرائیل را بگو که کوچ کنند؟ و اما تو عصای خود را برافراز و دست خود را بر دریا دراز کرده، آن را منشق کن، تا بنی‌اسرائیل از میان دریا بر خشکی راه سپر شوند. و اما من اینک دل مصریان را سخت می‌سازم، تا از عقب ایشان بیایند، و از فرعون و تمامی لشکر او و ارابه‌ها و سوارانش جلال خواهم یافت. و مصریان خواهند دانست که من یهوه هستم، وقتی که از فرعون و سوارانش جلال یافته باشم. و فرشته خدا که پیش اردوی اسرائیل می‌رفت، حرکت کرده، از عقب ایشان خرامید، و ستون ابر … از پیش ایشان نقل کرده، در عقب ایشان بایستاد. و میان اردوی مصریان و اردوی اسرائیل آمده … از برای آنها ابر و تاریکی می‌شود و اینها را در شب روشنایی می‌داد که تمامی شب نزد یکدیگر نیامدند. پس موسی دست خود را بر دریا دراز کرد و خداوند دریا را به باد شرقی شدید، تمامی آن شب برگردانیده، دریا را خشک ساخت و آب منشق گردید. و بنی‌اسرائیل در میان دریا بر خشکی می‌رفتند و آبها برای ایشان بر راست و چپ دیوار، بود. و مصریان با تمامی اسبان و ارابه‌ها و سواران فرعون از عقب ایشان تاخته، به میان دریا درآمدند. و در پاس سحری واقع شد که خداوند بر اردوی مصریان از ستون آتش و ابر نظر انداخت … و اردوی مصریان را آشفته کرد. و چرخهای ارابه‌های ایشان را بیرون کرد، تا آنها را به سنگینی برانند و مصریان گفتند: از حضور بنی‌اسرائیل بگریزیم زیرا خداوند برای ایشان با مصریان می‌جنگد.»

۲۶- کلام خداوند چنان فوق‌العاده و نیکو است که به هیچ طریقی نمی‌توان از خواندن آن دست کشید. وقتی مشغول خواندن آن هستیم، خودش زنده و به حیات بدل می‌گردد. فکر می‌کنم که درباره مبحث امروز صبح، هر چند که ضبط می‌شود، مایلم در ابتدا این را بگویم که خودم را در شرایطی یافتم که … دلیل آن که من … دیروز در حالی که مشغول مطالعه بودم، به این موضوع رسیدم و سپس اندیشیدم: اگر خدا بخواهد، در همین باره سخن خواهم گفت چون مرا جذب و به دنبال خود می‌کشد. و امیدوارم که همگی ما را به دنبال خود بکشد تا توان دیدن بیابم و ما را به رؤیت و نگریستن ترغیب کند؛ و به این ترتیب اندک مطالعه‌ای داشته باشیم و بتوانیم شرایط حاکم بر آن روزگار را با شرایط امروز مقایسه کنیم.

۲۷- قصد دارم برای این مبحث سه واژه را بیرون کشیده و برجسته کنم، یعنی این واژه‌ها را: چرا فریاد؟ بگو! خدا اینجا در آیه ۱۵ به موسی گفت: «چرا نزد من فریاد می‌کنی؟ به قوم بگو کوچ کنند.» پس: چرا فریاد بر می‌آوری؟ سخن بگو!

۲۸- اینک، موضوعی در خور تأمل را مد نظر قرار داده‌ایم و تلاش خواهم کرد به سریع‌ترین شکل ممکن و هر طور که روح القدس هدایتم کرد به آن بپردازم. و دلم می‌خواهد به این فکر کنم که … یعنی به این موضوع که موسی به هنگام گرفتاری به سوی خدا فریاد برآورد؛ و درست در همان حال که یک گرفتاری در جریان است خدا موسی را توبیخ کرده و می‌راند. به نظر می‌رسد که اقتضای طبیعت این باشد که آدم فریاد برآورد. و حال وقتی خدا موسی را بابت فریاد برآوردن به نزد او مؤاخذه می‌کند، عجب توبیخی است. این جریان به نظر خیلی سخت و شدید است.

۲۹- در موارد بسیار، وقتی از زاویه دید خود به نگاشته‌ها می‌نگریم، به نظر بسیار سنگین و تند می‌رسد. اما اگر اندکی در آن کنکاش کنیم آنگاه در می‌یابیم که خدا در حکمت مطلق خود می‌داند که دقیقاً چه می‌کند و می‌داند که چگونه به این امور رسیدگی کند و به چه سان با انسان برخورد کند. او انسان را می‌شناسد. ما نمی‌شناسیم. شناخت ما تنها از جنبه عقلانی و ذهنی است. اما او آن چه به راستی در وجود انسان است را می‌شناسد.

۳۰- موسی در این جهان زاده شد، او پسری استثنایی بود. او برای نبی بودن، برای رهاننده بودن زاده شد. با توانایی‌هایی که در وی بود، زاده شد همان طور که هر انسانی با توانایی‌های مختص خود پا به این دنیا می‌گذارد، من قاطعانه به پیشدانی خدا و به تقدیر ازلی ایمان دارم.

۳۱- «نه این که خدا بخواهد کسی هلاک گردد، بلکه همه به توبه گرایند.» اما او باید در مقام خدا از همان ابتدا انتهای کار را بداند و می‌داند. می‌بینید؟ اگر نداند، پس لایتناهی هم نیست، و اگر لایتناهی نباشد، خدا هم نیست. بنابراین مسلم است که او نمی‌خواست کسی هلاک شود، اما می‌دانست که چه کسی هلاک خواهد شد و چه کسی هلاک نخواهد شد. این دلیل و هدفی است که عیسی برای آن به زمین آمد ( او آمد تا آن عده را نجات دهد که خدا به واسطه پیشدانی‌اش میل و خواسته آنها را برای نجات یافتن دیده بود، می‌بینید، چون کل جهان محکوم بود. و نمی‌دانم چگونه می‌توان این مسئله را جز با استناد به پیشدانی خدا تعلیم داد، کتاب مقدّس به وضوح می‌گوید که او از ابتدا، انتهای کار را می‌داند و قادر به اثبات آن است.

۳۲- بنابراین وقتی کسی می‌کوشد چیزی باشد که نیست، کارش تنها شبیه سازی و تقلید است و دیر یا زود دستش رو و ذاتش افشا می‌شود. گناهانتان نمایان می‌شود. نمی‌توانید آنها را بپوشانید. تنها یک پوشش برای گناه وجود دارد و آن هم خون عیسی مسیح است و آن بر کسی پاشیده نمی‌شود مگر آن که خدا او را از بنیاد عالم فراخوانده باشد. دلیل ریخته شدن آن خون الهی همین بوده؛ نه برای زیر پا گذاشتن یا مورد تمسخر قرار دادن آن و انجام هر کاری با آن یا بدگویی در مورد آن و نظایر این. هدف از آن واضح و آشکار بود. درست است. قرار به بازی گرفتن آن یا شبیه سازی از آن نبوده یا گفتن این که گناهان پوشیده شده‌اند در حالی که نشده‌اند. گناهان هیچ انسانی پوشیده نمی‌شود مگر آن که نامش پیش از بنیاد عالم، در دفتر حیات بره ثبت شده باشد. خود عیسی گفت: «کسی نمی‌تواند نزد من آید، مگر آن که پدری که مرا فرستاد او را جذب کند. و هر چه پدر به من عطا نمود ( فعل ماضی به کار رفته است ) به جانب من خواهد آمد.» درست است. نمی‌توانید کلام را به دروغ گفتن وادارید. وجود این سخنان، برای اعلام حقیقت و اصلاح امور است.

۳۳- و موسی همراه با عطای ایمان زاده شد؛ موسی ایمانی عظیم داشت. و چندی بعد شاهد ظهور و بروز این امر در وی هستیم. و او در یک خانواده بزرگ و حسابی زاده شد، از آن جهت که با پدر و مادرش آشنا هستیم و می‌دانیم که خانواده‌اش از تبار لاوی بود. داستانی که پیش از این ماجرا نقل شده، یعنی در کتاب خروج به زیبایی تمام زندگی این شخصیت را به تصویر می‌کشد. و او یکی از بزرگترین شخصیتهای کتاب مقدّس بود، چرا که او به صورتی مؤکد تمثیل و نمونه‌ای از خداوند عیسی بود.

۳۴- نوع تولد او به مانند خداوند عیسی بس عجیب بود. او هم مثل خداوند عیسی در دوران جفا زاده شد. او هم مثل خداوند عیسی برای منجی بودن، زاده شد. او هم مثل خداوند عیسی برای دور ماندن از شر دشمن، توسط والدینش پنهان شده و او هم دوران خدمتش را مثل خداوند عیسی آغاز کرد. او یک رهبر بود، مثل خداوند عیسی. او یک نبی بود، مثل خداوند عیسی. او ارائه دهنده یک شریعت بود، مثل خداوند عیسی.

۳۵- و درمی‌یابیم که او بر روی صخره درگذشت، و این امکان هست که او بازبرخاسته باشد، چرا که هشتصد سال بعد در کوه تبدیل هیئت ایستاده بود و با خداوند عیسی گفتگو کرد. می‌بینید؟ فرشتگان او را جا به جا کردند. کسی محل دفن او را نمی‌داند. حتی شیطان هم این را نمی‌دانست. راستش را بخواهید فکر نمی‌کنم که او هرگز دفن شده باشد. فکر می‌کنم که خدا او را جا به جا کرد و او بر روی همان صخره‌ای مُرد که تمام روزهای عمرش از آن پیروی کرده بود.

۳۶- و او نمونه و تمثیلی کامل از مسیح بود. او جایگاه پادشاهی بر قوم داشت. او شارع و قانونگذار بود. او محافظ قوم بود. او، در مقام نمونه و تمثیل، در همه چیز مثل مسیح بود.

۳۷- و حال، به این ترتیب شاهدیم که او همراه با آن عطایای عظیم و آن ویژگیهای درونی زاده شد، به گونه‌ای که فقط لازم بود چیزی باشد تا آن را مشتعل کند، تا به آن امور، جان و حیات ببخشد.

۳۸- می‌بینید، ذریت الهی در واقع از همان بنیاد عالم، در وجود ما نهاده شده است. و آنگاه که آن نور الهی در بدو امر بر آن ذریت می‌تابد به آن جان و حیات می‌بخشد، اما ابتدا لازم است که آن نور الهی بر آن ذریت بتابد.

۳۹- درست همان طور که بارها درباره آن زنی که کنار چاه بود، تعلیم دادم؛ زنی که حال و روز و شرایطش آن گونه بود. به رغم این که او شخصی بدنام بود و زندگی‌اش در تباهی گذشته بود، دلیل حال و روزش به این برمیگشت که سنتها هرگز او را لمس نکرده بودند، اما با این وجود وقتی آن نور الهی در نوبت نخست به او تابد در حال آن را بازشناخت، چرا که چیزی در وجودش بود که به آن پاسخ دهد. همان جا که عمق، عمق را می‌خواند. باید عمقی در کار باشد تا به آن صدا پاسخ دهد.

۴۰- و موسی از همان بدو تولد نبی بود، اما در مکتبی روشن فکرانه و در کاخ فرعون پرورش یافت. فرعون ستی که موسی در دوران زمامداری‌اش رشد کرد، کسی بود که خرده معرفتی داشت و یوسف را به عنوان نبی خداوند قبول داشت. اما رامسس پس از ستى آمد و رامسس اعتقادی به یوسف نداشت. بنابراین آغاز مشکلات از همان جا است، از آنجا که فرعونی ظهور کرد که یوسف را نمی‌شناخت.

۴۱- حال، پیش از پرداختن به بخش اصلی موضوع، بیاییم اندکی درباره این خصائل و فضائل سخن بگوییم. روش من برای طرح آن و چیدن پایه‌های بحث و سپس ساختن و استوار کردن چیزی بر روی آن، قدری عجیب است و خداوند ما را در این بامداد و در حالی که مشغول بنا کردن چیزی هستیم، یاری فرماید.

۴۲- موسی با آن عطای عظیم ایمان، زاده شد. سپس در بوته مشتعل، مسح شد و مأموریت یافت تا قوم خدا را برهاند. باری، می‌بینید که این مرد چه فضائل و خصائل خارق‌العاده‌ای داشت! او برای امری معین، مولود گشته بود. خدا از این کار هدفی داشت.

۴۳- خدا از بودن شما در اینجا هدفی دارد. توجه می‌کنید؟ اگر فقط بتوانید به آن نقطه و محل مورد نظر برسید، برای خدا و خود فراغت به بار می‌آورید.

۴۴- موسی به دنیا آمد و بعدها به محلی که مسح شد، برده شد. و توجه کنید که بذر و ذریت، همان جا موجود بود و تحت پوشش فهم و دریافتی ذهنی و عقلانی بود، یعنی تمام آن ایمانی که با آن زاده شد تا قوم را برهاند همراهش بود، اما تا وقتی که آن نور الهی، که از بوته مشتعل می‌آمد، ساطع نشد و به آن نتابید هرگز جان نگرفت و به فعلیت نرسید؛ و این مربوط به زمانی می‌شود که او آن را رؤیت کرد، نه آن که چیزی و مطلبی درباره‌اش خوانده باشد، بلکه چیزی که موفق شد که با چشمان خود ببیند؛ چیزی که با او سخن گفت و وی نیز متقابلاً پاسخش را داد. چنین شد که آن عامل، موارد مورد اشاره را به مرحله جان گرفتن و حیات یافتن رساند.

۴۵- بر این باورم که … هر مرد یا زن، پسر یا دختر که … چنین می‌پندارم که آدمها نمی‌توانند با داشتن درک و دریافت ذهنی و عقلانی از ماهیت وجودی کلام و نظایر این، شالوده و زیر بنایی کامل داشته باشند تا زمانی که با آن نور الهی که بر کلام جامه واقعیت می‌پوشاند، ملاقات کنند.

۴۶- معتقدم که هیچ کلیسایی، بی‌توجه به این که تا چه اندازه عقل‌گرا و بنیادگرا باشد، تا وقتی که آن امر مافوق‌الطبیعه در میان مردم آشکار و معلوم نشود و آن را رؤیت نکنند، امکان شکوفایی نخواهد داشت. چیزی که بتوانند با آن سخن بگویند و بتواند به آنها پاسخ گوید و آن کلام مکتوب را اثبات کند.

۴۷- حال، به یاد داشته باشید که وقتی موسی با آن بوته مشتعل دیدار کرد، آن کلام دقیقاً و کاملاً اثبات شده بود. این خود کلام بود. لزومی نداشت موسی نگران شده و بگوید: جریان آن صدا چیست؟ آن موجود که اینجا است، کیست؟ چرا که خدا در نگاشته مقدّس و در کتاب پیدایش اعلام کرده بود که: ذریت تو در زمینی که از آن ایشان نباشد، غریب خواهند بود اما پس از چهارصد سال دیگر بار به این سرزمین باز آورده خواهند شد زیرا گناه اموریان هنوز تمام نشده است. باری، صدها و صدها سال پیشتر خدا مطلب را گفته بود که قوم بنی‌اسرائیل تحت جفا قرار خواهد گرفت و در سرزمینی بیگانه ساکن خواهد شد و به مدت چهارصد سال در آنجا خواهد ماند. اما خدا با دستی زورآور آنها را بیرون خواهد کشید. پس می‌بینید که با بوته مشتعل …

۴۸- موسی عقلاً این موضوع را می‌دانست. و بذر و ذریتی که در وی متولد شده بود، در درون قلبش جا داشت. و او به واسطه تجربه عقلی و ذهنی‌اش از کلام، بر آن شد تا آنها را برهاند، زیرا می‌دانست که برای همین هدف زاده شده است. او نسبت به زمان آگاه بود. تمام نگاشته‌ها حاکی از آن بودند که چهارصد سال از سکونت آنها در آنجا گذشته است.

۴۹- درست مثل حالا که می‌دانیم، همان طور که چندی پیش یک نفر درباره باز آمدن مسیح و ربوده شدن از من سؤال کرد. ما می‌دانیم که زمان لازم را گذرانده‌ایم، زمان ربوده شدن نزدیک است، در جستجوی ایمانی از جنس ربوده شدن هستیم که بتواند کلیسا را گرد آورده و نیرویی مافوق‌الطبیعی در اختیارش بگذارد، آن قدر که بتواند بدنهایی که در آن زیست می‌کنیم را تبدیل کند. وقتی شاهد خدایی هستیم که قادر است مُرده‌های آرمیده بر کف زمین یا بر کف حیاط را برخیزاند و او را به زندگی بازگرداند و در مقابل ما به نمایش بگذارد، وقتی شاهد خدایی هستیم که قادر به برداشتن سرطانی است که یک مرد را چنان بلعیده که تنها سایه‌ای از او باقی مانده و سپس همان شخص سرحال و قوی می‌شود، این وقایع می‌تواند ایمانی از جنس ربوده شدن به مردمان ببخشد. همین است، آنگاه که روشنایی در آسمان بدرخشد و کرنا نواخته شد، بدن مسیح به هم پیوسته و یک پارچه خواهد شد تا در آنی تبدیل و به آسمانها برده شود. آری، اتفاقی از این دست باید رخ دهد. مدارس الهیات ما هرگز نمی‌توانند این مهم را تولید کنند، به رغم این که به لحاظ عقلانی تمام آنها موجه و بر حق هستند. اما شما باید با آن روشنایی ملاقات کنید. شما باید آن چیز مهم الهی را بیابید.

۵۰- و اینجا است که موسی دعوت با شکوه‌اش را بر پایه کلام استوار می‌کند، و چه دعوت عظیمی هم بوده، تا این که یک روز آن روشنایی را می‌بیند و خود کلام، به او پاسخ می‌دهد. و آنجا است که مسح می‌شود. در واقع آن چه که در خود داشت مسح شد، چیزی که در درونش بود، آن جنبه‌های عقلانی باورمند، آن ایمانی که بر پایه باور به خدا، بنا شده بود، آن چه او را از مادرش جدا کرده بود. و حال، وقتی در محضر و پیشگاه آن نور الهی قرار گرفت، آن روشنایی باورش را مسح کرد. ملاحظه می‌کنید؟ عجب مسحی! و آنگاه مأموریت یافت.

۵۱- باری، می‌دانیم که او از جنبه ذهنی و عقلی به مادرش گوش داده بود. می‌دانست که چه اتفاقی قرار است رخ دهد و می‌دانست که در آن زمانه روزگار می‌گذراند. اما آنجا به این نتیجه می‌رسد که یک موجود ناکام است، بنابراین شاید … چه بسا ایمانش اندکی ضعیف شد. اما وقتی در مقابل بوته قرار می‌گیرد، خدا گفت: «استغاثه قوم خود را شنیدم و وعده‌ام به پدران آنها، ابراهیم، اسحاق و یعقوب را به یاد آوردم و نزول کردم.» من، یعنی ضمیر اول شخص مفرد به کار رفته است، من نزول کردم تا ایشان را برهانم.

۵۲- و اینک، اجازه دهید این نکته را اضافه کنم که اگر … اگر این اظهارات حرمت شکنانه به نظر می‌رسد، خدا مرا ببخشد. من بر روی زمین کاری انجام نمی‌دهم، مگر از طریق انسان. من – من – من تاک هستم؛ شما شاخه‌ها هستید. و تنها زمانی که انسانی را بیابم، حضور خویش را اعلام می‌کنم. و تو را برگزیدم و به آنجا اعزامت می‌کنم تا آنها را خارج کنی. ملاحظه می‌کنید؟ حال، دقت کنید، من با زبانت خواهم بود و من … این عصا را بگیر.

۵۳- و موسی گفت: آیا می‌توانم سند و نمودی ببینم از این که مرا خواهی فرستاد و مرا مسح خواهی کرد؟ و این امور را انجام خواهی داد؟ گفت: آن چه در دست داری، چیست؟ موسی گفت: یک چوب. گفت: آن رابینداز. و چوبدستی به مار بدل شد و گریخت.

۵۴- گفت: آن را بگیر و دوباره بدل به عصا شده بود. گفت: دستت را در گریبان خود فرو ببر. آن را که بیرون آورد مبروص شده بود. آن را باز فرو برد و خوب شد.

۵۵- گفت: او شاهد جلال خداوند بود. جای هیچ سؤالی برای موسی نبود. آیا دقت کرده‌اید که او هرگز دوباره سر به بیابان نمی‌گذارد؟ او می‌دانست که مسح شده است. او می‌دانست که آن امور که در قلبش بود، آن فضایل والا و … حال اینها مسح شده بودند. او آماده است تا رهسپار شود. به این ترتیب به سوی مصر می‌رود.

