کتاب خدای کتاب مقدّس برادر بهروز خانجانی ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب خدای کتاب مقدّس ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب خدای کتاب مقدّس

 

خدای کتاب مقدّس

نوشته: بهروز صادق خانجانی
ویرایش دوم

پیش گفتار:
«و نور در تاریکى مى‏درخشد و تاریکى آن را در نیافت.» ( یوحنّا ۱ : ۵ )

هنگامى که سیر تحوّلات تاریخ کلیسا را مرور مى‏‌کنیم در مى‌‏یابیم که بسیارى از به اصطلاح خادمان خدا سعى کردند تا با ارایه‌ی سنّتها و تعالیم انسانى خود، حقیقت کلام خدا را از نظرها پنهان سازند. همواره افرادى چه در داخل و چه خارج از جریانهاى کلیسایى کوشیده‏‌اند تا مقابل پیغام خدا بایستند امّا خدا را شکر که در این میان بودند خادمانى که تا پاى جان براى دفاع از حقیقتى که فقط یک بار به مقدّسین سپرده شده است جنگیدند. ( یهودا ۳ )

آنها کسانى بودند که بدون نیاز به سلاحهاى دنیوى، تنها با اسلحه‌ی محبّت و فروتنى به جنگ نیکوى ایمان پرداخته و به نبرد با راه گم کردگانى رفتند که خواسته یا ناخواسته در پى پایمال نمودن مرواریدهاى گرانبهاى انجیل بودند. من با ترسى مقدّس قصد دارم تا در این کتاب وارد مقوله‌ی بسیار حساس و مهمِ الوهیّت شوم؛ مبحثى که کلیسا سالهاى سال با آن درگیر بوده و هست. شوراهاى کلیسایى سعى کرده‌اند تا خدا را تعریف کنند. فِرَق مسیحى هر کدام به نوعى کوشیده‌‏اند تا از دریچه‌ی تعلیمى خود به الوهیّت بنگرند.

امّا مطلبى که از یاد آنها رفته این است که با تشکیل شورا و به کارگیرى الهیّات نمى‌‏توان به حقیقت خدا پى برد بلکه تنها از راه مکاشفه است که مى‏‌توان عمقهاى خدا را شناخت؛ آن هم مکاشفه‌‏اى که از جسم و خون نیست.

کوشش می‌کنم تا در این کتاب اشتباه گذشتگان را تکرار نکنم، بلکه به یارى خدا قصد دارم تا از راه در کنار هم قرار دادن آیات کلام خدا، موضع صریح کتاب مقدّس را در خصوص مقوله‌ی الوهیّت بیان کنم. دو دلیل موجب شد تا با هدایت روح خدا نگارش این کتاب را شروع کنم. اوّل این که آن دسته از افرادی که ناآگاهانه مطالبى را پذیرفته و باور کرده‌اند، متوجّه حقیقت شوند و دوّم مسئله‌ی زمانهاى آخر. ما در زمانهایى زندگى مى‌‏کنیم که بازگشت مسیح بسیار نزدیک است. به جرأت مى‌‏توان گفت که آن داماد آسمانى بر در ایستاده و دست خود را بلند نموده تا بر در بکوبد و خدا نیز خواهان آن است‌که عروس زیبا و بدون لک و چروک در را به روى داماد بگشاید.

این عروس باید هیچ آلایشى از تعالیم ناصواب در جامه‌ی خود نداشته و در هماهنگى کامل با کلام و روح خدا بیدار مانده و آمده باشد تا به محض شنیدن آواز داماد، خود را در آغوش او بیاندازد. ما امروزه در زمان اصلاحات کلیسا نیستیم بلکه مطابق اعمال ۳ : ۲۱ در مسیر بازسازى نهایى کلیسا به سر مى‌‏بریم.

مسیح، کلیسایى را به آسمان خواهد برد که بر اساس تعلیم انبیاء و رسولان بنا شده باشد و در یک روح رفتار نماید. امّا متأسّفانه امروزه در میان فرقه‌هاى مسیحى تعالیمى به چشم مى‏‌خورد که ریشه بسیاری از آنها نه در کتاب مقدّس بلکه در ارواح ناپاک است. بسیارى از این تعالیم از دوران پس از مسیحیّت و حتّى در برخى از موارد از بعضى گرایشها نظیر گروه‏هاى کاریزماتیک آن هم در سنوات اخیر سرچشمه گرفته‏‌اند! ورود تعلیم غلط به کلیسا مترادف است با کنار گذاشتن تعالیم صحیح از سوى آن جماعت؛ حال آن که ما باید بکوشیم و اجازه دهیم تا فضای حاکم بر کلیسا و اتمسفر آن از تعالیم ناب کتاب مقدّسى سرشار باشد.

پولس رسول در رساله‌ی نخست خود به تیموتاؤس چنین مى‌‏نویسد: «خویشتن را و تعلیم را احتیاط کن و در این امور قائم باش که هرگاه چنین کنى، خویشتن را و شنوندگان خویش را نیز نجات خواهى داد.» ( اوّل تیموتاؤس ۴ : ۱۶ ) با دقّت در این آیه به راحتى مى‏‌توان به اهمیّت تعلیم صحیح در کتاب مقدّس پى برد. امروزه عدّه‌ی بسیارى قایل به این مطلب‌اند که تعلیم چندان مهم نیست! امّا پولس با این نظریه مخالف است و تا جایى پیش مى‏‌رود که به تیموتاؤس مى‏‌گوید، در تعلیم احتیاط کن. آیا تیموتاؤس از نجات بى‌بهره بود؟ مسلّماً نه فقط او بلکه شنوندگانش در کلیسا نیز از نجات برخوردار بودند. امّا پولس مى‏‌دانست که تعالیم غلط همچون سمى کشنده در ایماندار اثر گذاشته و او را از طریق نجات دور خواهد ساخت. پس بر یکایک ما است تا هر آن چه را که تعلیم مى‌‏دهیم و یا تعلیم مى‌‏گیریم، به زیر نور کلام خدا ببریم تا مشخص شود که آیا تعلیم، کتاب مقدّسى است یا نه؟ البتّه باید گفت که این روش در دنیاى مسیحیّت طرفدار چندانى ندارد. چرا؟ من پاسخ این سؤال را به شما واگذار مى‌‏کنم تا با تفکّر بر روى آن دریابید که چرا خیلی‌ها از انطباق تعالیم خود با کلام خدا، وحشت دارند؟ امروزه بسیاری از مردم واژه‌ی کلیسا را تنها در هنگام اجتماع ایمانداران به کار مى‌‏برند. ما با این عقیده موافقیم امّا باید این قسمت از کلام را نیز به یاد داشته باشیم:

