کتاب شهادتی در ارتباط با برادر برانهام ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب شهادتی در ارتباط با برادر برانهام ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب شهادتی در ارتباط با برادر برانهام

 

شهادتی از روزلا گریفیث مارتین ( Rosella Griffith Martin )

در ۲۲ سپتامبر ۱۹۲۴ در ایالت میامی ایلینویز به دنیا آمدم. تنها فرزند خانواده بودم. با وجود این که خانواده‌ام در آن زمان پیرو مسیح نبودند امّا آنها به انجام دستور امثال ۲۲ : ۶ اعتقاد داشتند.

«طفل را در راهی که باید برود تربیت نما و چون پیر هم شود از آن انحراف نخواهد ورزید.» ( امثال ۲۲ : ۶ )

از این رو به کلیسای متدیست فرستاده شدم و زمانی که ۶ ساله بودم قلبم را به عیسی مسیح دادم. در مدّت نوجوانی‌ام به فعّالیّتهایم در کلیسا ادامه دادم و حتّی در گروه کُر می‌خواندم. تمام دوستان من جوانان خوش برخوردی بودند و ما وقتهای خود را با سرگرمیهای سالم و خوب سپری می‌کردیم امّا هنوز چیزی در زندگی من کم بود. خلاء‌ای که نمی‌دانستم چیست. تا آن جایی که می‌توانم به یاد بیاورم من همیشه به دنبال شادی و چیزهایی بودم که بتواند مرا شاد کند. در مدرسه روز یک شنبه داستانهایی در مورد عیسی یاد گرفتم. امّا همیشه در شگفت بودم که عیسی کجا است؟ کتاب مقدس را می شناختم امّا او را نه.

بعد از فارغ التحصیلی از دبیرستان به جولیِت ( Joliet ) نقل مکان کردیم و من در یک اداره مشغول به کار شدم. غروبها که بی‌کار بودم با دخترانی از سر کارم ملاقات می‌کردم و به نزدیکیهای شیکاگو برای شام و رقص می‌رفتیم. فکر می‌کردم که واقعاً سرگرم هستیم. طولی نکشید که نوشیدنی الکلی را قبل از غذا سفارش دادیم. الکل برای دخترانِ دیگر مشکلی به وجود نیاورد حداقل معلوم شد که آنها توانستند هر وقت که می‌خواهند از نوشیدنی دست بکشند امّا در مورد من این طور نبود. فهمیدم که زمانی که به اوّلین میز می‌رسیدم قبل از رسیدن سایرین با چندین بار نوشیدن شروع می‌کردم و در این راه من رئیس و پیشگامِ آنها برای نوشیدن مقدار زیادی الکل بودم امّا آنها هرگز نفهمیدند. کتاب مقدّس به ما می‌گوید:

«شراب استهزا می‌کند و مسکرات عربده می‌آورد، و هر که به آن فریفته شود حکیم نیست.» ( امثال ۲۰ : ۱ )

نمی‌دانم که چرا الکل مشغله ذهنی من شده بود. نه پدرم و نه مادرم هرگز نمی‌نوشیدند. پدرم می‌گفت: من حتّی با رئیسم هم ننوشدیم. می‌دانم که او درست می‌گفت و من اشتباه می‌کردم امّا من استکانهای سرخ رنگ خود را اضافه می‌کردم و به سوی جهنّم شخصی‌ام راه می‌پیمودم. من هرگز برخلاف اخلاق زندگی نکردم. حتّی زمانی که در نوشیدن زیاده روی می‌کردم امّا فهمیدم که چیزی زندگی من را تحت تسلّط خودش درآورده است. و من از این واقعیّت که مجبور بودم کاری را انجام دهم که ورای خواست من بود می‌رنجیدم. اگر چه من می‌دانستم که آن چه بود. می‌دانستم که واقعی بود … و وحشتناک.

در سال ۱۹۴۹ در ۲۵ سالگی فهمیدم که یک الکلی شناخته شده هستم. حتّی پیش خودم هم نمی‌توانستم باور کنم، زندگی من در ساعتهای بی‌پایان افسردگی‌ام خلاصه می‌شد. تشنه چیزی بودم که نمی‌توانستم خود را از آن خلاص کنم. وزنم شروع به کاهش کرد زیرا اشتهای کمی برای غذا خوردن داشتم. پزشکان با تزریقهای ویتامین در آن روزها تلاش می‌کردند که من را زنده نگه دارند امّا با همه این احوال چون برای دفعات زیادی به بیمارستان رفته بودم مطمئن بودم که آنها نیز از دیدن من خسته شده بودند. در قلب خود می‌خواستم که آزاد شوم من هر چیزی را که می‌توانست من را از نوشیدن باز دارد امتحان می‌کردم امّا میل شدید من به الکل را از بین نمی‌برد … یک میل وحشتناک!

مادرم یک مسیحی شد و در کلیسای ناصری ( Nazarene ) حاضر می‌شد. مادر و پدرم تلاش کردند تا به هر روشی که وجود دارد به من کمک کنند. پولهای زیادی برای رفتن من به یک بیمارستان که متعلّق به الکلیها بود صرف کردند. پنج دکتر آنجا از من کاملاً قطع امید کردند و در مدّت ۶ ماه باور کردند که من باید در یک آسایشگاه روانی بستری شوم. کشیشی به اتاق من آمد و تلاش کرد که در مورد کتاب مقدّس با من صحبت کند امّا آن چه که من احتیاج داشتم فردی بود که بتواند مانند شاگردان مسیح عمل کند و به روح پلید الکل دستور دهد تا در نام عیسی مسیح من را ترک کند. مادرم از من قطع امید نکرد و همچنان برای من دعا می‌کرد. هر روز وقتهای نهارش را به کلیسای نزدیک محل کارش می‌رفت و با دعا و روزه از خداوند می‌خواست که من را خوب کند، پدرم سرانجام به او گفت: من را رها کند به خاطر این که هرگز تغییر نمی‌کردم؛ امّا مادرم می‌گفت: ممکن است که او نتواند خود را تغییر دهد امّا من می‌دانم که خداوند قادر به تبدیل او است.

مادرم کت پشمی‌ای برایم آورد تا خود را گرم نگه دارم. فکر می‌کرد اگر به خاطر نوشیدن در کنار خیابان بایستم لااقل در زمستان سرد شیکاگو به خاطر سرما نخواهم مرد. به یاد می‌آورم که جیبهای کت را شکافته بودم و بطریهای الکل را در آستر آن می‌گذاشتم تا آنها را از پدر و مادرم مخفی کنم.