۵۶- خدا گفته بود: با تو خواهم بود و این ختم کلام بود. ( خدا فرمود با تو خواهم بود. موسی در قلب خود دعوتی بزرگ داشت و تمام آن چیزی که باید می‌دانست این بود که خدا بگوید با تو خواهم بود. )

۵۷- باری، خدا ادعاهای موسی را هم اثبات کرده بود. خداوند را ملاقات کردم و به من گفت تا به شما بگویم که”هستم”مرا فرستاده است. می‌بینید؟

۵۸- حال مردم گفتند: بفرما، باز هم سر و کله یک نفر، یک یهودی دیگر پیدا شد، لابد یکی از همان متعصبهایی که طبق روند همیشگی، همه جور طرح و نقشه‌ای ریخته‌اند تا ما را از غل و زنجیر آزاد کنند. و می‌دانید که آدمها وقتی برده یا به دلیلی در انقیاد باشند چه شرایطی دارند، همواره کسی هست که از راه برسد و با شعارها و روشهای دهان پر کن، توجهات را به خود جلب کند و حتی دست به اقدام بزند.

۵۹- بنابراین موسی، خدا به موسی قول داد که: با تو خواهم بود. در تو خواهم بود. کلام من کلام تو خواهد بود. کلامم را بر زبان جاری کن و تنها آن چه گفتم را بگو.

۶۰- و حال، چنین شد که موسی به آنجا رفت و این دعوت را با آنها در میان گذاشت و در برابر فرعون ایستاد و به وی گفت: خدای عبریها گفت: بگذار فرزندان قوم بروند. و او نمی‌خواست اجازه رفتن به آنها بدهد. پس موسی در برابر مشایخ و در حضور فرعون معجزه‌ای به جا آورد، معجزاتی که خدا به جا آورده بود. ( موسی ) گفت:حال، فردا، حوالی همین موقع خورشید می‌رود و سراسر مصر در تاریکی فرو خواهد رفت. و دقیقاً همین شد. و سپس گفت: مگسها به این خطه خواهند آمد و عصای خود را دراز کرد و مگسها را احضار کرد و مگسها آمدند. و نبوت کرد و هر آن چه نبوت کرده بود، دقیقاً به همان شکل واقع شد. این کار خدا بود. می‌بینید؟

۶۱- خدا از بدو تولد او را دعوت کرد و فضایل لازم را در وی نهاد، فضایلی مانند ایمان عظیم و سپس خود در هیئت حضور پرجلالش فرود آمد و آن چیز عظیم، وجود موسی را مسح و او را به همراه کلامش اعزام کرد و ادعاهایش مشخصاً به اثبات می‌رسید. فارغ از این امر که چه تعداد شیّاد ظهور کرده‌اند و چقدر از آن نوع اتفاقات دیگر رخ داده، خدا با موسی سخن می‌گفت … هویت موسی احراز شده بود. هر آن چه موسی گفت، خدا اجابت کرد. از شما می‌خواهم که هرگز این کلام را فراموش نکنید. هر آن چه موسی گفت، خدا اجابت فرمود، زیرا کلام خدا در موسی بود. با زبانت خواهم بود؛ آن، حقایق را جاری خواهد کرد. باری، هر آن چه خدا می‌گوید – هر آن چه خدا می‌گوید، از طریق موسی بیان می‌کند، و ادعاهای خود را اثبات و بر آن صحه می‌گذارد.

۶۲- هم چنین مادرش درباره تولد اسرارآمیزش به او گفته بود و این که به چه سان سیر زمان، به موعد رهایی نزدیک می‌شد. عمرام و یوکابد، پسر و دختر لاوی برای فرستادن یک منجی شروع به دعا کردند. مشاهده این که زمان موعود بسیار نزدیک است افراد را به دعا و روزه سوق می‌دهد. و شکی در این نیست که یوکابد، مادرش، بارها برایش تعریف کرده بود؛ همان طور که اصل داستان را می‌دانیم، او مربی موسی هم بود. و برایش تعریف کرد که چگونه دعا کرده بود. موسی، پسرم، وقتی زاده شدی کودک بی نظیری بودی. تو متفاوت بودی. موقع تولدت اتفاقی رخ داده بود.

۶۳- از این ماجرا شرحی نمایش گونه برای بچه‌ها ارائه دادم و گفتم: وقتی عمرام در اتاق مشغول دعا بود، فرشته‌ای دید که شمشیرش را به سوی شمال گرفت و گفت: تو صاحب فرزند خواهی شد و او فرزندان قوم را به شمال و به سرزمین موعود رهنمون خواهد شد. از این جریان یک نمایش اجرا کردیم تا دوستان کوچک آن را درک کنند؛ این که عقلانیت آنها به سطح شما بزرگسالان نرسیده و این عاملی است تا بتوانند مسائل را آن گونه که روح‌القدس مکشوف می‌کند، درک کنند.

۶۴- حال، به رغم این که مادرش این چیزها را برایش تعریف کرده بود و این موضوع را می‌دانست، اما با این حال او نیازمند لمسی دیگر بود. تعلیم خوب و درست بود اما او نیازمند یک ملاقات شخصی بود.

۶۵- و این چیزی است که جهان امروز به آن نیاز دارد. این چیزی است که کلیسا امروزه به آن نیاز دارد. این چیزی است که همگان یعنی آنها که پسران و دختران خدا هستند، به آن نیاز دارند. در راستای نیل به این مهم، نیاز به یک ملاقات شخصی دارید، می‌بینید، یک چیز و یک امر الهی، بی‌توجه به این مهم که به درستی کلام واقف و از حقانیت آن آگاه باشید، چون وقتی ارتباط برقرار می‌شود و شاهد تحقق این امر هستید، آنگاه می‌دانید که در مسیر درست قرار دارید. می‌بینید؟ و دقت کنید که همواره اتفاقات در انطباق با نگاشته‌ها هستند. هر اتفاقی سازگار و هم راستا با نگاشته مقدّس خواهد بود، چرا که از آن برآمده است.

۶۶- دعای عمرام دقیقاً هم راستا با نگاشته مقدّس بود. دعای آنها در راستای کلام موعود بود. خدا وعده داده بود که آن کار را در آن موعد خواهد کرد. آنها دعا کردند و همین جا است که کودکی ویژه متولد می‌شود. و آنها …

۶۷- توجه کنید! چقدر این را دوست دارم! ببینید، زمانی که فرعون تمام کودکان را به کام مرگ فرستاد، آنها را از دم شمشیرهای نگهبانی گذراند؛ این کودکان کوچک، بر اثر آن ضربات تکه تکه و پاره پاره می‌شدند و بدنهای کوچک آنها را به خورد کروکودیل‌ها می‌دادند تا آنجا که شاید کروکودیل‌ها با گوشت بچه‌های عبرانی پروار شده باشند. اما کتاب مقدّس می‌گوید: والدین او باکی از فرمان کودک کشی فرعون نداشتند. آنها واهمه‌ای نداشتند چون در آن نوزاد چیزی می‌دیدند. آنها تشخیص می‌دانند که این پاسخ دعاها است.

۶۸- اینک موسی چنین پیش زمینه‌ای داشت، بنابراین موسی می‌دانست که به طور خاص به منظور رهانیدن بنی‌اسرائیل فرستاده شده است.

۶۹- می‌بینید، همه آن گذشته‌ها و پس زمینه‌ها جمع می‌شوند. وقتی چیزی را دریافت می‌کنید و می‌توانید کتاب مقدّس را بیاورید و بگوید: این اتفاق رخ خواهد داد و همان جا چنین می‌شود، یا بگویید: در این مقطع زمانی این چنین واقع خواهد شد و همان طور می‌شود؛ قرار است این امر در یک مقطع مشخص واقع شود و به همان شکل رخ می‌دهد؛ تمام این وقایع جمع می‌شوند و تصویری را پیش روی ما شکل داده و ترسیم می‌کنند.

۷۰- برادر نویل؛ چگونگی این خیمه در این بامداد، چگونگی مردم این ایام، و دیدن این که به چه سان گرد سپیدی بر موهایمان می‌نشیند و شانه‌هایمان خمیدتر می‌شود، و مشاهده این دنیا که به چه سان شکل می‌گیرد و به جنب و جوش می‌افتد … با وجود تمام این امور، قادریم به اطراف خود بنگریم و ببینیم که تحقق وعده قریب‌الوقوع است! … بارها با خود اندیشیدم که اگر کسی بتواند فقط با یک جهش در یک آن، به درون حقیقت راه یابد و نتواند آن را درک کند، یا در واقع بتواند آن را درک کند و در یک آن وارد آن شود، در این صورت راهی ابدیت خواهد شد، فقط با چنین عامل رباینده‌ای! هرگز متوجه نمی‌شوید، و فقط از میان آن چیزهایی که دیده‌اید و می‌شناسید و درک می‌کنید به سرعت می‌گذرید و با یک جهش و در یک آن، کار تمام شود. احتمالاً آن مرد، زن، پسر یا دختر دستهای خود را بلند کرده و خواهد گفت: خداوند عیسی، بیا برویم. می‌بینید. چقدر وقت موعود نزدیک است؟

۷۱- موسی می‌دانست که برای این هدف به دنیا آمده است و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و عبرانیها را در حال جان کندن دید؛ به نگاشته رجوع کرد که در آن آمده بود: و آنها به مدت چهارصد سال در آنجا ماندگار خواهند شد، اما به دست نیرومند خویش آنها را بیرون خواهم کشید. سپس وقتی پس از دریافت مأموریت و مسح شدن بازگشت، می‌دانست که به دنیا آمده تا … و ایمانش … از راه ایمان آن مردم را دید و می‌دانست که آنها فرزندان خدا هستند، زیرا جهان … زیرا کلام چنین فرموده بود. آنها از جهان نبودند، شبیه دیگران نبودند. آنها متفاوت بودند. و آنها در قیاس با زرق و برق خیره کننده مصر، عده‌ای متعصب و خشک به شمار می‌آمدند؛ و ( موسی ) قرار بود پسر فرعون باشد، و قلمرو پادشاهی را اداره کند. اما در عمق وجودش چیزی بود، یعنی ایمانی راستین که به این مسائل و زرق و برقی که قرار بود به ارث ببرد، توجه‌ای نداشت. او به وعده خدا نگاه کرد و می‌دانست که وقت موعود نزدیک است. و این مرد به چه چیز می‌توانست فکر کند؟

۷۲- وقتی در آن سو با وی دیدار کنم، دلم می‌خواهد یک روز در این باره با او صحبت کنم. می‌گویید: برادر برانهام، عقلت را از دست دادی! نه این طور نیست. به فیض خدا با او دیدار خواهم کرد. بله، آقا. روزی با او حرف خواهم زد، با خود موسی. و چقدر دوست دارم از او بپرسم که وقتی روند آماده سازی خود را دید، چگونه احوالی داشت!

۷۳- از میزان آشفتگی و ناراحتی‌اش بگوید وقتی شیطان می‌گفت: قوم به تو ایمان نخواهد آورد. هیچ چیز وجود ندارد که به آن دل خوش کنی.

۷۴- اما وقتی آن بذر و ذریت در آنجا جان گرفت و حیات یافت، ضربه‌ای به او وارد شد و فهمید که قرار است اتفاقی رخ دهد. او می‌دانست. به ساعتش نگاه کرد و دید که چه زمانی را نشان می‌دهد و فهمید، و وقتی نگاه کرد به چه چیز می‌توانست فکر کند. حال وقتی همه این موارد را در کنار یکدیگر چید، تمام آن امور عظیمی که شاهدش بود؛ فرا رسیدن زمان موعود در نگاشته مقدّس، دعای پدر و مادرش، این که تولدش غیر عادی و خودش کودکی عجیب بود. و در تمام این مسیر چیزی در عمق وجودش بود.

۷۵- و حال گریزی می‌زند و سعی می‌کند به این فکر کند که از آموزشها و مهارتهای نظامی که در مدرسه کسب کرده استفاده کند و فرزندان قوم را آزاد کند، اما این برنامه ناکام می‌ماند.

۷۶- سپس به بیابان رفت و با یک دختر زیبای کوشی ازدواج کرد و پسر کوچکی به نام جرشون حاصل آن پیوند بود.

۷۷- و روزی در حالی که در میان گله و مشغول گله‌بانی بود، به یک باره بوته‌ای مشتعل را بر فراز کوه رؤیت کرد. و به آن نقطه رفت. آن چه می‌دید نه زاییده ذهنش بود، نه خیال بود، نه وهم و نه یک خطای بصری، بلکه در او … خدای ابراهیم در هیئت نور، در قالب یک ستون آتش در میان یک بوته ظاهر شد، آتشی که موج وار سربرمی‌آورد اما بوته را نمی‌سوزاند. و صدای نگاشته مقدّس، صدای خدا از میان آن بلند شد و گفت: تو را برگزیدم. تو آدم این کار هستی. من تو را برای این هدف برافراشتم. در اینجا از طریق آیاتی به تو ثابت می‌کنم که عازم آنجا خواهی شد و فرزندان قوم را آزاد خواهی کرد. زیرا کلام من باید جامه عمل بپوشد.

۷۸- کلام او برای این ایام نیز باید جامه عمل بپوشد. ما در ساعت موعود روزگار می‌گذرانیم. مهم نیست که هر کسِ دیگری چه می‌گوید؛ کلام باید جامه عمل بپوشد. آسمان و زمین زایل خواهد شد اما کلام او زایل نمی‌شود.

۷۹- حال، وقتی موسی همه اینها را در کنار هم قرار داد و موفق به دیدن جمیع جنبه‌ها و جهات شد، ایمانش نیز مسح شد. آمین! خدای من! چه اندیشه‌ای! نفس مشاهده این که به چه سان نگاشته مقدّس، مستقیم آن چه باید را نشانه می‌رود، و بعد هم سخن گفتن خدا و نمود عینی یافتن آن در آنجا و مواردی از این دست، ایمانی که در وجودش بود را مسح کرد تا دست به کار و وارد عمل شود.

۸۰- و این مسئله باید چه تأثیری بر ما بگذارد؟ ما به یک توبه نیاز داریم. ما نیازمند یک بیداری هستیم. خودم را می‌گویم. می‌بینید؟ من به یک تکان احتیاج دارم. به یک چیز درست و حسابی نیاز دارم. گفتم که امروز دارم با خودم و درباره خودم می‌گویم. من – من – من نیاز دارم به خود بیایم.

۸۱- و اینجا است که به آن سند و نمود عظیم می‌اندیشم و این که همه چیز آن قدر کامل و بی‌نقص اجرا و فراهم شد تا ایمان موسی مسح شود. و او دید که هیچ فایده‌ای در …

۸۲- آنجا او از مصر گریخت و عملاً می‌توانست درصدد راه انداختن یک شورش در مصر برآید، می‌توانست به پا خیزد و آغازگر یک انقلاب در مصر باشد، می‌توانست یک ارتش جمع کند و بجنگد، او در کنار خود هزاران نفر را داشت، می‌بینید. اما به جای چنین کاری … به رغم این که آنها می‌توانستند در ارتش، کنارش باشند ولی او حتى از انجام چنین کاری واهمه داشت.

۸۳- اما چهل سال بعد او باز می‌گردد، در حالی که هشتاد ساله است و تنها یک عصا در دست دارد. چرا؟ چون شعله‌ای که در وجودش می‌سوخت و زبانه می‌کشید شکلی واقعی به خود گرفته بود. او دیگر مسح شده بود و می‌دانست که حامل قول خداوند است. چیزی نمی‌توانست او را بازدارد. او نیازی به ارتش نداشت، خدا با او بود. این همه آن چیزی بود که به آن نیاز داشت؛ این که خدا با او باشد.

۸۴- وقتی بدانید که خدا شما را برای انجام کاری معین فرستاده و شاهد روند حرکت امور در همان مسیر هستید، اتفاق دیگری نمی‌تواند بیفتد. همین و بس.

۸۵- زمانهایی را به یاد می‌آورم که خدا وقوع پاره‌ای امور را به من خبر داده بود و سپس جلوتر که رفتم آن را درست همان جا و همان طور که قرار بوده، دیدم. چقدر … عجب حسی به آدم دست می‌دهد! از همان موقع اوضاع تحت کنترل است، همین و تمام، می‌بینید، چون خدا چنین گفته است.

۸۶- به یاد دارم، بسیاری از شما ماجرای برخاستن آن پسر بچه از مردگان را به خاطر دارید، همان که توسط اتومبیل کشته شد. و من همان جا کنار خیابان ایستاده بودم و داشتم قدم زنان از آن کودک دور می‌شدم … برگشتم و به عقب نگاه کردم و کسی درست دستش را روی شانه‌ام گذاشت و سنگینی دستش را حس کردم و فکر کردم برادر مور است، اما کسی دور و برم نبود. به عقب نگاه کردم و سپس به بالا و به کوهی که دیده بودم نگاه کردم. گفتم: خوب، قبلاً این تپه را جایی دیدم، ولی ما که از این راه نیامدیم. ما از راهی دیگر آمده بودیم. این تپه کجا است؟

۸۷- و نگاه کردم و آن ماشین له شده را دیدم؛ پسرک را دیدم که … آنجا افتاده بود و موهایش به اصطلاح به سبک کروکی کوتاه شده بود. چشمهایش کاملاً برگشته بود، درست مثل برادر ویز که روزی نقش زمین شده بود. پای کوچکی که از جوراب بیرون زده بود و اعضاء و جوارح کوچکش شکسته بودند و از چشمها و بینی و گوشهایش خون جاری شده بود. شلوار کوچکش را دیدم که به وسیله دکمه‌هایی تا اینجا و از دور کمر کوچکش آویخته بود؛ و جورابهایی ساق بلند شبیه جورابهایی که ما سالها پیش می‌پوشیدیم.

۸۸- به اطراف نگاهی کردم، صحنه دقیقاً و کاملاً عین همان چیزی بود که دو سال قبل روح‌القدس به من گفته بود، همان روز که همه شما از سراسر کشور در کتاب مقدّسهای خود یادداشت کردید که قرار است چنین اتفاقی رخ دهد. پس اوضاع تحت کنترل است. این که چه اندازه مرده باشد مهم نیست یا این که هر کس دیگری چه می‌گوید؛ کار تمام است. او باید بازگردد!

۸۹- گفتم: اگر این بچه از مردگان برنخاست، پس من هم یک نبی کاذب هستم، کسی که تصویری جعلی از خدا ارائه می‌دهد. چرا که دو سال قبل در سرزمین مادری‌ام به من گفت که چنین اتفاقی رخ خواهد داد. و این خادمان شاهدند و این جریان را در برگه‌های سپید کتاب مقدّسهای خود یادداشت کردیم و اینجا دقیقاً صحنه به همان شکل است. مشخصاتش را در آن برگه سفید بخوانید، این که قرار است این واقعه در کشوری با صخره‌هایی روی هم افتاده و نظایر این رخ دهد و قرار است در سمت راست خیابان کشته شود. گفتم: همین است. چیزی نمی‌تواند مانعش شود. اوضاع تحت کنترل است.

۹۰- ایمانی که در قلبم بود مسح شده بود. کاش می‌توانستم این حس را بیان کنم و توضیح دهم! ایمانی که خدا … ایمانی که به خدا و به گفته‌اش داشتم و هرگز خطایی در آن راه نیافته بود. و به من گفت: اکنون اوضاع تحت کنترل است، آن چه دو سال پیش به شما نشان دادم دقیقاً همین جا است و همه چیز دقیقاً به همان ترتیب قرار گرفته است. تنها کاری که باید کرد، به زبان آوردن کلام است. و به این ترتیب پسرک از مردگان برخاست. ملاحظه می‌کنید؟

۹۱- داشتم فکر می‌کردم و به برادر فرد سوئمن که اینجا نشسته و برادر بانکس وود و بقیه نگاه می‌کردم. به این فکر می‌کردم که آن روز سر بزرگراه آلاسکا بودم و این که چگونه اینجا در کلیسا ایستاده و به شما از حیوانی گفتم که به گوزن می‌ماند و شاخهایی چهل و دو اینچی داشت و نیز از یک خرس گریزلی نقره‌ای گفتم. قبلاً هرگز در آنجا نبودم و … از قرار معلوم باید چنین چیزی نصیبم می‌شد و مشخص شد که قرار است چه جایی باشد و چند نفر همراهم خواهند بود و چه لباسهایی بر تن خواهند کرد. تکاتک شما هفته‌ها و هفته‌ها پیش از این که این اتفاق، رخ دهد این را می‌دانستید.

۹۲- و بعد غافل از آن چه قرار بود رخ دهد، به آنجا رفتم و آن حیوان را دیدم که همان جا دراز کشیده است. و نزدیک شدم و … چنین چیزی محال بود. اگر یک شکارچی به این نوار گوش می‌دهد، می‌داند که نمی‌توانید همین طور مقابل یک حیوان راه بروید، چون فور می‌پرد و می‌گریزد. اما او این کار را نکرد.

۹۳- و هم اکنون در اتاقم آویزانش کردم. خرس نقره‌ای را دقیقاً به این شکل آویزان کردم. و در اینجا یک خط کش، یک اندازه سنج هست تا ابعاد دقیقش را مشخص کند. یک شاخ از موقعی که روی حیوان زنده و جاندار است تا زمان خشک شدن دست کم به اندازه دو اینچ یا بیشتر، از طول و حجمش کاسته می‌شود، اما از طول و حجم این یکی هرگز کاسته نشد و هنوز دقیقاً همان چهل و دو اینچ است. می‌بینید؟ خرس گریزلی هم آنجا است و هفت فوت طول دارد و همه چیزش دقیقاً به همین شکل اولش مانده است و اکنون در آنجا قرار دارد.