«لیکن اگر تأخیر اندازم تا بدانى که چگونه باید در خانه‌ی خدا رفتار کنى که کلیساى خداى حى و ستون و بنیاد راستى است.» ( اوّل تیموتاؤس ۳ : ۱۵ )

حقیقتاً آیا من و شما مى‌‏دانیم که باید چطور در خانه‌ی خدا رفتار کنیم تا مقبول صاحب خانه واقع شویم؟ یا این که هر یک از ما در طریقهاى خود سلوک مى‌‏کنیم؟ راه‏هایى که سرانجامى جز تباهى نخواهد داشت!

پولس رسول مى‌‏گوید که مقصود او از نوشتن این جملات این است که به تیموتاؤس بفهماند، کلیسا، مِلکِ خداى حى و ستون و بنیاد راستى است. با این توصیفِ پولس از کلیسا، بسیارى از جماعتها به زیر سؤال مى‏‌روند! چرا؟ چون جماعتى که بر بنیادِ راستى استوار نشده باشد دیگر شایسته‌ی نام کلیسا نخواهد بود. زیرا کلیسا مظهر راستى است نه محل اشاعه‌ی ناراستیهاى مُزیّن به آیات کتاب مقدّس.

مسیح در یوحنّا ۱۷ : ۱۷ چنین دعا مى‌‏کند: «ایشان را به راستىِ خود تقدیس نما. کلامِ تو راستى است.» استناد مسیح در این دعا بر چه اساسی است؟ چرا ایمانداران باید در راستى تقدیس کرده شوند و این امر چگونه صورت مى‌‏گیرد؟ مسیح مى‌‏دانست که کلیسا باید بر بنیاد راستى بنا شود. او این چنین دعا کرد تا به همگان بیاموزد که تقدیسِ مورد نظر خدا چیست و چطور صورت مى‌گیرد؟ منظور مسیح از بیان عبارت: «کلام تو راستى است.» همانا کلام ناب الهى است نه کلامى که محصول خوالیگرى مدّعیان خدمت خدا است. تنها همان کلام ناب است که مى‌‏تواند ایمانداران را تقدیس نماید و اگر ایماندارى خواسته یا ناخواسته مانع از نفوذ قطرات این باران رحمت بر زمین وجودش گردد، هیچگاه به آن تقدّسى که به غیر از آن کسى خدا را نخواهد دید، دست نخواهد یافت و نیک مى‏‌دانیم که چنین انسانى به آسمان ربوده نخواهد شد.

در یوحنّا ۱۷ : ۳ چنین آمده است: «و حیات جاودانى این است که تو را خداى واحد حقیقى و عیسى مسیح را که فرستادى بشناسند.» آرى؛ اگر ما شناخت و درک صحیحى از خدا و مسیح‌اش نداشته باشیم، حیات جاویدمان به خطر خواهد افتاد. به همین سبب با هدایت مستقیم روح‌القدس بر آن شدم تا این کتاب را براى قومِ خدا به رشته‌ی تحریر درآورم. دعاى من این است که روح خدا از طریق این مکتوب، شما را به جمیع راستیهاى کلام هدایت نماید. آمین!

«اینک بر در ایستاده مى‏‌کوبم؛ اگر کسى آواز مرا بشنود و در را باز کند، به نزد او در خواهم آمد و با وی شام خواهم خورد و او نیز با من.» ( مکاشفه ۳ : ۲۰ ) آمین.

مقدّمه:
در این نوشته سعى خواهیم کرد که از طریق آیات کتاب مقدّس به ایمانداران عزیز کمک کنیم تا به یک درک کتاب مقدّسى از تجلّیات پدر، پسر و روح‌‏القدس برسند. عیسى خدا است، او با پدر یک است؛ یک خدا وجود دارد و اسم او در عهد جدید خداوند عیسى مسیح است. در ادامه آیاتى نقل خواهیم کرد که ثابت مى‏‌کند تنها یک خدا وجود دارد:

 «اى اسرائیل بشنو، یهوه، خداى ما، یهوه واحد است.» ( تثنیه ۶ : ۴ )
 مرقس ۱۲ : ۲۹ – ۳۰ عیسى او را جواب داد که: «اوّل همه‌ی احکام این است که بشنو اى اسرائیل، خداوند خداى ما خداوند واحد است و خداوند خداى خود را به تمامى دل و تمامى جان و تمامى خاطر و تمامى قوّت خود محبّت نما، که اوّل از احکام این است.»
 «آیا جمیع ما را یک پدر نیست و آیا یک خدا ما را نیافریده است؟ …» (ملاّکى ۲ : ۱۰ )
 «خداوند پادشاه اسرائیل و یهوه صبایوت که ولى ایشان است چنین مى‌‏گوید: من اوّل هستم و من آخر هستم و غیر از من خدایى نیست.» ( اشعیا ۴۴ : ۶ )
 «من یهوه هستم و دیگرى نیست و غیر از من خدایى نِى. من کمر تو را بستم هنگامى که مرا نشناختى. تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سَواى من احدى نیست. من یهوه هستم و دیگرى نى.» ( اشعیا ۴۵ : ۵ – ۶ )
 «لکن ما را یک خدا است یعنى پدر که همه چیز از او است و ما براى او هستیم، و یک خداوند یعنى عیسى مسیح که همه چیز از او است و ما از او هستیم.» ( اوّل قرنتیان ۸ : ۶ )
 «یک خدا و پدرِ همه که فوق همه و در میان همه و در همه‌ی شما است.» ( افسسیان ۴ : ۶ )
 «زیرا خدا واحد است و در میان خدا و انسان یک متوسّطى است یعنى انسانى که مسیح عیسى باشد که خود را در راه همه فدا داد، شهادتى در زمان معیّن.» ( اوّل تیموتاؤس ۲ : ۵ – ۶ )
 «تو ایمان دارى که خدا واحد است؟ نیکو مى‏کنى.» ( یعقوب ۲ : ۱۹ )
 «این بر تو ظاهر شد تا بدانى که یهوه خدا است و غیر از او دیگرى نیست.» ( تثنیه ۴ : ۳۵ )
 «لهذا امروز بدان و در دل خود نگاهدار که یهوه خدا است، بالا در آسمان و پایین بر روى زمین و دیگرى نیست.» ( تثنیه ۴ : ۳۹ )
 «بارى پادشاه سرمدى و باقى و نادیده را، خداى حکیمِ وحید را اکرام و جلال تا ابدالآباد باد آمین.» ( اوّل تیموتاؤس ۱ : ۱۷ )
 «فِى‏‌الفور در روح شدم و دیدم که تختى در آسمان قائم است و بر آن تخت نشیننده‌‏اى.» ( مکاشفه ۴ : ۲ )