کار می‌کردم تا زمانی که بسیار ضعیف شدم و نتوانستم بیشتر کار کنم پس شغلم را از دست دادم. یک روز در جلوی یک ماشین که ۸۰ مایل در ساعت سرعت داشت رفتم به این امید که همه این چیزها تمام شود. و امروز می‌توانم صدای فریاد لاستیکها را همان طور که در اطرافم ترمز می‌کردند بشنوم. همسایه‌ها مرا مسخره می‌کردند زیرا تکانها و رعشه‌ها همراه با یک معتاد به الکل هست و نگاه کردن به آن هم خنده‌دار است. به شدّت می‌لرزیدم و حتّی نمی‌توانستم یک لیوان را بلند کنم و مجبور بودم مانند یک سگ کوچک به آن لیس بزنم.

تصمیم گرفتم که برنامه گروه”الکلیهای گم نام ( A A )”را هم امتحان کنم به این امید که ممکن است آنها به من کمک کنند و ۹ ماه به طور جدی در برنامه‌های آنها شرکت کردم امّا هر روز صبح در طول این ۹ ماه در کنار تخت خود زانو می‌زدم و دعا می‌کردم. خداوندا لطفاً امروز هم مرا مصمّم کن. خوشحال نبودم زیرا آزاد نبودم و اشتیاق شدید به الکل هنوز وجود داشت. بر علیه گروه مخالفین مشروبات الکلی نیستم زیرا مردمان خوبی هستند و تلاش می‌کنند تا به خودشان و دیگران کمک کنند امّا چیزی که آنها پذیرفته‌اند این است که میل به الکل را تا آخر عمر خود خواهند داشت. این جنگی است برای آنها و همیشه باید در برابر این میل مراقب باشند. تنها عیسی مسیح می‌تواند یک الکلی را شفا بخشد. خیلی خوشحال هستم که مادرم با من ماند و به کلام خداوند چسبید حتّی زمانی که او را خوار می‌کردم نمی‌دانست چرا این کار را می‌کنم امّا همچنان با من بود و زمانی که در بدترین شرایطم بودم مادرم مرا در رؤیا دید. در رؤیای او من یک انجیل در دست داشتم. او این رؤیا را رد نکرد و آن را باور کرد.

در جولای سال۱۹۵۲ در اتوبوسی سوار شدم که راننده آن دوست مادرم بود، به من گفت: روزلا در هاموند ایندیانا جلساتی برگزار می‌شود و یک مرد که نامش ویلیام برانهام است برای بیماران دعا می‌کند و افلیجان راه می‌روند و نابینایان می‌بینند و حتّی سرطانیها شفا می‌یابند. با این که هرگز نشنیده بودم چیزهایی مثل آن اتّفاق بیفتد به حرفش اعتماد کردم. اگر این بیماران شفا پیدا کردند پس مطمئناً من هم می‌توانم شفا بیابم و این فکر شعاع نوری بود در تاریک‌ترین ساعتهای زندگی من و این بخشی است که دوست دارم راجع به آن صحبت کنم. دوست دارم در مورد کاری که عیسی مسیح برای من انجام داد صحبت کنم.

سه روز بعد از این که برای اوّلین بار در مورد برانهام شنیدم، مادرم، دوستش و من به مرکز شهر در هاموند ایندیانا رفتیم تا به جلسات بعد از ظهر ملحق شویم. تاریخ ۱۱ جولای ۱۹۵۲ بود. مردم در حال پرستش خداوند بودند. فکر کردم که آنها یک گروه پر سر و صدا هستند امّا مصمّم بودم تا بفهمم که اگر این طور است چه اتّفاقی می‌افتد بنابراین با آنها رفتم. به مردم اطرافم مخفیانه نگاه می‌کردم تا ببینم که آنها چطور رفتار می‌کنند و من فهمیدم که آنها شادترین گروهی هستند که من تا به حال دیده‌ام. برای من چهره آنها می‌درخشید در مدّت مراسم دعا بارها و بارها بر این جمله تأکید شد: «عیسی مسیح، دیروز، امروز و تا به ابد همان است.» فکر کردم اگر خداوند کل هستی و شگفتیهای بسیار را به وجود آورده، من را هم خلق کرده پس برایش شفا دادن من کاری ندارد. سرم را خم کردم و از خداوند پرسیدم: اگر شفا خواست و اراده تو است پس لطفاً راهی برای من پیدا کن. ( من نمی‌دونستم که کتاب مقدّس میگه از زخمهای او ما شفا یافتیم. )

در انتهای مراسم، بیلی پل برانهام پسر برادر برانهام با کارتهای دعایی آمد از من پرسید که آیا یکی را می‌خواهم؟ جواب دادم: بله.

او پرسید مشکلت چیست؟ و من گفتم که یک الکلی هستم و بر روی کارت نوشت و آن را به من داد. عدد روی کارت J-27 بود. این فکر به ذهنم خطور کرد که تو احتیاجی نداری که در بین این جماعت عبادت کنندگان بایستی و آنها از مشکل تو خبردار شوند تو شرمنده خواهی شد پس به سرعت این فکر را از ذهنم بیرون کردم و برای آزادی آماده شدم و ایمان داشتم که خداوند می‌تواند مرا شفا دهد. آن شب عنوان موعظه برادر برانهام این بود” بیایید یک مرد را ببینید.”در زندگی‌ام هرگز نشنیده بودم که کسی آن قدر مشخص در مورد عیسی مسیح صحبت کند. همان طور که موعظه می‌کرد می‌دانستم که اگر در کنار او بایستم شفا خواهم یافت.

بعد از موعظه او کارتهای دعا را صدا کرد و با J-25 شروع کرد و این به این معنی بود که سوّمین نفر بودم. زمانی که نزد او رفتم به سرعت گفت که من را در تاریکی می‌بیند. از من پرسید: آیا باور داری که نبی‌ای از سوی خدا هستم. پاسخ دادم: بله آقا. سپس پرسید اگر خداوند مشکل شما را برای من آشکار کند و اگر عیسی مسیح شما را شفا دهد آیا باقی عمر خود را به او خدمت می‌کنید؟ دوباره پاسخ دادم: بله. برای لحظه‌ای به من نگاه کرد و سپس گفت: شما یک الکلی هستید. اقرار کردم که حقیقت دارد و برادر برانهام از حضّار خواست که سرهای خود را خم کنند او دست خود را بر سر من گذاشت و روح پلید الکل را در نام عیسی مسیح خداوند از زندگی من نهیب زد.

