کتاب دیوی که اخراج شد ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب دیوی که اخراج شد ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب دیوی که اخراج شد

 

نلی ( Nellie )ساندرس دختر جوانی بود. این برای اوّلین بار بود که یک دیو را در حال اخراج شدن می‌دیدم. در آن زمان در بَدوِ خدمت مبشّری خود بودم و در همین حوالی در یک چادر بشارت می‌دادم. این دختر جوان ( نلی ) از اعضای گروه رقص این منطقه بود. او در ناحیه پشتی این منطقه مشغول به تحصیل بود. نلی و لی هورن ( مدیر سالن باله شهر ) بهترین رقّاصان این منطقه بودند. او یک کاتولیک بود ولی در عمل دین هیچ معنی و مفهومی برایش نداشت.

یک شب نلی در حالی که می‌لرزید و اشک بر گونه‌هایش جاری بود به جلسه آمد و مقابل منبر به زمین افتاد. او مرا می‌شناخت. پس به من گفت: بیلی، خیلی دوست دارم نجات پیدا کنم! به او گفتم: نلی، تو می‌توانی نجات پیدا کنی. دخترم، عیسی تو را نجات داد و تو نیز باید او را تنها بر پایه کلامش بپذیری.

نلی آنجا آمد و همچنان گریه کرد. به حضور خدا دعا کرد و به خدا گفت که دیگر نمی‌خواهد به صدای دنیا گوش بدهد. ناگهان آرامشی شیرین و با شکوه بر وجود او فرو ریخت. از گریه کردن دست کشید و شروع به پرستیدن و جلال دادن خدا نمود.

او شش ماه بعد شبی به اسپرینگ تریت رفت. ( این دختر تنها هجده سال داشت. ) وین بلد سو( Wayne Bled Soe ) که از سالها پیش دوست صمیمی من بوده است. فردی مشروب خوار بود. او با برادرم ادوارد به اینجا آمده بود. یک شب هنگامی‌که در حالت مستی در کوچه‌ها پرسه می‌زد او را دیدم و با خود به خانه‌مان بردم تا پلیس او را دستگیر نکند.

من یک مبشّر بودم و چون ازدواج نکرده بودم، اینجا در قسمت بالایی خانه، پیش پدر و مادرم زندگی می‌کردم. وین را روی تخت خوابم گذاشتم و خود نیز روی کاناپه خوابیدم. اینجا ( خانه ما ) پر از برانهام‌ها بود. همان طور که می‌دانید ما شش فرزند بودیم و چون تنها چهار اتاق داشتیم، جایمان کمی تنگ بود.

وین را در حالی که دراز کشیده بود مخاطب قرار داده، به او گفتم: وین از این که در این وضعیّت هستی خجالت نمی‌کشی؟

او پاسخ داد: بیلی، این طور با من صحبت نکن. من دستم را روی او گذاشتم و گفتم: وین، برای تو دعا خواهم کرد، خدا به تو برکت بدهد. فکر می‌کنم که الآن یک سال از نجات او می‌گذرد. به یک باره صدای ترمزی به گوشم رسید و اتومبیلی مقابل منزل ما متوقّف شد و شخصی به شدّت شروع به کوبیدن درب نمود، برادر بیلی! برادر بیلی!

با خود گفتم، خدای من حتماً کسی در حال مرگ است! به سمت درب خانه دویدم و وقتی که آن را گشودم، دختری را دیدم که می‌گوید: می‌توانم داخل شوم؟ او در حالی که می‌گریست گفت: من نابود شدم، نابود!

از او پرسیدم: نلی چه اتّفاقی افتاده؟ آیا حمله‌ای داشتی؟ خواهرم، آرام بنشین و برایم تعریف کن که ماجرا چیست.

نلی گفت: داشتم از کوچه پایینی عبور می‌کردم. از مقابل”دید مس هال”گذشتم … مقداری پارچه برای دوختن یک پیراهن خریده بودم. در همین حال صدای موسیقی به گوشم رسید و یک لحظه توقّف کرده به خود گفتم، حالا که خوب شدم ( نجات پیدا کردم ) دیگر کمی توقّف و گوش دادن به موسیقی، تأثیری بر من نخواهد گذاشت.

او چنین ادامه داد، گفتم خداوندا تو خود می‌دانی که چقدر دوستت دارم، ولی می‌خواهم کمی هم به حال و هوای آن زمانی که به همراه ( لی ) مقامهایی را در رقص به دست می‌آوردیم و … برگردم. خوب یادم هست که این آهنگ قدیمی چقدر قدرت داشت تا مرا به سمت خود جذب کند. امّا حالا دیگر این طور نیست.

نلی ادامه داد، می‌دانید چه کردم؟ به خود گفتم که می‌توانم از پله‌ها بالا روم و آنجا شهادت ایمان خود را برای چند نفر بیان کنم.

او از پله‌ها بالا رفت و لحظاتی در آنجا ماند. امّا پیش از آن که متوجّه شود که در اطرافش چه می‌گذرد ناگهان خود را در آغوش یک پسر دید. به سرعت از آنجا بازگشت و در حالی که به شدّت گریه می‌کرد با خود گفت، دیگر برای همیشه نابود شدم!

پس از صحبتهای نلی گفتم، ای دیو، نمی‌دانم کی هستی، ولی اکنون به تو می‌گویم، این دختر جوان خواهر من است، و تو حق نداری او را تصاحب کنی! او نمی‌خواست تا مرتکب چنین عملی گردد. او فقط چند دقیقه آنجا ایستاد. ( و اشتباهش نیز دقیقاً در همان بود. ) گفتم، تو از وجود او بیرون خواهی رفت! می‌شنوی؟ چه اتّفاقی افتاد؟ ( خدا در روز داوری بر من شهادت خواهد داد. ) ناگهان درب اتاق در حالی که صدا می‌داد خود به خود شروع کرد به باز و بسته شدن.

نلی گفت: بیل، اینجا را نگاه کنید، اینجا را نگاه کنید!

گفتم: چه شده است؟

گفت: نمی‌دانم!

در همچنان تکان می‌خورد. پس به سوی نلی برگشتم و گفتم، ای شیطان از او بیرون بیا! به نام عیسی از او بیرون بیا! بلافاصله بعد از این که این کلمات را گفتم، دیوی به شکل خفاشی بزرگ از او بیرون آمد. موهای آن بلند و از بالها و پاهایش آویزان بود … با تمام قدرت به سمت من حمله‌ور شد. من فریاد زدم، خداوندا خون مسیح مرا از این دیو حفظ نماید!

دیو به تخت خوابی که وین روی آن خوابیده بود پرید و به اطراف نگاه کرد. حیوان که در اطراف پرواز می‌کرد، پشت تخت خواب ایستاد. در یک چشم بهم زدن وین از تخت پرید و به اتاق کناری گریخت.

نلی را به خانه‌اش بردم و مجدّداً به منزل خودمان برگشتم. مادرم به اتاق من آمده بود و ملحفه‌ها را زیر و رو می‌کرد، ولی چیزی در تخت نبود! واقعاً چه بود؟ دیوی از این دختر جوان بیرون آمده بود! چه اتّفاقی روی داده بود؟ نلی فقط برای چند لحظه ایستاده بود.

توجّه کنید. شما کاملاً در قلمرو شیطان هستید، پس مراقب باشید که از آن دور بمانید و از هر آن چه که متعلّق به او است دوری کنید.

ویلیام ماریون برانهام

دعوت به رهایی ۶

دانلود کتاب دیوی که اخراج شد