۹۴- اما آنجا بود که آن آقا به من گفت: حال، نگاه کن برادر برانهام، حیوانی که گفته بودی را پیدا کردیم اما این را هم به من گفتی که قرار است پس از پایین آمدن از تپه یک گریزلی نقره‌ای را بگیریم، یعنی جایی که آن پسرها هستند، آنجا که شخصی که لباس سبز به تن دارد و در حال تردد است.

۹۵- گفتم: این قول خداوند است. خدا چنین گفت.

۹۶- گفت: اما برادر برانهام، از اینجا می‌توانم همه چیز را تا فاصله مایلها ببینم، چیزی اینجا نیست. از کجا پیدایش می‌شود؟

۹۷- گفتم: من نباید بپرسم. خدا چنین گفت ! و او یهوه – یری است، او قادر است یک خرس را به اینجا بیاورد. قادر است یکی را آنجا بگذارد. و چنین کرد. و حالا هم آن خرس آنجا است. این یعنی این که اوضاع تحت کنترل است.

۹۸- و وقتی موسی دید که برای این هدف مبعوث شده است و با آن خدا که دعوتش کرده بود، رو در رو ملاقات کرد و وی را مسح و مورد شناسایی قرار داد و گفت: موسی، این دعوت تو است. من تو را می‌فرستم و جلالم را بر تو خواهم نمایاند. و من اینجا هستم، در بوته‌ای مشتعل. به آنجا برو! من در کنارت خواهم بود. او حتى به عصا هم احتیاج نداشت. او کلام را داشت، کلام اثبات شده را، و به این ترتیب به آنجا رفت. و این جریان ایمانش را مسح کرده بود.

۹۹- شاهدیم که در روزهای واپسین روزگار می‌گذرانیم و درمی‌یابیم که همه آن نشانه‌هایی که در نگاشته مقدّس از آنها سخن به میان آمده و قرار است در ایام آخر عینیت یابند، در حال عینیت یافتن و پدیدار شدن هستند؛ مشاهده تمام این امور، ایمان ما را مسح می‌کند. احوالات آسمان، مواردی شامل شرایط قدرتهای سیاسی، طبع و خوی مردم، تنزل اخلاقیات در سطح جهان، کارهایی که زنها و مردها در روزهای آخر انجام می‌دهند و کارهایی که کلیسا انجام می‌دهد و کارهایی که ملتها انجام می‌دهند و اعمالی که خدا به ظهور می‌رساند را می‌بینیم. تمام این مسائل در برابر دیدگان ما قرار گرفته است.

۱۰۰- این، ایمان ما را مسح می‌کند. این، ما را وارد چرخه‌های عظیم می‌کند. می‌بینید؟ این، ما را از سایر امور دنیا متمایز می‌کند. دقت می‌کنید؟ این که چقدر کوچک و به چه میزان در اقلیت هستیم و تا چه اندازه مورد استهزاء قرار می‌گیریم، اهمیتی ندارد و ذره‌ای تفاوت ایجاد نمی‌کند. همین و بس. ما این را می‌بینیم. چون چیزی در درون ما است. ما از پیش تعیین شده‌ایم تا این ساعت را ببینیم و هیچ چیز نمی‌تواند ما را از رؤیت آن باز دارد. آمین! این فرمایش خدا است و از پیش به وقوع پیوسته است. ما این را می‌بینیم. خدا را از این بابت بسیار شاکریم! این که حال شاهد وقوع این امور هستید ایمانتان را شکوفا می‌کند.

۱۰۱- حال، دوباره این فراز را در اینجا می‌خوانیم، «عار مسیح را دولتی بزرگتر از خزائن مصر پنداشت.» باری، او عار مسیح را ارزشمندتر پنداشت.

۱۰۲- حال، به خاطر داشته باشید، عار مسیح. می‌بینید، در خدمت به مسیح عار وجود دارد. اگر محبوبیت بسیار نزد دنیا دارید، آنگاه نمی‌توانید خدمت کنید و در واقع مسیح را خدمت نمی‌کنید. نه، نمی‌توانید. چون، عاری همراه آن است. دنیا همواره در مقام مذمت عمل می‌کند.

۱۰۳- از دیرباز و هزاران سال پیش همراهی با حقیقت، با عار گره خورده است. و موسی قرار بود فرعون شود، او فرعون بعدی محسوب می‌شد، پسر فرعون. و او فرعون بعدی بود که در میان عموم مردم مقبولیت داشت، اما با این حال او [ عار را بزرگتر شمرد … ] پنداشتن به معنی به شمار آوردن، شمردن است. او عار مسیح را بزرگتر از کل چیزهایی که مصر می‌توانست به او ببخشد شمرد. مصر در دستان او بود. اما با این حال می‌دانست که در پیش گرفتن راه مسیح عار محسوب می‌شد، از دانستن این که چیزی در درونش هست، خشنود بود. چیزی که سبب می‌شد تا عار مسیح را از همه جاذبه‌های فریبنده و پر زرق و برق مصر که به ارث می‌برد، بزرگتر شمرد. آن چه او در درون وجودش به عنوان ارث و میراث داشت به مراتب بزرگتر از چیزی بود که ارث و میراث بیرونی نصیبش می‌کرد.

۱۰۴- ای کاش می‌توانستیم دوستدار آن باشیم و بگذاریم روح‌القدس چیزی که در درون ما است را مسح کند، یعنی آن ایمان را برای زندگی خدایی و وقف مسیح!

۱۰۵- باری، او با داشتن چنین ایمانی این عار را افتخار برشمرد.

۱۰۶- امروز یک نفر می‌تواند بگوید: تو هم یکی از همان جماعت هستی؟ خوب اندکی از این بابت احساس شرم می‌کنید.

۱۰۷- اما او آن را بزرگتر از کل جهان پنداشت، چون در وجودش چیزی بود که می‌توانست سخن گفته و بگوید: آری من این را ارزشمند می‌شمارم. این افتخاری والا به شمار می‌رود. خشنودم از این که یکی از آنها هستم. ملاحظه می‌کنید؟ خشنودم از این که در شمار عبرانیها هستم و نه مصریها.

۱۰۸- مسیحیان امروز نیز باید همین را بگویند. خشنودم از این که خود را مسیحی به شمار آورم، از این که از امور دنیوی و نظم دنیا پرهیز کنم. نه فقط به عنوان یک عضو کلیسا بلکه به عنوان یک مسیحی؛ از نو زاده شده‌ای که مطابق با نگاشته مقدّس زندگی می‌کند. اگر حتی از جانب اعضای کلیسا متعصب خطاب شوم، به رغم این موضوع من – من – من آن را ارزشمندتر و بزرگتر می‌شمارم از این که محبوب‌ترین آدم در شهر یا در کشور باشم. این را به رئیس جمهور آمریکا بودن، به پادشاه زمین بودن ترجیح می‌دهم. ملاحظه می‌کنید؟ این برای من بسیار ارجمند است زیرا خدا پیش از بنیاد عالم به من نظر لطف داشت و این بذر کوچک را در آنجا قرار داد تا به برکت آن، ایمانم در مقامی بالاتر از امور دنیوی قرار بگیرد. و اینک او مرا فراخوانده است و من – من به جایگاهم افتخار می‌کنم.

۱۰۹- چنان که پولس گفت که برای کارش ارزشی والا … و این که خدا او را فراخواند و اجازه نداد که او همانند غمالائیل معلم بزرگی باشد. بلکه پولس دعوت شد تا قربانی برای مسیح باشد. می‌بینید؟ و اینک قصه همان است.

۱۱۰- توجه کنید، او ( موسی ) با چنین ایمانی هرگز بر نگاه خود و هر آن چه می‌توانست ببیند، متکی نبود. حال، او چیزی ندید جز تعدادی آدم با دست و پای گلی، برده‌ها و کسانی که دربند بودند و هر روز کشته می‌شدند و بر آنها تازیانه می‌زدند و مورد استهزاء قرار می‌گرفتند و باورهای دینی آنها تعصب آمیز خوانده می‌شد. فرعون، بر تخت جلوس کرده‌ای بود که چیزی درباره دین آنها نمی‌دانست یا برای آن ارزشی قائل نبود. او چیزی درباره آن نمی‌دانست. او یک کافر بود. بنابراین او فقط … این تصویر چقدر امروزی است! یک دین متفاوت. این موسی که امروز در کنار آن رئیس جمهور با آن مرد عالی مقام یعنی فرعون بود، بنا بود پس از مرگ وی، جانشینش باشد جانشین کسی که دیگر پیر شده بود. با این حال، موسی چنین اندیشید که آن دعوت … او از همان پنجره‌ای که فرعون می‌نگریست، به بیرون نگاهی انداخت زیرا در خانه او سکونت داشت.

۱۱۱- و فرعون به بیرون نگریست و آن آدمها را دید که دستهایشان بالا رفته و آنها را به جرم دعا کردن تا حد مرگ زیر تازیانه گرفتند. حتی اگر یک بار اطاعت نمی‌کردند آنها را از دم تیغ می‌گذراندند و از آنها تا جایی کار می‌کشیدند که بدنهای نحیف آنها از پا می‌افتاد، و کمتر از نیمی از میزان مورد نیاز، به آنها خوراک داده می‌شد. می‌گفتند: خوب، آنها چیزی بیش از یک مشت متعصب نیستند، حتی به زحمت در زمره انسانها به شمار می‌آیند.

۱۱۲- و با این حال موسی، با ایمان درونی‌اش، نگاهی به آنها انداخت و گفت: آنها قوم مبارک خدا هستند. آمین. من این را دوست دارم. با چنین ایمانی جاذبه‌های فریبنده مصر چشمانش را نگرفت، و وعده خدا چشمانش را گرفت. با چشم عقاب گونه، ایمان خود را فراتر از زرق و برق مصر می‌دید. به خاطر داشته باشید که او اینک در حال بدل شدن به یک عقاب است. او یک نبی است و چشمان عقاب گونه‌اش بالاتر از این امور سیر می‌کند. چقدر این را دوست دارم! خدای من!

۱۱۳- چه بسیار مسیحیانی که امروزه روز به جای ایمان خود، بر ادراک و محسوسات خود تکیه می‌کنند، بر آن چه می‌توانند ببینند و درک کنند، یعنی بر آن چه به چشم می‌بینند و همه آن جاذبه‌های فریبنده. مثل شما خانمها، من همیشه به شما اشاره می‌کنم و سفارش کردم که باید بگذارید موهایتان بلند شود، نباید آرایش کنید، باید مثل بانوان و مسیحیان رفتار کنید. شما به بیرون و به خیابانها نگاه می‌کنید و زنهای امروز را می‌بینید که به شکل غیر اخلاقی لباس پوشیده‌اند. خوب، با خود می‌گویید: خوب، او به کلیسا تعلق دارد، چرا من نتوانم همین کار را بکنم؟ می‌بینید؟ و او موهایش را کوتاه می‌کند، پس چرا من نکنم؟ خوب به همان اندازه هم دوست داشتنی و روشن فکرتر به نظر می‌رسد و شخصیتی دارد که من ندارم. خوب، چرا من این کار را نکنم؟ باید این کار را بکنم. با انجام این کار، ایمانتان را فلج می‌کنید. می‌بینید؟ به ایمان خود فرصت رشد نمی‌دهید. چنان که گفتم از همان نقطه شروع کنید.

۱۱۴- یک نفر گفت: برادر برانهام، کشور و مردم شما را نبی محسوب می‌کنند. نباید با این صدای بلند و به این شدت خانمها و آقایان را بابت چنین مسائلی مورد مؤاخذه قرار دهید. باید به آنها تعلیم دهی و بیاموزی که چگونه نبوت کنند و صاحب عطایا شوند.

۱۱۵- گفتم: چگونه می‌توانم به آنها جبر بیاموزم در حالی که هنوز الفبای خود را نمی‌دانند؟ می‌بینید؟

۱۱۶- باری، از همان نقطه شروع کنید. خود را پاک و تطهیر کنید تا آنگاه که در خیابان قدم می‌زنید شبیه یک مسیحی باشید و بعد هم رفتاری شایسته یک مسیحی در پیش گیرید. ملاحظه می‌کنید؟ و این کاری نیست که بتوانید از درون خود انجام دهید. لازم است مسیح وارد شما شود. و اگر بذر در آنجا قرار داشته باشد و آن نور به آن بخورد، حیات یافته و جان خواهد گرفت. و اگر حیات نیابد، معنی‌اش این است که در آنجا هیچ بذری وجود نداشته تا حیات را دریافت کند. چرا که مسلماً خود را به دیگران اثبات کرده و می‌نمایاند و به محض تماس نور و روشنایی با آن، حیات می‌یابد.

۱۱۷- می‌دانم که این سرزنشی بر خانمها است، که به این نوار گوش می‌دهند یا گوش خواهند داد. این سرزنش تو است خواهر. باید باشد، باید باشد چون نشان می‌دهد. کار به این که چه کرده‌ای ندارم، چه بسا در تمام عمرت آدمی مذهبی بوده‌ای و زندگی‌ات در کلیسا گذشته، پدرت یا شاید شوهرت خادم بوده، اما مادامی که از کلام خدا نافرمانی می‌کنی، مشخص است که آن حیات الهی در وجودت نیست. وقتی می‌بینید که جریان بیرون می‌ریزد و حیات روح‌القدس جاری است، بنگرید که به چه سان به دیگران می‌خورد. نگاه کنید وقتی چیزی را برایشان روشن می‌کند، آنها چه اعمالی انجام می‌دهند. تعجبی ندارد که …

۱۱۸- عجب سرزنشی نثار آن فریسیها شد، آنها که عیسی را بعلزبول خواندند، عیسیی که قادر بود افکارشان را بخواند.

۱۱۹- و آن روسپی بینوا گفت: این شخص مسیح است. نگاشته‌ها می‌گویند که او چنین خواهد کرد. می‌بینید، آن بذر و ذریت از پیش تعیین شده در آنجا و در او قرار گرفته بود. و با تماس نور به آن، جان گرفت و حیات یافت. نمی‌توانید مهارش کنید. نمی‌توانید حیات را پنهان کنید.

۱۲۰- می‌توانید مقداری بتن بردارید و در زمستان آن را روی مقداری علف بریزید. بعد که فصل بهار رسید اکثر علفهای شما کجا سبز شده‌اند؟ درست اطراف بتن. چون این بذر از همان زیر سنگ بارور شد و وقتی خورشید شروع به درخشیدن کرد، نمی‌توانید مانع رشد آن شوید. مسیر خود را از میان موانع باز خواهد کرد و درست از کناره‌ها و لبه آن بیرون می‌زند و سر به سوی جلال خدا برمی‌آورد. می‌بینید، نمی‌توانید حیات را پنهان کنید. وقتی نور خورشید به گیاهان بتابد، جان می‌گیرند و حیات می‌یابند.

۱۲۱- و وقتی روح‌القدس پر حیات کتاب مقدّسی درون یک انسان می‌دمد، درست در آنجا میوه‌اش را به بار می‌آورد. [ برادر برانهام یک بشکن می‌زند – گروه تألیف. ]

۱۲۲- بنابراین، بی‌اعتنا به این امر که چقدر راست و صادق هستید و یا این که می‌گویید که چنین نیستید و این که گفته می‌شود که آنها … این خانم‌هایی که چنین لباسهای بدی می‌پوشند و مواردی از این قبیل، کارشان فقط یک استریپ تیز مبتذل برای خیابانها است. هر چند باور نمی‌کنید که چنین باشد و نمی‌توانید به خود بقبولانید. شما می‌توانید ثابت کنید که از عمل زنا مبرا هستید اما از نظر کتاب خدا، شما در حال ارتکاب زنا هستید. عیسی گفت: «هر کس به زنی نظر شهوت اندازد، همان دم در دل خود با او زنا کرده است.» و شما خود را به آن شکل به نمایش گذاشته‌اید. می‌بینید، این چیزی است که نمی‌توانید ببینید مگر آن که، حیات الهی آنجا و در شما قرار گرفته باشد.

۱۲۳- شما به یک نفر می‌نگرید، نگاه می‌کنید و می‌گویید: خوب، من خواهر جونز را می‌شناسم. برادر جونز یک … خادم است. خانمش این و آن کار را می‌کند.

۱۲۴- کار به این که آن یکی چه می‌کند ندارم؛ این کلام است. عیسی گفت، «هر سخن انسان دروغ و سخن من راست باشد.» این کتاب مقدّس است. و آنگاه که آن روشنایی به راستی بر آن می‌دهد، حتماً باید حیات یابد. باید جان بگیرد و تمام.

۱۲۵- حال چشمان بزرگ موسی، چشمان از جنس عقابش چیزی فراتر از جاذبه‌های فریبنده مصر را دید.

۱۲۶- مسیحی راستین در این روزگار، بی‌توجه به این نکته که کلیسا و افراد دیگر چه می‌گویند، هنگام تماس روشنایی با آن بذر )، قادر است آن چه از جانب خدا به اثبات رسیده است را ببیند، آن ستون را که در آنجا است و آیات و معجزاتی که وعده داده شده است و نگاشته‌های مقدّس بر آن صحه می‌گذارد و چنین است که آن بذر جان گرفته و حیات می‌یابد؛ مهم نیست که چقدر کوچک است و چند نفرند و چقدر در موضع اقلیت قرار دارند. جماعت خدا همواره در اقلیت بوده است. می‌بینید؟ ای جماعت کوچک نترس، اراده پدرت بر این است که ملکوت را به تو ببخشد. می‌بینید؟ آنها آن را به چنگ آورده‌اند. اگر آنها از پیش برای حیات مقرر شده باشند، خدا مجبور است آنها را از هر فرقه‌ای، از هر مجموعه‌ای به جایی بفرستد که بتوانند آن حقیقت را رؤیت کنند.

۱۲۷- به شمعون بنگرید که برای حیات مقرر و نشان شده بود. وقتی مسیح بر دستان مادرش و در هیئت یک نوزاد وارد هیکل شد، شمعون جایی در آن پشت در اتاقی مشغول خواندن بود. روح‌القدس او را از جایش بلند کرد، چون منتظر این لحظه بود. آن حیات الهی در وی بود. گفت: «تا خداوند مسیح را نبینم نخواهم مرد.» و اینک خداوند عیسی در هیکل بود. روح‌القدس او را از محلی که مشغول کار بود به بیرون هدایت کرد و او به آنجا رفت و آن نوزاد را گرفت و گفت: «الحال ای خداوند بنده خود را رخصت می‌دهی، به سلامتی برحسب کلام خود. زیرا که چشمان من نجات تو را دیده است.»

۱۲۸- در همان حوالی پیر زنی نابینا به نام حنا بود که شبانه روز خداوند را خدمت می‌کرد. او هم چنین نبوت کرد و گفت: مسیح در حال آمدن است. می‌توانم آمدنش را ببینم. با این که نابینا بود. و این حرف را همان موقع که او مسیح آنجا بود گفت … آن حیات الهی که در او بود سبب شد که اخبار کرده و بگوید: همین جا خواهد بود! همین جا خواهد بود. همین جا خواهد بود! و سپس آن نور، در قالب جسم یک نوزاد، وارد آن بنا شد، او به مانند طفلی نامشروع پیچیده در قنداق خود، در حال آمدن به بنا بود. و روح القدس بر آن پیرزن کور دمید، و او تحت هدایت روح از میان مردم گذشت و در کنار آن نوزاد ایستاد؛ و مادر و نوزاد را متبارک خواند و از آینده‌ای که در انتظارش بود، خبر داد. می‌بینید، مقرر شده برای حیات! التفات دارید؟

۱۲۹- به آن جماعت بنگرید که یک دوجین هم نبودند. در روزگار نوح تنها هشت جان نجات یافتند، اما همگی آنها که برای حیات مقدر گشته بودند، نجات یافتند. ببینید که روح‌القدس در هر دوران به چه سان عمل کرده، مردمان را جذب می‌کند.

۱۳۰- حال در می‌یابیم که ایمان موسی، او را به دیدن آن چه در راه بود، هدایت کرد و نه آن چه که آن موقع وجود داشت. به جای امروز، به فردا نگریستن. به جای جاذبه‌های فریبنده، به وعده نگریستن. به جای تشکیلات، چشم به قوم داشتن. توجه می‌کنید؟ خدا چنین عمل کرد.