عیسى و پدر:

عیسى، خدای کامل و انسان کامل بود. کتاب مقدّس این مسئله را تأیید و بر آن تأکید مى‌‏کند. وقتى کتاب مقدّس به جنبه‌ی انسانى مسیح توجّه مى‌‏کند از او به عنوان یک خادم و کسى که اراده‌ی پدر را به جا مى‌‏آورد صحبت مى‏‌کند. هنگامى که با مسیحِ انسان رو به رو مى‏‌شویم کتاب مقدّس به ما مى‏‌گوید که او توسّط پدر فرستاده شد. ( یوحنّا ۳ : ۱۶ ) عیسى مسیح به عنوان یک انسان، گرسنه، تشنه و خسته مى‌‏شد و گریه و دعا مى‌‏کرد. امّا زمانى که کتاب مقدّس به جنبه‌ی الهى مسیح اشاره مى‏‌کند، مى‌‏گوید که خود خدا در جسم ظاهر شد. ( اوّل تیموتاؤس ۳ : ۱۶ ) مسیح به عنوان یک انسان مى‌‏گوید که از پدر کوچک‌تر است. ( یوحنّا ۱۴ : ۲۸ ) امّا به عنوان خدا مى‏‌گوید که قادر عَلَى‏الاِطلاق است. ( مکاشفه ۱ : ۸ ) به عنوان یک انسان از نسل داوود محسوب مى‏‌شود امّا به عنوان خدا پدر و ریشه‌ی داوود است. ( مکاشفه ۲۲ : ۱۶ ) به عنوان انسان نهالى از تنه‌ی یسّى. ( اشعیا ۱۱ : ۱ ) امّا به عنوان خدا ریشه‌ی یسّى است. ( اشعیا ۱۱ : ۱۰ ) اگر ما با دقّت به این گفته خداوند توجّه کنیم، متوجّه مکاشفه‌ی کامل عیسى مسیح خواهیم شد. ریشه‌ی تمام انسانها آدم است و نصب نامه‌ی عیسى مسیح نیز به این شکل خاتمه مى‏‌یابد: «… پسر یوسف … ابن ملیا، بن مَینان، بن متّاتا، بن ناتان، بن داوود، ابن یسى … ابن انوش، بن شیث، بن آدم، ابن خدا.» ( لوقا ۳ : ۲۳ و ۳۱ – ۳۲ و ۳۸ ) با توجّه به نسب نامه‌ی فوق و هم چنین مکاشفه ۲۲ : ۱۶ و رومیان ۱۵ : ۱۲ که عیسى در آنها خود را به عنوان ریشه معرّفى مى‏‌کند و همچنین با توجّه به این که نسب نامه‌ی فوق به خودِ خدا ختم مى‏‌شود لذا مى‌‏توانیم مکاشفه‌ی عیسى مسیح را به عنوان پدر داشته باشیم. براى درک بهتر موضوع به آیات زیر توجّه کنید:

یوحنّا ۱۴ : ۹ «… کسى که مرا دید پدر را دیده است …» چون کتاب مقدّس مى‏‌گوید: « و او صورت خداى نادیده است … » ( کولسیان ۱ : ۱۵ ) و حال سؤال مهم این است که خداى نادیده کیست؟ باید براى دریافت پاسخ این سؤال به کتاب مقدّس رجوع کنیم. کتاب مقدّس مى‌‏گوید: «که … آن متبارک و قادر وحید و مَلک‏الملوک و رب‏الارباب ( براى این که بفهمیم رب‏الارباب کیست به مکاشفه ۱۹ : ۱۶ مراجعه کنید. ) در زمان معیّن به ظهور خواهد آورد. که تنها لایموت و ساکن در نورى است که نزدیک آن نتوان شد و احدى از انسان او را ندیده و نمى‌‏تواند دید. او را تا ابدالآباد اکرام و قدرت باد. آمین.»

در یوحنّا ۱۴ : ۱۱ مسیح مى‏‌گوید: «… پدر در من است.» و به خاطر همین است که کتاب مقدّس مى‏‌گوید: «که در وى از جهت جسم، تمامى پرى الوهیّت ساکن است.» ( کولسیان ۲ : ۹ ) امّا باید این را به یاد داشت زمانى که پدر خود را در پسر بر روى زمین آشکار مى‌‏نمود آسمان خالى از خدا نبود مسیح مى‌‏گوید: «… پدر در من است.» ( یوحنّا ۱۴ : ۱۱ ) و در جایى دیگر مى‌گوید: «… پدر شما که در آسمان است …» ( متى ۵ : ۴۸ ) باید به یاد داشته باشیم که ما با یک خداى نامحدود طرف هستیم خدایى که بنا به شهادت کتاب مقدّس در همه جا حَى و حاضر است. «لهذا امروز بدان و در دل خود نگاه‌دار که یهوه خدا است، بالا در آسمان و پایین بر روى زمین و دیگرى نیست.» ( تثنیه ۴ : ۳۹ ) آمین.

