کتاب مسیح استقبال نشده برادر برانهام ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب مسیح استقبال نشده ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب مسیح استقبال نشده

 

۱- اجازه بدهید ابتدا سرهای خود را خم کرده دعا کنیم. اکنون ای پدر آسمانی این کلام تو است و در آن گفته شده: در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. بنابراین اگر کلمه خدا بود، هنوز هم این چنین است. از این که امشب کلام را پیش روی خود داریم از تو سپاسگزاریم. اکنون می‌دانیم که این کلام را به گونه‌ای نوشته‌ای که از تمامی حکیمان و عالمان دنیا مخفی است و فرمودی که کلامت را بر آنانی که چون کودکان بیاموزند، آشکار خواهی ساخت، و از این رو است که ما امشب اینجا هستیم و از تو معلّم بزرگ درخواست می‌کنیم که بیایی و ما را به آن چه که باید بدانیم تعلیم دهی؛ می‌خواهیم روح قدّوس خدا بیاید.

۲- پدر امشب قلبهای ما را تقدیس کن، تمامی تردیدها و ترسها را بردار، باشد که روح قدّوس تو بیاید و با قلبهای هر کدام از ما صحبت کند. خداوندا تمامی گناهکاران و آنانی‌که نسبت به تو نامهربانند را نجات ده. دعا می‌کنیم امشب در قلبهایشان کار کنی، پدر امشب گم‌شدگان را به خانه بازگردان، از تو می‌خواهیم که بیماران را شفا دهی. جلال خود را نمایان ساز چون که در نام عیسی طلبیدیم. آمین.

۳- لوقا باب ۷ آیه ۳۶ من فقط یک آیه را می‌خوانم، امّا شاید امشب شما در خانه‌هایتان ادامه این باب را مطالعه کنید. این آیه بسیار برجسته است و من تنها آن را برای شروع می‌خوانم: «… و یکی از فریسیان از او وعده خواست که با او غذا بخورد پس به خانۀ آن فریسی در آمده بنشست.» خدا به این کلام که سالها پیش به وقوع پیوسته، برکت دهد. من عیسی خداوند را با تمام قلبم دوست دارم و می‌دانم که شما نیز همین احساس را دارید، اکنون همچنان که در حال صحبت کردن هستیم بیایید قلبهای خود را به سوی او باز کنیم و اجازه دهیم تا روح‌القدس بیاید و با ما سخن گوید … امّا چیزی در این میان مشکوک است، در ابتدای متنِ امشبمان چیزی اشتباه به نظر می‌رسد. فریسیان از عیسی چه می‌خواستند؟! گاهی اوقات کسانی از ما دعوت می‌کنند که با آنها شام بخورید چون شما را دوست دارند، می‌خواهند با شما بنشینند و اوقاتی را در کنار شما بگذرانند و با شما دوستی برقرار کنند. همان ‌طور که من و برادر ژوزف با هم رابطۀ دوستی داریم. ما اینجا با هم بیرون می‌رویم و با هم همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده می‌خوردیم، علاوه بر آن با یکدیگر دوست هستیم و در واقع یکدیگر را دوست داریم.

۴- امّا این فریسی چه کاری می‌توانست با عیسی داشته باشد؟ او از عیسی متنفّر بود. پس چرا وقتی عیسی را دوست نداشت از او خواست تا با وی شام بخورد؟ آنها از عیسی متنفر بودند و به او ایمان نداشتند پس چه چیزی باعث شد که آن فریسی عیسی را به شام دعوت کند؟ یک جای کار اشکال دارد، این دو با هم جور در نمی‌آید، این‌ که فریسیان به شدّت از او متنفّر باشند امّا یکی از آنها عیسی را دعوت کند تا به مهمانی مجلل او وارد شود و با وی شام بخورد! نوعی دو گانگی ایجاد می‌کند. در اینجا تناقض بسیاری وجود دارد، معمولاً زمانی مردم گردهم می‌آیند که با یکدیگر رابطه‌ای صمیمی و دوستانه و هم چنین نقاطی مشترک داشته باشند، مانند کودکان که با هم بازی می‌کنند.

۵- کلام نیز در این باره سخن گفته است. در اشعیاء آمده است: «کودکان با یکدیگر بازی می‌کردند.» ممکن است هر کدام از کودکانی که می‌بینیم، به زبانی متفاوت صحبت کنند. یکی آلمانی، دیگری سوئدی و آن یکی انگلیسی، امّا نقاط مشترک بسیاری در آنها وجود دارد چرا که آنها کودک هستند. آنها فرفره‌های خود را می‌چرخانند و با عروسکها و اسباب بازیهای خود بازی می‌کنند و در بسیاری از کارها با هم مشترکند. زمانی که دختر بچه‌ای را می‌بینیم که اطراف مادربزرگش می‌گردد باز هم شاهد یک تناقض هستیم چرا که تفاوت بسیاری در سن ایشان وجود دارد، حتّی اگر این دختر بچّه محبوب و دلبندِ مادربزرگش باشد یا نباشد. ممکن است مادربزرگ در جیب خود مقداری آبنبات داشته باشد …! بنابراین استدلالهایی در اینجا بر روی کار می‌آید و انگیزه‌هایی وجود دارد که باعث می‌شود این کودک کنار مادربزرگ خود باشد، چون تفاوت سنی بسیاری در بین ایشان دیده می‌شود.

۶- جوانان نیز وجوه اشتراکی با هم دارند و با یکدیگر تقابل می‌کنند و هم چنین میانسالان و سالمندان نیز دوست دارند با هم در ارتباط باشند، غذا بخورند، به کلوپها بروند، در کنار هم باشند و دربارۀ کار و اوضاع شهر صحبت کنند و این ‌که چگونه می‌توان از فقیران مراقبت و دستگیری کرد و نیز از این قبیل موضوعات، پس آنها نیز با یکدیگر نقاطی مشترک دارند. مادر من این ضرب‌المثل قدیمی را بسیار به کار می‌بُرد: پرندگان هم جنس با هم پرواز می‌کنند. ( معادل فارسی این ضرب‌المثل چنین است: کبوتر با کبوتر؛ باز با باز، کند هم‌ جنس با هم‌ جنس پرواز – مترجم ) به همین علّت است که شما امشب به جای این‌ که در راه رسیدن به منزل و یا در حال تماشای فیلم سینمایی باشید، اینجا هستید و ما گرد هم آمده‌ایم، چرا که با هم نقاط مشترک داریم، شما امشب به کلیسای خدا آمده‌اید و می‌خواهیم با هم دربارۀ مسائلی صحبت کنیم و با یکدیگر رابطه‌ای صمیمی و دوستانه داریم. یک ایمان مشترک داریم، به یک چیز مشترک معتقدیم و نیز هدف مشترکی داریم، از این رو همۀ این خادمین در اینجا نشسته‌اند و روح‌القدس در میان ما حرکت می‌کند.

۷- زمانی که روح‌القدس جاری می‌شود همۀ ایمانداران در یک مکانِ واحد جمع می‌شوند، همه چیز با هم در تقابل و تطابقِ واحد است و همه منتظر آمدن روح‌القدس هستند. یکایک ایمانداران در راستای نیل به یک هدفِ مشترک هستند و همه منتظر تحقّق قول پدر هستند. ما نیز برای اشتراکی که داریم اینجا هستیم، و همچنین به شفای الهی ایمان داریم و از این رو است که امشب در کنار هم هستیم و من بسیار خشنودم که از جنس شما هستم و می‌توانیم با هم در ارتباط باشیم.

۸- این ضرب ‌المثل قدیمی یک حقیقت است: کبوتر با کبوتر، باز با باز، کند هم ‌جنس با هم‌ جنس پرواز. آیا تا به‌ حال به این نکته توجّه کرده‌اید؟ که کلاغ و کبوتر هیچگاه با هم رابطه‌ای ندارند، چرا؟! چون غذای آنها با هم متفاوت است، آنها یکدیگر را برای صرف غذا دعوت نمی‌کنند چون کلاغ از اجساد و لاشه‌ها تغذیه می‌کند و از آنها می‌خورد امّا کبوتر صفرا ندارد و اگر از لاشه تغذیه کند، خواهد مرد. این مثال تصویر خوبی از گناهکاران و مسیحیان است، منظورم مسیحیان حقیقی است. کبوتر بر مزارع گندم می‌نشیند، غذا می‌خورد و تمام طول روز را با همنوعان خود می‌گذراند. کلاغ بر روی لاشه‌ها می‌نشیند و تمام روز را از گوشت مردارها می‌خورد. می‌بینید؟ آنها به هیچ عنوان با هم مرتبط نیستند و نقطۀ مشترکی ندارند امّا مسألۀ عجیب اینجا است، اگر کبوتر از لاشه حیوانات تغذیه کند می‌میرد امّا کلاغ می‌تواند هم لاشه‌ها و هم از گندم بخورد و این مسأله از او یک ریاکار می‌سازد. پس شما باید به این نکته دقّت کنید.