برای تمامی پزشکان و کشیشان کلیسایمان یک مشکل بودم. امّا تنها یک دقیقه در جلوی یک مرد خدا او که می‌دانست کجا ایستاده است فوراً شفا یافتم و من از شفای خود باخبر بودم. برای اوّلین بار در زندگی‌ام آزاد شده بودم و بندگی من پایان پذیرفت. «پس اگر پسر شما را آزاد کند، در حقیقت آزاد خواهید بود.» ( یوحنّا ۸ : ۳۶ ) جلال بر نام قدّوسش.

یک ملاقات بی‌همتا در زندگی‌ام همان طور که از سکو پایین می‌آمدم داشتم. چقدر خوشحال بودم چون چیزی که برای مدّتها آرزویش را داشتم در مسیح به دست آورده بودم. خانومی به سوی من آمد و می‌توانم بگویم که داشت گریه می‌کرد. گفت برایم بسیار متأسّف است امّا به سرعت گفتم نباید برایم متأسّف باشد زیرا عیسی من را شفا داد. و الآن خوب هستم. از من پرسید که آیا می‌توانم به دختر او زنگ بزنم و با او تلفنی صحبت کنم. پرسیدم که آیا مشکلی وجود دارد سرانجام توضیح داد که دخترش یک معتاد به مواد است و به عنوان یک رقاص در کلوپ شبانه کار می‌کند. او مستعصل شده بود، پس نام و شماره دخترش را به من داد و از من خواست فردای آن روز به او زنگ بزنم. در راه بازگشت از جلسه درباره شماره تلفنی که گرفته بودم با مادرم صحبت کردم و به مادرم در مورد خواست آن زن گفتم. مادرم در مورد شماره تلفن نگران بود و می‌ترسید که نکند بار دیگر در موقعیّتی گیر بیافتم که نتوانم از پسش بربیایم. پس تصمیم گرفتم تا صبح صبر کنم و بعد تصمیم بگیرم.

آن شب وقتی که روی تختم دراز کشیدم به نزد خداوند دعا کردم و از او خواستم تا هر گناهی که نسبت به او کرده‌ام را ببخشد زیرا متأسّف بودم. می‌دانستم که شفا پیدا کردم. صبح روز بعد قادر بودم که یک صبحانه معمولی بخورم و بعد از مدّت زیادی این اوّلین بار بود که خوردن را احساس می‌کردم. کل دنیا برایم متفاوت شده بود، حتّی چمن ما هم سبزتر به نظر می‌رسید. به مادرم گفتم: که اشتیاق شدیدی به تلفن کردن به آن دختر دارم به سوی تلفن رفتم و ۴۵ دقیقه با آن دختر صحبت کردم و او را به آن جلسه دعوت کردم. از من پرسید: چطور می‌دانی که شفا یافته‌ای و این چیزی بود که نمی‌توانستم شرح دهم امّا به او گفتم: هلن ما هر چیزی را امتحان کرده‌ایم پس اجازه بده تا عیسی مسیح را امتحان کنیم. آن شب به جلسه رفتم و برای اوّلین بار هلن را ملاقات کردم. او یک کارت دعا گرفت و دوست داشت اتّفاقی که شب قبل برای من افتاد برایش بیفتد. زمانی که شماره کارت او خوانده شد از من خواست که با او بروم. از من پرسید که باید چه کار کنم به او گفتم: همه چیز را فراموش کن و فقط به عیسی مسیح ایمان بیاور. او آخرین نفر در صف دعایی بود. برادر برانهام برایش دعا کرد و عیسی او را هم شفا داد. هر دوی ما بسیار خوشحال بودیم و اشک از گونه‌هایمان سرازیر بود می‌دانم این قدرت خداوند بود که ما را آزاد کرد. چقدر خدمت به عیسی مسیح عجیب است و خداوند هم عجیب است.

هلن بعد ها با یک مبشّر ازدواج کرد. او و همسرش در کشور سفر می‌کردند و در مورد عیسی مسیح شهادت می‌دادند. هیچ چیز برای خداوند سخت نیست و من یک زندگی جدید در عیسی مسیح دارم.

«پس اگر کسی در مسیح باشد، خلفت تازه‌ای است؛ چیزهای کهنه درگذشت، اینک همه چیز تازه شده است.» ( دوّم قرنتیان ۵ : ۱۷ )

اجازه بدهید یک چیز دیگر هم بگویم. از آن زمان ( از ۱۱ جولای ۱۹۵۲ ) به بعد هرگز مشتاق نوشیدن الکل نشدم. مدّت زمان کوتاهی بعد از نجات و شفایم در مراسم عشای ربانی در خیمه برانهام در جفرسون ویل ایندیانا حاضر شدم. در ذهنم این طور فکر کردم که نان را بگیرم و از کنار شراب بگذرم. امّا همان طور که به محراب جایی که برادر برانهام و برادر نِویل در حال انجام مراسم بودند نزدیک می‌شدم به برادر برانهام نگاه کردم و او گفت: مشکلی نیست خواهر روزلا، پس من نان و شراب را گرفتم و از آن پس نیز در همه مراسمهای شام خداوند آن را می‌گرفتم. این ثابت می‌کند که من شفا یافتم و قادر بودم شراب بنوشم بدون آن که تشنه و مشتاق آن بشوم.

عیسی مسیح می‌گوید: «لیکن چون روح‌القدس بر شما می‌آید قوّت خواهید یافت و شاهدان من خواهید بود …» ( اعمال ۱ : ۸ )

نمی‌توانستم شهادتی مانند این داشته باشم اگر در گذشته خود زندگی می‌کردم. امّا من متعلّق به خودم نیستم بلکه متعلّق به عیسی مسیح هستم و دوست دارم فیض خداوند را نسبت به خود در روزهای تاریک زندگی‌ام شهادت دهم … من در زندانها، بیمارستانها، برای همسایه‌هایم و مردمی که در خیابان ملاقات می‌کردم، کاری که مسیح برایم انجام داد را شهادت می‌دادم. اغلب به مرکز شهر هاموند ایندیانا فکر می‌کنم جایی که زندگی من در عیسی مسیح شروع شد و یک یادگاری در قلبم از آنجا به وجود آمده جایی که از مرگ گذشتم و وارد زندگی شدم. هرگز آن مکان را فراموش نمی‌کنم و هرگز برادر برانهام را به خاطر این که عیسی مسیح را وارد زندگی من کرد فراموش نمی‌کنم.