با آمدن پسر بر زمین، نبوت، آیات اشعیا ۹ : ۶ – ۷ تحقق یافتند. این آیه‌ها پسر خدا را خدای قدیر، سرور سلامتی، مشاور، عجیب و پدر سرمدی معرفی نموده است. بی‌شک ما فقط یک پدر سرمدی یا به قول بعضی از ترجمه‌ها همیشه پدر داریم که در این جایگاه امکان ندارد در ازل تولید یا متولد شده باشد. از این جهت پدر سرمدی خوانده شده چون پیش از بنیاد عالم در نقشه‌ی ابدی خدا ما دیده شدیم و نامهای ما ثبت شد. پس باید پدر باشد تا این نامها که پیش از بنیاد عالم نوشته شده به رسمیت شناخته شوند. به همین دلیل است که به او پدر سرمدی گفته می‌شود. اما در پسری که به ما بخشیده شد. این رابطه‌ی پدری آغاز شد. آیات زیادى وجود دارد که ثابت مى‏‌کند عیسى و پدر یک هستند، و لکن در این جزوه‌ی کوتاه نمى‌توانیم به این آیات اشاره کنیم.

عیسى و روح‌‏القدس:

در کتاب مقدّس براى روح، عبارات مختلفى به کار مى‏‌رود مانند: روح خدا، روح‏‌القدس، روح پسر یا روح عیسى. تمام این عبارات فقط و فقط براى یک شخصیّت به کار مى‏‌روند. ما نباید فکر کنیم که سه یا هفت روح وجود دارد بلکه باید به یاد داشته باشیم که فقط یک روح وجود دارد. بسیارى از تثلیثیها سخن مسیح را که در یوحنّا ۱۴ : ۱۶ از تسلّى دهنده‌‏اى دیگر صحبت مى‌کند بد درک کرده‌‏اند. آنها مى‌گویند که این آیه ثابت مى‏‌کند که مسیح و روح‌‏القدس دو شخص متمایز هستند. ما در این نوشته کوتاه نمى‌‏توانیم وارد بحثهاى فنى بشویم ولى براى این که خواننده‌ی این متن درک درستى از مسئله داشته باشد به چند نکته اشاره‏‌اى هر چند گذرا و مختصر خواهیم داشت:

۱- چرا مسیح صحبت از تسلّى دهنده‌ی دیگر مى‏‌کند؟ تسلّى دهنده‌ی اوّل که بود که مسیح مى‏‌بایست از تسلّى دهنده‌‏اى دیگر صحبت مى‌کرد؟ در این آیات مسیح از رفتن خود به نزد پدر صحبت مى‌‏کند و اعلام مى‏‌کند که به زودى شاگردان را ترک خواهد کرد و آنها تنها خواهند ماند. پس تسلّى دهنده‌ی اوّل، خود مسیح بود که در جسم در بین شاگردان زندگى مى‌‏کرد و آنها را در هنگام طوفان و یا لحظه به لحظه‌ی زندگى تسلّى مى‏‌داد. مسیح پس از رفتن به نزد پدر نمى‌‏توانست به صورت جسمانى در قلب ایمانداران ساکن شود و به همین خاطر است که مى‏‌گوید: «… رفتن من براى شما مفید است …» ( یوحنّا ۱۶ : ۷ ) و لکن او شاگردان خود را در ابهام رها نکرد بلکه به آنها اعلام کرد که تسلّى دهنده‌ی دیگر کیست! او مى‏‌گوید: «شما را یتیم و بى‌سرپرست نمى‏‌گذارم نزد شما مى‌‏آیم.» ( یوحنّا ۱۴ : ۱۸ ) او نمى‏‌توانست به صورت جسمانى در قلب ایمانداران ساکن شود بلکه مى‌‏بایست به صورت روح در ایمانداران ساکن مى‌‏شد و به خاطر همین است که او از تسلّى دهنده‌‏اى دیگر صحبت مى‏‌کند. براى درک این مسئله به آیات زیر توجّه کنید:

۲- غلاّطیان ۴ : ۶ «امّا چون که پسر هستید، خدا روح پسر خود را در دلهاى شما فرستاد که ندا مى‏‌کند”یا ابّا”یعنى”اى پدر”لهذا دیگر غلام نیستى بلکه پسر …» و در جاى دیگرى از کلام این طور مى‏‌خوانیم: «زیرا اگر بر حسب جسم زیست کنید، هر آینه خواهید مرد ( مقایسه شود با غلاّطیان ۵ : ۲۲ – ۲۵ ) لکن اگر افعال بدن را به وسیله‌ی روح بکشید، همانا خواهید زیست. زیرا همه‌ی کسانى که از روح خدا هدایت مى‏‌شوند، ایشان پسران خدایند. از آن رو که روح بندگى را نیافته‏‌اید تا باز ترسان شوید بلکه روح پسر خواندگى را یافته‏‌اید که به آن ابا یعنى ای پدر ندا مى‏‌کنیم. » ( رومیان ۸ : ۱۳ – ۱۵ )

 «… بلکه مسیح همه و در همه است.» ( کولسیان ۳ : ۱۱ )
 «زیرا مى‏‌دانم که به نجات من خواهد انجامید به وسیله‌ی دعاى شما و تأیید روح عیسى مسیح.» ( فیلیپیان ۱ : ۱۹ )
 «تا مسیح به وساطت ایمان در دلهاى شما ساکن شود.» ( افسسیان ۳ : ۱۷ )
 «… لیکن روح عیسى ایشان را اجازت نداد.» ( اعمال ۱۶ : ۷ )
 «و دریافت مى‏‌نمودند که کدام و چگونه زمان است که روح مسیح که در ایشان بود از آن خبر مى‌‏داد …» ( اوّل پطرس ۱ : ۱۱ )
 «چون که دلیل مسیح را که در من سخن مى‏‌گوید مى‌‏جویید که او نزد شما ضعیف نیست بلکه در شما توانا است … خود را امتحان کنید که در ایمان هستید یا نه. خود را بازیافت کنید. آیا خود را نمى‌‏شناسید که عیسى مسیح در شما است اگر مردود نیستید؟» ( دوّم قرنتیان ۱۳ : ۳ و ۵ )
 «با مسیح مصلوب شده‌‏ام ولى زندگى مى‏‌کنم لیکن نه من بعد از این، بلکه مسیح در من زندگى مى‏‌کند …» ( غلاّطیان ۲ : ۲۰ )