۹- کبوتر، یک مسیحی واقعی نمی‌تواند هر کاری کند و غرق مسائل دنیوی شود امّا یک ریاکار می‌تواند ریاکاری بی‌آبرو و گناهکار باشد امّا در عین حال مانند یک مسیحی رفتار کند، و این بد است، این واقعاً بد است. یک مسیحی واقعی نمی‌تواند نقشی در اینجا داشته باشد چرا که او صفرا ندارد و نمی‌تواند این چیزها را هضم کند. آمین. امیدوارم متوجّه منظورم شده باشید. تو ای گناهکار، من نمی‌خواهم احساسات تو را خدشه دار کنم امّا باید بگویم که این یک واقعیّت است. به همین علّت است که مسیحی واقعی نمی‌تواند به بار برود و بنوشد، نمی‌تواند قمار کند و کارهایی از این قبیل انجام دهد زیرا صفرایی ندارد که آن را هضم کند، چیز دیگری جای آن را گرفته، او متحوّل شده، بر روی او یک عمل جراحی صورت گرفته است. آمین. خداوند او را بر روی تخت جراحی قرار داده و صفرای او را بیرون کشیده و به جایش روح‌القدس را قرار داده و به او عطا نموده، او دیگر بیش از این نمی‌تواند این چیزها را در خود نگاه دارد، او دیگر نمی‌تواند با اینها تقابل و دوستی برقرار کند.

۱۰- امّا مشکلی در این فریسی وجود دارد، به عقیدۀ من او داشت سعی می‌کرد با دعوت کردن عیسی به صرف شام، با او رابطه‌ای دوستانه برقرار کند، ولی مواردی هستند که با هم جور نمی‌آیند: اوّل این‌ که آیا می‌دانید فریسی به چه معنا است؟ معنای لغوی فریسی، هنرپیشه است، واژۀ فریسی به زبان یونانی به معنی بازیگر است. کسی که نقش بازی می‌کند و در واقع تظاهر می‌کند. آمریکا مملو از این بازیگران است. من در لوس‌آنجلس موعظه کرده‌ام و موعظه بعدی من نیز در لوس‌آنجلس است و متوجّه شدم که در آنجا با بازیگران سینما رو به رو می‌شوی و برخورد می‌کنی، که وقتی در حال ایفای نقش شخص دیگری هستند به مدّت طولانی در جلوی دوربین قرار می‌گیرند تا خود را در غالب او نشان دهند. و این تنها در هالیوود رُخ نمی‌دهد، اینجا در شیکاگو نیز همین ‌‌طور است. مردم تلویزیون، فیلمها و چیزهایی از این دست را تماشا می‌کنند و سپس سعی می‌کنند مانند آنها رفتار کنند و تو ای فریسی، تو هم دقیقاً همین کار را می‌کنی، تو حقِّ انجام این کار را نداری. من نیز به شخصه این چیزها را دوست ندارم. دلم می‌خواهد اصل باشم، شما چطور؟ آیا شما این را نمی‌خواهید؟ پس فقط خودتان باشید.

۱۱- بازیگران بسیاری نیز پشت منبر قرار می‌گیرند، صدا و حالتی که مختص به منبر و موعظه است را به خود می‌گیرند. ای فریسی، این‌ گونه رفتار نکن و سعی کن خودت باشی، اگر تو خودت باشی مردم تو را بیشتر دوست خواهند داشت. امّا آنها یک صدای منبری دارند و یک صدای خیابانی. من دوست دارم آنها فقط همان ‌طور که در خیابان هستند، پشت منبر باشند، همان شخص باشند. می‌خواهم که یک فریسی نباشند. تعدادی از خواهران ما نیز این مسأله را در خود دارند و این‌ گونه رفتار می‌کنند. در منزل صدا می‌کنند: جان و جان مثل گلوله از جا می‌پرد. زود باش بیا اینجا، متوجّه نیستی؟ چرا این کار را کردی؟ بعد تلفن زنگ می‌زند، خانم گوشی را بر می‌دارد، با مهربانی می‌گوید … سلام … ای فریسی دیگر این کار را نکن، اصیل باش! خودت باش. من نمی‌خواهم نقش بازی کنم، دوست دارم واقعی و بی‌ریا باشم، دوست دارم کسانی را ببینم که واقعی و بی‌ریا هستند.

۱۲- لحظاتی قبل داشتم از شنیدن آن سرود روحانی زیبا لذّت می‌بردم. امّا گاهی در سرودها هم شاهد بازیگران هستیم. روزی به مکانی رفته بودم که خوانندگانش صدایی فوق حرفه‌ای داشتند، شروع به خواندن سرودی کردند و آنقدر ادامه دادند که چهره‌هایشان مملو از غم و حُزن شد، تا جایی‌که توانستند این کار را ادامه دادند. سپس از سِن پایین آمدند و یک نبوّت کردند و حتّی خودشان هم نمی‌دانستند چه می‌خوانند، آنها برای جلال خدا آواز نمی‌خواندند. من به شخصه همان آوازهای قدیمی پنطیکاستی را می‌پسندم، همانهایی که دستانمان را به سوی آسمان بر می‌افرازیم و جلال خداوند را می‌سراییم، اُرگ، پیانو و هر چیز دیگری را رها می‌کنیم و فقط و فقط جلال خدا را می‌ستاییم. جلال بر او باد. آزاد شوید و خودتان باشید. بله من اصالت را دوست دارم، جلال بر خدا. هیچ چیز به اندازۀ آن سرودهای واقعیِ زیبا، به آسمان نزدیک نیست. آیا ایمان دارید؟

۱۳- پشت آن پرده نشسته بودم و در حالی ‌که به سرود برادرانم گوش می‌دادم، اشکهایم را پاک می‌کردم، از پشت پرده نگاهی به اطراف انداختم و جلال خدا را در چهره‌هایشان دیدم. اگر حتّی ذرّه‌ای حیات در شما وجود داشته باشد این نوع سرودها آن را به جنبش در می‌آورد. امّا اگر به نقطه‌ای رسیده‌اید که می‌خواهید آن ‌گونه رفتار کنید و صورتهای محزون به خود بگیرید، باید بگویم که شما تنها سعی دارید گوش مردم را به شنیدن خودتان راغب کنید. من می‌خواهم شما خودتان باشید نه یک بازیگر، نه یک فریسی. این خیلی بد است.

۱۴- خورشید تقریباً در حال غروب کردن بود، آن غلام را دیدم که کناری ایستاده بود. او تمام طول روز را راه رفته بود، پاهایش کثیف و صورتش غرقِ عرق بود، اربابش به او گفته بود: باید آن مرد را پیدا کنی. پس او از فلسطین عبور کرد تا وی را بیابد، خورشید دیگر غروب کرده بود، هزاران نفر برای گوش کردن به یک سخنرانی جمع شده بودند به گونه‌ای که انگار هرگز کسی این چنین سخن نرانده بود، مردم بر روی نوک انگشتان خود ایستاده بودند تا بتوانند بهتر تماشا کنند. می‌توانستم خدمت‌ کاری که از طرف فریسی ثروتمند فرستاده شده بود را ببینم، او نیز بر روی سر انگشتان ایستاده بود تا از میان جمعیّت نگاه کند. بعد از این که او از صحبت کردن با جماعت فارغ شد شروع به شفا دادن بیماران کرد. من از صمیم قلبم آرزو داشتم آنجا می‌بودم، شما چطور؟

۱۵- آن خادم را می‌بینم که راه خود را از میان جمعیّت باز می‌کند و هر کسی که سدِّ راه او شده با ضربه به کناری می‌زند تا جلو و جلوتر برود، در آن میان کسی ایستاده بود که مانع حرکت وی می‌شد. نمی‌دانم که بود؛ شاید فیلیپس، نتانائیل و یا یکی از شاگردان بود و آن خدمتکار مدام به وی ضربه می‌زد، می‌گفت: من می‌خواهم با استاد شما صحبت کنم. آن شاگرد نیز شدیداً مشغول دور کردن جمعیّت از جانب عیسی بود تا بتواند برای مردم دعا کند. می‌توانم او را در حالی که پشت سر عیسی ایستاده بود تا مانع هجوم جماعت شود ببینم، به آن غلام می‌گفت: کنار بایست استاد را راحت بگذار او مشغول دعا کردن است. خادم دوباره ادامه داد و گفت: امّا من یک پیغام از ارباب خود دارم، او فردی بسیار مشهور است، من باید استاد شما را ببینم.

۱۶- می‌توانم ببینم که ( احتمالاً ) فیلیپس او را نزد عیسی می‌برد و او نیز بسیار محترمانه به عیسی تعظیم می‌کند و پیغام ارباب خود را می‌رساند: ارباب من، شمعون فریسی که مرد بسیار بزرگی است و مقام والایی دارد شما را مفتخر ساخته تا در مهمانی او شرکت کنید، او ضیافت بزرگی ترتیب داده و مرد بسیار ثروتمندی است. ایشان شما را به این ضیافت دعوت می‌کند. آیا می‌توانید تصوّر کنید که ممکن است پطرس به او چه گفته باشد؟ عیسی آن فریسی می‌خواهد از شما یک نقطه ضعف بیابد، چرا شما را دعوت کرده است؟ او به شما احتیاجی ندارد، او تمامی جاه و جلال و منزلت این دنیا را دارد و به شما نیاز ندارد. این کار را تنها برای به نمایش درآوردن شما می‌کند. می‌خواهد سرگرمی ایجاد کند، به آنجا نروید و به این هزاران نفر جمعیّت که شما را صدا می‌زنند نگاه کنید. به شما و وقتتان در اینجا نیاز است، به خانۀ آن فریسی نروید. شاید اندریاس نیز نزدیک آمد و گفت: عیسی، استاد ما، این کار را نکنید، به آنجا نروید. آنها تمام سعی‌شان را برای منصرف ساختن عیسی از این تصمیم کردند و می‌توانم ببینم که عیسی مودبانه گفت: من به خانۀ آن فریسی خواهم رفت.