شهادتی از جاناتان بیجر ( Jonathan Bejar )

کودکی هفت ساله بودم و به تازگی وارد کلاس اوّل شده بودم که اوّلین فقره از دردهایم را تجربه کردم. دردم چنان ناتوان کننده بود که به زحمت می‌توانم کلمه‌ای برای توصیف آن پیدا کنم. درد معمولاً هنگامی که مشغول بازی بودم شروع می‌شد، یک درد ناگهانی و شدید بر روی یک طرف گردنم، نزدیک به شانه‌ام. سپس یک رشته درد شدید به سمت پشت سرم راه باز می‌کرد و بالا می‌رفت و به دنبال آن اغلب بیهوشی هم عارض می‌شد.

پدرم شبان یک کلیسای رسولی در بین مردم اسپانیایی زبان بود. من در سال ۱۹۴۱ متولّد شدم. در آن زمان پدرم در فونیکس، آریزونا شبانی می‌کرد. بعد از آنجا برای مدّت کوتاهی به نیومکزیکو نقل مکان کردیم و سپس به تگزاس رفتیم. در سال ۱۹۴۸، در شروع بیماریم در وسلاکو، تگزاس، نزدیک شهر مرزی برونزویل زندگی می‌کردیم. ما خانواده پر جمعیّتی بودیم و من دوّمین فرزند از شش فرزند بودم و والدینم از نظر اقتصادی قادر به پرداخت هزینه درمانی آزمایش وضعیّتم نبودند. ما هرگز علّت حمله‌هایی را که تجربه کردم را نفهمیدیم امّا آن دردها ایستادگی می‌کردند و به صورت پیش رونده‌ای رشد می‌کردند و بدتر می‌شدند.

در اوایل سال ۱۹۴۸ پدرم توسّط دوستان و اقواممان در فونیکس از جلسات احیای روحانی در انجمن رسولی مطّلع شد. آنها مشتاق بودند شهادتهایشان را با پدرم تقسیم کنند. آنها به پدرم گفتند که یک واعظ از یک ایالت دیگر به نام ویلیام برانهام از آن ناحیه دیدن کرده بود. او حتّی در کلیسای رسولی در انجمن اسپانیایی زبان خدمت می‌کرده و جلسات او شبیه به آن چه تا به حال دیده بودند نبود. آنها حتّی شاهد زنده شدن مرده بودند. بلافاصله پدرم مصمّم شد که این خدمت همان چیزی است که او می‌خواهد شخصاً ببیند.

زمان کوتاهی بعد از شنیدن شهادتهای فونیکس، پدرم دریافت که برادر برانهام در هاستون، تگزاس که حدود ۳۵۰ مایل با محل زندگی ما فاصله داشت در حال خدمت خواهد بود. پدر اشخاص بیمار کلیسا را می‌شناخت پس از آنها دعوت کرد تا همراه هم به هاستون برویم. پدر ۲ اتومبیل را از اعضای کلیسا پر کرد.

این اوّلین باری بود که از مادرم دور شده بودم و به نظرم سفر طولانی می‌آمد. بعد از این که به آنجا رسیدیم سریع برایم دعا نشد. جلسه در یک تالار بزرگ کنفرانس برگزار می‌شد و ما هر شب در لژ بالا می‌نشستیم و می‌توانستیم هر چیزی را که در سکوی وسط سالن اتّفاق می‌افتاد ببینیم.

در سوّمین شب نوبت من بود که به میان صف دعا بروم و پدرم هم مرا همراهی کرد. به یاد دارم که برادر برانهام برایم دعا کرد و سپس با پدرم دست داد. بعد ازاین که برایم دعا شد دیگر حمله ناگهانی نداشتم و روزهای غیر معمول کودکی‌ام به سرعت به حالت عادی برگشت. علاوه بر این یک نتیجه غیر منتظره دیگر این سفر، شفای دستان پدرم بعد از دست دادن با برادر برانهام بود. میخچه‌هایی که دست پدرم را پوشانده بودند در آن لحظه شروع به ناپدید شدن کردند و تا زمانی که ما به خانه برگشتیم به طور کامل ناپدید شدند و دیگر هرگز برنگشتند. در آن لحظه که پدرم مرا به مقابل نبی خدا برد، نگران خودش نبود امّا خداوند به او اجازه داد از برکت جسمانی هم بهره ببرد.

پدرم در سال ۱۹۵۰ بیمار شد و ما آن سال به فونیکس برگشتیم. در فوریه ۱۹۵۱، پدرم در سن ۳۷ سالگی به خداوند پیوست و مادر بیوه‌ام را در سن ۳۳ سالگی و با شش فرزند که باید بزرگ می‌کرد ترک کرد.

برادر برانهام غالباً به فونیکس می‌آمد و در سال ۱۹۵۴ یک کمپین در میدان مسابقات بوکس و کشتی، در محلی به نام باغ میدان مدیسون برگزار کرد. کلیسای ما خدمات برنامه ریزی شده‌اش را لغو کرد. بنابراین هر کسی می‌توانست در آن کمپین شرکت کند. ما هم دیگر را در کلیسا ملاقات می‌کردیم، چند سرود می‌خواندیم و سپس با هم به سمت تالار سخنرانی که حدود ۳ مایل با محل زندگیمان فاصله داشت رانندگی می‌کردیم.

یک روز غروب به همراه چند تن از دوستانم در قسمت بالکن نشسته بودیم و من یک پیراهن قرمز روشن پوشیده بودم. از زمانی که در هاستون شفا یافته بودم ۶ سال گذشته بود و اکنون وارد مرحله نوجوانی شده بودم. بر سکویی که در وسط میدان قرار داده شده بود برادر برانهام موعظه‌اش را تمام کرده بود و در حال تشخیص بیماریها بود که به طور ناگهانی برگشت و به سمت جایی که بودم اشاره کرد و گفت: آن پسر با پیراهن قرمز، من برای او در هاستون دعا کردم و خداوند شفایش داد.

سپس مستقیماً با من صحبت کرد و گفت: مطیع مادرت باش. و پس از مکث کوتاهی به حلقه دعا برگشت و دعا را ادامه داد.

من هرگز آهنگ صدای او را که آن کلمات را به من گفت فراموش نکرده‌ام. در حقیقت اغلب نه تنها به آن چه او گفته بود فکر می‌کنم بلکه به آن چه که نگفت هم فکر می‌کنم. او نگفت که مطیع والدینت باش، که این یعنی او می‌دانست پدرم در کنار ما نیست.

من می‌دانستم که بزرگ کردن ما شش بچّه برای مادرم مثل یک مبارزه بود امّا او توانست ما را از خیابانها دور کند و در کلیسا نگه دارد. او هر شب با ما دعا می‌کرد و معیارهای والایی برای ما در نظر می‌گرفت تا دنبال کنیم. من شک ندارم که باعث اندوه و غصه‌اش شدم، مخصوصاً در آن سالهای سخت نوجوانی.