عیسى مسیح در دعاى کهانتى خود براى ایمانداران این طور دعا مى‌‏کند: «و اسم تو را به ایشان شناسانیدم و خواهم شناسانید تا آن محبّتى که به من نموده‏‌اى در ایشان باشد و من نیز در ایشان باشم.» ( یوحنّا ۱۷ : ۲۶ ) مسیح به شاگردان خود مى‏‌گوید: «… اگر کسى مرا محبّت نماید، کلام مرا نگاه خواهد داشت و پدرم او را محبّت خواهد نمود و به سوى او آمده، نزد وى مسکن خواهیم گرفت.» ( یوحنّا ۱۴ : ۲۳ ) اگر بپذیریم که پدر، پسر و روح‌القدس سه شخصیّت متمایز باشند باید این را نیز بپذیریم که این وعده که پدر و پسر در ما ساکن خواهند شد تحقّق نیافت، زیرا که درباره‌ی روز پنطیکاست که تجلّى این وعده در آن روز انجام شد این طور مى‏‌خوانیم: «و چون روز پنطیکاست رسید … و همه از روح‌القدس پُر گشته، به زبانهاى مختلف، به نوعى که روح بدیشان قدرت تلفّظ مى‌‏بخشید، به سخن گفتن شروع کردند.» ( اعمال ۲ : ۱ و ۴ ) ما در این آیات متوجّه‌ی یک مسئله‌ی کلیدى مى‏‌شویم. کتاب مقدّس مى‏‌گوید که شاگردان تنها از روح‌القدس پر شدند و نه از پدر و پسر. پس نتیجه مى‌‏گیریم که روح‌القدس تجلّى پدر و پسر است. اگر پدر، پسر و روح‌القدس سه شخصیّت جدا از هم باشند باید بگوییم که مسیح یک دروغگو است، چون او گفت: «امّا چون شما را تسلیم کنند، اندیشه مکنید که چگونه یا چه بگویید … زیرا گوینده شما نیستید بلکه روح پدر شما، در شما گوینده است.» ( توجّه کنید که خدا روح است یوحنّا ۴ ) ( متى ۱۰ : ۱۹ – ۲۰ ) امّا کتاب مقدّس مى‏‌گوید وقتى شاگردان دستگیر شدند به جاى روح پدر، از روح‌القدس پُر شدند: «آنگاه پطرس از روح‌القدس پر شده بدیشان گفت …» ( اعمال ۴ : ۸ ) یعنى به جاى روحِ پدر، روح‌القدس در هنگام تسلیم شدن شاگردان سخن گفت. در حالی که ما مى‏‌دانیم خدا داراى سه شخصیّت نمى‏‌باشد. چون اگر خدا سه شخصیّت داشته باشد کل کتاب مقدّس در یک تضادِ کامل قرار مى‏‌گیرد. پدر، پسر و روح‌القدس سه شخص نمى‌‏باشند بلکه سه تجلّى مختلف از خداى واحد حقیقى. به عنوان پدر، خدا و بالاى ما است، به عنوان پسر، عمانوئیل است و به عنوان روح‏‌القدس ساکن در ما است.

تثلیثیون باید به این سؤال جواب دهند که چرا در کتاب مقدّس هیچ وقت با اصطلاح خداى پسر، خداى روح‌القدس یا خداوند روح‌القدس برخورد نمى‏‌کنیم؟ تثلیت اقدس یک تعلیم صد در صد غیر کتاب مقدّسى مى‌‏باشد.

۳- عیسى مسیح درباره‌ی روح‌القدس این طور مى‏‌گوید: «و لیکن چون او یعنى روح راستى آید، شما را به جمیع راستى هدایت خواهد کرد …» ( یوحنّا ۱۶ : ۱۳ ) و در جایى دیگر کلام این طور مى‏‌گوید: «… و او را سَرِ همه چیز به کلیسا داد، که بدن او است یعنى پُرىِ او که همه را در همه پر مى‌‏سازد.» ( افسسیان ۱ : ۲۲ – ۲۳ ) در این آیات از مسیح به عنوان سَرِ بدن یاد مى‏‌شود و همه مى‏‌دانیم که سر، بدن ( کلیسا ) را هدایت مى‏‌کند. لذا اگر روح‌القدس و پسر داراى دو شخصیّت متمایز باشند آنگاه باید بگوییم که بدن مسیح دو سر دارد! اگر به افسسیان ۱ : ۲۳ نگاه کنیم متوجّه خواهیم شد که مسیح همان روح‌القدس است.

سؤالى که باید از تثلیثیون پرسید این است که به کدامین دلیل مسیح باید تا انقضاى عالم همراه ایمانداران باشد؟ ( متى ۲۸ : ۲۰ ) و این مسئله چگونه امکان پذیر است؟ همه مى‏‌دانیم که مسیح با ایمانداران است تا به عنوان سَر، بدن خود را به جمیع راستیها هدایت کند. این حقیقت در اعمال رسولان نیز به عینه دیده مى‌‏شود. ( اعمال ۱۶ : ۷ و غیره )

در دوّم قرنتیان ۳ : ۱۷ این طور مى‌خوانیم: «امّا خداوند روح است و جایى که روح خداوند است آنجا آزادى است.» و در انجیل متى ۱۸ : ۲۰ این طور مى‏‌خوانیم: «زیرا جایى که دو یا سه نفر به اسم من جمع شوند، آنجا در میان ایشان حاضرم.» بله به راستى هنگامى که دو یا سه نفر به نام خداوند عیسى مسیح جمع بشوند او در میان آنها حاضر است و در آنجا آزادى است.