۱۷- عیسی هرگز به میان ما دعوت نشده بود امّا با این حال آمد. به خاطر داشته باشید فقط اگر بخواهید او را به خانۀ خود دعوت کنید او خواهد آمد. مهم نیست شما که هستید یا چه اندازه ثروتمند یا فقیرید، چه قدر بد یا خوب هستید. اگر او را دعوت کنید خواهد آمد. او هرگز هیچ دعوتی را رد نمی‌کند. عیسی هرگز این کار را نکرده و نخواهد کرد. بنابراین آن خدمتکار نفَسِ راحتی کشید و موی خود را از روی صورت خاکی و عرق آلودش کنار زد و همان راهی را که آمده بود پیش گرفت و رفت. او چطور توانست این کار را بکند؟ چه بر سر آن خدمتکار آمده بود؟ آن غلام، آن نوکری که از خانۀ ارباب خود آمده بود چطور توانست این کار را انجام دهد؟ اگر من جای او بودم چیزی غیر از آن چه او به زبان آورده بود، می‌گفتم. اگر من می‌توانستم لحظه‌ای در حضور عیسی باشم به پاهای او می‌افتادم و او را پرستش می‌کردم.

۱۸- امّا امروز چه بر سر خادمان ما آمده است؟ ما را چه شده است؟ ما دربارۀ فرقۀ خود و هر آن چه که به آن مرتبط باشد صحبت می‌کنیم امّا بودن در حضور عیسی را فراموش کرده‌ایم. مسائل بسیاری داریم که به آنها بیاندیشیم که ظاهراً ما را بیشتر از فکر کردن به عیسی جذب می‌کند، این‌ که چگونه شُهرت کسب کنیم و یا چگونه می‌شود خود را اداره کرد. چطور صدای خود را به گوشها برسانیم و در این برنامه و آن برنامه شرکت داشته باشیم. اینها را فراموش کنید، آن چه که ما امروز به آن نیاز داریم بودن در حضور عیسی و پرستیدن او است. گاهی اوقات قوّت تازه‌ای می‌یابیم امّا این قوّت صرف فعالیّتهای اجتماعی و کارهای دیگر می‌شود، نهایتاً می‌بینیم که جایی برای عیسی باقی نمانده، تا جایی که فراموش می‌کنیم که این قوّت تازه برای چه هدفی به دست آمده بود. بیایید این هفته که با هم در شیکاگو هستیم عیسی را دعوت کنیم و زمانی که از راه رسید او را بپرستیم، بیایید زمانی که در حضور عیسی هستیم فراموش کنیم که چه کسی هستیم. شما هر کسی و با هر ظاهری که هستید، اگر ۶ فوت قد دارید و یا تنها ۸۴ سنت می‌ارزید، یا وزن شما ۱۵ پوند می‌باشد دیگر برای شما مهم نباشد.

۱۹- پس او همان ‌گونه که آقایش امر کرده بود به حضور عیسی رفت، مردی که با او صحبت می‌کرد روزی در داوری خواهد ایستاد ولی او نتوانست این را درک کند. این ملاقاتها جایی است که روح‌القدس می‌آید و با قلبها سخن می‌گوید. نشانه‌ها و شگفتیها را ظاهر و آشکار می‌سازد. ناشنوایان، نابینایان، معلولان و بیماران را شفا می‌بخشد، و همین چیزها است که منجر می‌شود ساعات بیشتری در کلیسا باشیم و مشارکت به طول بیانجامد امّا گاهی اوقات ایمانداران از اینها دوری می‌کنند. ای فریسی تو را چه شده است؟ تو در حضور مسیح ایستاده‌ای!

۲۰- یقین بدانید که کلام او ثمر می‌دهد و شما را به سجده می‌اندازد و می‌گویید: خداوندا بر من ترحّم فرما. امّا برای کارهای دیگر خود وقت کافی داریم. ای کاش زودتر پیغام را تمام کند. فکر می‌کنم بیست دقیقه برای هر واعظی کافی باشد. فکر می‌کنید چرا تا سر حدِّ مرگ گرسنه‌اید و آنقدر لاغر شده‌اید که همانند یک سایه به نظر می‌رسید، چون گاهی اوقات به یک موعظۀ خوبِ چهار ساعته نیاز پیدا می‌کنید تا شما را با ویتامینهای انجیل تقویّت کند و جانی دوباره ببخشد و این همان چیزی است که کلیسا امروز به آن نیاز دارد. بیست دقیقه مدت زمانی بود که به یک واعظ اجازه می‌دادند وعظ کند و او مجبور بود خود را با همین بیست دقیقه محدود و هماهنگ کند امّا یک روز او به مدّت یک ساعت وعظ کرد.

۲۱- یکی از خادمین او را صدا زده پرسید: جناب کشیش چرا این کار را کردید؟ – خوب، ماشین زمان‌بندی من درست کار نکرد! – منظورتان چیست؟ – دفعات قبل که موعظه می‌کردم همیشه یک آب ‌نبات در دهان خود می‌گذاشتم که تنها به مدّت بیست دقیقه می‌توانستم آن را بمکم تا تمام شود امّا امروز صبح آن را نداشتم و به جایش یک دکمه در دهان گذاشتم که هرگز تمامی نداشت. چیزی که ما امروز نیاز داریم دکمه‌های خوب و قدیمی موعظه است. آمین.

۲۲- انگیزۀ آن شخص تنها این بود که اربابش را خوشنود سازد و به محض رساندن پیغام، راه خود را پیش گرفت و رفت. نیاز ما امروز این است که صبر کرده، دست نگاه داریم و نزد عیسی بمانیم. او ناچار بود تمام مسیر را تا فلسطین با پای پیاده طی کند تا به مقصد برسد، می‌توانم آن فریسی بزرگ را در حالی که خدمتکارش به او می‌گوید: عیسی به خانۀ او خواهد آمد. ببینم، می‌توانم او را در حالی که بر روی فرش ایرانی‌اش قدم می‌زند و دستان چاق و کوتاه خود را به هم می‌مالید، تصوّر کنم، با خود می‌خندد و می‌گوید: چرا قبلاً فکرش را نکرده بودم.

۲۳- یک بزم درست و حسابی راه می‌اندازم. همه می‌دانند که من شمعون، فریسی بزرگ هستم. من شخصی بسیار روحانی می‌باشم. ما هنوز این ذهنیّت و این دیالوگها را داریم: می‌دانید من دکتر و بزرگ کلیسا هستم، همه مردم در این شهر به من نگاه می‌کنند و از من الگو می‌گیرند زیرا می‌دانند که من شخصی روحانی هستم چون من جناب کشیش، شمعون فریسی هستم.

۲۴- آن فریسی چاق، در حالی که طول خانه‌اش را قدم می‌زند سعی دارد خداوند من عیسی را به آنجا بکشاند. او نبی یا پیامبر نیست مطمئناً نیست. ما فریسیان می‌دانیم که او کسی نیست و قادر به درک چیزی نیست. اگر من بتوانم او را به اینجا بیاورم. جناب جونز فریسی چه می‌گوید؟ چقدر خنده‌دار می‌شود این ‌طور نیست؟ حتماً وقتی ببیند عیسای ناصری آمده تا در ضیافت من حاضر شود و با من ملاقات کند شگفت زده می‌شود. به تو می‌گویم چه کار می‌خواهم بکنم: این مهمانی را در داخل خانه برگزار نمی‌کنم بلکه خارج از منزل ترتیب می‌دهم؛ می‌توانم یک شام واقعی و حسابی بدهم، مردم این اطراف همگی فقیر هستند. امّا آن مرد ثروتمند بود، او این مهمانی را در معبد از حقوقی که دریافت می‌کند ترتیب داد. او حقیقتاً توانایی برگزاری یک بزم را داشت چرا که صاحب ثروت بسیاری بود.

۲۵- سپس گفت: اگر بشود جماعت را رو به ‌روی عمارت خود جمع کنم یا مثلاً بر روی ایوان خانه، می‌توانم میزها و شام را آنجا بچینم، آن خوشه‌های بزرگ انگور نیز رسیده‌اند و همه چیز خوب به نظر می‌رسد. آن را برای عصر نگاه می‌دارم، خیلی جالب می‌شود. او چطور همۀ اینها را برنامه ریزی کرد؟ و چطور می‌خواست همه چیز را سر و سامان داده، همه کار را به موقع به انجام رساند؟

۲۶- میز خودم را نیز به بیرون می‌برم، همۀ عالمان، سران و بزرگان را دعوت می‌کنم، با این کار همۀ آنها را در یک جا و کنار هم خواهم داشت و همۀ مردم شهر خواهند دانست که من مرد بزرگی هستم بله من می‌توانم. این عادت بسیار بدی است که بعضی مردم دارند این ‌طور نیست؟ خدا هیچ جایگاهی در بینشان ندارد. او چطور می‌تواند به این فکر کند که با عیسی قرار ملاقات بگذارد؟

۲۷- بسیاری از کودکان بر روی دست خود لم می‌دهند، مثلاً این پسر کوچک که این رو به رو نشسته و بلوز شطرنجی به تن دارد روی دست خودش تکیّه زده و مامان و بابا هم می‌دانند که شاید او دوست دارد بر سر میز غذا هم به همین حالت بنشیند و غذا بخورد، او دوست دارد روی دستان خود لم بدهد، خود من هم در منزل بچه‌های کوچک دارم و می‌دانم که آنها هم دوست دارند این‌ گونه غذا بخورند. شما حق دارید، مادر سعی دارد فرزندش را خوب تربیّت کند امّا لم دادن چیزیست که کودکان مدّتها است به آن عادت کرده‌اند، این همان روشی است که عیسی غذا می‌خورد، آنها این‌ گونه که ما امروز بر سر میز می‌نشینیم غذا نمی‌خورند آنها یک میز بزرگ داشتند و کنار میز بر روی یک تختِ تشک‌دار، با حالتی زاویه‌دار می‌نشستند و شخص به‌جای این ‌که سَرِ جای خود به ‌طور راست بنشیند خود را به پایینِ تُشک می‌کشاند و در گوشۀ پایینی تُشک لَم می‌داد ( روی آرنج خود که آن را بر تُشک قرار داده تکیه می‌کرد. ) سپس دست دیگر خود را به بالای میز برده غذا می‌خورد. ( برادر برانهام از آن پسر بچّه می‌پرسد ): تو هم این‌ طوری دوست داری، مگر نه؟ کودک پاسخ می‌دهد: بله آقا. این همان طریقی است که آن زمان در فلسطین رایج بود و هنوز هم این‌ چنین است.