من بزرگ‌ترین پسر بودم و برای همین احساس می‌کردم که مرد خانواده هم هستم و باید یک مقدار بیشتر آزادی داشته باشم، بیشتر از آن آزادی که مادرم به من می‌داد. در همسایگی ما یک گروه مشخص از اوباش بودند که مادرم نمی‌خواست با آنها وقت بگذرانم و من می‌دانستم تأثیر بدی برایم دارند امّا در فرصت مناسب از خانه فرار می‌کردم تا با آنها باشم. زمانهای دیگر با مادرم با بی‌احترامی صحبت می‌کردم و پشت سرش بدگویی می‌کردم اگر چه در قلبم بهتر می‌دانستم که این خیلی قدرنشناسی است. در موقعیّتهای دیگری، کارهایی می‌کردم که می‌دانستم اگر مادرم بفهمد قلبش می‌شکند.

امّا یک چیز غیر عادی شروع به اتّفاق افتادن کرد هر زمان که پایم را از مرز فراتر می‌گذاشتم و کاری را که می‌دانستم بهتر است انجام ندهم، انجام می‌دادم آن درد قدیمی دوباره در گردنم شروع می‌شد و احساس می‌کردم با پنجه‌اش به سمت سرم چنگ می‌انداخت. و سپس به وضوح صدای برادر برانهام را می‌شنیدم که می‌گفت: مطیع مادرت باش. باور کنید که این مرا به سرعت دوباره به جاده درست برمی‌گرداند. درد تنها تا زمانی ادامه پیدا کرد که توجّه مرا جلب کند.

برای چندین سال روح‌القدس این نشانه اخطار جسمانی را بر من قرار داد و صدای برادر برانهام مرا راهنمایی کرد و در مسیر درست نگاه داشت تا زمانی که درسم را فرا گرفتم و قلبم را به عیسی مسیح سپردم. به واسطه فیض و رحمت خداوند می‌خواهم در این راه درست بمانم تا زمانی که عیسی بیاید و ما را به خانه ( آسمان ) ببرد.

شهادتی از لی لی کوالز ( Lillie Qualls )

 

من در نواحی کشاورزی اطراف ویسالیای ( Visalia ) کالیفرنیا بزرگ شدم، یکی از نُه بچّه خانواده‌ای بودم که همه آنها به خوبی می‌دانستند که برای زندگی کردن باید به سختی کار کنند. پدرم خودش بعضی از مزارع را می‌کاشت و ما هم پنبه، میوه و سبزیجات را برای بعضی از کشاورزانِ آن ناحیه می‌چیدیم. ما فقیر امّا خوشحال بودیم. پدر بزرگم یک پنطیکاستیِ قدیمی بود. او به قدرتِ دعا ایمان داشت، و وقتی که خانواده‌اش نیازمند بودند، او برایشان دعا می‌کرد و خداوند اجابت می‌کرد. از طریق او بود که من برای اوّلین بار فهمیدم که خداوند دعاها را جواب می‌دهد.

پدرم در سال ۱۹۴۴ نجات یافت، زمانی که من ۱۲ ساله بودم. دو سال بعد او در مورد کشیشی که برای بیماران دعا می‌کرد و قرار بود به فِرسنو ( Fresno ) بیاید شنید. من با بیماری گواتر به دنیا آمده بودم. گر چه من را در آن زمان زیاد اذیّت نمی‌کرد. او تصمیم گرفت که من را به جلسه ببرد تا برایم دعا کنند. به دلیل سرما خوردگی کمی ضعیف شده بودم امّا به هر حال رفتم. کلیسایی که جلسه در آنجا برگزار شد خیلی کوچک بود. زمانی که ما آنجا رسیدیم، کلیسا با تمام ظرفیّتش پر بود و مردم زیادی هم دور ساختمان ایستاده بودند. نام کشیش ویلیام برانهام بود.

بلندگوهایی در بیرون قرار داده شده بود که ما می‌توانستیم هر آن چه در داخل اتّفاق می‌افتاد بشنویم. قدرتی وجود داشت که باعث می‌شد من بخواهم تمامی کلمات را بشنوم. در یک لحظه من احساس ضعف کردم پس دعا کردم، خدایا اجازه نده که از هوش برم، می‌خوام هر آن چه که این مرد می‌گه، بشنوم. بعد از موعظه یک صف دعایی تشکیل شد و من توانستم در آن قرار بگیرم. مردم زیادی در آنجا بودند که من به سختی می‌توانستم قدم از قدم بردارم. هیچ کارت دعایی وجود نداشت، و در آن زمان برادر برانهام در حال نشان دادن علامتی در دستش بود. در یک لحظه آن قدر به سکو نزدیک بودم که می‌توانستم کارهایی که برادر برانهام انجام می‌داد را ببینم.

خانمی پشت سر برادر برانهام راه می‌رفت و گواتر بزرگی روی گلویش داشت، همان طور که دعا می‌کرد از ما خواست که سرهای خود را خم کنیم. زمانی که دعا تمام شد، ما سرهای خود را بالا آوردیم، گواتر از بین رفته بود. از زن خواست که سرش را رو به جلو خم کند، پوست شُلی از گردنش آویزان بود جایی که چند دقیقه قبل با یک غدّه بزرگ سفت شده بود. چیزی شبیه به آن را هرگز ندیده بودم. و کاملاً احساس ترس می‌کردم با هر چیزی که در آنجا داشت اتّفاق می‌افتاد.

سرانجام نوبت من رسید و برادر برانهام برایم دعا کرد امّا نمی‌دانم چرا باور نداشتم که شفا پیدا می‌کنم بعد از دیدن شفای آن زن. حدس می‌زنم که هنوز زمان شفای من نرسیده بود. امّا هرگز چیزهایی که در آن روز دیدم و شنیدم را فراموش نمی‌کنم.

همسرم جِن ( Gene ) و من در سال ۱۹۵۱ ازدواج کردیم و یک سال بعد دختری برایمان به دنیا آمد. حاملگی‌ام، گواتر را حادتر کرده بود . شرایط برایم بدتر و بدتر می‌شد. در سال ۱۹۵۵ کیستی بین نای و گواترم به وجود آمد، حالت خفگی به من دست می‌داد و به سختی نفس می‌کشیدم. نمی‌توانستم در شغلم که بسته‌بندیِ مرکّبات بود به مدّت طولانی کار کنم. سرانجام دکترها تصمیم به عمل جراحی گرفتند. خیلی سریع از بیمارستان بعد از عمل جراحی مرخص شدم. دکترها در مورد من نگران بودند ولی گفتند که می‌توانم سر کارم برگردم. من هم همین کار را کردم گر چه به زحمت این طرف و آن طرف می‌رفتم. من بهتر نشده بودم. در سال ۱۹۵۷ به زحمت دستم را بالا می‌بردم، تمامِ بدنم متورّم شده بود، همیشه درد داشتم. من دعا کردم، کلیسا و کشیش دعا کردند. امّا هر شب وقتی که به رختخواب می‌رفتم، دراز می‌کشیدم و فکر می‌کردم، ایمان داشتم که اگر یک بار دیگر در کنار آن مرد خدا بایستم شفا پیدا می‌کنم.