۴- روح‌القدس یک شخص سوّم که متمایز و جدا از پدر و پسر باشد نیست. روح‌القدس خدا است. ما در یوحنّا ۴ : ۲۴ این طور مى‏‌خوانیم: «خدا روح است …» و خدا قدّوس است. ( اشعیا ۴۰ : ۲۵ ) آیات زیادى وجود دارد که ثابت مى‏‌کند عیسى و روح‌القدس دو شخص متمایز نیستند.

۵- کتاب مقدّس نمى‌‏گوید که خداى روح‌القدس یا خداوند روح‌القدس سطح آبها را فرو گرفت، بلکه: «… روح خدا سطح آبها را فرو گرفت.» ( پیدایش ۱ : ۲ ) در هر هفت نامه‌ی مکاشفه که خطاب به کلیسا نوشته شده، تنها یک گوینده وجود دارد که مسیح است و این کاملاً طبیعی است چون او صاحب و سَرِ کلیسا است. او است که کلیسا را به قول رساله‌ی افسسیان پُر می‌کند. در هر هفت نامه، گوینده مسیح است و انتهای هر هفت نامه با این عبارت زیبا تمام می‌شود: «هر که گوش دارد بشنود که روح به کلیسا چه می‌گوید.» پس صحبت از دو شخص متمایز نیست بلکه یک شخص که توسط روح خود عمل می‌کند. او در یوحنا دمید و گفت روح‌القدس را بیابید. پس صحبت از دو شخص متمایز نیست بلکه صحبت از یک شخص واحد است که از طریق روح خود در ایماندار ساکن می‌شود. به همین دلیل است که آیه آخر یوحنا ۱۷ مسیح این طور گفت: «من نیز در ایشان.» این من یک شخص متمایز از یک منِ دیگر نیست. روح‌القدس خدا است ولى شخصیّت سوّم تثلیث اقدس نیست، بلکه، یکى از تجلّیات خداى یگانه است.

متأسّفانه الهیدانان آیات کتاب مقدّس را در کنار یک دیگر قرار نمى‏‌دهند تا بتوانند به تصویر کاملى از خدا برسند؛ بلکه تمام آیات را رو به روى هم مى‏‌گذارند تا از تعلیم و فلسفه‌ی پوچ خود دفاع کنند، ولى ما خدا را شکر مى‌‏کنیم که حقیقت را براى دلهایی که مشتاق درک حقایق کتاب مقدّسی باشند منکشف می‌گرداند. آمین.

الوهیم:

عدم درک بعضى از نکات دستورى زبان عبرى، عدّه‌‏اى را با مشکل مواجه مى‏‌سازد. به عنوان مثال دسته‌‏اى بهانه مى‌‏آورند که در زبان عبرى براى خدا اسم جمع به کار مى‏‌رود. این تعبیرِ بسیار خطرناک نشان دهنده‌ی ناآگاهى دفاع کنندگان این نظریّه است. زیرا در کنار اسم الوهیم اشکال باستانى اِل یا الوهه به کار مى‌‏رود. آنها باید توضیح دهند که وقتى واژه‏‌هاى ال و الوهه به کار مى‏‌روند منظور کدام یک از اشخاص تثلیث است؟ واضح است این روش راه به جایى نخواهد برد. استفاده از اسم جمع تنها نشان دهنده‌ی این است که خدا حاوى جمیع نیروها است و خدایى است کامل و بى‌نیاز. همه‌ی کارشناسان زبان عبرى این مطلب را تأیید مى‏‌کنند.

خادم خدا اوالد فرانک در کتاب مسیحیّت سنّتى، در صفحه ۷۱ پاراگراف دوّم، این مسئله را این طور توضیح مى‏‌دهد:

معادل واژه‌ی فارسى خدا در کتاب مقدّس عبرى الوهیم ( Elohim ) است. در کتاب مقدّس آمده است: «در ابتدا، الوهیم آسمان و زمین را آفرید …» ( پیدایش ۱ : ۱ ) واژه الوهیم یا همان خدا، گویاى قدرت بى‌نهایت او است و”خدا را به عنوان معبود”معرّفى مى‏‌کند. در باب نخست پیدایش، ما تنها با واژه‌ی الوهیم برخورد مى‏‌کنیم. ولى در پیدایش ۲ : ۴ با عبارت”خداوند خدا”( Yahweh-Elohim ) که برگردان عبرى اصطلاح “یهوه الوهیم”است مواجه مى‌‏شویم. این اصطلاحات مفهوم و هدف مکاشفه‌ی ذات اقدسِ الهی را بازگو مى‏‌کنند. عبارات و اصطلاحات گوناگون گویاى گوناگونى صفات پروردگار هستند. واژه‌ی الوهیم از لحاظ معنى مفرد است، و لکن گویاى نوعى چندگانگى در صفات باری‌تعالى است. زیرا خدا چندین صفت دارد. او هم آفریننده است هم محافظ، هم داور هم پادشاه و … یاه Yah شکل کوتاه یهوه است. ال EL نیز معادل مفرد الوهیم، خدا است. اصطلاح هللو – یاه به معنى جلال بر یهوه است. Yah-shua ( اسم عیسى به زبان عبرى ) به معنى یهوه، منجى مى‌‏باشد. یهوه خویشتن را به عنوان خداى اسرائیل معرّفى کرد. اسرائیل Esra-EL به معنى کسى که با خدا مبارزه مى‌کند است و اسمائیل Isma-EL به معنى خدا شنیده و عمانوئیل Emmanu-EL به معنى خدا با ما است و … اگر ما اسم عیسى را در زبان عبرى در نظر بگیریم یعنى Yahshua را که به معنى یهوه، منجى مى‌‏باشد و عمانوئیل که به معنى خدا با ما است و این دو را در کنار یک دیگر قرار دهیم متوجّه خواهیم شد که الوهیم، یهوه عهد عتیق = عمانوئیل، یشوعا عهد جدید است.

یهوه‌ی عهد عتیق همان عیسى مسیح عهد جدید:

یهوه پدر و فرستنده‌ی مسیح خوانده شده. خیلی از تثلیثیون تمایل دارند بگویند که نام پدر، یهوه است.