۲۸- حالا این میز آنجا است آیا آنها واقعاً می‌توانند سرویس دهند؟ تعدادی از مردم فلسطین دعوت بودند که البته خودشان به اندازۀ کافی ثروت داشتند. این فریسی‌ها صاحب خادمین هندی بودند که در دنیا معروفند، آنها کفشهایی به پا دارند که زنگوله‌هایِ کوچکی به انتهای آن وصل است تا در حین راه رفتن، موسیقی نیز بنوازد و خوب می‌دانند که چطور این کار را انجام دهند. آنها دیس غذا را که برّه‌ای خوش پُخت و خوش طعم بر آن قرار دارد بر کف دست خود به سمت بالا قرار داده و حمل می‌کنند. آنها چنین غذایی را به بیرون بردند، احتمالاً فقیران نیز آنجا ایستاده‌اند و عطر بَرّۀ کباب شده به مشامشان می‌رسد. آنها به گونه‌ای این غذا را سرو کرده‌اند که با نگاه کردن به آن نیز گرسنه می‌شوی.

۲۹- این فریسی‌ها خوب می‌دانستند که چطور این کار را انجام دهند. آن مرد می‌دانست چگونه باید یک ضیافت واقعی ترتیب دهد پس همه چیز را مهیّا کرده، آماده بود تا مهمانان از راه برسند. کم‌کم به عصر نزدیک می‌شد و وقت آن می‌رسید که جشن خود را به پا کند، همه چیز در میدان و حیاط و در دسته‌های منظّم چیده شد و هر چیزی بر جای خودش قرار گرفته و آن‌ طور که باید آراسته و مرتّب انجام می‌شد.

۳۰- یک ارابۀ بزرگ از راه رسید و مثلاً جناب دکتر جونز از آن پیاده شد. ( امیدوارم هیچ دکتر جونزی امشب اینجا نباشد. ) به محض این ‌که پیاده شد مهمان نوازی فلسطینی آغاز گردید. اگر شما به جایی دعوت شده باشید از نظر میزبان در درجه اوّل قرار خواهید گرفت. بیشتر مسافرتهای فلسطینی‌ها به صورت پیاده صورت می‌گرفت و وقتی آن دکتر جونز از ارابه پیاده شد، مرد فریسی نزدیک آمد و به او خوش‌آمد گفت: سلام جناب جونز بسیار مسرورم که شما را ملاقات می‌کنم، چرا ایستاده‌اید به داخل منزل تشریف بیاورید. ارابۀ دیگری آمد، مِهتَرها اسبها را به اصطبل بردند و به آنها آب و غذا دادند و از آنها مراقبت کردند. حالا اگر کسی با پای پیاده بیاید چه؟ این فریسی‌ها غلامان بسیار داشتند که در اطراف خانه گماشته شده بودند و هر کدام وظیفه‌ای به عهده داشتند. اوّلین کاری که هنگام وارد شدن یک مهمانِ پیاده انجام می‌گرفت این بود که ابتدا پاهای این مهمان توسّط خادمین شسته می‌شد، کم منزلت‌ترینِ این غلامان آنانی بودند که مامور شستن پاهای مهمانان می‌شدند.

۳۱- من به خداوندی فکر می‌کنم که پادشاهی و خداوندی او زمانی به من ثابت شد که از بالاترین رتبه در آسمان به کم منزلت‌ترین درجه در زمین رسید. ما چون ظاهرمان عوض شده فکر می‌کنیم که هستیم؟ خداوندِ آسمانها به زیر آمد و تبدیل به یک خادم شد، نازل‌ترین شخص در طبقۀ خادمین کسی بود که پا می‌شست و عیسی خداوندِ من نیز این ‌کار را انجام داد. یک پاشور. حالا شما که هستید؟ و من که هستم؟ چرا ما هنگامی که در یک ماشین شیک و عالی می‌نشینیم خود را بزرگ می‌دانیم و با بالا گرفتن سر خود، فکر می‌کنیم کسی هستیم؛ در حالی‌ که خدای آسمانها یک خادم پاشور شد. شرم بر ما، چه افتضاحی!

۳۲- قاعدتاً یک غلام پاشور اوّلین شخصی است که مهمان را ملاقات می‌کند. آن‌ روزها این نوع مهمان نوازی در مشرق زمین و فلسطین برای دعوت‌ شدگانی بود که با پای پیاده از راه می‌رسیدند، چرا که آنها خیابانهای سنگ ‌فرش شده نداشتند و جاده‌های آنها خاکی بود. فلسطینیها لباسی ردا مانند و دو تکّه به تن می‌کردند که قدِ تکّه پایینی ردا فقط تا روی زانو بود. آنها این ردا را به همراه صندل می‌پوشیدند تازه اگر بضاعت پوشیدن صندل را می‌داشتند و گرنه می‌بایست پا برهنه مسیر خود را از میان کوره راهها طی می‌کردند که بسیاری از کاروانها و بهایم و حیوانات نیز از آن منطقه طی مسیر می‌کردند و ممکن بود فضلۀ این حیوانات و پرندگان نیز به میانۀ راه افتاده با خاکِ جاده یکی شده و همان‌ جا خشک شده باشد. بله آنان در این شرایط سفر می‌کردند. قسمت بلند ردای ایشان خاک زمین را به خود می‌گرفت و تمامی آن فضولاتِ حیوانی که در جاده بود به پاهای ایشان مالیده می‌شد و بوی بدی هم داشت، پس پای کثیف ایشان قبل از این ‌که بخواهد به یک خانۀ زیبا همانند خانۀ فریسیان وارد شود، باید شسته می‌شد.

۳۳- رسم این بود که غلام پاشور بیرون در بایستد و هنگامی که مهمانی از راه می‌رسد پاهای وی را در دستان خود بگیرد، صندلهایش را از پایش بیرون آورد و پاهایش را بشوید سپس با حوله‌ای خشک کند، سپس آن صندلهای خاکی را به کناری گذاشته و یک جفت کفش راحتی ساتن را که نشانۀ ادب و نزاکت میزبان بود به پای مهمان کند. خادم باید چند کفش راحتی را به پای مهمان امتحان می‌کرد تا نهایتاً یکی از آنها اندازۀ پای او شود و شخص احساس راحتی کند. در قدم بعدی او را به داخل خانه راهنمایی می‌کند. مهمان صندلها را از پایش بیرون می‌آورد و سپس بر روی آن قالیها و فرشهای زیبا راه می‌رود و اینجا است که خستگی از پاهای وی بیرون می‌رود.

۳۴- مسألۀ بعدی آفتاب فلسطین است. شعاع مستقیم خورشید، گرمای شدیدی ایجاد می‌کند و باعث تاول زدن صورت می‌شود به همین علّت آنها روغنی داشتند که به وسیلۀ آن مهمان را تدهین می‌کردند. خادم بعدی موظّف است بعد از ورود مهمان، او و دستانش را تدهین کند، باید به وی مقداری روغن بدهد تا به صورت و گردنش بمالد. این کار بسیار آرامش بخش بود. این روغن در طی چند روز کهنه می‌شد. در آن زمان آنان دانه‌هایی داشتند که از عربستان می‌آمد و بعد از عمل آوری همانند گُل رُز می‌شد، هم چنین سیبهای کوچکی در آنجا وجود داشت که می‌توانستند آنها را در دستان خود گرفته و به هم بمالند تا کاملاً به اعماق روزنه‌های پوست دست نفوذ کند و آنها را عطرآگین سازد و سپس تا هفته‌ها عطر خوش آن بر روی دست احساس می‌شد. آنها از این دانه‌ها و سیبهای ریز برای ساختن عطر استفاده می‌کردند و سپس آن را در داخل روغن می‌ریختند و برای مسح و تدهین صورت به کار می‌بردند.

۳۵- بخشی از هدایای ارزشمندی که ملکۀ صبا به سلیمان تقدیم کرد همین روغن بود، یک روغن و مرهم بسیار گران‌ قیمت. اکنون پاهای او شسته و خشک شده است و کفشهای راحتی نیز به پای او است و همۀ کثیفیهای جاده از آن زدوده شده، او صورتش را نیز که از تابش مستقیم خورشید آزرده شده بود، به خوبی با روغن ماساژ می‌دهد سپس حوله‌ای دریافت می‌کند تا روغن اضافی را از صورتش پاک کند. نزاکت و احترام دیگری که میزبان از خود نشان می‌دهد این است که وقتی مهمانش از راه می‌رسد به جلوی در برود و به او خوشامد گویی کند، دست خود را دراز نماید و دست راست او را گرفته، یک طرف صورت او را ببوسد او را با دست دیگر به آغوش کشیده و طرف دیگر صورت او را نیز بوسه زند.