۱۳۱- لوط توانست جاذبه‌های ناشی از رونق را در مصر یا سدوم ببیند. لوط توانست امکانات و فرصتهای ناشی از پول را ببیند … لوط توانست وقتی به آنجا و سدوم نگریست فرصتها را تشخیص دهد و این که شاید می‌توانست بدل شود به … او که عمرانی بود چه بسا می‌توانست در آنجا شخص بزرگی شود، زیرا شخصیتی روشن فکر و برادرزاده ابراهیم بود، بنابراین سدوم را به عنوان مقصد انتخاب کرد. منطق عقلی لوط، وی را به سوی زرق و برق و رونق هدایت کرد. محاسبات عقلى لوط نگاه او را متوجه خوشیهای مربوط به جاذبه‌ها کرد. اما ایمانش چنان فلج شده بود که قادر نبود آتشی که قرار بود نابود کننده چنین سبکی از زندگی باشد را ببیند.

۱۳۲- و مردمان این روزگار چنین هستند. آنها فرصتهای ناشی از تعلق به یک تشکیلات فرقه‌ای بزرگ را می‌بینند، آنها امکانات برخورداری از یک موقعیت اجتماعی خوب در میان مردم شهر را می‌بینند، اما نمی‌بینند … آنها نمی‌بینند که این نشان فلج شدن است. بگذارید این مطلب را تکرار کنم تا از آن سوء برداشت نشود. زنان امروز چنان که گفتم، دوست دارند مانند ستارگان سینما رفتار کنند. مردان امروز دوست دارند مثل کمدین‌های تلویزیون رفتار کنند.

۱۳۳- این طور به نظر می‌رسد که واعظان امروز دوست دارند کلیسای خود را به یک نوع لژ مدرنیستی با رویکرد عضوگرایانه و نظایر این بدل کنند. آنها فرصتهای ناشی از این امر که شاید اسقف یا ناظر کل یا چیزی از این دست شوند را می‌بینند، یعنی در صورت کنار آمدن با کلیسا؛ آن هم با وانهادن نگاشته‌هایی که پیش روی آنها قرار گرفته است و عمیقاً به واسطه قدرت خدا و کلام خدا که در میان مردم ساکن است به اثبات می‌رسند. با این حال آنها طالب آن حقیقت الهی نیستند. آنها می‌گویند: دلمان نمی‌خواهد با چنین چیزی دچار آشفتگی شویم. چون کارت عضویتشان پس گرفته خواهد شد. چون سازمان فرقه‌ایشان را از دست خواهند داد. شبیه مردی شریف مثل لوط که ساکن سدوم است و می‌داند که اینها باطل است. ملاحظه می‌کنید؟ می‌بینید؟ این کارشان چه پیامدهایی دارد؟ آنها همان ایمان کمی که داشتند را فلج می‌کنند. دیگر نمی‌تواند عمل کند.

۱۳۴- باری، موسی اینها را وانهاد … و ایمانش دنیا و امور دنیوی را فلج کرد.

۱۳۵- یا ایمان شما جاذبه‌ها را فلج خواهد کرد و یا جاذبه‌ها ایمانتان را فلج خواهند کرد. حال شما باید میان این یا آن، یکی را انتخاب کنید. و توجه کنید که کتاب مقدّس تغییر نمی‌کند. خدا تغییر نمی‌کند. او خدای تغییر ناپذیر است.

۱۳۶- و حال شاهد این امر هستیم که امروزه، مردم این روزگار، چشمشان به چیزهای بزرگ است، به تشکیلات بزرگ. من عضو فلان و بهمان هستم. توجه می‌کنید؟ و وقتی به آنجا می‌روند و نگاه می‌کنند، هیچ فرقی بین آنها و آدمهای خیابان دیده نمی‌شود. هیچ چیز متفاوتی وجود ندارد. آنها اندکی بار روشنفکری دارند و با همان جلو می‌روند. وقتی با آنها از شفای الهی، از ستون آتش، از نور الهی می‌گویید، به شما می‌گویند: این جریان تلقین ذهنی است.

۱۳۷- روزی یک آقا که خادم باپتیست بود، تصویر فرشته خداوند را برداشت و به آن خندید. ببینید، این کار کفر است. ملاحظه می‌کنید؟ برای این عمل بخششی در کار نیست.

۱۳۸- این چیزی است که مسیح گفت. این کفر است؛ آن هم وقتی شاهدید که همان اعمال را به جا می‌آورد که مسیح به جا آورد. و او گفت … وقتی اعمال مسیح را دیدند، همان شخصی که قربانی بود، او را بعلزبول، یک دیو خواندند، چون این کارها را کرده بود. و اکنون می‌گویند … در واقع او گفت: من این کارتان را می‌بخشم. اما وقتی روح‌القدس بیاید و همین کارها را به جا آورد، اگر سخنی علیه وی بگوید، این کارتان نه در این جهان و نه در جهان دیگر بر شما بخشوده نخواهد شد. ملاحظه می‌کنید؟ کافی است تنها یک کلمه علیه آن بگویید. می‌بینید؟ و سپس …

۱۳۹- چون اگر برای داشتن حیات ابدی مقدر شده باشید، آنگاه که چشم شما به حقیقت الهی بیفتد، حیات الهی در وجودتان با قدرت بروز خواهد کرد. آن وقت آن حقیقت را بازخواهید شناخت، مثل آن زن بینوا که کنار چاه بود و مانند موارد دیگر. اما اگر چیزی در آنجا و در وجودتان نباشد، هیچ چیز حیات نخواهد یافت چون چیزی برای حیات یافتن وجود ندارد. شبیه حرفی که مادر پیرم می‌گفت: نمی‌توانید از شلغم خون بگیرید، چون خونی در آن نیست. باری، حکایت همان است.

۱۴۰- این امر ایمان کمی که دارید را فلج می‌کند. لوط توانست جاذبه‌ها را ببیند اما ایمانش برای دیدن آتشی که آن جانبه‌ها را نابود خواهد کرد، کافی نبود.

۱۴۱- سؤال اینجا است که آیا آن ایمان لازم را داریم؟ سؤالم این است که سایر خانمهای کلیسا وقتی چشمشان به آن عده از خانمها افتاد که سودای محبوبیت دارند، آیا نخواهند خواست همرنگ دیگران شده و مانند سایرین عمل کنند؟ آنها قادرند امکانات و فرصتهای ناشی از زیباتر شدن به کمک آرایش را ببینند. آنها می‌توانند با گرفتن ظاهری جوانتر، با کوتاه کردن موها و با رفتار مثل دیگران با ستاره‌های سینما زنی زیباتر را ببینند. اما از خود می‌پرسم که آیا این مسئله ایمانشان را فلج نکرده است و آنها را محروم از دانستن این گفته کتاب مقدّس نکرده است، زنی که چنین رفتار می‌کند غیر محترم است و زنی که لباس مردانه به تن می‌کند در برابر خدا مرتکب عملی قبیح شده است یعنی شلوارها و شورتهایی که می‌پوشند و نظایر این. و دلشان چنان سخت می‌شود که این کار بدل به عادت و رویهای معمول در میان مردم می‌شود. از خود می‌پرسم که آیا آنها ایمان اندکی که در وجودشان هست را، حتی در حد رفتن به کلیسا، فلج نمی‌کنند. و این اتفاقی است که رخ می‌دهد.

۱۴۲- لوط چنین کرد و این کار ایمانش و همراهانش را در آنجا فلج کرد. آنها قادر به دیدن نبودند.

۱۴۳- اما عمویش ابراهیم، با ایمانی اثبات شده، به جاذبه‌ها نگاه نکرد و دلش نمی‌خواست سر و کاری با آن پیدا کند، ولو این که مجبور باشد به سختی و به یاری خود روزگار بگذراند. و سارا آنجا در بیابان سخت گذر و در زمین بایر و بی آب و علف زندگی می‌کرد. اما آنها به جاذبه‌ها و فرصتهای ناشی از محبوب شدن، توجه‌ایی نکردند.

۱۴۴- سارا، زیباترین زن در کل خطه بود، کتاب مقدّس چنین می‌گوید. او زیبا بود، زیباترین زنها. و حال او ماند و از شوهرش اطاعت کرد تا آنجا که او را سرور و آقای خویش خواند، کسی که کتاب مقدّس به او اشاره می‌کند، عهد جدید را که بکاوید گفته شده است که: «و شما دختران او شده‌اید مادامی که مطیع و پیرو ایمان باشید.» می‌بینید، او شوهرش را آقای خویش خواند.

۱۴۵- و فرشته خداوند از معبد آنها … یا در واقع از چادر کوچک آنها بازدید کرد و با آنها حرف زد. آنها حتى خانه‌ای برای زندگی نداشتند؛ آنها در سرزمینهای بی‌حاصل زندگی می‌کردند. و همین است. آیا می‌بینید که به چه سان روزگار کنونی بازگشتی دوباره و دقیقاً الگو برداری شده از شرایط سابق، و به سبک و سیاق آن روزگار به نظر می‌رسد؟

۱۴۶- باری، موسی می‌توانست با ایمان عظیم خود، به امور کنونی جهان حاضر نه بگوید و انتخابی درست داشته باشد. او رنج کشیدن و تحمل مشقات به همراه قوم خدا را انتخاب کرد. انتخاب کرد تا با آنها برود. چرا؟ به دلیل ایمانش! او وعده را دید. او زمان آخر را دید. او فردا و فراتر از آن را دید و اجازه داد ایمانش آزاد و رها باشد. و به امکانات و فرصتهایی که چشمانش می‌توانست ببیند توجه‌ای نکرد، به این که فرعون بود یا می‌توانست و قرار بود فرعون شود. او به عمق فردا چشم دوخته بود.

۱۴۷- کاش مردم قادر بودند فقط همین کار را بکنند و جهان کنونی و حاضر را نبینند. اگر به جهان حاضر بنگرید، دست به یک انتخاب زده‌اید. چشمان خود را بر روی آن ببندید و به وعده خدا و مسیر منتهی به فردا توجه کنید.

۱۴۸- او به واسطه همین ایمان توانست انتخاب کند. او انتخاب کرد تا فرزند ابراهیم خوانده شود و نخواست فرزند فرعون خوانده شود. چگونه ممکن بود وقتی کل آن قلمرو … جهان زیر سلطه مصر بود. او پادشاه جهان بود، یک مرد جوان چهل ساله که آماده نشستن بر تخت بود. اما هرگز به عقل …

۱۴۹- به زنهایی بنگرید که هر روز می‌توانستند گرداگرد او باشند و بدین سان حرمسراها پدید آید. به جانبه‌ها بنگرید؛ به این که می‌توانست بنشیند و شراب بنوشد و در حالی که بادش می‌زدند به تماشای رقص و استریپ تیز بنشیند که در مقابلش اجرا می‌شد … زنهایی از سراسر جهان کنارش بودند، انواع جواهرات و گنجها و ارتش آنجا بود. تنها کاری که باید می‌کرد این بود که بنشیند و غذای خوب خودش را بخورد و بگوید: رئیس پادگان شماره فلان و بهمان را به فلان جا و بهمان جا بفرستید تا آن کشور را تصرف کنند. به نظرم این خواسته‌ام است. این همه کاری است که باید می‌کرد. آنجا بنشیند و آنها او را باد بزنند و دهانش را باز کند؛ اجازه دهد دختران زیبایی که برای آن روز معین شده‌اند، استریپ تیز کنند و شراب در دهانش بریزند و همان طور که دستها را دور او حلقه زده‌اند به او غذا دهند، تمام زیباترین زنهای جهان. تمام جاذبه‌های فریبنده ممکن، درست همان جا گرداگرد او بود.

۱۵۰- اما او چه کرد؟ او از آنها چشم برداشت. می‌دانست که آتشی برای آنها تدارک دیده و آماده شده است. می‌دانست که این خط به موت می‌انجامد. می‌بینید؟ می‌دانست که چنین است. و نگاه خود را متوجه مشتی مردم تحقیر و طرد شده کرد، و به ایمان تصمیم گرفت متحمل عار مسیح شود و خود را چنین معرفی کرد و خواند: من پسر ابراهیم هستم. من پسر این فرعون نیستم. به رغم این که به من مقام اسقفی یا شماسی یا سراسقفی یا پاپی دانید اما من نسبتی با اینها ندارم. من فرزند ابراهیم هستم و خویش را از امور این دنیا جدا می‌کنم. آمین، آمین و آمین! به ایمان چنین کرد!

۱۵۱- او جاذبه‌های فریبنده را به کناری نهاد. او فرصت بدل شدن به اسقف بعدی، یا ناظر کل بعدی طی انتخابات بعدی یا هر چه که بود را وانهاد. او از نگریستن به آن خودداری کرد.

۱۵۲- اینک اگر اسقف شوم، وقتى قدم خواهم زد مردم خواهند گفت: پدر مقدّس، یا دکتر فلانی یا – یا – یا – یا شیخ فلانی. هنگام گردهمایی‌ها تمام خادمان از من تعریف و تمجید خواهند کرد و خواهند گفت: پسر دارم به تو می‌گویم که این شخص آدم مهمی است، جنب نخور، اسقف دارد اینجا می‌آید. آن چه او بگوید قانون است. ببین، اسقف فلانی دارد اینجا می‌آید. مردم سراسر جهان سوار بر هواپیما پرواز خواهند کرد تا پاپ را ببینند و پاها و انگشتریها را ببوسند و نظایر این. و برای یک کاتولیک، یک پروتستان چه فرصتی بالاتر از این است که اسقف یا ناظر کل شود یا به یک مقام مهمی در تشکیلات دست یابد.

۱۵۳- اما چشم ایمان از بالا و از موضع اشراف، به مسئله می‌نگرد. و پایان کار را در این پایین می‌بیند که بر حسب فرموده خدا همه‌اش نابود خواهد شد. ایمان همان چشم عقاب‌وار است که شما را بر فراز این امور بالا می‌کشد تا آینده را ببینید و نه امروز را، و فرزند ابراهیم خوانده شدن را برگزینید.

۱۵۴- فرعون، که ایمان نداشت، فرزندان خدا را متعصب به شمار آورد. ایمان نداشت و آنها را به بردگی کشاند چون از آن چه او گفت نمی‌ترسید. او از خدا نمی‌ترسید. او خود را خدا می‌پنداشت. تصور می‌کرد که خدایان واقعی آنهایی هستند که او خدمتشان می‌کرد، و او مقام اسقفی داشت، او سر ناظر کل بود، و چنین می‌پنداشت که خدایان او این کار را کرده بودند. نباید هیچ اثری از حقیقت در اینجا باشد و بنابراین آنها را به بردگی کشاند. آنها را مورد استهزاء و دستمایه شوخی قرار داد. درست شبیه کاری که امروز می‌کنند، دقیقاً همان کار.

۱۵۵- ایمان موسی آنها را در سرزمین موعود می‌دید، یک قوم برکت یافته. بردن آنها به سرزمین موعود چه بسا نبردی سخت محسوب می‌شد، اما موسی همراه آنها بودن و رفتن را انتخاب کرد. کلی می‌توانستم روی همین نکته مکث کنم اما زمانم دارد به سرعت می‌گذرد. می‌بینید؟

۱۵۶- توجه کنید، شاید تغییر نگاه این قوم کار سختی باشد. باید همراه آنها زندگی کنی، باید یکی از آنها باشی، آنها به قدری دربند منطق عقلانی خود هستند که نمی‌توانی تکانشان دهی. می‌بینید؟ اما باید در آنجا اتفاقی رخ دهد. قرار است امر مافوق‌الطبیعی در برابر آنها به اثبات برسد. کار دشوار خواهد بود. تشکیلات و سازمانها تو را رد خواهند کرد و تمام این امور واقع خواهد شد. کاری که باید انجام دهی وحشتناک خواهد بود، اما با این حال باید انتخابت را بکنی.

۱۵۷- من یکی از آنها هستم. آری. ایمانش چنین کرد. ایمانش شعله‌ور شد. بله، آقا. او آن را دید. رساندن آنها به آن وعده، کار دشواری بود، اما انتخابش این بود که همراه آنها باشد، حالا به هر شکلی. بی‌اعتنا به این نکته که با او چگونه رفتار کرده بودند و به چه سان او را رد کردند، در هر حال رهسپار شد. او باید همراه آنها خارج می‌شد.

۱۵۸- حال، امیدوارم مطلب را درک کنید. بسیار خوب. در هر حال با آنها برو. یکی از آنها باش، درست است، چون این وظیفه‌ات است. شاید این نبرد دشوار باشد و سختیهای بسیار باید از سر بگذرانی، اما در هر حال برو.

۱۵۹- اما ایمانش او را به انتخاب کلام، هدایت کرد و نه جاذبه‌های فریبنده. او کلام را برگزید. این کاری است که ایمان موسی کرد. وقتی نگاه ایمان متوجه کمترین چیزی است که خدا … یادتان باشد، اینجا و در یک طرف کار جاذبه‌ها و زرق و برق، دنیا، برترین موقعیتها و پادشاهی جهان قرار گرفته بود. اما وعده خدا کجا قرار گرفته بود؟ در میان چاله‌های گلی، در میان عده‌ای گل مال.

۱۶۰- اما ایمان؛ وقتی نگاه ایمان متوجه ناچیزترین چیزی است که از خدا می‌رسد، آن را بزرگتر و ارزشمندتر از تمام آن چه دنیا می‌تواند عرضه کند، برمی‌شمارد. بله، آقا. وقتى نگاه ایمان معطوف به آن می‌شود، وقتی ایمان قادر به دیدن آن باشد، وقتی ایمان به کلام، قادر به دیدن کلام آشکار شده باشد، آنگاه ارزش آن بیش از تمام جانبه‌ها و مقام سراسقفی و هر چیزی است که بتوان وصف کرد و درباره آن سخن گفت. ایمان چنین می‌کند. می‌بینید؟ بدترینها، خوارشده‌ها، طردشده‌ها و هر چیز را می‌توانید ببینید! حتی در بدترین شکلش، باز هم ایمان آن را ارزشمندتر از بهترین چیزی که دنیا قادر به تولیدش باشد، خواهد پنداشت. آمین! در همین راستا این سرود را می‌خوانیم؛ با آن جمع کوچک که در مسیح خوار شده‌اند، همراه خواهم شد. توجه دارید؟ خدای من!

۱۶۱- زیرا ببینید، ایمان می‌بیند که خدا خواهان انجام شدن چه چیزی است. امیدوارم این مطلب در شما درونی شود. ایمان به زمان حال نمی‌نگرد. ایمان اینجا را نمی‌بیند. ایمان به این که خدا چه می‌خواهد می‌نگرد، و متناسب و مطابق آن عمل می‌کند. این کاری است که ایمان می‌کند. به آن چه خدا می‌خواهد می‌نگرد و آن چه خدا خواهان انجام شدنش است؛ ایمان چنین عمل می‌کند.

۱۶۲- ایمان به دور دست می‌نگرد. میدان دید خود را کم نمی‌کند. روی هدف می‌ماند. آمین! هر تیرانداز خوبی این را می‌داند. می‌بینید؟ این از جنس دور برد است. یک تلسکوپ است. یک دوربین دو چشمی است که با آن اینجا و این اطراف را نمی‌نگرید. برای این که ببینید ساعت چند است از دوربین دو چشمی استفاده نمی‌کنید؛ آن را برای چنین عملی به کار نمی‌برید. اما از آن برای نگاه به راه دور استفاده می‌کنید. می‌کنید؟ ایمان چیزی را می‌بیند که خدا می‌بیند.

۱۶۳- و ایمان همین کار را می‌کند. ایمان دو چشمی‌های خدا را می‌گیرد، هر دوی آنها را، هر دو سو را، عهد جدید و عهد عتیق را و تکاتک وعده‌های او را می‌بیند. و ایمان آن سوی کار را می‌بیند و ایمان بی‌توجه به آن چه فعل زمان حال در اینجا می‌گوید، انتخاب می‌کند. او به انتها می‌نگرد. نگاه او رو به پایین نمی‌رود تا به این سو بنگرد. بلکه به آن سو می‌نگرد. شاخص [ فاصله سنج ] را درست وسط کلام تنظیم کرده و نگه می‌دارد. این کاری است که کلام می‌کند. ایمانی که در یک انسان باشد چنین کارهایی می‌کند.

۱۶۴- حال، دقت کنید. فرعون چیزی را فوق‌العاده خواند که خدا قبیح! خواند. فرعون می‌توانست بگوید: به اینجا نگاه کن موسی، چون تو فرعون بعدی هستی. من – من وقتی اینجا را ترک کنم این عصا را تحویلت خواهم داد. این عصا را تحویل خواهم داد، از آن تو است. ملاحظه می‌کنید؟ باری، این فوق‌العاده است. موسی، قرار است آدم بزرگی شوی. قرار است اسقف شوی. قرار است این، آن با آن یکی شوی. ما را ترک نکن. اینجا بمان. اما ببینید، او از آن با عنوان بزرگ یاد کرده بود، اما خدا آن را پلید! شمرده بود.

۱۶۵- باری، شما خانمها یک دقیقه بیندیشید، شما آقایان هم همچنین. آن چه جهان بزرگ می‌خواند، خدا کثیف می‌خواند. آیا کتاب مقدّس نمی‌گوید: «پوشیدن لباس مردانه برای زن قبیح است؟» و با این کار خود را باهوش می‌پندارید. می‌بینید؟ شما فقط تن زنانه را برای شیطان به معرض نمایش گذاشته‌اید، همین و تمام. بنابراین، این کار را نکنید.