خدای قادر مطلق:

در اشعیا باب ۶۱ نبوتی داریم که نشان می‌دهد که یهوه، فرستنده‌ی پسر است. ( اشعیا ۶۱ آیه ۱ و ۲ ). اما از سویی در همان اشعیا می‌خوانیم که من، او است و بنده و شهود. پس با دو شخص ازلی که تمایز هستند مواجه نیستیم بلکه مسیح در الوهیت، همان یهوه است نه شخصی متمایز از پدر. او همان قدر یهوه است که خدای پدر. یشوعا همان یهوه‌ای است که الحال نجات می‌دهد.

مشخصات و مختصاتی که در آیات و عبارات ذیل این نوشتار می‌آید به روشنی گویای این حقیقت است که یهوه‌ی عهد عتیق همان عیسی مسیح عهد جدید است:

یک پادشاه:

یهوه در عهد عتیق پادشاه:

 «امّا یهوه خداى حق است و او خداى حى و پادشاه سرمدى مى‏‌باشد …» ( ارمیا ۱۰ : ۱۰ )
 «و یهوه بر تمامى زمین پادشاه خواهد بود. در آن روز یهوه واحد خواهد بود و اسم او واحد.» ( زکریّا ۱۴ : ۹ )

عیسى مسیح در عهد جدید پادشاه:

 «کجا است آن مولود که پادشاه یهود است …» ( متى ۲ : ۲ )
 «سرود موسى بنده‌ی خدا و سرود برّه را مى‏‌خوانند و مى‏‌گویند: عظیم و عجیب است اعمال تو اى خداوند خداى ( یک خداوند خدا ) قادر مطلق! عدل و حق است راه‌هاى تو اى پادشاه ( یک پادشاه ) امّتها! کیست که از تو نترسد، خداوندا و کیست که نام تو ( یک نام ) را تمجید ننماید؟ زیرا که تو تنها قدّوس ( یک قدّوس ) هستى و جمیع امّتها آمده، در حضور تو ( در حضور یک نفر ) پرستش خواهند کرد، زیرا که احکام تو ظاهر گردیده است.» ( مکاشفه ۱۵ : ۳ – ۵ )

در عهد عتیق ما خدا را به نام یهوه مى‏‌شناسیم و در عهد جدید اسم خداوند همان اسمى است که جبرائیل به مریم اعلام کرد؛ یعنى یشوعا که به معنى یهوه نجات مى‏‌دهد است. دنیا نفهمید که آن چهار حرف تشکیل دهنده‌ی یهوه ( YHWH ) در نوشته‌ی بالاى صلیب آمده است. ما مى‏‌توانیم این مسئله را در ترجمه‌ی عبرى یوحنّا ۱۹ : ۱۹ ببینیم:

YAHSCHUA HANOZRI WUMELECH HAJEHUDIM
عیسی ناصری پادشاه یهود

اگر دقّت کنیم اوّل هر کدام از این کلمات با هم نام ( YHWH) را تشکیل مى‏‌دهند؛ یعنى همان نامى که به موسى آشکار شد. به بیانى دیگر خداى عهد عتیق همان خداى عهد جدید است. هر کس گوش دارد بشنود و هر کس چشم بینا دارد ببیند. خوشا به حال گوشهایى که مى‏‌شنوند و چشمانى که خداى مکشوف شده را مى‌‏بینند. بدون تردید در پادشاهی خدا سه شخص پادشاهی نخواهند کرد. در دعای ربانی گفته شده پادشاهیِ تو بیاید. یک تخت در آسمان برپا است و تنها یک پادشاه که خدا باشد بر آن نشسته است. آمین.

یک خالق:

یهوه در عهد عتیق آفریننده:

 «آیا ندانسته و نشنیده‌‏اى که خداى سرمدى یهوه آفریننده‌ی اقصاى زمین درمانده و خسته نمى‌‏شود …» ( اشعیا ۴۰ : ۲۸ )
 «خداوند که ولىِ تو است و تو را از رحم سرشته است چنین مى‏‌گوید: من یهوه هستم و همه چیز را ساختم. آسمانها را به تنهایى گسترانیدم ( او به تنهایى آسمان و زمین را خلق کرد. ) و زمین را پهن کردم، و با من که بود؟» ( اشعیا ۴۴ : ۲۴ )

عیسى مسیح در عهد جدید آفریننده:

 «او در جهان بود و جهان به واسطه‌ی او آفریده شد و جهان او را نشناخت.» ( یوحنّا ۱ : ۱۰ )
 «زیرا که در او همه چیز آفریده شد، آن چه در آسمان و آن چه بر زمین است از چیزهاى دیدنى و نادیدنى و تختها و سلطنتها و ریاسات و قوّات؛ همه به وسیله‌ی او و براى او آفریده شد.» ( کولسیان ۱ : ۱۶ )

یک شبان:

یهوه در عهد عتیق شبان:

 «اینک خداوند یهوه با قوّت مى‌‏آید … او مثل شبان گلّه‌ی خود را خواهد چرانید و به بازوهاى خود برّه‏‌ها را جمع کرده به آغوش خویش خواهد گرفت …» ( اشعیا ۴۰ : ۱۰ – ۱۱ )
 «بدانید که یهوه خدا است، او ما را آفرید. ما قوم او هستیم و گوسفندان مرتع او.» ( مزمور ۱۰۰ : ۳ )

عیسى مسیح در عهد جدید شبان:

 «من شبان نیکو هستم. شبان نیکو جان خود را در راه گوسفندان مى‏‌نهد.» ( یوحنّا ۱۰ : ۱۱ )
 «تا در وقتى که رئیس شبانان ظاهر شود، تاج ناپژمرده‌ی جلال را بیابید.» ( اوّل پطرس ۵ : ۴ )

یک ابتدا و انتها:

یهوه در عهد عتیق ابتدا و انتها:

 «… من که یهوه و اوّل و با آخرین مى‏‌باشم من هستم.» ( اشعیا ۴۱ : ۴ )
 «خداوند پادشاه اسراییل و یهوه صبایوت که ولى ایشان است چنین مى‌‏گوید: من اوّل هستم و من آخر هستم و غیر از من خدایى نیست.» ( اشعیا ۴۴ : ۶ )