۳۶- اکنون بعد از این بوسه، خوشامد گویی به او تکمیل می‌شود. یک خوشامد گویی برادرانه از او به عمل آمده و او می‌تواند از هر خوراکی‌ای که دلش می‌خواهد بردارد؛ چرا که به بوسه تهیّت شده بود. دیگر همۀ فریسیان و نیز اسباب پذیرایی در سر جای خود قرار گرفته بودند امّا با نگاه انداختن به اطراف دیده می‌شود که عیسی در کنجی نشسته است. چطور این اتّفاق افتاد؟ چه بر سر خادم جلوی در آمد؟ عیسی بدون این ‌که پاهایش را بشویند و سرش را تدهین کنند و یا حتّی او را ببوسند در گوشه‌ای نشسته است. به او خوشامد گویی نشده بود. چرا؟ شمعون فریسی شدیداً مشغول ترتیب دادن مجلس استهزاءِ ماهرانه به همراه جناب دکتر جونز و باقی مهمانان بود و به همین خاطر اجازه داد تا عیسی بدون خدمت شدن از در عبور کند. آن خادم جلوی در نیز همین کار را کرد، عیسی را رها کرد تا بدون خوشامد گویی رد شود. ای‌ کاش من می‌توانستم به جای آن نوکر باشم و فرصت این را پیدا کنم تا پاهای عیسی را بشویم، او را تدهین کنم و به او خوشامد گویم. شاهد آن هستیم که آن فریسی عیسی را دعوت کرد امّا او را خدمت ننمود. ما هم همین کار را انجام می‌دهیم، عیسی را دعوت می‌کنیم امّا او را تهیّت و خوشامد نمی‌گوییم!

۳۷- هنگامی که رئیس جمهور به شهری وارد می‌شود مردم در تمام نقاط شهر پرچمشان را آویزان می‌کنند، خیابانها را گلباران می‌کنند، گروهی را به ایستگاه و به جایی که او از قطار پیاده می‌شود می‌فرستند و هر کاری می‌کنند تا یک خوشامد گویی شایسته از او به عمل آید. در حالی که عیسی به شهر شما آمد و پا به خانۀ شما می‌گذارد و شما اتاق زیر شیروانی را به او می‌دهید، یک اتاق دعای کوچک در یک گوشه و یا حتّی ممکن است او را به زیر زمین ببرید. اگر مهمان دیگری در خانۀ شما باشد عیسی را همان‌ جا نگاه خواهید داشت، او را در اتاق زیر شیروانی رها می‌کنید و در را می‌بندید، خیلی کوتاه و مختصر با او صحبت می‌کنید و بر می‌گردید زیرا از بودن با او و از این ‌که دیگران شما را در کنار او ببینند خجالت می‌کشید.

۳۸- این دقیقاً همان کاری است که شمعون می‌کند او نیز از بودن و دیده شدن در کنار عیسی شرمنده می‌شد. بالاخره آمدید عیسی؟ – بله – در جایگاه دوّم می‌نشینید؟ – بله، من در جایگاه نازلتر، در جایی که به من دادند می‌نشینم. آن زمانی که به کلیسا آمدید را به خاطر دارید؟ ( البته منظورم قبل از نجاتتان است ) روز عید قیام بود. شما لباسهای پُر زرق و برق خود را پوشیده بودید و کلاهِ زیبایِ روز عید بر سرتان قرار داشت، حدود بیست دقیقه در جشن بودید سپس به خانه رفتید و کلاه را از سرتان برداشتید و گفتید: بسیار خوب، همین مقدار مراسم مذهبی برای امسال کافی است. عیسی شما را برای این کارتان سرزنش و یا توبیخ نمی‌کند و آن را می‌پذیرد، شما آن شب آن چه دلتان می‌خواست به او دادید هر قدر هم که کوتاه بود، امّا او شما را سرزنش نمی‌کند.

۳۹- گاهی اوقات از او می‌خواهید که به کلیسایتان بیاید امّا او به شکلی از مُد افتاده و قدیمی وارد می‌شود و شما از این‌ که او را در این امر آزاد گذاشته‌اید و اجازه دادید تا به روش خودش عمل کند پشیمان و خجالت زده‌اید. شما او را فرونشانده و از خود راندید. او را به خانۀ خود دعوت کردید امّا از بودن او پیش روی همسایگانتان خجل بودید و او را بدون این ‌که پذیرایی شود در گوشه‌ای رها کردید، عیسی می‌خواست پرستیده شود، او می‌خواست پذیرایی شود. چگونه می‌شود از عیسی پذیرایی کرد؟ با گفتن این‌ که بیا ای خداوند عیسی، به قلب من بیا، من تو را دوست دارم ای خداوند … و به این معنا است که از او پذیرایی می‌کنید.

۴۰- اگر شخصی به خانۀ شما بیاید و پذیرایی نشود، دیگر به آنجا نخواهد آمد، شاید مشکل ما نیز امشب همین باشد. شاید مشکل ما در خانه‌ها و کلیسا‌هایمان همین باشد، ما می‌ترسیم و از این‌ که عیسی را دعوت و پذیرایی کنیم سرافکنده می‌شویم، شما می‌ترسید که مبادا کسی صدایتان را زمانی که به عیسی آمین می‌گویید بشنود، از این‌ که دستان خود را بالا ببرید و پرستش خود را به حضور او تقدیم کنید می‌ترسید، چون همسایۀ شما و یا کس دیگری در آن نزدیکی نشسته است. چرا در این مواقع به حضور دیگران اهمیّت می‌دهید؟ خداوند را بپرستید و از او درخواست کنید. شما او را دعوت کرده‌اید پس وقتی دعوت شما را پذیرفت، او را پرستش کنید. هللویاه! آن چه که امشب نیاز داریم یک عیسای از مُد افتاده و یک مکان پذیرایی است. جایی که مردان و زنان بتوانند خود را فراموش کرده و عیسی را خدمت کنند. امّا او به هر حال می‌آید. حتّی اگر شما فقط پنج دقیقه در روز در یک پستو یا در زیر زمین به او وقت بدهید خواهد پذیرفت، او هر آن چه که شما به او تقدیم کنید را خواهد پذیرفت و این نشان می‌دهد که او خدا است. آمین.

۴۱- بعضی مردانِ به ظاهر بزرگ، کارهای کوچکی از دستشان بر می‌آید امّا یک مغز کوچک بادام زمینی کار بزرگی انجام می‌دهد، اگر شخصی را ببینید که فکر می‌کند برای خودش کسی است، یادتان باشد او هیچ چیز نیست. من در کنار بزرگ مردان بسیاری بوده‌ام امّا با این حال آنها طوری رفتار می‌کنند که شما فکر کنید خودتان انسان بزرگ و وارسته‌ای هستید، ولی از طرف دیگر برخی از این مردان به اصطلاح بزرگ به محض این‌ که تغییری در ظاهر و یا موقعیّتشان پدید می‌آید دوست دارند همه فکر کنند که انسانهای والایی هستند و همین است که ایشان را تبدیل به هیچ چیز می‌کند. عیسی به خانۀ این فریسیان رفته بود و من ایمان دارم که کمی زودتر هم حرکت کرده بود چون او هرگز دیر نمی‌کند. عیسی همیشه بر سر قرار حاضر می‌شود. هللویاه!

۴۲- عیسی امشب اینجا است، او به موقع سر قرار حاضر می‌شود. مهم نیست شما کجا هستید، چه وقت می‌رسید. هنگامی که یونس در شکم ماهی بود عیسی سر قرار آمد. زمانی که دانیال در چاه شیران بود عیسی قرارشان را فراموش نکرد. وقتی‌که کودکان یهود در کوره آتش بودند عیسی در کنار ایشان بود و بر سر قرار خود به موقع حاضر شد. ستایش خدا را. آن زمان‌که من نیز در بستر مرگ بودم عیسی به عهد و قرارمان وفا کرد. او امشب اینجا است، اگر دو یا چند نفر به نام من در یک جا جمع شوند من در میان ایشان خواهم بود. او همیشه به قول خود عمل می‌کند. حتّی شاید جلال خود را کمی زودتر ترک کرد تا بتواند به قراری که با ما دارد به موقع برسد.

۴۳- اکنون او در خانۀ فریسی نشسته. خداوند به داخل خانه قدم گذاشت و کسی هیچ توجّهی به او نکرد، چون سر آنها به چیزهای دیگری گرم بود. امروز ما نیز همان ‌طور رفتار می‌کنیم، به شدّت مشغول تولید نو ایمانان هستیم، مشغول این هستیم که ببینیم شخص صحیح است یا نه و این ‌که چه موقعیّتی دارد و در کلیسا چه کاری می‌توان با او کرد. مشغلۀ ما بیشتر سر کردن با ایمانداران و مسائل کلیسا است و این ‌که عیسی را دعوت کنیم ولی او را پذیرایی نکنیم، مشغلۀ ما این است که فقط ببینم همه چیز مرتب است و درست به پیش می‌رود. ما عیسی را دعوت کردیم ولی در پذیرایی او مردود شدیم. اوقات بسیاری پیش می‌آید که ما حتّی در زندگی روزانه خود نیز پُر مشغله هستیم، کارهای زیادی وجود دارند که باید انجام دهیم و دیگر زمانی برای دعا کردن نمی‌ماند و نمی‌توانیم وقتی را به دعا اختصاص دهیم و این دقیقاً همان اتّفاقی است که در خانۀ آن فریسی رخ داد.