۱۶۶- و شما آقایان که برای امور این جهان زندگی می‌کنید و فکر و ذکرتان شده دو دستی چسبیدن و در آغوش کشیدن آن! و شما آقایانی که به اندازه کافی جسارت ندارید که همسران خود را از انجام این کارها باز دارید، شرم بر شما باد! شما خود را پسران خدا می‌دانید؟ از دید من که به سدومی می‌مانند. می‌بینید؟ [ این سخنان ] برای جریحه‌دار کردن احساسات شما نیست، بلکه برای گفتن حقیقت به شما است. محبت اصلاحگر است و تصحیح کننده. همواره همین طور است. مادری که از بچه‌اش مراقبت نکند و اصلاحش نکند و به پشتش نزند و او را نپاید، مادری شایسته نیست. درست است.

۱۶۷- باری، حال دقت کنید که چه اتفاقی رخ می‌دهد. موسی این را به واسطه بصیرت خود دید. و فرعون گفت: این بزرگی است. خدا گفت: این پلیدی است. پس خدا … موسی آن چه خدا گفت را انتخاب کرد.

۱۶۸- حال توجه کنید، ایمان چیزی را می‌بیند که خدا می‌خواهد ببینید. آیا توجه می‌کنید؟ ایمان چیزی را می‌بیند که خدا می‌بیند.

۱۶۹- استدلال و ملموسات چیزی را می‌بینند که دنیا می‌خواهد ببینید. به مقوله استدلال توجه کنید، خوب، این تنها یک حس انسانی است. تنها عقل … خوب، آیا این به همان اندازه خوب نیست؟ ملاحظه می‌کنید؟ دقیقاً همین می‌شود، وقتی از این ابزارهای حسی به گونه‌ای که مغایر کلام است استفاده می‌کنید، همان چیزی است که دنیا می‌خواهد ببینید.

۱۷۰- اما ایمان به این نگاه نمی‌کند. ایمان به آن چه خدا گفت می‌نگرد. می‌بینید؟ می‌دانید، دلایل را وارونه می‌کنید.

۱۷۱- استدلال، شناخت مبتنی بر منطق ملموسات چیزی را می‌بیند که دنیا می‌خواهد ببینید، یعنی فرقه‌های بزرگ را. خوب، آیا مسیحی هستید؟ من پرزبیتری هستم، متدیست، لوتری، پنطیکاستی هستم و هر چیز دیگر. من این، آن، یا آن دیگری هستم. ملاحظه می‌کنید، این همان ملموس اندیشی است. شما می‌گویید: من به کلیسای اولیه تعلق دارم. می‌بینید. کاتولیک هستم. چنین و چنان هستم. این ملموس اندیشی است. دوست دارید این نکته را به این شکل بیان کنید چون یک فرقه است، یک چیز بزرگ. خوب ما – ما – ما، تقریباً از تمام کلیساهای جهان بیشتر عضو داریم. می‌بینید، ما …

۱۷۲- اما تنها یک کلیسای راستین وجود دارد، و کسی به عضویت آن درنمی‌آید. شما در آن زاده می‌شوید. می‌بینید؟ اگر در آن حقیقت زاده شده باشید، خدای زنده خودش از درون شما عمل می‌کند و خود را می‌شناساند. ملاحظه می‌کنید؟ خدا در کلیسایش ساکن است. خدا هر روز به کلیسا می‌رود، درست در کلیسا زندگی می‌کند. او در شما زندگی می‌کند. شما کلیسای او هستید. شما کلیسای او هستید. شما خیمه‌ای هستید که خدا در آن ساکن است. شما خود، کلیسای خدای زنده هستید. و اگر خدای زنده در آفریده زنده خویش سکونت دارد، آنگاه اعمال شما از خدا است؛ اگر چنین نباشد، پس خدا در آنجا حضور ندارد. زمانی که خدا در کلام که همانا برنامه الهی باشد درباره امری بگوید: چنین نکن، نمی‌شود که شما را راستای انجام همان امر هدایت کند. نمی‌شود به رغم بازداشت امری در کلام همان کار را با هدایت الهی انجام دهید. ببینید، این خطا است. وقتی منکرش می‌شوید، همین مشخص می‌کند که آن حیات الهی اصلاً در شما نیست. می‌بینید؟ درست است.

۱۷۳- ایمان، موسی را به مسیر اطاعت، هدایت کرد. توجه کنید، موسی … فرعون جوان آنجا است، موسی جوان آنجا است و هر دوی آنها دارای بخت و فرصت هستند. موسی عار مردم را دید و آن را گنجی بزرگتر از تمام دارایی‌های مصر پنداشت. و او تحت هدایت ایمان از آن چه ایمانش گفت، متابعت کرد و این امر او را به مسیر اطاعت و نهایتاً به جلال، جاودانگی، هرگز نمردن و به حضور خدا رهنمون کرد. تکیه بر دیده و حواس و ملموسات و تمام آن جاذبه‌ها فرعون را به مرگ، نابودی مصر و سرزمینش کشاند و از آن زمان کمر راست نکرد.

۱۷۴- موضوع از این قرار است. به این بنگرید، می‌میرید. به آن امر الهی بنگرید، زنده می‌مانید. حال خودتان انتخاب کنید. این همان شرایطی است که خدا در باغ عدن در برابر آدم و حوا قرار داد. می‌بینید؟ به ایمان باید انتخاب کنید.

۱۷۵- حال، توجه کنید. دیده، فرعون را به مرگ و نابودی شهرش هدایت کرد.

۱۷۶- موسی، به یاری ایمانش، هرگز از فرعون نترسید. ملاحظه می‌کنید؟ او اهمیتی به آن چه فرعون گفت نمی‌داد. او اهمیتی به فرعون نمی‌داد، به همان اندازه که پدر و مادرش به تهدیدهای آنها اهمیت ندادند. وقتی موسی به این تأیید رسید که همان شخصی است که باید مصر را … یا در واقع بنی‌اسرائیل را از مصر خارج کند، هرگز اهمیتی به گفته‌های فرعون نداد. ترسی از او نداشت. آمین، آمین، آمین! منظورم را می‌فهمید [ جماعت می‌گویند: آمین – گروه تألیف. ]

۱۷۷- در ایمان ترس نیست. ایمان این قضیه را می‌داند. ایمان، چنان که گفتم، سینه‌ای ستبر و عضلانی دارد. ایمان می‌گوید: ساکت! و همه ساکت می‌شوند. همین و تمام، می‌دانم چه می‌کنم و کجای کارم! مابقی آنها می‌گویند: بسیار خوب، حال ممکن است او چنین کند. می‌بینید؟

۱۷۸- اما باید بایستید و عضلات خود را نشان دهید. همین و تمام. ایمان چنین می‌کند.

۱۷۹- توجه کنید، پس از آن که خدا دعوت موسی را اثبات کرد، او هرگز از فرعون نترسید. وقتی موسی باور کرد که برای این کار دعوت شده است. و آنگاه که خدا به او گفت: همین طور است رهسپار شد و در برابر فرعون و باقی آنها ظاهر شد تا کاری که برای آن اعزام شده بود را انجام دهد، در هر حال موسی هرگز از فرعون نترسید.

۱۸۰- توجه کنید، با این حال فرعون حکمت خود را در مقابل موسی به کار گرفت. دقت کنید. فرعون گفت: مطالبی را به تو خواهم گفت، با تو توافق خواهم کرد. پس از آن که به بلایا مبتلا شد گفت: با تو قراری می‌گذارم. فقط برای یک عبادت کوتاه سه روزه می‌روی. فقط تا آنجا برو و از آنجا دورتر نرو. اما می‌دانید … این سخن گویای احساسات فرعون بود که به او می‌گفت: تا آنجا می‌روی، و از آنجا دورتر نرو.

۱۸۱- آیا امروز مشابه این نمونه را تجربه نمی‌کنیم؟ اگر به کلیسا بپیوندی، دیگر همه چیز مرتب است.

۱۸۲- اما می‌دانید، ایمان موسی چنین دین محدودی را پذیرا نبود. او گفت: همگی ما می‌رویم. ما تمام مسیر را می‌رویم. درست است. ما رهسپار سرزمین موعودیم. چنین نیست که تنها تا آنجا برویم و یک فرقه را پدید آورده و توقف کنیم. ما تا آخر راه را پیش می‌رویم. آمین. من رهسپار سرزمین موعودم. خدا به ما وعده داده است.

۱۸۳- چه فرعونهایی که امروزه پشت تریبونها و در رأس تشکیلات هستند! حال، اگر فقط این یا آن کار را بکنی، همه چیز تمام است. خوب، ببینید، فقط آن نقطه. اما موسی گفت: نه! نه، نه! توجه می‌کنید؟

۱۸۴- فرعون گفت: خوب نه چرا؟ اگر قرار است به این دین باشی، به تو خواهم گفت چه کنی، فقط خودت و مشایخ بروید و پرستش کنید. تنها تو و مشایخ پی عبادتتان بروید. می‌توانید همگی به این دین باشید، اما آن را در میان مردم نیاورید.

۱۸۵- می‌دانید موسی چه گفت؟ حتی یک سُم هم پشت سر ما نخواهد ماند. ما همه راه را خواهیم رفت! من نمی‌روم مگر آنها بیایند. و مادامی که اینجا باشم در دستانت هستم. آمین. نمی‌روم مگر آنها هم بتوانند بیایند. ختم کلام. عجب خادم سلحشوری! آمین. می‌خواهم آنها را همراه خود ببرم. چنین نیست که چون این را گرفتم، بنشینم و بگویم: خوب، حالا آیا این درست است؟ نه، آقا ما قوم را هم می‌خواهیم. تک تک ما خواهیم رفت. آمین. گفت: ما حتی یک رأس گوسفند یا هر چیز دیگری را پشت سر خود نخواهیم گذاشت. حتی یک سُم هم عقب ما نخواهد ماند. ما عازم سرزمین موعود هستیم. آمین!

۱۸۶- همگی ما خواه یک خانم خانه‌دار باشید، خواه یک خدمتکار ساده، خواه پیرزن باشید یا یک مرد جوان با یک پیرمرد یا هر چه که هستید، به هر حال خواهیم رفت. حتی یکی از ما نخواهد ماند. آمین. همه ما خواهیم رفت و هیچ جای دیگری توقف نخواهیم کرد. درست است. خدای من! آن ادیان به راستی در بد مجادله‌ای گرفتار شده بودند، نشده بودند؟ خدای من!

۱۸۷- نه، موسی اعتقادی به دین موسوم به تا آنجا نداشت. نه، او به این موضوع اعتقادی نداشت. بله، آقا. خدای من!

۱۸۸- می‌توانیم کل روز را روی همین نکته مکث کنیم، اما مجبورم کمی بعد به موضوع برگردم و موعظه را از سر بگیرم.

۱۸۹- توجه کنید، به این نکته توجه کنید، چقدر زیبا است! من این را دوست دارم. می‌دانید، فرعون نهایتاً گفت: برو بیرون! خدا از طریق صدای موسی او را به ستوه آورده بود. او همه چیز را زد. هر کار که باید انجام می‌شد را انجام داد. او … در میانه روز آفتاب را به محاق برد. او انواع کارهای دیگر هم کرد. روزها را تاریک کرد. وزغها را آورد، مگسها، پشه‌ها و تمام آن موارد دیگر را آورد، آتش، دود و مرگ در میان خانه فرعون و تمام موارد دیگر را. تمام کارها را کرد تا این که نهایتاً فرعون مجبور بود بگوید: برو! هر آن چه داری بردار و برو! خدای من! خدا را شکر!

۱۹۰- چقدر خوشحالم از این که آدمی بتواند خدا را تا این اندازه کامل خدمت کند تا جایی که شیطان نداند با او چه کند. درست است. چنان کامل از خدا اطاعت کرد که شیطان گفت: وای، برو پی کارت! بیش از این نمی‌خواهم چیزی بشنوم! درست است. می‌توانید کار را این قدر کامل انجام دهید.

۱۹۱- حال بنگرید، اگر خدا از موسی پشتیبانی نمی‌کرد، آنگاه او به اسباب مضحکه بدل می‌شد. اما خدا درست همان جا بود و تأیید می‌کرد. هر آن چه او گفت، واقع شد.

۱۹۲- و فرعون باید بر موضع خود پافشاری می‌کرد، زیرا او یک اسقف بود، بنابراین مجبور بود در جایگاهش بماند. نمی‌توانست منکر شود. نمی‌توانست نه بگوید، چون مسئله در حال وقوع بود. می‌بینید؟ نمی‌توانست انکارش کند. چون همان موقع داشت اتفاق می‌افتاد. بنابراین نهایتاً گفت: فقط برو بیرون! نمی‌خواهم بیشتر از این صدایت را بشنوم. از اینجا بیرون برو! هر آن چه مال تو است را بردار و برو! خدای من!

۱۹۳- و حال موسی را در موقعیتی دیگر می‌بینیم، پس از آن که خدا کارهای بسیاری برای او کرد و آیات و معجزات بسیاری به او نشان داده است. حال، بگذارید ظرف پانزده دقیقه آتی، در اینجا به شرح و بسط این مطلب بپردازیم. با دقت بسیار توجه کنید. موسی به آن نقطه رسید، جایی که او …

۱۹۴- خدا گفته بود: در کنارت هستم. کلام تو، کلام من است. موسی؛ این را به تو ثابت کردم. وقتی مگسی در آن خطه نبود و فصلش نبود، تو گفتی که مگسها بیایند و مگسها آمدند. این کار، آفرینش است. چه کسی جز خدا می‌تواند زمین را در تاریکی فرو برد؟ او گفت: تاریکی بشود و تاریکی شد. تو گفتی: وزغها پدید آیند و وزغها حتى تا منزل فرعون هم رفتند و از رختخوابها سر درآوردند به گونه‌ای که آنها را به صورت توده‌های بزرگ روی هم انباشته کردند. آفریدگار! ای موسی؛ به واسطه تو سخن گفتم و چنان کردم که کلامم از دهان تو، خلق کند. عملاً تو را در برابر فرعون، خدا ساختم. بله، آقا. همه این کارها را کردم.

۱۹۵- و در اینجا به مکانی می‌آیند که یک آزمون کوچک پیدا می‌شود و موسی شروع می‌کند به فریاد زدن، باید چه کار کنم؟

۱۹۶- دلم می‌خواهد دقت کنید. آن چه اکنون اینجا مطرح می‌شود در حکم درسی بزرگ است. من این را دوست دارم. ببینید، اگر این مطلب که اینجا است را درست بخوانیم … در این بین وقتی ترس بچه‌ها را فراگرفت که دیدند فرعون در حال آمدن است یعنی درست موقع انجام وظیفه.

۱۹۷- خدا همه کارها را در نهایت کمال اجرا کرده بود. حال، او آنها را بر آن داشت تا سفرشان را آغاز کنند. او کلیسا را در کنار هم جمع کرد. آنها به خروج دعوت شدند. از هر فرقه‌ای می‌آیند، همگی به یکدیگر پیوسته‌اند. موسی به آنجا بازگشت و گفت: خداوندا، چه باید بکنم؟

۱۹۸- گفت: خوب، برو و این کار را بکن. بسیار خوب، ادامه بده. می‌دانی موسی که تو را برای این کار دعوت کردم. چشم، ای خداوند.

۱۹۹- گفت: خوب، برو و این را بگو و همان خواهد شد، و مگسها خواهند آمد. این مورد را به زبان آور و همان جا پدیدار می‌شود. این کار را بکن، و همان خواهد شد. همه آن موارد قول خداوند بودند، خداوند چنین می‌فرماید، خداوند چنین می‌فرماید! حال یک گرفتاری برای او پیش می‌آید …

۲۰۰- خدا گفت: آنها را بر آن داشتم که سفر خود را آغاز کنند. دعوت از تمام آنها انجام شده است. جماعت کلیسا به یکدیگر پیوسته‌اند و آنها را به مرحله سفر کردن رساندم. حال موسی؛ آنها را به آن سو ببر، من به تو گفته‌ام. من هم می‌نشینم و دمی می‌آسایم.

۲۰۱- موسی گفت: خداوندا، ببین چه خبر است، فرعون دارد می‌آید؟ تمام قوم … باید چه کار کنم؟ باید چه کار کنم؟ به این صحنه بنگرید، آیا این نوع رفتار از سرشت بشر نمی‌آید؟ بله، آقا. شروع به فریاد کرد و گفت: چه کنم؟

۲۰۲- اینجا پیدا است که موسی کاملاً طبع بشری خود را بروز داد. همواره در پی این هستیم که خدا پشت ما بیاید و ما را به انجام کاری هُل دهد. باری، این حکایت امروز ما است. با وجود رؤیت تمام آن چه شاهدش بوده‌ایم، باز دلتان می‌خواهد خدا شما را به انجام کاری، هل دهد. متوجه هستید؟

۲۰۳- موسی سست شد و گفت: خدایا از تو سوال می‌کنم تا ببینم چه می‌گویی. بله، بله، آن چه تو بگویی. خوب، خوب، بسیار خوب. من هم همان را خواهم گفت. می‌بینید؟

۲۰۴- اما خدا در اینجا او را مأمور این کار کرد و ثابت کرده بود که همراه او است. و اینجا است که او در شرایط و اوضاع و احوالی که حادث می‌شود، قرار می‌گیرد و آنگاه شروع به فریاد می‌کند: چه کاری از دستم ساخته است؟ خداوندا چه کار می‌توانم بکنم؟

۲۰۵- یادتان هست که او پیشتر نبوت کرده بود؛ زیرا گفته بود: مصریانی که امروز می‌بینید را دیگر نخواهید دید. و بعد از آن فوراً شروع به فریاد کرد. خدایا، چه کنیم؟ می‌بینید؟ آن هم بعد از آن که کارش در اعلام نبوت، فوق‌العاده بود. می‌بینید، او آن چه قرار بود رخ دهد را گفته بود. کلام خدا یعنی قدرت الهی در وی بود و وقتی چیزی را می‌گفت، آن چه گفته بود واقع می‌شد. آن چه گفت در حال تحقق بود و اینجا بود که فریاد برآورد، باید چه کار کنم؟

۲۰۶- انصافاً اگر این [ رفتار ] چیزی جز طبیعت نوع بشر باشد. اگر این چیزی جز رفتار خود من باشد! اگر این چیزی جز رفتار خودم باشد! می‌بینید؟

۲۰۷- خدا پیش از این ثابت کرده بود که هر آن چه بگویی واقع خواهد شد. من در کنارت هستم.

۲۰۸- و اینجا فوراً شرایطی سخت حادث می‌شود. چه باید بکنم؟ خداوندا چه کنم؟ خداوندا، کجایی؟ آیا صدایم را می‌شنوی؟ چه کنم؟ و او [ خدا ] پیشتر او را مأمور و منصوب نموده و تأیید و اثبات کرده بود و تمام کارها را به واسطه او انجام داده بود و در اینجا می‌گوید: خدا؟ خدای من! به شکلی تمام عیار در حال نمایش و ابراز این امر است که انسان مایل است راحت بنشیند و بگذارد خدا هل دهد.

۲۰۹- و با این حال او می‌دانست که خدا او را برای این کار مسح کرده است، و خدا تمام اظهاراتش را به وضوح اثبات کرده بود. زمان رهایی قوم فرا رسیده بود. خدا، از طریق معجزات و اعمال شگفتش همه آنها را جذب و در قالب یک گروه واحد، گرد آورد. آیا متوجه منظورم می‌شوید؟ [ جماعت می‌گویند: آمین. گروه تألیف ] همگی آنها را در قالب یک گروه، متحد کرد و مدعیات وی [موسی] را اثبات کرد. نگاشته مقدّس چنین می‌گوید؛ آیت همان جا ظاهر می‌شد، نمود عینی هر آن چه گفته بود، همان جا پدیدار می‌گشت. و سپس در جایگاه یک نبی به میان آنها آمد. هر آن چه گفت خدا به آن جامه عمل پوشاند، حتى تا آنجا که پای آفرینش و پدید آوردن مگسها و موجودیت دادن به چیزها به میان آمد. و هر آن چه به او قولش را داده بود، همان جا به آن عمل کرد.

۲۱۰- اما او می‌خواست منتظر قول خداوند، بماند. می‌بینید؟ او باید می‌دانست که اثبات و تأیید دعوتش، همان قول خداوند است. کاری که برای انجامش منصوب و مأمور شده همان قول خداوند است. می‌توانید بفهمید؟ [ جماعت می‌گویند: آمین. ] وای! چرا او منتظر قول خداوند بود؟

۲۱۱- او استدعا کرد: خداوندا، چه کنم؟ من این بچه‌ها را تا اینجا آوردم، تا این فاصله. حالا شرایط از این قرار است فرعون در حال آمدن است. همه خواهند مرد. چه کنم؟ باید چه کار کنم؟ وای! وای!