یک روز در ماه مارس تلفنی از یکی از دوستانم خواهر واندا آیِرس ( Wanda Ayers ) دریافت کردم. او گفت: میدونی برادر برانهام داره به اوکلند ( Oakland ) میاد؟ جایی که ۲۰۰ مایل دورتر بود. پول زیادی نداشتیم و نمی‌دانستم چطور به آنجا بروم. همان روز بعد از ظهر زن عمویم [ زن دایی هم می‌توان ترجمه نمود. ] در راهِ کلیسا سری به من زد. زمانی که در مورد جلسه با او صحبت کردم گفت: من تو را به آنجا می‌برم و می‌توانیم زمانی که آنجا هستیم در منزل خواهرم بمانیم. ما در تمام جلسات آن هفته حاضر شدیم. روز جمعه یکی از اقوام پدرم که سرطان داشت برایش دعا شد و شفا پیدا کرد. در روز شنبه جِن و برادرهایم رسیدند و در آن شب تعداد زیادی از اقوام و دوستانمان در استادیوم جمع شده بودند و من یکی از چندین نفری بودم که کارت دعایی در دستم بود. اوّلین زنی که در آن شب برایش دعا شد خواهر McCarty از کلیسای خودمان بود که از سرطان رنج می‌برد، بعد از دعا شفا پیدا کرد. شوهر و برادر شوهرش به او کمک کردند که بر روی سکو بیاید زیرا به سختی راه می‌رفت. خداوند او را شفا داد و او سالها زندگی کرد. خواهر جِس فیلیپس ( Jesse Phillips ) در ردیف کنار بود و مردی پشت سر او ایستاده بود و تنها فردی بود که در آن خط او را نمی‌شناختم. یک دوست دیگر، خواهر Evelyn Ayers نفر بعد بود، زمانی که او در کنار برادر برانهام ایستاد، او به زن در مورد مشکلی که در پهلویش داشت گفت و ادامه داد: دختر کوچکی می‌بینم، دختر کوچک تو است و مشکلی در معده‌اش دارد، او بیماری کلیوی دارد. درست است؟ به خانه برو و این دستمال را روی آن بگذار و او خوب خواهد شد در نام عیسی مسیح.

سپس نوبتِ من رسید، همان طور که به سویش می‌رفتم، برادر برانهام به سوی حاضرین برگشت و مردم را از کلیسای ما فرا خواند. همان طور که آنجا ایستاده بودم گریه می‌کردم. پیغام آن شب”خدا در کلامش”بود. و من می‌توانم از تهِ قلبم بگویم که کتاب مقدّس در قلبم همان طور که او موعظه می‌کرد زنده شد. من ایمان دارم که پیغام آن شب فقط برای من بود، من می‌توانستم خدا را در هر چیزی ببینم، و آن چیزی نبود که من براش دعا کرده بودم، من هنوز مَحوِ آن پیغام بودم.

یک لحظه بعد او برگشت و به من نگاه کرد و می‌دانستم در آن لحظه، زندگی من یک کتاب باز است و هیچ چیزش مخفی نیست. او گفت: اینجا خانومی هست … چشمانش به سوی من تغییر جهت داد، او داشت به دورانِ گذشته من نگاه می‌کرد، می‌دانستم که چیزی را درباره زندگیِ من داشت می‌دید. او گفت: من عیناً چیزی رو که اتّفاق افتاد دیدم. شما یک عمل جراحی داشتید. درست است؟ گواتر داشتید، هیچ وقت خوب نشد. در یک منطقه روستایی زندگی می‌کنید، می‌خواهید پلاک خونتون رو بگم؟ در جاده شماره ۱ ( Route 1 ) زندگی می‌کنید و شماره صندوق شما ۴۸۰ است، درست است؟ و نام شما لیلی کوالز است. به خانه‌ات برگرد و در نام خداوند عیسی مسیح، خوب می‌شوی.

همه گفته‌هایش درست بود. به طرف سایر کسانی که روی سکو بودند می‌رفتم و هرگز حضوری مانند آن لحظه را تجربه نکرده بودم. روح خدا در تمام وجودم بود، از سر تا پایم را فرا گرفته بود، باید کمکم می‌کردند تا از پله‌ها پایین بروم. بسیار حیرت‌آور بود.

آن شب با زن عمویم ماندیم، جِن از من پرسید که چه حسی دارم. گفتم مثل گذشته درد دارم امّا چیزی درون من وجود دارد که می‌دانم شفا پیدا کردم.

ما برای جلسه روز یک شنبه ماندیم و سپس به خانه برگشتیم. همان شب یک شنبه وقتی دراز کشیدم که بخوابم دیگر هیچ دردی در من وجود نداشت. در آن لحظه فقط می‌توانستم گریه کنم و از خدا برای شفایم تشکّر کنم. بعدها گاهی اوقات که درد تهدید می‌کرد که دوباره برگردد، در آن لحظه دست از کار می‌کشیدم و آن جلسه را به یاد می‌آوردم و من فوراً خوب می‌شدم.

در فوریه سال ۱۹۶۴ برادر برانهام به تولار ( Tulare ) کالیفرنیا آمد. از من خواسته شد که پیانو بنوازم. آخرین جلسه روز یک شنبه شانزدهم برگزار شد و او برای هر فردی که کارت دعایی داشت دعا می‌کرد. من برای مدّتهای زیادی از دو چیز رنج می‌بردم، یکی بیماری زنانه‌ام بود و دیگری سردردهای سینوسی‌ام بود. برادر بیلی پُل برانهام کارت دعایی به من پیشنهاد کرد، امّا من گفتم: من باید پیانو بنوازم. امّا اگر برادر برانهام را کنار پیانو بیاورید زمانی که او را به سکو می‌آورید برایم کافی است. امّا آن شب زمانی که صف دعایی تشکیل شد برادر برانهام سکو را ترک کرد و با سایر کشیشانی که برای مردم دعا می‌کردند ایستاد و برای مردم همان طور که عبور می‌کردند دعا می‌کرد. من با خودم فکر کردم: برادر بیلی پل او را به سوی قسمت انتهایی کنار در می‌برد و او دیگر به اینجا بر نمی‌گردد.