۴۴- ای کاش من آن غلام دم در بودم. اگر می‌دانستم عیسی می‌خواهد بیاید ظرف آب برداشته منتظر می‌شدم و قبل از این ‌که پاهای او را بشویم می‌گفتم: خداوند من لایق شستن پاهایت قبل از این‌ که تو را بپرستم نیستم، اجازه بده ابتدا تو را بپرستم و سپس با کمال میل آنها را می‌شویم. امّا به این فکر کنید که عیسی آنجا بدون هیچ ‌گونه خوشامد گویی و بی‌آنکه کسی کوچکترین توجّهی به او کند، در گوشه‌ای نشسته بود، مرد فریسی نیز شدیداً با دوستان فاضل خود گرم صحبت بود بی‌خبر از این‌ که عیسی در حالی که سر خود را به زیر دارد در کنج خانه نشسته است. می‌دانید، تصوّر کنیم عیسی هرگز در جوار مردم ثروتمندی که او را پذیرایی نمی‌کردند احساس خوشایندی نداشت و در عوض در خانۀ کسانی که مشتاق به فروتن ساختن خویش و پذیرایی از او بودند حس بهتری پیدا می‌کرد. او سر به زیر آنجا نشسته و شاگردانش بیرون در ایستاده‌اند. آنها نمی‌توانستند داخل شوند زیرا دعوت نشده بودند، اگر کسی می‌خواست در ضیافت یکی از این فریسیان حضور داشته باشد واقعاً باید دعوت می‌شد.

۴۵- عیسی در آن گوشه بسیار احساس ناراحتی می‌کند، آیا فکر می‌کنید که اگر او امشب به اینجا هم بیاید، شما نیز همین حس را به او انتقال می‌دهید؟ فکر می‌کنید در خانۀ شما هم در حالی که با پاهای شسته نشده در گوشه‌ای نشسته، این چنین احساس ناراحتی کند؟ کمی به این مسأله فکر کنید، آنها او را یسوع خطاب می‌کردند ( به معنی نجات دهنده ) و من به یسوعی می‌اندیشم که پاهای او شسته نشده، و این موجب می‌شود که بگویم: خداوند من عیسی مسیح در کنج یک خانۀ مذهبی با پاهی کثیف، بدون خوشامد گویی و حتّی بوسه‌ای بر گونه‌هایش نشسته، با پاهایی که ناخنهایش از فرط آلودگی خاک و فضلۀ میان جاده نزدیک است انگشتانش را بشکافد و زخمی کند، حتّی عرق پایش نیز محسوس است و عیسی با تمام اینها در یک خانۀ مجلل و عالی با سری فرود آمده و وجودی استقبال نشده نشسته است. هیچ کس پای او را نشست. ای کاش من آنجا بودم ای‌کاش می‌توانستم آنجا باشم، آیا شما این ‌طور نمی‌خواستید؟ ای‌ کاش می‌توانستم آنجا دَمِ در بایستم، وای که نمی‌دانید چگونه به سمت او می‌دویدم.

۴۶- نمی‌دانم آن غلام چطور از عیسی غافل شد، عیسی خداوندِ من با پاهایی شسته نشده! یک نفر این میان غفلت کرده، یک نفر از وظیفۀ خود سر باز زده و عیسی در شرایطی نا آرام و ناراحت، بدون ذرّه‌ای توجّه و با آلایش جاده بر پایش و بوی نامطبوع نشسته و همه از کنار او بدون خدمت به او، بی‌تفاوت رد می‌شوند. نگاهی به بیرون اندازیم، به جایی که مردم ایستاده‌اند تا مرد فریسی را ببینند و عطر و بوی غذاهای مختلف به مشامشان می‌رسد، یک صف بلند تشکیل شده و کسی نمی‌تواند جلوتر برود، کمی آن‌ طرف‌تر مرد فریسی با دوستان خود سرگرم شادی و سرود است، به این بیاندیشید که عیسی خدمت نشده است. در میان انبوه جمعیّت زنی را می‌بینیم که با روبندی بر صورت سعی دارد از کنار آنها رد شود، صدای کسی به گوشم می‌رسد که به بغل‌ دستی‌اش می‌کوبد و می‌گوید: ببین چه کسی آمده.

۴۷- کلام می‌گوید او یک گناهکار رقت انگیز بد بود. نمی‌خواهم وارد جزئیّات دربارۀ او شویم امّا او یک زن بدکاره و ناپسند بود. حال خوب گوش کنید، شما گاهی این گونه افراد را پس می‌زنید امّا به خاطر داشته باشید حتماً یک نفر بوده که او را به این نوع زندگی سوق داده، قبل از این‌ که زنی کثیف وجود داشته باشد، مردی کثیف وجود داشته و این یک حقیقت است، شاید پسری عاشق او شود، او را مشتاق و وسوسه کند، به او قولهایی بدهد امّا در نهایت زندگی او را ویران کند، سپس او را به گوشه‌‌ای پرت کند و او را وارد چنین زندگی‌ای سازد. او را ترک می‌کند تا زنی دیگر را برای خود اختیار کند و ممکن است این نقطۀ آغاز این نوع زنان باشد. ما اشخاصی بسیار نیک اندیش هستیم. نمی‌توانیم برویم و با این نوع افراد حرف بزنیم! اگر آنها در جای خوبی زندگی نمی‌کنند و موقعیّت اجتماعی خوبی ندارند، چرا آنها را به کلیسا نمی‌آوریم؟

۴۸- عیسی گفت: به کوره راه‌ها بروید و ایشان را با خود بیاورید. اصلاً مهم نیست آنها هستند. گاهی اوقات آنها تبدیل به کسانی می‌شوند که پادشاهی خدا را زودتر از انسانهای سرسخت، لجوج و سخت دل دریافت می‌کنند. آن زن به اطراف نگاه می‌کند، کسی می‌گوید: نگاه کن چه بر سر ضیافت آن فریسی می‌آید، ببینید چه کسی اینجا است، خودمان می‌دانیم، فاصله‌ات را حفظ کن. او به راه خود ادامه می‌دهد، می‌داند که مورد تنفّر همگان است.

۴۹- می‌بینم که او به خانۀ فریسی وارد می‌شود، در حالی که نگاهی به اطراف می‌اندازد عیسی را می‌بیند، او، او باید خودش باشد بله خودش است امّا انگار آن‌ طور که رسم است به او خوشامد گویی نشده، پاهایش هنوز کثیف است، او تدهین نشده و هیچ کس به او توجّهی نکرده، به یقین قصد و غرضی در کار است. آن زن شال خود را از دورش کنار زده جمع کرد و با سرعت هر چه تمامتر طول خیابانی که پیموده بود را برگشت، سپس از پله‌هایی پر سر و صدا که قژقژ صدا می‌دادند بالا رفت و به اتاقش وارد شد، به سمت گنچه‌ای رفت چیزی که می‌توانست مقداری پول در آن باشد را بیرون آورد و با خود گفت: نه، نه، نه، نمی‌توانم این کار را بکنم، نمی‌توانم. و شروع به گریستن کرد و سپس گفت: او چگونه به من نگاه کرد.

۵۰- هیچ کس نمی‌توانست به عیسی نگاه کند و باز هم همان انسان قبلی باشد. آن زن گفت: خود را باخته‌ام، می‌دانم که او نبی است، او حتماً می‌داند که من این پول را از کجا آورده‌ام، نمی‌توانم این پول را به او بدهم. سپس پول را سرجایش گذاشت و با گریه گفت: فکرش را بکن، چگونه هیچ ‌کس او را نمی‌خواهد، امّا می‌دانم چه باید بکنم. و دوباره پولش را از گنجه بیرون آورد، به آن نگاهی کرد و گفت: این تنها چیزی است که من دارم و تنها کاری است که می‌توانم برایش انجام دهم، مطمئناً درک خواهد کرد. پول را به داخل یقۀ خود گذاشت، شال خود را همان ‌جا بر روی زمین رها کرد و از همان خیابانی که آمده بود برگشت، به یک مغازۀ کوچک یهودی رفت که در آنجا مواد عطرآگین می‌فروختند، در آنجا یک مرد پیر بد عُنق، در حال شمردن پولهای خود نشسته بود و می‌گفت: امروز چه روز بدی بود هیچ پولی عایدم نشد، این زن درمانده داخل مغازه شد.

۵۱- ببین چه‌کسی داخل آمده. ( آن مرد برخورد یک فروشنده مودب را نداشت که در اصل باید می‌گفت: چه‌کاری از دستم بر می‌آید؟ ) پس گفت: چه می‌‌خواهی؟، زن پاسخ داد: آقا، من بهترین جعبه سنگ مرمری را که در مغازۀ شما موجود است را می‌خواهم، دوست ندارم فقط یک جعبۀ معمولی باشد بهترین جعبه را بدهید. او می‌خواست هر آن چه را که داشت تقدیم عیسی کند، تا سکۀ آخر. امّا من و شما فقط قسمتی از یک داراییِ جانبیِ خود را به او می‌دهیم. آیا شما بهترینهای خود را به او تقدیم می‌کنید؟ اگر این‌ طور نیست پس این زن را مسخره نکنید. او گفت: من بهترین جعبۀ مرمری را که حاوی روغن تدهین است، از شما می‌خواهم. این زن بهترینش را در روغنی که داشت تقدیم می‌کرد. مرد پاسخ داد: بسیار خوب، بگذار ببینم چقدر پول داری؟ امّا در واقع صدای جیرینگ جیرینگ پول نظر او را تغییر داد سپس آن پول که ۲۸۰ دینارِ رومی بود را گرفت، شمرد و جعبه را داد. آن زن می‌گریست، چشمانش سرخ شده بود و در حالی که جعبه را در یقه‌اش می‌گذاشت مغازه را ترک کرد.