۲۱۲- او قبلاً آن چه قرار بود انجام دهند را اخبار کرده بود. او پیشتر دقیقاً گفته بود که چه کاری باید انجام شود. او انتها و سرانجام کار قومی که در آن پرورش یافته بود را اخبار کرده بود. امیدوارم که متوجه شوید. [ جماعت می‌گویند: آمین – گروه تألیف] می‌بینید؟ موسی پیشتر گفته بود که آنها را دیگر نخواهید دید. خدا آنها را نابود خواهد کرد. آنها به اندازه کافی شما را مضحکه کرده‌اند. خدا نابودشان خواهد کرد. او پیشتر آن چه قرار بود بر آنها بگذرد را اخبار کرده بود.

۲۱۳- و آنگاه گفت: خداوندا باید چه کنم؟ آیا طبیعت بشری را در اینجا می‌بینید؟ ملاحظه می‌کنید؟ باید چه کار کنم؟ منتظر قول خداوند خواهم ماند. بله، آقا. نگاه می‌کنم ببینم خداوند چه می‌گوید، سپس همان کار را خواهم کرد.

۲۱۴- به یاد داشته باشید که در آن مقطع زمانی، درست همان وقت، فرعونی قدرت گرفت که یوسف را نمی‌شناخت. توجه دارید؟ می‌بینید؟ موسی به پاخاست و پایان کار این ملت را اخبار کرد.

۲۱۵- و اینک او درست در مکانی که قرار بود آن اتفاق رخ دهد، حضور داشت. آنجا است که فریاد برمی‌آورد: خداوندا، چه باید بکنم؟ باید چه کار کنم؟ می‌بینید؟ آیا این رفتار از جنس نوع بشر نیست؟ آیا این بخشی از طبیعت بشر نیست؟ باید چه کنم؟

۲۱۶- این چیزی است که پیشتر او نبوت کرده بود. خدا به هر آن چه گفته بود جامه عمل پوشاند و او را مأمور انجام این کار کرده بود، پس دیگر چه نیازی داشت که بگوید: چه باید بکنم؟ اگر هم نیازی بود، بر او بود که آن را به زبان آورد. خدا خواهان آن بود که موسی عطای ایمانی که به او بخشیده بود را به کار اندازد. خدا آن را به اثبات رسانده بود. این حقیقت بود. و خدا در مورد موسی چنین اراده کرده بود که قوم ببینند که وی با موسی است.

۲۱۷- و او، در آن نقطه منتظر می‌ماند و می‌گوید: حال، خداوندا، من تنها یک کودک خردسالم. منتظرم الآن به من بگویی. آری، وقتی که قول خداوند را دریافت کنم، آنگاه به این سو خواهم رفت. برادر، آیا این قول خداوند است؟

۲۱۸- بله، بله برادر موسی، این قول خداوند است. آری.

۲۱۹- بسیار خوب، حالا قول خداوند را داریم. و همان رخ می‌داد. هرگز یک بار هم خطا نبود. هرگز به خطا نرفت.

۲۲۰- و در آن نقطه باز هم شرایطی سخت حادث می‌شود. اینک خدا آنها را راهی سفر کرده است. کلیسا پیشتر به خروج دعوت شده است و آنها روانه سفر و در حال حرکتند. و موسی شروع به فریاد می‌کند؛ خداوندا، آیا این قول خداوند است؟ چه باید بکنم؟ بسیار خوب.

۲۲۱- خدا می‌خواست که موسی به آن چه در وی نهاده شده بود و خدا آن را به وضوح اثبات کرده بود، ایمان داشته باشد. خدا به وضوح به موسی و به قوم اثبات کرده بود که خود او در پس تمام وقایع بود، به واسطه کلام و به واسطه همه اموری که گفته و واقع شد. [ ماهیت ] جریان واضح و مشخص بود. نیازی نبود که او در این باره نگران شود. می‌بینید؟ نیازی نداشت به این مسئله فکر کند، چون پیشتر تکلیف روشن شده بود. او پیشتر این کارها را کرده بود. او پیشتر به واسطه مگسها و پشه‌ها ثابت کرده بود که چیزها از گفتار او آفریده و موجودیت می‌یابند و این که کلام خدا در وی بود.

۲۲۲- و بنابراین در این نقطه او در برابر شرایطی که پیش رویش قرار گرفته است می‌پرسد که چه کار باید بکند. ملاحظه می‌کنید؟ خدای من!

۲۲۳- امیدوارم که این نکته در عمق وجومان بنشیند تا بتوانیم ببینیم که کجای کار هستیم. می‌بینید؟ آیا این امر سبب نمی‌شود که در قبال آن خود را بزرگ احساس کنید؟ [ جماعت می‌گویند: آمین – گروه تألیف ] وقتی به موسی می‌اندیشیم و از خطاهای او می‌گوییم و به خطاهای خود می‌نگریم. آری. می‌بینید؟

۲۲۴- و اینک او آنجا بود، آنجا ایستاده بود، آگاه از این امر که نگاشته‌ها گفته‌اند که ساعت و روز وقوع آن اتفاق فرا رسیده است و با علم به این که خدا در قالب ستون آتش با او ملاقات کرده است. و یک راست رفت تا در برابر قوم قرار بگیرد و این معجزات را به جا آورد. و هر آن چه او [ موسی ] گفت، واقع شد، تا آن حد که حتی به خلق چیزها توانا شد. کارهایی کرد که تنها خدا قادر به انجامش بود و این امر نمایانگر این بود که صدای او صدای خدا بود.

۲۲۵- و در اینجا در حالی که قوم را به سرزمین موعود هدایت می‌کرد، وقتی شرایطی سخت حادث می‌شود، آنگاه می‌ایستد و فریاد برمی‌آورد که: باید چه کنم؟ این [ رفتار ] نوع بشر است که دوست دارد فقط …

۲۲۶- همان طور که برادر روی اسلاتر که به گمانم باید آنجا و بیرون از در نشسته باشد، چیزی درباره کاری که یک نفر با من کرده بود، گفت. گفتم: خوب، من چنین کردم، و اکنون چنان است.

۲۲۷- گفت: برادر برانهام، اگر بگذاری آنها امروز بر شانه‌ات تکیه کنند، فردا باید آنها را حمل کنی. و این ویژگی نوع بشر است. این که امروز بر شانه‌ات تکیه می‌کنند و فردا آنها را حمل می‌کنی.

۲۲۸- همین است، موسی داشت همین کار را می‌کرد. خدا پس از انتصاب او و اثبات اعمالی که انجام داد، باید او را حمل می‌کرد. و قوم می‌توانست بگوید: موسی، کلام را بر زبان جاری کن. من در آنجا دیدم که این کار را کردی۔ خدا در آنجا به آن عینیت بخشید، و امروز هم تو همان آدم هستی. آمین. می‌بینید؟ انجامش بده! آمین. او باید این را می‌دانست، اما نمی‌دانست. بسیار خوب. امروز هم شرایط درست مثل آن دوران است. این چیزی است که ما درمی‌یابیم. بنابراین، او گفت؛ مو …

۲۲۹- خدا باید از این جریان خسته شده باشد. خدا باید از این ماجرا به ستوه آمده باشد. خدا گفت: چرا بر من فریاد برمی‌آوری؟ آیا پیشتر هویتم را اثبات نکردم؟ مگر نگفتم که تو را برای انجام این کار اعزام می‌کنم؟ مگر به تو نگفتم به آنجا بروی؟ مگر قول ندادم که این کار را خواهم کرد؟ که زبانت خواهم بود و از طریق تو سخن خواهم گفت و این کار را خواهم کرد و آیات و معجزات به جا خواهی آورد؟ آیا قول ندادم که این کار را می‌کنم؟ غیر از این بود که همه دشمنانی که احاطه‌ات کرده‌اند را نابود کردم؟ و اینک اینجا و در کنار دریای سرخ ایستاده‌ای، کاری که خودم به تو گفتم بکنی، و در اوج انجام وظیفه هم چنان بر من فریاد برمی‌آوری. آیا به من ایمان نداری؟ آیا تشخیص نمی‌دهی که تو را برای انجام این کار فرستادم؟ مگر غیر از این است که [ رفتار ] از سرشت بشر برمی‌آید! خدای من! بنابراین خدا باید حسابی از این جریان به ستوه آمده باشد.

۲۳۰- او [ خدا ] گفت: می‌دانی که به این نیاز داری. می‌دانی که قرار است فرزندان قوم را تا سرزمین موعود ببری. کاملاً همین طور است. اینجا و در این گوشه محصور و گیر افتاده‌ای. کار دیگری نمی‌توانی بکنی. پس نیازی وجود دارد. از بهر چه بر من فریاد برمی‌آوری؟ برای چه به من می‌نگری؟ بابت چه مرا می‌خوانی؟ مگر هر آن چه لازم بود را به قوم ثابت نکردم؟ مگر آن را به تو ثابت نکردم؟ مگر تو را نخواندم؟ آیا این کتاب مقدّسی نیست؟ آیا قول ندادم که این قوم را به آن سرزمین برسانم؟ آیا تو را نخواندم و نگفتم که چنین خواهم کرد؟ مگر تو را نخواندم و نگفتم که تو را برای انجام این کار فرستاده‌ام که این تو نیستی بلکه من هستم که به آنجا رهسپار خواهم شد و لبهایت خواهم بود و هر آن چه گفتی را تأیید و اثبات خواهم کرد؟ آیا چنین نکردم؟

۲۳۱- پس چرا هر مورد کوچکی که پیش می‌آید مثل بچه‌ها رفتار می‌کنی؟ باید مرد باشی. حرفت را به قوم بگو. آمین، و سپس حرکت کن و گام به پیش بردار! آمین. خودش است. فریاد نزن. حرف را بگو! آمین. این را دوست دارم. چرا نزد من فریاد برمی‌آوری؟ فقط حرفی که باید بگویی را بگو، به قوم بگو که گام به پیش بردارند و به سوی هدف حرکت کنند. [ مشکل ] هر چه هست، اگر بیماری است، یا هر چه می‌خواهد باشد، زنده کردن مردگان یا هر چیزی که هست، حرفی که باید بگویی را بگو! من این را ثابت کرده‌ام، حرفی که لازم است را به قوم بگو.

۲۳۲- عجب درسی! عجب درسی، خدای من، در این مرحله از سفر و مسیری که در آن قرار داریم. به نقطه‌ای که اینک در آن هستیم بنگرید، بله، آقا، در مرحله و گام سوم. توجه کنید، ما اینجا درست در آستانه آمدن خداوند هستیم.

۲۳۳- او برای این کار مسح شده بود و کماکان منتظر قول خداوند بود. خدا باید از این بابت خسته شده باشد. گفت: دیگر بیش از این فریاد نزن، حرفی که لازم است را بگو! من تو را فرستادم.

۲۳۴- خدایا، این کلیسا می‌تواند چه جایگاه ممتازی در این بامداد داشته باشد! با وجود تأییدات کامل، با وجود ستون آتش و آیات و معجزات و همه وقایع دیگری که امروز را درست شبیه ایام سدوم می‌کند. او گفت [ در چنین برهه‌ای ] بازخواهد گشت.

۲۳۵- اینک جهان در چنین شرایطی قرار دارد. اینک ملت در چنین شرایطی قرار دارد. اینک زنها چنین اوضاع و احوالی دارند، مردان چنین وضعی دارند، اینک کلیسا چنین وضعی دارد. و اینک همه چیز به همین شکل است. عناصر، نشانه‌ها، بشقاب پرنده‌ها و تمام چیزهایی که در آسمان می‌چرخند و انواع اشیاء اسرارآمیز، و دریایی با امواج جزر و مدی و خروشان، قلب انسان که از تپش باز می‌ایستد، وحشت، سرگشتگی زمانه، اضطراب در میان ملتها، کلیسایی که رو به زوال می‌رود.

۲۳۶- و ظهور آن مرد بی‌دین نزدیک است، کسی که خود را بالاتر از همه برمی‌افرازد؛ و خدا خوانده می‌شود، او که بر کرسی خدا جلوس می‌کند، خدای من، او باید وارد این ملک شود. و کلیسا شکل سازمانی گرفته و متشکل شده است و همه آنها جمع شده‌اند، مانند فواحشی حول فاحشه‌ای بزرگ، و همه چیز در مسیر گسترش قلمرو فحشا جریان دارد.

۲۳۷- قلمرو فحشا چیست؟ این که به زنها گفته شود می‌توانند موهایشان را کوتاه کنند، این که به زنها گفته شود می‌توانند شورت بپوشند، این که به مردها گفته شود می‌توانند این و آن کار را بکنند؛ و واعظان این کار را بکنند و دم از انجیل اجتماعی و مواردی از این دست بزنند. نمی‌بینید که این کار به منزله زنا نسبت به کلام راستین خدا است.

۲۳۸- و خدا کلام راستین خویش را برای ما فرستاده است، کلامی غیر فرقه‌ای که هیچ زنجیری بر آن نیست، و ستون آتش را فرستاد و روح‌القدس که اکنون به مدت سی سال در کنار ما بوده و هر آن چه او پیشگویی کرد و گفت دقیقاً با همان مختصات و ویژگیها ذکر شد و واقع شد.

۲۳۹- سخنی که لازم است را به مردم بگو و گام به پیش بردار. آمین. یک هدف داریم و آن هم رسیدن به جلال آسمان است. و بیایید به سوی آن حرکت کنیم. ما رهسپار سرزمین موعود هستیم. برای آنها که ایمان دارند همه چیز ممکن است. حرفی که لازم است را به مردم بگو. مگر آن چه لازم است را ثابت نکردم، مگر حتى عکس حضورم در میان شما ثبت نشد و همه اینها و هر کار که لازم بود نکردم تا ثابت کنم که در کنار شما هستم؟ آیا درست همین چند هفته پیش نشریات به این جریان نپرداختند، مقاله‌اش را بگیرید، وقتی در اینجا و پای این تریبون از آن چه قرار بود واقع شود گفتی، آن هم سه ماه قبل از وقوع، و مگر واقع نشد و به اثبات نرسید؟ حتى علم هم از این جریان خبر دارد. و با تمام کارهایی که کردم، شما هم چنان منتظرید. حرفی که لازم است را به مردم بگو و به سوی هدفت گام به پیش بردار. آمین.

۲۴۰- مگر ناتان حرفی که لازم بود را به داوود نگفت؟ وقتی ناتان نبی، داوود یعنی همان پادشاه مسح شده را دید گفت: هر آن چه در دلت است بکن، زیرا خدا با تو است. به داوود گفت: هر کار دلت می‌گوید بکن، خدا با تو است.

۲۴۱- یوشع مسح شده بود تا سرزمین را برای خدا و برای قومش فتح کند. روز کوتاه بود. او نیاز به زمان بیشتری داشت تا کاری که برای آن، مسح و مأمور شده بود را به سرانجام برساند. یوشع، یک انسان مسح شده بود. خدا به او گفت: در کنار تو خواهم بود، همان گونه که در کنار موسی بودم. آمین. این سرزمین را به آنها خواهم بخشید. و از تو می‌خواهم که به آن سو بروی و عمالقه را پاکسازی کنی و حتى … و سایرین را، فلسطینیان و فرزیان و تمام موارد دیگر را بیرون بران. من در کنارت هستم … در کل روزهای عمرت هیچ انسانی را یارای ایستادگی در برابر تو نخواهد بود. هیچ کس نمی‌تواند آزاری به تو برساند. به آنجا برو. و یوشع آن شمشیر را کشید و گفت: از پی من بیایید!

۲۴۲- و به آنجا رفت و مشغول نبرد شد. و چه بود و چه شد؟ او دشمن را از پا انداخت. آنها به صورت دسته‌هایی کوچک در اینجا و دسته‌هایی کوچک در آنجا پراکنده شده بودند. شب که فرا برسد همگی جمع می‌شوند و با پیوستن به یکدیگر لشکری خواهند شد و با قوای عظیم علیه وی وارد عمل خواهند شد. و خورشید در حال غروب بود. او بیشتر به روشنایی نیاز داشت، خورشید داشت غروب می‌کرد. او به زانوهای خود نیفتاد تا بگوید: خداوند خدا، چه کار باید بکنم؟ چه کنم؟ او حرفی که لازم بود را گفت! او نیازی داشت. او گفت: ای آفتاب، بایست! او فریاد برنیاورد. او فرمان داد: ای آفتاب، بایست! من به این نیاز دارم. من خادم خداوندم، برای این کار مسح شده‌ام و نیازی دارم. بایست و … و ای ماه، همان جا که هستی بمان. تا وقتی که در جنگ غلبه کرد و به کل ماجرا خاتمه داد. و آفتاب از وی اطاعت کرد.

۲۴۳- فریادی در کار نبود. او با آفتاب حرف زد و گفت: ای آفتاب، بایست همان جا بمان! ای ماه، تو هم سرجایت بمان. او فریاد برنیاورد: خداوندا، چه کار می‌توانم بکنم؟ اندکی از روشنایی آفتاب بیشتر به من بده. او به روشنایی آفتاب احتیاج داشت، پس امر کرد و آفتاب از او اطاعت کرد. خدای من! او به آفتاب امر کرد تا ثابت بایستد.

۲۴۴- شمشون شخصی مسح شده، بلند شده و منصوب شده از جانب خدا بود، عطایی از جنس قدرت، به او بخشیده شد و برگماشته شد تا اقوام فلسطینی را نابود کند. او برگماشته شده بود، بر زمین زاده و توسط خدا، مسح شد تا فلسطینی‌ها را نابود کند. و یک روز او را در کشتزاری بدون شمشیر و نیزه‌اش گیر انداختند. و هزار نفر از آن فلسطینی‌های مسلح و مجهز به یک باره به سوی او یورش بردند. آیا افتاد تا بگوید:خداوندا منتظر یک رویأ هستم، خداوندا چه کار باید بکنم؟ اکنون نشانم بده که چه کنم؟ او می‌دانست که نیازی دارد. او چیزی جز استخوان کهنه چانه الاغ را در دسترس خود نیافت و با همان هزار تن از فلسطینیان را از پا درآورد. آمین!

۲۴۵- او هرگز به خدا فریاد برنیاورد. او از عطای مسح شده خود، سود جست. او می‌دانست که برای این کار فرستاده شده بود. او آگاه بود که برای این کار زاده شده است. او می‌دانست که با عطایی مسح شده است و چنین شد که هزار فلسطینی را از پا در آورد. او به خدا فریاد برنیاورد. خدا او را برگماشت و این را به واسطه اعمال دیگرش اثبات کرده بود. و او یک خادم مورد تأیید خداوند بود که وظیفه داشت فلسطینی‌ها را نابود کند و همین کار را هم کرد. بی‌اعتنا به این که شرایط چگونه بود، کار خودش را انجام داد. او هرگز چیزی درخواست نکرد. این وظیفه او بود. همان جا که او استخوان را بلند کرد تا بر فلسطینی‌ها بکوبد، این خدا بود که از طریق او کار را پیش برد. چگونه …

۲۴۶- کوبیدن آن استخوان به یکی از آن کلاه‌های محافظ یک و نیم اینچی، باید آن را به میلیونها تکه خرد می‌کرد. ولی او هزار نفر از آنها را با آن زمین گیر کرد و کشت و کماکان آن را در دستان خود نگه داشت.

۲۴۷- پرسش نکرد. فریاد برنیاورد. حرفی که لازم بود را گفت. آنها را از پا انداخت. خدای من! غلبه بر فلسطینی‌ها، خداوندا آیا می‌توانم بر فلسطینی‌ها غلبه کنم؟ می‌دانم که مرا برای این کار فرستادی، ای خداوند. خداوندا، می‌دانم که مرا برای نابودی ملت فلسطین فرستادی. اکنون هزار نفر از آنها احاطه‌ام کرده‌اند و چیزی همراه خود ندارم. خداوندا، اکنون چه کنم؟ خدای من! هیچ چیز نمی‌توانست مخل کارش شود. او برای این کار مسح شده است. چیزی نیست که بتواند اذیتش کند. نه، یک مورد هم نیست. هللویاه! او فقط آن چه درکنار دستش بود را برداشت و آنها را با آن کوبید. درست است.

۲۴۸- وقتی دشمن او را محاصره کرد، گفت: حال او را گیر انداختیم، گرفتارش کردیم. او را اینجا همراه این زن گیر انداختیم. حال تمام درها را می‌بندیم و امکان خروج نخواهد داشت. او را گرفتیم.

۲۴۹- شمشون فریاد برنیاورد تا بگوید: خداوندا، این فرقه مرا کامل محاصره کرده است. چه کنم؟ من به آنها پیوسته‌ام. باید چه کنم؟ او هرگز این کار را نکرد.