در قسمت انتهایی صف دعایی او ناگهان به طرف سکو برگشت و از سایر خادمین برای کمکهایشان تشکّر کرد. من فکر کردم که دعا برای بیماران تمام شد. او به صورت غیر منتظره به سوی یکی از برادران اسپانیایی که روی سکو بود برگشت و گفت: در مورد مادرت نگران نباش، او خوب خواهد شد. و سپس به طرف من برگشت و گفت: شمایی که آنجا نشسته‌اید، آن سینوس و درد زنانگیتان، می‌دانم برای مدّت طولانی وجود دارد، در شما پایان می‌یابد، نگران نباش …

در یک زمان کوتاهی هر دو مشکل من از بین رفت. من می‌توانم فیض خداوند را در تمام زندگیمان ببینم. من ایمان دارم که ما ثروتمندترین مردم روی زمین هستیم. پدرم، مادرم و تمام فرزندانشان به پیغام زمان ایمان آوردند. ما فقیر و بی‌سواد بودیم، امّا فیض او نسبت به ما ثروتهای روحانی را بیشتر از آن چه که می‌توانستیم تصوّر کنیم همراه آورده است.

شهادتهایی از واتسالا آرکولی ( Vatsala Arculi )

در سال ۱۹۵۹، من در هنگ کنگ زندگی می‌کردم. در خلال یک آزمایش پزشکی، توسّط پزشک به من گفته شد که مبتلا به سرطان سینه می‌باشم و سریعاً نیاز به عمل جراحی دارم؛ بنابراین به بمبئی رفتم تا با دکتر خانوادگی خود ملاقات کنم. او هنگامی که شرایط مرا دید به شدّت شوکه شد و به من گفت صبح روز بعد در بیمارستان سرطان یاد بود تاتا ( Tata Memorial Cancer Hospital ) با من ملاقات خواهد کرد تا نسبت به برنامه عمل جراحیِ من اقدام کند.

شفای زن برادر او:

هنگامی که من داشتم کلینیک او را ترک می‌کردم درست زمانی بود که زنِ برادرم ( که یک شخص رو به مرگ و کاملاً نا امید بود. ) مجالِ این را یافته بود که از بیماری رها شود. من از این که می‌دیدم او همانند یک گُل تازه شکفته سرشار از زندگی و سلامتی بود، متحیّر و مبهوت بودم؛ او به من گفت که چگونه توانسته این گونه باشد، همسرِ او ( برادر من ) او را به جلسه برادر برانهام برد، در آن روز او هیچ ایمانی نداشت امّا معجزاتی را که برای دیگران واقع می‌شد دید؛ روز بعد او ایمان آورد و به محض این که برادر برانهام گفت: اگر مبتلا به بیماری‌ای هستید، دستان خود را روی آن قسمت از بدن خود قرار دهید و از خداوند عیسی به خاطر شفایتان تشکّر کنید. او ( زن برادرم ) گفت: خداوندا دست خود را کجای بدن خود قرار دهم؟ از سر تا به پا بیمارم و رو به مرگ می‌باشم. سپس یک دست خود را روی سر و دست دیگر را بر شکم خود قرار داد و به فیض خداوند، فوراً از تمامی بیماریهای خود شفا یافت. زن برادرم گفت: او ( برادر برانهام ) بسیار ساده بود و فقط گفت، هر کسی که هستید و بیماری شما هر چیزی که هست، خداوند شما را شفا خواهد داد. همه شما باید این کار را انجام دهید، با ایمان دستان خود را بر ناحیه مبتلا به بیماری قرار دهید و تنها به عیسی اعتماد کنید. سپس به محض این که این را گفت، طغیان عظیمی در آن مکان جایی که این ملاقات در آن برگزار می‌شد به وجود آمد؛ صدها نفر از مردم از جای خود می‌پریدند، فریاد می‌کشیدند و دستان خود را تکان می‌دادند زیرا معجزه عظیمی در آن مکان رخ داده بود.

شفای واتسالا آرکولی:

سپس به کلینیک دکتر برگشتم و به او گفتم که برای عمل جراحی به بیمارستان نخواهم آمد. او شوکه شده بود و علّتش را از من جویا شد، به او گفتم: من ایمان دارم خداوند عیسی مرا شفا خواهد داد. او متحیّر شده بود و دهانش از تعجّب باز مانده بود، سایر بیمارانِ آن کلینیک ما را تماشا می‌کردند و آن چه را من گفته بودم شنیدند. من از دکتر خدا حافظی کرده و آن مکان را ترک کردم. به همراه زن برادرم به خانه رفتم و نامه‌ای مستقیماً خطاب به برادر برانهام نوشتم و از او خواستم تا برای من دعا کند. یک ماه بعد یک نامه ساده از برادر برانهام دریافت کردم، در آن نامه او به من گفت که خداوند چقدر مرا دوست دارد و چگونه عیسی بهای گناه و مرضهای مرا پرداخت کرده. داخل پاکت یک دستمال قرار داشت که در نامه نوشته بود آن را بر روی محل بیماری قرار دهم. من زانو زدم و دستمال را برداشتم و گفتم: خداوند عیسی تو را شکر می‌کنم، دست هیچ انسانی بر من قرار ندارد بلکه این دستِ تو است. دستمال را بر روی قفسه سینه خود قرار دادم، بلافاصله تمام سرطان از بدن من خارج شد و کاملاً شفا یافتم، از جای خود برخاستم و شروع به پرستش خداوند کردم.