۵۲- مردم با آرنج به پهلوی هم ضربه می‌زدند و او را به یکدیگر نشان داده می‌گفتند: آنجا را ببینید دارد می‌رود. این دقیقاً همان کاری است که مردم دنیایه امروز با ما می‌کنند، نگاه کنید او همان مُبَلِّغِ مذهبی است، دارد می‌رود نگاه کنید او یکی از آنها است. چه‌ قدر مسرورم که یکی از آنها هستم. برو ببین به کجا می‌رود؟ چرا داشت گریه می‌کرد؟ به راهش ادامه داد، دیر شده بود و او عجله داشت.

۵۳- وقتی به آنجا رسید همه چیز در آن مهمانی مهیّا بود. می‌دانست که درست آمده است، جامها در کنار هم چیده شده بودند و وقت آن رسیده بود که شراب در آنها ریخته شود، بر روی سر انگشتان خود ایستاده و نگاهی به اطراف انداخت و عیسی را دید که آنجا نشسته است. با خود گفت: نه، نمی‌توانم، اگر مرا بگیرند چه؟ چه بلایی به سر من خواهد آمد؟ اگر داخل شوم مرا از آنجا بیرون می‌اندازند، انسانی مثل من در میان ایشان جایگاهی ندارد، آنها مرا به بیرون از منزل پرت می‌کنند، نه نمی‌توانم بروم، اصلاً شاید او دوست نداشته باشد من این کار را برایش انجام دهم، این فقط یک رویأ است. در حالی‌ که اشکهایش بر روی گونه‌ها جاری می‌شد با خود گفت: امّا یک بار از او شنیدم که موعظه می‌کرد و می‌گفت: نزد من بیایید ای تمامی گرانباران و زحمت‌ دیدگان، من شما را آرامی خواهم بخشید. و ادامه داد: پس هر کسی ‌که به او اجازه دهد تا به قلبش وارد شود یقیناً او را اجابت خواهد کرد.

۵۴- او را می‌بینم که راه خود را از میان انبوه جمعیّت باز می‌کند و سعی دارد به نزد عیسی برود. بله این دقیقاً همان کاری بود که او باید انجام می‌داد. جمعیّت را از سرِ راهِ خود کنار بزنید تا به او برسید مهم نیست که مردم می‌گویند: روزهای معجزه به پایان رسیده دیگر چیزی به ‌نام معجزه الهی وجود ندارد، چیزی به ‌نام رستگاری و حیات جاویدان وجود ندارد. راه خود را بگشایید، به دل جمعیّت بروید، اهمیّت ندهید مردم چه می‌گویند، عیسی را بگیرید. تنها سرچشمۀ حیات که این زن داشت همین بود، تنها سرچشمۀ حیاتی که شما دارید و هر کسی دارد همین است، این‌ که راهتان را به سوی عیسی هموار کنید. اگر ناچارید برای رسیدن به عیسی راهتان را از میان فرقه‌های مذهبی و یا هر چیز دیگری باز کنید، پس این کار را به سرعت انجام دهید و او را بگیرید.

۵۵- خدای من، آن زن در کنار عیسی ایستاده بود. نمی‌دانست چه کار باید بکند به زیر پاهای او افتاد و شروع به گریستن کرد. اشکهای او از روی گونه‌هایش سرازیر می‌شد، پاهای عیسی را در دستان خود گرفت و شروع به پاک کردن آنها نمود. در قلبش شادی می‌کرد چرا که در کنار عنصر حیات ایستاده بود. او دقیقاً در کنار منزّه‌ترین عاملی که می‌توانست روح او را از آلایش پاک کند ایستاده بود، در جوار تنها سرچشمۀ حیات که بر زمین جوشیده بود. او در شرایط دلخواه خود قرار داشت و در حال پاک کردن پاهای عیسی، بسیار هیجان زده بود و نمی‌دانست چه باید بکند، می‌گریست و اشک بر روی گونۀ او می‌دوید. ناگهان خود را در حالی یافت که پاهای خاک آلود عیسی را با اشکهای خود می‌شوید، با ارزشمندترین آبی که می‌توانست وجود داشته باشد. این اشکهای یک گناهکار پشیمان بود که پای خداوند عیسی را می‌شست.

۵۶- همچنان توأم با گریه، پای عیسی را پاک می‌کرد. به شدت از خود بی‌خود شده بود و نمی‌دانست چگونه ادامه دهد. خدا ما را یاری رساند که تا لحظۀ نجاتمان این چنین از خود بی‌خود شویم. یقیناً او تمام قوانین آن مهمانی را شکسته بود، حالا چه بر سر این ضیافت می‌آید؟ اکنون چه باید کرد؟ امّا به هر حال آن زن از بودن در حضور عیسی صاحب نجات شده بود و آن چه که ما امشب نیاز داریم همین است، این که در حضور عیسی بایستیم و نجات بیابیم. این مهم نیست که شما چه قوانین و مقرراتی را می‌شکنید و زیر پا می‌گذارید، آن چه اهمیّت دارد این است که نزد عیسی باشیم. همچنان که پای عیسی را با اشکهایش می‌شست، بسیار برانگیخته و هیجان زده بود. یک باره موهایش که بر بالای سرش بسته بود را باز کرده و به زیر آورد و سپس شروع به پاک کردن پاهای عیسی با همان موها کرد. امّا فکر می‌کنم که این کار برای بسیاری از خواهران مسیحی ما کار دشوار و بعیدی باشد، چرا که به اندازۀ کافی مو ندارند که بتوانند این کار را به راحتی انجام دهند و پای عیسی را با موی خود پاک کنند، با شما شوخی نمی‌کنم و این را برای مزاح و خنده عنوان نمی‌کنم، امّا اجازه دهید چیزی را به شما بگویم، کلام می‌گوید: موی زن جلال او است.

۵۷- چه فضای زیبایی را شکل داده بود، اشکهای توبۀ او پاهای عیسی را می‌شست و تنها چیز شایسته‌ای که در این زن وجود داشت موهای او بود و جلال این زن بود که پایین آمد. هللویاه. جلال او … او پای عیسی را با جلال خود پاک می‌کرد. هللویاه. خداوندا اجازه بده هر آن چه که هستم، بتوانم پای تو را بشویم و پاک کنم، تو را بپرستم و بگویم: عیسی خداوند عزیز بیا مرا در بر بگیر و مرا از آنِ خود ساز. او خود را در حالتی دید که پاهای عیسی را می‌بوسد و من به شما می‌گویم که رنگ و روی آن فریسی ابتدا سفید و سپس سرخ شد، حقیقتاً شریر او را در دست گرفته بود می‌توانم او را ببینم که چقدر خشمگین است. مهمانی او از هم پاشیده بود.

۵۸- اگر این مرد یک نبی بود باید می‌دانست که این چه جور زنی است، باعث شد شهرت عیسی از بین برود، امّا آن فریسی در اشتباه بود زیرا شهرت عیسی در جایی نمایان می‌شود که گناهکاران هستند وقتی ایشان نزد عیسی می‌روند اعتبار عیسی از بین نمی‌رود، وقتی گناهکارانی که آمادۀ توبه هستند به حضور عیسی می‌روند او را بیشتر و بیشتر مشهور می‌سازند. پاهای عیسی را می‌بوسید و همچنان که گریه می‌کرد به کار خود ادامه می‌داد، خود را گم کرده بود. همان کاری که ما باید انجام دهیم، پس به حضور عیسی بروید تا خود را گم کنید. در آن سرود قدیمی خواندیم: عطا فرما خود را گم کنم و دوباره در تو بیایم ای خداوند. خداوندا اجازه بده تا تمامی اعتباری که کسب کرده‌ام را از دست بدهم، بگذار همه چیز را ببازم تا بتوانم خود را در تو بیابم.

۵۹- آن فریسی شروع به صحبت کرد، عیسی نگاهی به او انداخت و گفت: شمعون، باید چیزی را به تو بگویم، من با دعوت تو به خانه‌ات آمدم امّا تو پاهای مرا نشستی امّا این زن این کار را کرد، تو مرا نبوسیدی و به من خوشامد نگفتی، سر مرا نیز تدهین نکردی امّا این زن از زمانی که وارد شده حتّی از بوسیدن پاهای من باز نایستاد.

۶۰- عیسی نگاهی به آن زن برای عمل شجاعانه و باشکوهش انداخت و به او گفت: باید به تو بگویم گناهان تو که بسیار است آمرزیده شد. چرا باید اهمیّت بدهیم که ممکن است دنیا چه بگوید وقتی همچنان صدای او را می‌شنویم که می‌گوید: گناهان شما را که بسیار است بر شما بخشیدم. خداوندا روزی این زندگی به پایان خواهد رسید. می‌خواهم بر پای عیسی بیافتم، همان پایی که مدّتی قبل می‌رفت تا توسّط ناخنهایش زخمی و خراشیده شود، امّا آن زن با اشکهای توبه‌اش آنها را شست و با جلال موهایش پاک کرد و با لبانش آنها را بوسید و در حالی که چربی آن روغن هنوز بر لبانش بود به عیسی نگاه می‌کرد و منتظر بود که عیسی با وی سخن گوید.