۲۵۰- او فقط بیرون رفت و دروازه را از جا کند و روی دوش خود گذاشت و آن را با خود برد. آمین! او برای این کار مسح شده بود. او از جانب خدا دعوت شده بود. نتوانستند محبوسش کنند. به واقع نه! او دروازه‌ها را با خود برد. او در این باره مسألت نکرد. او از خدا نپرسید که آیا این کار را بکند یا خیر. چون درست در حین انجام وظیفه بود. آمین، آمین، آمین! درست در حین انجام وظیفه چرا نزد من فریاد می‌کنی؟ حرفی که لازم است را بگو و پیش برو! آمین! فریاد برنیاور. سخن بگو! آمین! حال از ناله و گلایه دست برداشته بود. برای حرف زدن باید به اندازه کافی بزرگ و بالغ بود. درست است. او می‌دانست که عطای مسح شده‌اش و قدرت ناشی از آن، می‌توانست هر فلسطینی که در برابر او بایستد را نابود کند. آمین.

۲۵۱- اما ما این را نمی‌دانیم، می‌بینید. ما هم چنان کودکانی خردسال هستیم که شیشه‌ای شیر در دهانمان داریم.

۲۵۲- او این را می‌دانست، می‌دانست که خدا او را برای این هدف، بلند کرده است و در تمام روزهای عمرش، چیزی نیست که بتواند جلودارش باشد. هیچ چیز نمی‌توانست نابودش کند. او برای همین هدف پرورش یافته بود، درست مثل موسی، چیزی نمی‌توانست متوقفش کند. نه عمالقه، نه هیچ چیز دیگر نمی‌توانست او را بازدارد. او در مسیر منتهی به سرزمین موعود است. شمشون می‌دانست که در این مسیر قرار دارد.

۲۵۳- یوشع می‌دانست که سرزمین را فتح می‌کند. او تأیید شده بود. کلام خدا آن را وعده داده بود و روح‌القدس آنجا بود تا اثباتش کند.

۲۵۴- او در مسیر خود بود، بنابراین چیزی نمی‌توانست سد راهش شود. نه، آقا. درست حین انجام وظیفه، با همراهی خدا، در این حالت هیچ چیز نمی‌توانست سر راهش بایستد و سد راهش شود. بنابراین دروازه‌ها را برداشت و روی دوش خود گذاشت، نزدیک چهار یا پنج تن وزن داشتند و بر بلندای تپه رفت و روی آنها نشست. هیچ چیز نمی‌توانست سد راهش شود. او از جانب خدا عطایی مسح شده داشت. نیازی به این نداشت که فریاد برآورد و بگوید: خداوندا، چه باید بکنم؟ او از قبل برای این کار مسح شده بود. این قول خداوند بود، از شر آنها خلاص شو! هللویاه! از شر آنها خلاص شو! تو را برای این منظور پروراندم. آمین.

۲۵۵- خداوندا چه باید بکنم؟ اینجا و کنار دریای سرخ چه کار باید بکنم؟

۲۵۶- آیا به تو نگفتم که در آنجا برای تو یک کوه را به عنوان نشانه مشخص کرده‌ام؟ به آن کوه باز می‌گردی و فرزندان قوم را به آن زمین می‌بری. مگر تو را برای این مقصود فرانخوانده‌ام؟ از چه روی نگران آن هستی که چیز دیگری سد راهت شود؟ حرفی که لازم است را بگو و حرکت کن! آمین و آمین! آری، من تو را به این منظور فراخوانده‌ام.

۲۵۷- داوود می‌دانست که مسح شده است و به عنوان هدف‌زنی قهار اثبات شده بود. می‌دانست که آنها از شهرت هدف‌زنی‌اش خبر دارند. داوود مسح شده بود. این را می‌دانست. و آنگاه که در برابر جلیات ایستاد هرگز فریاد برنیاورد: خدایا حالا چه کنم؟ صبر کن، آیا من. من باید … می‌دانم که در گذشته چه کردی. گذاشتی یک خرس را بکشم، گذاشتی یک شیر را بکشم. اما تکلیف جلیات که آنجا است چه می‌شود؟ او هرگز چنین نکرد. او فقط سخنی که لازم بود را جاری ساخت. او چه گفت؟ تو نیز مانند یکی از آنها خواهی بود. او حرفی که لازم بود را گفت و پیش رفت.

۲۵۸- او هرگز مسألت خاصی را بلند نکرد. او هرگز چیزی تقدیم نکرد. او می‌دانست که مسح شده است. آمین. او مسح شده بود، و آن فلاخن، امر درست را اثبات کرده بود. او به مسح خود ایمان داشت. او ایمان داشت که خدا می‌تواند آن سنگ را صاف و یک راست به وسط کلاه‌خودی که آنجا بود، بفرستد یعنی به تنها محلی که باید مورد اصابت قرار می‌گرفت. او آنجا ایستاده بود.

۲۵۹- او می‌دانست که هدف‌زن خوبی است. آمین. می‌دانست که خدا او را چنین سرشته است. آمین. می‌دانست که یک شیر را کشته بود. می‌دانست که یک خرس را کشته بود، اما این مربوط به دارایی پدر زمینی‌اش می‌شود. اینجا بحث دارایی و مایملک پدر آسمانی‌اش است! آمین. او بر خاک نیفتاد تا بگوید: … خداوندا اکنون چه کار باید بکنم؟ لب به سخن گشود و گفت: تو نیز مانند شیر و خرس خواهی بود، دارم می‌آیم. آمین! جلال بر خدا! بله، آقا. او سخنی که لازم بود را بر زبان آورد و جلو رفت و با جلیات رو در رو شد. خدای من!

۲۶۰- بی‌توجه به جثه‌اش! می‌دانید که او یک کوچک سرخ رو بود. او خیلی بزرگ نبود. چهره‌اش خیلی خوش نما نبود، از آن گونه آدمهایی که اندکی قامت کشیده‌اند. کتاب مقدّس گفت که او سرخ رو بود. بی‌توجه به جثه و توانایی‌اش در انجام این کار …

۲۶۱- می‌دانید، اسقف به او گفت: حال پسر به اینجا نگاه کن، این آدم یک الهیدان است. ببین او یک جنگجو است. او جنگجو زاده شده است و … از جوانی‌اش جنگجو بوده و تو هم تراز او نیستی و به او نمی‌خوری. برادرانش گفتند: تو موجود حرف نشنو. آمده‌ای اینجا که چنین کاری بکنی، به خانه برگرد.

۲۶۲- این جریان ناراحتش نکرد. چرا؟ چون می‌دانست که مسح شده است. خدا که مرا از چنگ شیر و خرس رهانید، مرا از دست این فلسطینی خواهد رهانید، من دارم می‌آیم. من به نام خداوند خدای اسرائیل به جنگ تو می‌آیم. آمین. دعایی نکرد؛ از قبل برای او دعا شده بود. خدا پیش از بنیاد عالم، برایش دعا کرده بود. او برای این کار مسح شده بود. او باید لب به سخن می‌گشود و پیش می‌رفت. تمام کاری که باید می‌کرد، این بود که سخنی که لازم بود را بر زبان بیاورد و جلو برود. این تمام ماجرا بود. او …

۲۶۳- درباره برادران فرقه‌ای او، یعنی آن استهزاء کنندگان که آنجا ایستاده بودند هم خوب می‌دانید. بله. آنها آنجا ایستاده بودند و مسخره می‌کردند و جریان را دستمایه شوخی قرار داده و گفتند … می‌دانید برادرانش گفتند: نمی‌توانی. تو فقط یک بچه حرف نشنو هستی. اما این جریان، ذره‌ای تکانش نداد. تو می‌خواهی از دیگران متفاوت باشی. تو فقط قصد خودنمایی داری. اگر این کار خودنمایی بود، ایرادی ندارد. اما آنها تنها از جنبه عقلی به مسئله می‌نگریستند.

۲۶۴- داوود می‌دانست که روغن مسح بر او است. آمین. برای او تفاوتی نداشت. او گفت: این فلسطینی مثل آن خرس و آن شیر خواهد بود، پس من دارم می‌آیم. او سرانجام کار را قبل از وقوع، پیشگویی کرده بود. او چه کرد؟ یک خرس را کشت. یک شیر را کشت. او شیر را با … با چه؟ با – با فلاخن به زمین افکند و چاقویی برداشت و خرس را از بین برد. او شیر را با یک چاقو کشت. و همین کار را با جلیات کرد. او را با یک سنگ به خاک انداخت و شمشیرش را کشید و بالا آورد و سرش را آنجا برید، پیش از وقوع ماجرا. او پیش از وقوع ماجرا چه چیز را اخبار کرد؟ و تو نیز مانند یکی از آنها خواهی بود. چرا؟ سخن او به چیزی مربوط می‌شد که قرار بود واقع شود و سپس جلو رفت تا به آن تحقق بخشیده، جامه عمل بپوشاند. آمین. برادر! او حرفی که لازم بود را گفت و آن روز بر اوضاع مسلط شد.

۲۶۵- اگر موعدی وجود داشته باشد که انسان باید حرف بزند، حال زمانش است. بحث رو به اتمام است، اگر فقط بتوانید در طول دقایق آتی اندک دقایقی بیشتر تاب آورید. من مطالب بیشتری را به صورت یادداشت شده در اینجا دارم، یعنی بخشهایی از کتاب مقدّس که قصد دارم به آنها برسم.

۲۶۶- پطرس وقتی در دروازه موسوم به جمیل مردی دراز کشیده را یافت که ایمانش برای شفا کافی بود، هرگز فریاد برنیاورد. او هرگز زانو نزد تا تمام شب یا در واقع کل روز را مشغول دعا باشد تا طی این دعای مفصل و طولانی بگوید: خداوندا، به درگاهت دعا می‌کنم تا این مرد فلج بی‌چاره را شفا دهی. می‌بینیم که او ایمان دارد. می‌دانم که ایماندار است. و از او سؤال کردم و او – او … من – من – من … گفت که ایمان دارد، و به آن چه به وی گفتم ایمان خواهد داشت. و من از آن چه تو کردی به وی گفتم و خداوندا اینک فکر میکنم که – که … آیا می‌توانی درباره او یک قول خداوند به من بدهی؟

۲۶۷- نه، او می‌دانست که یک رسول مسح شده است. او می‌دانست که عیسی مسیح او را مأمور کرده است؛ بیماران را شفا ده، مردگان را برخیزان، جذامیان را طاهر کن، دیوها را اخراج کن. همان طور که به رایگان گرفتی به رایگان ببخش. او گفت: پطرس، برو و اینها را به جا آور. او نیازی به دعایی آن چنانی نداشت. او مأمور شده بود.

۲۶۸- او چه گفت؟ گفت: در نام عیسی مسیح! او نام عیسی مسیح را به زبان آورد و مردی که همان جا دراز کشیده بود را با دست بلند کرد و گفت: بر روی پای خود بایست! و او را نگه داشت تا وقتی که مچ پاهایش قوت یافت و شروع به راه رفتن کرد. چطور؟ او هرگز تمام شب را در دعا نبود. او هرگز بر خدا فریاد برنیاورد. [ بلی ] او به شکل دقیق به واسطه سخنان عیسی مسیح می‌دانست که برای این کار مسح شده است. آری، او سخنی که لازم بود را گفت و آن مرد را بلند کرد، چون می‌دانست که رسولی مسح شده برای این هدف است.

۲۶۹- مردمانی که زیر سایه او رفتند هرگز نگفتند: بیا ای پطرس رسول، و بر ما فریاد برآور و نزد خدا، دعای ایمان را برای ما بلند کن. نه، نه، آنها هرگز این را نگفتند، آنها می‌دانستند که او یک رسول مسح و اثبات شده خدا است. بنابراین گفتند: فقط بگذارید برویم جایی که سایه‌اش بر ما بیفتد. شما مجبور نیستید یک کلمه بگویید. ما چیزی که باید را می‌دانیم و به آن ایمان داریم. حیات در درون آنها بود! [ پطرس ] رسول نمی‌توانست به نزد تمام آنها برود. اما آنها خود بخشی از آن بودند.

۲۷۰- موسی گفت: من تنها نمی‌روم. همگی می‌رویم. همگی باید کاری بکنیم. همگی باید مسح شویم.

۲۷۱- و آنها آن رسول را در آنجا ایستاده دیدند و شاهد بودند که مرد بیمار را شفا داد و اموری که به جا آورده بود را دیدند. می‌دانستند که نمی‌تواند به سوی آنها برود. آنها هرگز نگفتند: پطرس بیا و دعایی تقدیم کن و تا دریافت قول خداوند صبر کن و بعد بیا و خبرش را به من بده. برو ببین خدا چه می‌گوید. آنها گفتند: کاش می‌توانستیم تنها زیر سایه او برویم، چون همان خدا که در عیسی بود، در او است و شاهد انجام همان کارها بودیم. جماعت گوشه ردای عیسی را لمس کردند و زیر سایه او رفتند، و عیسی در درون این مرد است. اگر زیر این سایه قرار بگیریم، شفا خواهیم یافت.

۲۷۲- و کتاب مقدّس گفت که تکاتک آنها شفا یافتند. و نه این که این گونه باشد که شب را در جلسه دعا باشند و بگویند: آیا زیر سایه آن رسول بروم؟ نه آنها آن چه که لازم بود را می‌دانستند. روشنایی و نور به آنها خورده بود. قلب آنها پر شده بود. ایمان آنها رها شده بود. آمین. آنها آن چه لازم بود را دیده بودند. جریان دستمالهای پولس هم مشابه همین ماجرا بود. حال، در خاتمه بحث هستیم.

۲۷۳- عیسى وقتی آن پسر مجنون را نزدش آوردند هرگز فریاد نزد، همان که مبتلا به صرع بود و بر روی آتش می‌افتاد. او هرگز نگفت: پدر، من پسرت هستم، و تو مرا به اینجا فرستادی تا چنین و چنان کنم. آیا می‌توانم آن پسر را شفا دهم؟ او هرگز این حرف را نزد. او گفت: ای شیطان، از او خارج شو. او حرفی که لازم بود را گفت و حال پسر خوب شد.

۲۷۴- وقتی عیسی با لجئون که دو هزار دیو در او بود مواجه شد، فریاد برنیاورد بلکه دیوها فریاد زده، گفتند: اگر می‌خواهی ما را اخراج کنی، اجازت ده تا وارد گله خوکها شویم. خدای من.

۲۷۵- عیسی هرگز نگفت: اینک، پدر، آیا من توان این کار را دارم؟ او گفت: از او خارج شو و دیوها فرار را بر قرار ترجیح دادند. البته، او می‌دانست که مسیح موعود بود.

۲۷۶- در آرامگاه ایلعازر هم چهار روزی از مرگش گذشته بود. گفتند: خداوندا اگر اینجا بودی او نمی‌مرد.

۲۷۷- او گفت: من قیامت و حیات هستم. آمین! نه کجا، چه زمانی و چگونه هر که به من ایمان آورد، اگر مرده باشد زنده گردد. آمین. او می‌دانست کیست. او خود را می‌شناخت. می‌دانست که عمانوئیل است. می‌دانست که قیامت است. می‌دانست که حیات است. می‌دانست که در وی از جهت جسم، تمامی الوهیت ساکن بود. او آن مردمان بینوا را دیده بود و آن چه که خدا به او گفته بود انجام دهد را نیز دیده بود و آنجا حضور داشت. او به آنجا رفت.

۲۷۸- او هرگز نگفت: حال، صبر کن، اینجا زانو خواهم زد. همگی شما زانو بزنید و دعا کنید. او گفت: آیا ایمان داری که قادر به انجام این کار هستم؟ آمین. این چیزی بود که پرسید.

۲۷۹- مخاطب آنها بودند و نه او. آری خداوندا، ایمان دارم که پسر خدا هستی، کسی که مقرر بود به این دنیا بیاید. خدای من! اینجا است که او شناسایی می‌شود. باید اتفاقی رخ دهد.

۲۸۰- ای ایلعازر بیرون بیا. او سخنی که باید را گرفت و مردی مرده بیرون آمد. نه این گونه که، آیا می‌توانم او فقط حرفی که لازم بود را گفت. وقتی ایمان محرز شد، آن اتفاق رخ داد.

۲۸۱- او حرفی که لازم بود را گفت و کورها بینا شدند، لنگها راه رفتند، کرها شنیدند، دیوها نعره زنان بیرون رفتند، مرده‌ها زنده شدند و همه اینها. چطور؟ او دعایی آن چنانی نکرد. او به عنوان مسیح، مسح شده بود. او آن مسیح بزرگ بود. او این را می‌دانست. او از جایگاه خود خبر داشت. می‌دانست برای انجام چه کاری فرستاده شده است. می‌دانست که پدر او را به عنوان مسیح، به ایمانداران شناسانده است. و وقتی او آن ایماندار و ایمانش را دید، تنها کلام را بر زبان جاری کرد. دیوها پراکنده شدند. بله، آقا. حرفی که لازم است را بگو! فریاد نکن. حرف را بگو! آمین.

۲۸۲- او به حقوق خدادادی‌اش آگاه بود، اما ما نیستیم. او می‌دانست کیست. ما نمی‌دانیم.

۲۸۳- موسی از یاد برده بود. شمشون درک کرده بود. دیگران درک کرده بودند. یوشع درک کرده بود. موسی از یاد برده بود. لازم بود خدا حواس او را متوجه این نکته کند. او گفت: چرا نزد من فریاد برمی‌آوری؟ من تو را برای انجام این کار فرستادم. حرفی که لازم است را بگو و به سمت هدفت پیش برو. به تو گفتم بر بالای کوه برای فرزندان را برگیر و آنها را بر بالای آن هدایت کن. فقط سخن بگو. کار به این ندارم که چه چیز سر راهت است، آنها را از سر راه بردار. من اقتدار این کار را به تو می‌بخشم. من سخن گفتم … به سخن تو، مگسها و پشه‌ها خلق شدند و مواردی از این دست. حال بابت چه نزد من فریاد برمی‌آوری؟ چرا نزد من آمده‌ای تا این چیزها را با فریاد ادا کنی؟ فقط چیزی که لازم است را بگو و بنگر که به چه سان پیش می‌رود، همین و تمام. خدای من! چقدر این را دوست دارم!

۲۸۴- اینجا، مسیح تنها کلام را بر زبان جاری کرد و همان شد که باید [ می‌شد ] خدا مشخصاً او را به عنوان پسر خویش اثبات و تأیید کرده بود: این است پسر حبیب من که از وی خشنودم. او را بشنوید.

۲۸۵- به او بنگرید. من او را دوست دارم. چه پر اُبهت و چه با شکوه در برابر منتقدان خود ایستاد. آمین. او گفت: این هیکل را ویران کنید و نزد پدر دعا خواهم کرد و بنگرید که با آن چه کار خواهد کرد. این معبد را تخریب کنید و در عرض سه روز آن را از نو بنا خواهم کرد. و این گونه نبود که بگوید: امیدوارم، سعی خواهم کرد. [ بلکه ] چنین خواهم کرد! چرا؟ زیرا نگاشته مقدّس چنین گفته بود.

۲۸۶- همین نگاشته‌ای که گفت [ خدا ] بدن او را خواهد برخیزاند به ما اقتدار و قدرت می‌بخشد. آمین! «آنها در نام من دیوها را اخراج خواهند کرد، به زبانهای تازه سخن خواهند گفت؛ اگر مارها را بردارند و یا زهر قاتلی بخورند ضرری به ایشان نخواهد رسید؛ و هرگاه دست بر مریضان گذارند، شفا خواهند یافت.» چرا نزد من فریاد می‌کنی؟ حرفی که لازم است را بگو و پیش برو. من با شهامت … این معبد را خراب کنید و من در سه روز آن را باز بر پا خواهم کرد.

۲۸۷- و حال به خاطر داشته باشید، ( داریم بحث را به پایان می‌رسانیم )، این همان او بود. همان که در یوحنا ۱۲ : ۱۴ گفت … «هر که به من ایمان آرد، کارهایی که من می‌کنم او نیز خواهد کرد.» آیا این سخن درست است؟ [ جماعت می‌گویند: آمین – گروه تألیف. ] این او بود که چنین فرمود.

۲۸۸- این عیسی بود که در مرقس ۱۱ : ۲۴ گفت: «اگر به این کوه بگویی.» و نه اگر به این کوه دعا کنی. «اگر به این کوه بگویید منتقل شو و در دل خود شک نداشته باشید و یقین داشته باشید که آن چه می‌گویید واقع خواهد شد در آن حالت آن چه بگویید، عطا خواهد شد.» اینک اگر چنین چیزی را با گستاخی [ و غرور ] بگویید، واقع نخواهد شد. اما اگر چیزی در درون شما باشد که شما را برای انجام این کار مسح کرده باشد، خواهید دانست که اراده خدا بر انجام این کار است و آن را به زبان خواهید آورد و باید همان بشود که گفتید.

۲۸۹- این گفته خود او است. «اگر در من بمانید و کلام من در شما بماند، آن چه خواهید بطلبید که برای شما خواهد شد.» خدای من! خدای من! آیا متوجه منظورم می‌شوید؟ [ جماعت می‌گویند: آمین – گروه تألیف. ]

۲۹۰- این را بر من ببخشید اما موردی در درونم برانگیخته شده که باید آن را بازگو کنم. این او بود که آن روز آن بالا و در میان جنگلها گفت: شکاری نداری و سه سنجاب آفرید که آنجا در مقابل ما قرار گرفتند. این چیست؟ تنها کلام را بر زبان جاری کردن و گفتن این که آنها در آنجا، و آنجا و آنجا خواهند بود. و همان جا بودند. و این او بود که این کار را کرد.