شفای مرد پارسی دیوانه:

بعد از این که شفا یافتم، تجربه و شهادت خود را به تعداد زیادی از مردم گفتم به خصوص بعد از این که به هند برگشتم. من با تعدادی از دوستان پارسی ( زرتشتی ) خود در ارتباط بودم و با آنها درباره عیسی صحبت می‌کردم. آنها به خانه من آمدند و به من درباره این که چگونه برادرِ آنها که یک افسر برجسته و صاحب منصب بود و به تازگی از مسافرت بازگشته بود، به طرز وحشتناکی بیمار بود؛ او باید در اتاقی که کُل دیوارهای آن به وسیله تشکهایی از ابر پوشیده شده بود، قرار می‌گرفت زیرا عادت کرده بود که سرِ خود را محکم بر دیوار بکوبد و هیچ چاره‌ای نبود. من با آنها درباره خیمه برانهام که از آنجا پارچه‌های دعا را به مردم مختلف می‌فرستادند صحبت کردم و گفتم که یکی از آن تکه پارچه‌ها را گرفته و بر سینه ( جلیقه ) او سنجاق کنند و مراقب باشند که به هیچ عنوان از بدن او جدا نشود. روز بعد همان مردی که تماماً و شدیداً توسّط شیطان بسته و دیوانه شده بود و قصد خودکشی داشت و همه چیز را از هم می‌پاشید، کاملاً به یک شخص طبیعی تبدیل شده بود. سپس آنها مرا دعوت کردند تا با خانواده و خویشاوندان آنها درباره عیسی صحبت کنم؛ من توانستم به آنها بگویم که چگونه قدرت عیسی مسیح در خادم او کار می‌کند و این اتّفاق ( شفای برادرشان ) حاصل و نتیجه آن است. من همچنین به آنها گفتم که چگونه از سرطان شفا یافتم و حتّی عدّه زیادی از مردم نیز از امراض خود شفا یافتند.

شفای یک خانم فلج:

حالا دیگر به مدّت ۳۰ سال می‌شد که مادر شوهر این خانم در بستر بیماری و رو به مرگ بود. آنها به منزل من آمدند و گفتند که مادر پیر آنها در حال مرگ است و این پیشامد در خانواده آنها به گونه‌ای بود که گویی اکنون وقت مناسبی برای مرگ او نیست، چرا که منجر به پریشانی و سردرگمی بسیاری می‌شود. پس به آنها گفتم که نامه‌ای به برادر برانهام بنویسند و از او درباره این که چه باید بکنند راهنمایی بگیرند؛ وقتی که پاسخ نامه به دست آنها رسید در آن گفته شده بود که پارچه را بر روی قلب او قرار دهند و او شفا خواهد یافت، و این دقیقاً همان کاری بود که آنها انجام دادند. او که سالها بستری و فلج بود و در طبقه چهارم ساختمان زندگی می‌کرد، روز بعد از بالا به پایین و از پایین به بالا راه می‌رفت. همه آنها معجزه‌ای را که خداوند برای مادرشان انجام داده بود دیدند و به این طریق این اخبار منتشر شد و عدّه بسیاری از مردم از دردهای خود شفا یافتند.

منبع : BelieveTheSign

 

شهادتی از آیریس رینولدز ( Iris Reynolds )

در بندر الیزابت واقع در آفریقای جنوبی، بیش از چهار هزار نفر دستمالهایی را روی تریبون گذاشتند تا مطابق با اعمال رسولان ۱۹: ۱۲ دعا شود. نزدیک تریبون در خلال سفر سال ۱۹۵۱ در آفریقای جنوبی، برادر برانهام بالای هزاران دستمال دعا کرد.

وقتی که برادر برانهام از بندر الیزابت در آفریقای جنوبی بازدید کرد، تالار بازار پَر ( Feather Market Hall )، جهت هر مراسم دعایی کاملاً تکمیل شده بود. به مدّت پنج روز یعنی از هفت نوامبر تا یازده نوامبر ۱۹۵۱، آن مقدار جمعیّتی که گرد آمدند، بزرگ‌ترین تجمّعی بود که تا کنون شهر ما به خود دیده است.

اگر چه آن موقع نمی‌دانستیم که او یک نبی است، پدر و مادرم، جورج و مارتا کریل، تشخیص دادند که برادر ویلیام ماریون برانهام مردی از جانب خدا است و ما بچّه‌ها را تشویق کردند تا در بسیاری از جلسات تا آنجا که می‌توانستیم، حضور یابیم. خواهرم الیزابت از سر کار مرخصی می‌گرفت تا آنجا حاضر باشد و خواهر دیگرم اِدنا، بعد از دانشگاه مستقیم به آنجا می‌رفت تا در صف بایستد و این طوری او می‌توانست برای مراسم دعای غروب به تالار برسد. مادرم در صف دعا نگران بود. او یک زن مسیحی واقعی بود که نیاز به شفا داشت. مشکلی که او با دستانش داشت یک محدودیّت مرتبط با ورم مفاصل بود که برای او گذاشتن دستهایش در آب را خیلی دردناک می‌کرد. برای مادری که باید از هشت فرزند و هفت شاگرد شبانه روزی نگهداری می‌کرد، این مسئله مشکل واقعاً بزرگی را برای او درست کرده بود.

من آمبولانسهایی را می‌توانم به یاد بیاورم که مردم را از بیمارستانها می‌آوردند تا برای آنها دعا شود. داخل ساختمان ردیف به ردیف برانکاردهای حامل بیماران و مفلوجین وجود داشت. آن قدر بیماران زیاد بودند که مادر هیچگاه فرصتی نداشت تا در صف شفا باشد. ولی حامیان جلسه تقاضا کردند هر که مایل است تا برادر برانهام روی دستمالهای آنها دعا کند آن را در یک پاکت با آدرس خودشان بر روی آن گذاشته و در یکی از سبدهای بزرگ روی تریبون بگذارند.

چند روز بعد که جلسه تمام شده بود، مادر پاکتی حاوی دستمالش را از پست دریافت کرد. او شهادت داد وقتی که آن را باز کرد احساس کرد انگار برق از میان بدنش، از سرش تا نوک انگشتانش عبور کرد. او فوری شفا یافته بود و مجدّداً هیچگاه تا کنون مشکلی با دستانش نداشته است. که یک پیروزی شگفت برای فردی بود که باید هر روز صبح ساعت چهار کارش را شروع می‌کرد و سراسر روز مدام کار می‌کرد.

تا سالهای سال، چیزی از برادر برانهام نشنیدیم. بعدها، پس از آن که ازداوج کردم، همسرم نوشته‌ای را در کلیسایی که شرکت می‌کرد، پیدا کرد که درباره برادر برانهام بود. وقتی نام او را خواندیم، هیجان زده شده بودیم، و متوجّه شدیم نوارهایی از موعظات وی در دسترس هستند. ما به سختی انتظار کشیدیم تا افرادی را پیدا کنیم که نوارهایی که می‌توانستیم بشنویم را داشته باشند. ما با برادر ویلی رتیف ( Willie Retief ) تماس گرفتیم، اسمی که روی مقاله بود و نخستین نواری که او به ما داد”دلیل قیام مسیح”بود. و آن سر صحبت را با ما باز کرد.

امروز، همسرم در یک کلیسای پیغام ( Message Church ) کمک شبان است که توسّط برادر تئو اراسموس در شهر کیپ تاون آفریقای جنوبی شبانی می‌شود.

دانلود کتاب شهادتی در ارتباط با برادر برانهام