۶۱- او هر آن چه که داشت را تقدیم عیسی کرد. او جلال خود را به زیر آورد، تمام پول خود را به پای عیسی ریخت و هر چه از توانش بر می‌آمد انجام داد، پای او را بوسید، لبهایش چرب شده بود، اشکهای وی جاری می‌شد، موی او به پایین آویزان بود و با روغنی که تا قطرۀ آخر بر پای عیسی ریخته شده بود خیس و مرطوب شد. عیسی به او گفت: گناهان بسیار تو را بخشیدم. خداوند امشب به ما یاری رساند و ما را از خودمان و تمامی خودکامگیها و خودپسندی‌ها آزاد سازد تا عیسی را بیابیم و عاشق او شویم. باشد امشب هر گناهکار گمشده‌ای را در حالی که سرهایمان را به حضورش فرود آورده‌ایم، دریابد.

۶۲- پدر آسمانی ما، همان ‌طور که دیدیم خداوند عیسی به خانه‌ای که دعوت شده بود رفت، امّا هیچ گونه پذیراییِ شایسته‌ای از او به عمل نیامد، خداوند عطا فرما که من و این مردم، اینجا در شیکاگو خودمان را در تو غرق کنیم و تو را با تمامی قلبمان و با نهایت قدرت و فکرمان پذیرایی کنیم. بگذار تا امشب تو را به روح راستی بپرستیم و هر روزه با تقدّس روحانی بی‌آنکه اهمیّت دهیم که دنیا در این باره چه می‌گوید زندگی کنیم. بگذار دقت و توجّه ما به آن چه که تو می‌گویی و می‌خواهی باشد. ای خداوند عطا فرما. امشب به این مردم برکت بده و اگر کسی اینجا است که تو را به عنوان نجات دهندۀ خود نمی‌شناسد بگذار سر خویش را بلند کرده بگوید: خداوندا بارها و بارها خواستم که به قلب من وارد شوی امّا کمی در حضور رئیس و همسایه‌ام خجالت زده می‌شدم و تو را در زیرزمین مخفی می‌کردم، امّا اکنون در پیشگاه تو شرمسارم. خداوندا اگر مرا برای این اعمالم ببخشی دیگر هرگز از بودن در کنار تو سرافکنده نخواهم شد بلکه شهادت تو را با خود به همه جا می‌برم و هنگامی که با همکارانم در یک جا باشم همۀ ایشان را به دعا تشویق می‌کنم، من برای پرستش تو هر کاری که از توانم برآید انجام می‌دهم. خداوندا عطا کن تا امشب افکار همگی ما مملو از درک روحانی شود.

۶۳- مادامی که سرهای خود را به حضور خدا خم کرده‌ایم، کنجکاوم بدانم آیا در این مکان کسی هست که بخواهد بگوید: خداوندا من دستان خود را نه به حضور واعظ بلکه به پیشگاه تو برافراشته‌ام، چرا که در پذیرایی تو سُستی و تنبلی کردم، از تو و حضورت عقب افتادم، از بودن با تو ناراحت بودم، به آن مهمانی خشک و مذهبیِ فریسیان وارد شدم و نزد ایشان از بودن در کنار تو دوری می‌کردم امّا خداوندا اگر به من مرحمت کرده و مرا ببخشی، از امشب به بعد دیگر سرافکنده نخواهم بود. دوست دارید دستان خود را برافرازیم و بگویید: خداوندا بر من ترحّم فرما؟ خداوند به همۀ شما برکت دهد، خدا به شما که آن بالا در لُژ نشسته‌اید برکت عطا کند، دستان خود را برافرازید؛ باشد که خدا شما را فیض بخشد، دستان شما را می‌بینم که برافراشته شده، خدا به شما عزیزان نیز که در راهرو ایستاده‌اید برکت دهد.

۶۴- عیسی ای خداوند، همچنان که دستان خود را به سویت افراشته‌ام به تو می‌گویم: اگر مرا به خاطر روش ناشایستی که از تو پذیرایی کردم ببخشی دیگر هرگز تو را آزرده خاطر نمی‌کنم، تو به قلب من آمدی و با من بسیار سخن گفتی و مرا برکت بخشیدی، از این پس اگر با من سخن گویی پاسخ خواهم داد، تو را دوست خواهم داشت و از نیکویی تو در همه جا شهادت می‌دهم. آیا هنوز کسی هست که دستان خود را بلند نکرده و مایل است قبل از این ‌که برای شفای بیماران دعا می‌کنیم این کار را انجام دهد؟ بسیار خوب، خدا شما را برکت دهد. برادر و خواهری که در آن پایین ایستاده‌اید از این که شما را در این حالت می‌بینم خوشحالم. خدا به شما برکت دهد، دستان شما را می‌بینم.

۶۵- خواهر شما را این ‌پشت می‌بینم، برادر شما را نیز همین‌ طور، می‌بینم که دستان خود را به حضورش بلند کرده‌اید، بسیار عالی است، خواهرم شما را با دستانی رو به بالا می‌بینم، این پایین بله برادرم شما را نیز همین ‌طور، خدا شما را برکت دهد بسیار عالی است، ۶۰ – ۷۰ دست را می‌بینم که افراشته شده، آیا کس دیگری نیز وجود دارد که بخواهد بگوید خداوندا دستم را به حضورت بالا می‌برم؟ همه سرهای خود را فرود آورده‌اند. خداوندا می‌خواهم از من یک پرستنده و یک ایماندار واقعی که خود می‌پسندی بسازی. خواهر خدا به شما برکت دهد، دستانت را می‌بینم، فوق‌العاده است. شما را که لباسی شطرنجی به تن دارید دستان شما را هم می‌بینم، خداوندا دستها همچنان به بالا افراشته می‌شوند.

۶۶- می‌خواهم از امشب به بعد با تو باشم، می‌دانم اینجا هستی، خداوندا می‌دانم مرا ملاقات خواهی کرد، من تو را به کناری پس زده بودم. اگر رئیسم به خانۀ من می‌آمد دلم می‌خواست همه همسایگانم بدانند که او به منزل من آمده؛ امّا عیسی، من تو را دعوت کردم و اگر کسی از راه می‌رسید تو را به گوشه‌ای رها می‌کردم تا زمانی که همه بروند، نمی‌خواستم با آنها در دعا مشارکت داشته باشم و دوست نداشتم از آنها بخواهم که با من در دعا متّحد شوند، من از بودنِ تو در کلیسا خجل می‌شدم و هنگامی که مرا صدا می‌کردند که تو را شهادت دهم سرافکنده بودم، از این‌ که بخواهم در دعا متّحد شوم غمگین بودم، از این ‌که با دوستانم دربارۀ تو صحبت کنیم شرم داشتم. امّا از امشب به بعد می‌خواهم از تو بگویم و دربارۀ تو حرف بزنم. می‌خواهم تو را همه جا شهادت دهم. خدا به شما برکت دهد پدر جان، یک مرد سالمند را می‌بینم که با دستانی برافراشته به خود می‌لرزد، خداوندا بر او ترحم فرما و او را فیض عطا کن. خانم جوان، خدا شما را برکت دهد. خواهرم خدا به شما برکت عطا کند.

۶۷- بسیار خوشحالم که شما را این‌ گونه می‌بینم، دستان خود را برافرازید و بگویید: عیسی به من ترحم فرما. خدا تو را برکت دهد ایماندار کوچک، از دیدن تو خوشحالیم عزیزم، فقط یک پسر بچّه است امّا بسیار عالی است، آیا عیسی را دوست داری؟ تو هنوز جوانی و عیسی امشب اینجا در کنار تو است و دارد به تو نگاه می‌کند، او با قلب تو صحبت می‌کند، به تو می‌گوید دستانت را بلند کن، آیا خجالت می‌کشی که از همین ابتدا این کار را انجام دهی؟ بسیار خوب خدا تو را برکت دهد.

۶۸- پدر آسمانی، تو تمام کسانی که به حضورت دست برافراشتند را دیدی و همه چیز را دربارۀ ایشان می‌دانی، اکنون دعا می‌کنیم که این نقطۀ شروع حرکت و شکسته شدن و زمان تطهیر روحانی باشد که خانه‌های ویران بازسازی شود و قدرت الهی به هر خانه‌ای وارد شود و مذبح‌های قدیمی دعا دوباره احیا شود. پدرها، مادرها و فرزندان همگی در کنار هم به سر میز، در اتاق خوابها و در سالنهای نشیمن دعا کنند، عیسی را بپرستند و به او خوشامد گویند. باشد که روح‌القدس ایشان را در بر گیرد و این‌ گونه هدایت کند: برو با جان صحبت کن و او را برای آمدن به کلیسا تشویق و ترغیب کن. خداوندا اجازه بده تا برای صحبت کردن دربارۀ تو با امثال جان و هر کس دیگری، بی‌میل و خجل نباشند، این را عطا فرما پدر. به همۀ کسانی که دستشان را به حضور تو بلند کردند برکت عطا فرما، ایشان را نجات بده، گناهانشان را ببخش و ایشان را فرزندان خود ساز. در نام عیسی مسیح طلبیدیم، آمین.

این پیغام روز یک شنبه ۲ اکتبر ۱۹۵۵ توسّط برادر ویلیام ماریون برانهام در دبیرستان لِین واقع در شیکاگو ایالت اِیلی نیوز، موعظه و بر روی نوار شمارۀ: ۱۰۰۲-۵۵ به مدّت یک ساعت و دو دقیقه ضبط گردیده است. تمام تلاش برای پیاده سازی پیغام شفاهی از روی نوار مغناطیسی بر روی کاغذ صورت گرفته است.

دانلود کتاب مسیح استقبال نشده
دانلود جهت چاپ
دانلود جلد