۲۹۱- چارلی، رادنی، آنجا درکنتاکی این او بود؛ و نلی، مارجی و شما سایرین. این او بود، همان خدا که در آن دوران، آنجا بود و به موسی گفت: چرا نزد من فریاد برمی‌آوری کلام را بر زبان جاری کن. این او بود که آنها [ سنجابها ] را به وجود آورد. این او است. این خود او است. خدای من!

۲۹۲- این او بود که در حدود یک سال پیش در رویأیی نشانم داد که به آنجا خواهیم رفت و جریان مهرهای هفتگانه را باز گفت و این که چگونه صدای تندر و غرشی مهیب، آغازگرشان خواهد بود و در هیئت و شکل و شمایل یک هرم نمایان خواهد شد. اینک به … نشریه لایف بنگرید که به این موضوع پرداخته است و نسخه‌ای از جلد آن، روی دیواری که آنجا است چسبانده شده است. این او بود که آن را گفت.

۲۹۳- این او بود که آن شب، وقتی از آن جاده پایین می‌رفتم و چشمم به آن مار مومبای بزرگ افتاد که چیزی نمانده بود به برادرم برسد، گفت: به تو قدرت داده شده … که او را و هر یک از آنها را ببندی. این او بود که این را گفت.

۲۹۴- خطاب به همسر موسپید کرده‌ام که آنجا نشسته است؛ این او [ خدا ] بود که در آن بامداد مرا در اتاق بیدار کرد و گوشه‌ای ایستاد و گفت: هراسی از اقدام به کاری، رفتن به جایی، با گفتن چیزی نداشته باش زیرا هر جا که بروی حضور دائمی و دریغ نشدنی عیسی مسیح همراه تو است.

۲۹۵- این او بود که حدود سه ماه پیش آنجا و در منطقه سابینو کنیون، وقتی مشغول دعا بودم به من گفت که قرار است چه اتفاقی رخ دهد. من آنجا ایستاده بودم و شمشیری در دستم قرار گرفت و صدایی گفت: این شمشیر پادشاه است. این او بود.

۲۹۶- این او بود که به من گفت: همان طور که با موسی بودم، به همان سان تو را خواهم فرستاد.

۲۹۷- این او بود که سی سال پیش آنجا و در رودخانه، هنگامی که پسر جوانی بودم مطالبی را برایم عنوان کرد. سی سال پیش آنجا و در کنار رودخانه به عنوان یک واعظ جوان ایستاده بودم، آنجا بودم که آن نور، همان ستون آتش از آسمانها فرود آمد و آنجا ایستاد و گفت: چنان که یحیی تعمید دهنده را فرستادم تا زمینه ساز آمدن نخست مسیح باشد، پیغام تو باید پیشرو آمدن ثانویه او باشد. برای کل جهان. چگونه می‌توانست چنین باشد وقتی شبان خودم این جریان را به شوخی گرفت؟ اما وقایع کاملاً و دقیقاً به همان شکل رخ دادند. این او بود که این را گفت. بله، آقا!

۲۹۸- او بود که در قالب نبوت و رویأ گفت: واقع خواهد شد. این او بود که گفت: اگر از میان شما کسی نبوت کند یا رویأیی ببیند و آن را بازگو کند و آن چه گفت جامه عمل بپوشد؛ آنگاه به خاطر داشته باشید که سبب آن، من هستم و نه او. من با او هستم. خدای من! بیشتر می‌توانم ادامه دهم و بگویم او است که، او است که، او است که!

۲۹۹- این او است که فرود آمد، وقتی به آنها گفتم که ستون آتش آنجا در رودخانه بود و باورشان نمی‌شد. این او بود که در آنجا فرود آمد، و در آن شب که آن واعظ باپتیست و سی هزار نفر در سام هوستون کولوسیوم حضور یافته بودند، همان موقع که عکسی از فرشته خداوند گرفتند؛ آنجا ایستاده بود. این او بود، او که دیروز، امروز و تا ابدالآباد همان است.

۳۰۰- این او بود که محل وقوع این امور را اخبار کرد. این او بود که اینها را گفت. این او بود که این کارها را کرد. او دیروز، امروز و تا ابدالآباد همان است. او همه چیز را دقیقاً به شکلی که گفته بود، انجام داد. آمین.

۳۰۱- چرا باید صبر کنم؟ خدا کلام را اثبات کرده است. حقیقت امر همین است. بیاییم به سفر ادامه دهیم. بیاییم کوچ کرده و حرکت کنیم. بیاییم در مسیر گامهای خداوند پیش رویم و هر شک و شبهه و گناه را کنار گذاشته و از خود دور کنیم. خانه را تمیز کنید، خوب رفت و روب کنید.

۳۰۲- همان طور که در رویأی جونیور جکسون تصریح شده، هیچ چیز جز مشعلها نمانده است؛ شاید هم مربوط به خوابش بوده، شاید اینجا نشسته باشد … او برایم تعریف کرد که در خواب دیده بود هیچ چیز جز مشعلها نمانده است، و آنها نوارهایی طلایی دور خود پیچیده بودند. خدای من!

۳۰۳- برادر کالینز نگران نباش و غصه آن ماهی را نخور. رنگش سفید بود. تو فقط نمی‌دانستی که چگونه باید آن را در دست گرفت و کنترلش کرد.

۳۰۴- هر آن چه مخالف آن حقیقت است را وانهید. به یاد داشته باشید که این حقیقت است، بی‌توجه به این که گاه چقدر می‌تواند جزمی و متعصبانه به نظر برسد و تمام اینها. یک راست به سوی آن حقیقت حرکت کنید. این روح‌القدس است. همان خدا که عیسی را از مردگان برخیزایید، همان که با کلامش قادر است چیزها را بیافریند، آن که در آن روزگار بود، امروز نیز همان است.

۳۰۵- دعوت او در این واپسین روز، چیزی است که اثبات کرده است. چنان که در ایام سدوم بود، شرایط هنگام آمدن پسر انسان به همان سان خواهد بود. و سدوم در آنجا پیدا است. یک بیلی‌گراهام و یک اورال رابرتس را در آنجا داریم. و کلیسا در حال حرکت است، به واسطه همان آیاتی که وعده‌اش را در هر دو محل داده بود، و اینک اوضاع از همان قرار است. این او است که این را گفت.

۳۰۶- ای خداوند دعایم این است که به من شهامت عطا فرمایی. یاریم کن ای خداوند خدا. باید اینجا را ترک کنم، دارد دیر می‌شود.

۳۰۷- چرا نزد من فریاد برمی‌آوری؟ وقتی به تو ثابت کردم که در کنارت هستم پس چرا بر من فریاد می‌آوری؟ مگر بیمارانت را شفا ندادم؟ او است که می‌تواند اینها را بپرسد: مگر به تو چیزهایی نگفتم که کاملاً به حقیقت پیوست؟ این کار را شبانت نمی‌تواند [انجام دهد بلکه] من! او نمی‌تواند؛ او یک انسان است. این من هستم، خداوند. او اینها را خواهد گفت: من هستم که این کار را کردم. من هستم که به او این چیزها را گفتم تا آنها را بازگو کند. این خودش نیست. این صدای من است. وقتی مرده‌هایت نقش بر زمین بودند، این من بودم که آنها را برخیزاندم. آنک ه بیماران را شفا می‌دهد، من هستم. آن که این امور را اخبار می‌کند، من هستم. آن که نجات می‌دهد، من هستم! آن که وعده می‌دهد، من هستم.

۳۰۸- خدا به من شهامت ببخشد تا بتوانم آن شمشیر کلام که حدود سی سال پیش در دستم گذاشت را برداشته و نگه دارم و به سوی سومین گام پیش بروم، این دعای من است. سرهایمان را خم کنیم.

۳۰۹- پدر آسمانی، دیر وقت است، اما کلام است که ارج می‌یابد. ای خداوند چنان که شاهد آنیم که در هر نوبت و موعد تازه که پس از موعدی دیگر از راه می‌رسد حضور عیسی مسیح همواره به ملاقاتمان می‌آید. بسی تو را بابت نیکویی‌ات سپاس می‌گویم! چه بسیار ما را محفوظ داشتی و مشمول برکاتت قرار دادی، تو را از این بابت سپاس می‌گوییم!

۳۱۰- خداوندا این دستمالهایی که در دست می‌گیرم از آن مردمی هستند که مجهز به ایمان و باورمند به آن حقیقت هستند. باشد که هر دیو و هر بیماری وجود این افراد را ترک کند. و به هر ناپاکی که در اینجا است و از خدا نیست، به هر روح بیماری، مریضی و ناخوش احوالی، نهیب میزنم. ما زیر سایه یک انسان نرفته‌ایم، کاری که می‌تواند خوب هم باشد، بلکه ما زیر سایه انجیل اثبات شده هستیم.

۳۱۱- در حالی که ستون آتش عظیم در این ساختمان به جلو و عقب حرکت می‌کند، همان که خدا از میان آن به پایین نگریست و دریای سرخ شکافته شد و بنی‌اسرائیل از میان آن گذشت. اما اینک درحالی می‌نگرد که خون پسر خودش، پاشیده شده است، یعنی وقتی که پای آمرزش و فیض به میان آمده است. باشد که ما مطیع باشیم. باشد که از بیهوده گویی و فریاد برآوردن دست بکشیم. باشد که دریابیم که ما را برای این کار فراخوانده‌ای. این همان ساعت است. من به نام عیسی مسیح سخن می‌گویم و می‌خواهم تا هر نوع بیماری از این مکان برود.

۳۱۲- باشد که امروز هر زن و مردی که نام عیسی مسیح را می‌خواند از نو زندگی‌اش را وقف کند. خداوندا، زندگی خود را به مذبح دعا وقف می‌کنم خویش را پایین می‌کشم و شرم بر خود می‌گیرم و سر را رو به خاک می‌چرخانم که مرا از آن سرشتی. خداوندا من از ضعف و بی‌ایمانی خود شرمسارم. خداوندا از آن بگذر. به من شهامت عطا کن. به همگی ما شهامت عطا فرما.

۳۱۳- من مثل موسی حس می‌کنم که همگی در جاده خروج هستیم. دلمان نمی‌خواهد یک نفر را جا بگذاریم. خداوندا دلمان می‌خواهد همگی را با خود ببریم. آنها از آن تو هستند آنها را برای تو می‌طلبم. خداوندا، امروز این مردمان را مشمول برکات خویش قرار ده. این را عطا فرما. و پدر، مرا به همراه آنها مشمول برکات خویش قرار ده، نامت متبارک باشد. جلالی که در خور تو است، از آن تو باشد. خداوندا اینک در حالی که خود را وقف تو می‌کنیم به ما ایمان جاودان عطا فرما.

۳۱۴- خداوندا من در برابر این کتاب مقدّس و بر این جایگاه، زندگی‌ام را تقدیم می‌کنم. اتکای من بر هر وعده‌ای است که می‌دهی. می‌دانم که در عمل، تأیید خواهند شد. می‎‌دانم که حقیقت هستند. به من شهامت عطا کن تا قادر به گفتن و اعلام کلام باشم. خداوندا، به من شهامت عطا فرما. مرا در آن چه باید بکنم و بگویم، هدایت نما. ای خداوند، خویشتن را به همراه این کلیسا و در کنار آن تقدیمت می‌کنم. در نام عیسی مسیح، آمین.
ایمانم … نظر به تو دارد
به تو بره جلجتا،
منجی الهی؛
اینک چون دعا می‌کنم، صدایم را بشنو،
تمام گناهانم را بزُدا،
بگذار تا از امروز
تمام متعلق به تو شوم!

۳۱۵- اینک در حالی که به آرامی این سرود را زمزمه می‌کنیم، بایستیم. [ برادر برانهام و جماعت شروع می‌کنند به زمزمه ایمانم نظر به تو دارد – گروه تألیف. ]
به تو …
تو بره …
بیایید اینک دستهای خود را به سوی او بلند کنیم.
ای منجی …
اینک خویش را وقف خدا کنیم.
اینک چون دعا می‌کنم، صدایم را بشنو،
تمام تردیدهایم را بزدا،
بگذار تا از همین امروز
تماماً متعلق به تو شوم!

۳۱۶- حال همگی با هم با دستهای بالا رفته می‌گوییم. [ جماعت این دعا را پس از برادر برانهام تکرار می‌کنند – گروه تألیف] خداوند عیسی [ خداوند عیسی ]، اینک من [ اینک من ] خویش را وقفت می‌کنم [ خویش را وقفت می‌کنم ] برای یک زندگی از جنس خدمت [ برای یک زندگی از جنس خدمت ]. پاکتر [ پاکتر ]، با ایمان بیشتر فریاد می‌زنم [ با ایمان بیشتر فریاد می‌زنم ] تا [ تا ] در زندگی آتی خود [ در زندگی آتی خود ] بتوانم خادمی مقبول‌تر باشم [ بتوانم خادمی مقبول‌تر باشم ] بیشتر از آن چه [ بیشتر از آن چه ] در زندگی سپری شده‌ام، بودم [ در زندگی سپری شده‌ام، بودم ] بی‌ایمانی‌ام را به فراموشی بسپار [ بی‌ایمانی‌ام را به فراموشی بسپار ] و ایمانی را [ و ایمانی را ] که زمانی به مقدّسان سپرده شده بود [ که زمانی به مقدّسان سپرده شده بود ] برایمان احیا کن [ برایمان احیا کن ]. در نام عیسی مسیح [ در نام عیسی مسیح ] خویش را تقدیمت می‌کنم [ خویش را تقدیمت می‌کنم ].

۳۱۷- اینک در حالی که سرهایمان را خم می‌کنیم. چون در هزارتوی ظلمت گرفته زندگی می‌خرامم، و اندوه اطرافم را فرامی‌گیرد، تو راهنمایم باش؛ به ظلمت امر کن تا به روشنایی روز مبدل گردد، تمام ترسهایم را بشوی، تا هرگز گمراه نشوم، از مسیر تو.

۳۱۸- اینک سرهایمان را خم می‌کنیم. آیا حس می‌کنید که پیغام بامدادی حالتان را خوب کرده است؟ [ جماعت می‌گویند: آمین – گروه تألیف ] به شما شهامت بخشید؟ [ آمین ]. اگر دلتان می‌خواهد می‌توانید فقط دستها را به سوی خدا برافرازید و بگویید: خدایا شکرت می‌گویم. [ خدایا شکرت می‌گویم ]. هر دو دستم را بلند می‌کنم زیرا حس می‌کنم که پیغام به من کمک کرده است و به من شهامت می‌بخشد.

۳۱۹- چیزهایی گفتم که تصور نمی‌کردم بگویم، اما حالا دیگر گفته شده است این سخن محض سرزنش خودم بود. خودم را در طریق و مسیری که می‌پنداشتم درست است، نیافتم و خویش را به این دلیل مقصر دیدم که به جای گفتن آن حرفی که لازم بود، تمام ملت فریاد برآوردم.

۳۲۰- خدایا یاریم کن تا از این ساعت بیشتر خود را به عنوان خادم وقف کنم.

۳۲۱- و تنها برای خود دعا نمی‌کنم. برای شما هم دعا می‌کنم تا همگی به عنوان بدن مسیح، که دعوت به خروج از جهان شده‌ایم، آماده رسیدن به سرزمین موعود شویم، و خدا به من شهامت دهد تا بتوانم حرفی که لازم است را بگویم و راه را مشخص کنم تا مسیر را گم نکنید. آن چه که لازم است را به فیض خدا به شما خواهم گفت و در اثر قدمهای او که پیشاپیش ما رفت، گام خواهم برداشت.
و این صلیب وقف شده را حمل خواهم کرد،
تا وقتی مرگ مرا برهاند،
و آنگاه عازم سرای آسمانی می‌شوم تا تاجی عایدم شود،
تاجی که برای من است.

۳۲۲- پدر، ما این دعا را به نشانه وقف شدنمان به نام پسرت عیسی مسیح تقدیمت می‌کنیم. آمین.

۳۲۳- [ برادری شروع به سخن گفتن به زبانی دیگر می‌کند. فضای خالی بر روی نوار – گروه تألیف ]

۳۲۴- خدا را از این بابت شاکریم. چنین باشد که در راستای یک زندگی وقف شده، ره بپیمایید. به مهر و به تواضع، خود را تقدیم کنید. در روح گام بردارید. در راه رفتن، پوشیدن و رفتار هم چون مسیحیان باشید؛ متواضع و دلنشین. نگذارید که اکنون خدشه‌ای در این مهم پدیدار شود. صدای خدا به واسطه کلام متکلم می‌شود، از راه عطایا سخن می‌گوید. وقتی عطایی می‌آید، عطایی دیگر آن را باز می‌نمایاند، و عطایی دیگر می‌آید و صحه بر همان موضوع می‌گذارد. مسلماً این امر درباره کلام و درباره زمان، صادق و درست است. خدا با ما است. از این بابت چه بسیار او را شاکریم! اینک اگر …

۳۲۵- باسرهای خم شده، اگر خواهرمان آکورد مربوطه را به ما بدهد؛
خویش را به نام عیسی مجهز نما،
تا محافظ و سپر باشد بر هر خطر و دام؛
و آنگاه که وسوسه‌ها جمع می‌شوند تا احاطه‌ات کنند،
در دعا تنها آن نام مقدّس را بر زبان جاری کن.

۳۲۶- تنها، تنها این کار را بکن، کلام را بر زبان جاری کن و نامش را بخوان بیاییم در حالی که مرخص می‌شویم، این سرود را بخوانیم.
خویش را به نام عیسی مجهز نما،
تا محافظ …
که تو را سرخوشی و آسایش می‌بخشد،
خویش را هر جا که روی به آن تجهیز نما.
گرانبها است این نام …

۳۲۷- با یکدیگر است دهید و بگویید: برادر برایت دعا می‌کنم و تو برایم دعا کن.
… آسمانها؛
گرانبهاست این نام و چقدر دلنشین!
امید زمین و شادمانی …

۳۲۸- اینک در حالی که سرهایمان را خم کرده‌ایم، بیاییم بند بعدی را بخوانیم:
خویش را به نام عیسی مجهز نما،
چون محافظ و سپری بر هر خطر و بر هر دام؛
و آنگاه که وسوسه‌ها جمع می‌شوند تا احاطه‌ات کنند،
در دعا تنها آن نام مقدّس را بر زبان جاری کن.
گرانبهاست این نام، گرانبهاست این نام، و چقدر هم دلنشین! چقدر هم دلنشین!
امید زمین و شادمانی آسمانها؛
گرانبهاست این نام، چقدر هم دلنشین!
امید زمین و شادمانی آسمانها.

۳۲۹- اینک سر فرود می‌آوریم و با قلبهایمان کرنش می‌کنیم با علم به این که عیسی گفت: هر که کلام مرا بشنود و به فرستنده من ایمان آورد، حیات جاودانی دارد و در داوری نمی‌آید، بلکه از موت تا به حیات منتقل گشته است. با علم به این که ما، به واسطه فیض خدا، در اعماق قلب خود مالک آن هستیم؛ با ذکر این که در این بامداد، وقف او شده‌ایم و زندگانی ما از همین امروز باید دگرگون و افکارمان مثبت‌تر شود. تلاش خواهیم کرد تا در متانت و تواضع زندگی کنیم با ایمان به این که آن چه از خدا بطلبیم، خدا آن را به هر یک از ما خواهد داد. و علیه یکدیگر یا هر کس دیگری بدگویی نخواهیم کرد. و باید برای دشمنان خود دعا کنیم و آنها را دوست بداریم، و به آنها که ما را یاری می‌کنند، نیکی کنیم. خدا درباره این که چه کسی بر حق است و چه کسی باطل، قضاوت خواهد کرد. با …

۳۳۰- بر همین مبنا و در حالی که با قلبهایمان کرنش کرده‌ایم از دوست خوبمان برادر لی وایل می‌خواهم که لطف کنند و با دعایی حضار را مرخص نمایند. برادر لی وایل.

FRS63 – 0714M
برادر ویلیام ماریون برانهام این پیغام را به زبان انگلیسی در صبح یکشنبه ۱۴ ژوئیه ۱۹۴۳ در خیمه برانهام در جفرسون ویل ایالت ایندیانا آمریکا ایراد کردند. این پیغام در یک نوار مغناطیسی ضبط شد و بی کم و کاست در زبان انگلیسی به چاپ رسید. برگردان فارسی این اثر با کوشش انتشارات Voice of God Recordings چاپ و پخش می‌گردد.
FARSI
C2015 VGR. ALL RIGHTS RESERVED
VOICE OF GOD RECORDINGS P.O. BOX 950, JEFFERSONVILLE, INDIANA 47131 U.S.A.
www.branham.org

دانلود کتاب چرا فریاد برمی‌آوری؟ سخن بگو
دانلود جهت چاپ
دانلود جلد