عیسى مسیح در عهد جدید ابتدا و انتها:

 «و چون او را دیدم، مثل مُرده پیش پایهایش افتادم و دست راست خود را بر من نهاده، گفت: ترسان مباش! من هستم اوّل و آخر و زنده.» ( مکاشفه ۱ : ۱۷ )
 «و اینک به زودى مى‌‏آیم و اُجرت من با من است تا هر کسی را به حسب اعمالش جزا دهم. من الف و یا و ابتدا و انتها و اوّل و آخر هستم.» ( مکاشفه ۲۲ : ۱۲ – ۱۳ )

لقب ابتدا و انتها به ما این اجازه را نمی‌دهد که مسیح را مولود ازلی بدانیم. چون لقب ابتدا، مسیح را در جایگاه پدر سرمدی یا به قولی ازلی قرار می‌دهد. پسر در آسمان و در ازل متولد نشد بلکه به قول کتاب مقدّس در امروز، یعنی در عهد جدید متولد شد.

او هم ابتدا و انتها است هم الف و یاء. قطعاً فقط پدر است که شایسته‌ی لقب الف است. پس اگر این لقب به مسیح داده شده به این دلیل است که در کتاب مقدّس سه شخص متمایز ازلی وجود و معنا ندارد. جالب این است که آموزه‌ی تثلیث هر کدام از اشخاص وظایف متفاوتی دارند. پس مضحک خواهد بود که وظیفه‌ی الف بودن به شخص دوم داده شود. چون امکان ندارد الف یا ابتدا محصول یک زایش یا تولید ازلی باشد.

شاهدان یهوه اقدام به ترجمه‌های جدید می‌کنند تا معنی عبارات، دگرگون شود و تثلیثیون سعی در مخفی نگاه داشتن برخی حقایق دارند. به نظر می‌رسد که پذیرش الوهیت مسیح به عنوان شخص، برای شیطان سخت باشد چون پذیرش این حقیقت که شخص اولِ عالمِ امکان، در پسر، فروتن و غلام شد، عظمت و در عین حال، فروتنی خدا را آشکار و اثبات می‌کند. به همین دلیل است که یوحنا در رساله‌ی خود فریاد بر می‌آورد که خدا محبت است.

خدا کار نجات را به شخص دوم یا سومی محول نکرد بلکه خود در پسر آمد و از طریق روح‌القدس در ما ساکن شد تا این گفته‌ی مسیح تحقق یابد که من در پدر و شما در من و من در شما … پس اینجا با سه شخص متمایز که همدیگر نیستند رو به رو نیستیم.

روح‌القدس در ما است تا پدر را داشته باشیم و پسر و دختر خدا باشیم. به همین دلیل است که با سکونت روح پسر، پدر را ابا صدا می‌زنیم.

اگر روح پسر، شخص سوم و متمایزی بود نمی‌توانستیم پدر را داشته باشیم. هر کس پسر را دارد پدر را دارد. چون پسر صورت دیدنی پدر است نه یک شخص متمایز که فقط هم ذات پدر باشد. هم ذاتی من با بقیه انسانها این اجازه را به من نمی‌دهد که بگویم هر که مرا دید خواهر یا مادرم یا همسرم را دیده است.

یک هستم:

یهوه در عهد عتیق”هستم”:

 «هستم آن که هستم.» و گفت: «به بنى‌اسرائیل چنین بگو: اهیه ( هستم ) مرا نزد شما فرستاد.» ( خروج ۳ : ۱۴ )
 «یهوه مى‏‌گویدکه شما و بنده‌ی من‌که او را برگزیده‌‏ام شهود من مى‌‏باشید. تا دانسته به من ایمان آورید و بفهمید که من او هستم و پیش از من خدایى مصوّر نشده و بعد از من هم نخواهد شد. من، من یهوه هستم و غیر از من نجات دهنده‏‌ای نیست.» ( اشعیا ۴۳ : ۱۰ – ۱۱ )

عیسى مسیح در عهد جدید”هستم”:

 «از این جهت به شما گفتم که در گناهان خود خواهید مرد، زیرا اگر باور نکنید که من هستم، در گناهان خود خواهید مرد.» ( یوحنّا ۸ : ۲۴ )
 «یهودیان بدو گفتند: هنوز پنجاه سال ندارى و ابراهیم را دیده‌‏اى؟ عیسى بدیشان گفت: آمین آمین به شما مى‏‌گویم که پیش از آن که ابراهیم پیدا شود من هستم.» ( یوحنّا ۸ : ۵۷ – ۵۸ )

وقتی یهوه خود را هستم معرفی می‌کند هم به ذات خود که یگانه است اشاره دارد هم به شخص حود که یگانه است. او سه‌گانه‌ی اقدس نیست بلکه یگانه‌ی اقدسی است که هم در ذات واحد است هم در شخص. او وحدانیت مطلق است. به همین دلیل است که فقط یک نشیننده بر تخت است. او هستیم نیست بلکه هستم است و برای این که ما نیز درک کنیم که او هستم است و ذات او یگانه است، به حیات خود قسم می‌خورد نه به یکی از اشخاص تثلیث که واجد ازلیت و ابدیت نیستند.

یک داور:

یهوه در عهد عتیق داور:

 «زیرا خداوند داور ما است. خداوند شریعت دهنده‌ی ما است …» ( اشعیا ۳۳ : ۲۲ )
 «امّا اى یهوه صبایوت که داور عادل و امتحان کننده‌ی باطن و دل هستى …» ( ارمیا ۱۱ : ۲۰ )

عیسى مسیح در عهد جدید داور:

 «امّا چون پسر انسان در جلال خود با جمیع ملائکه‌ی مقدّس خویش آید، آنگاه بر کرسى جلال خود خواهد نشست.» ( متى ۲۵ : ۳۱ )
 «و ما را مأمور فرمود که به قوم موعظه و شهادت دهیم بدین که خدا او را مقرّر فرمود تا داور زندگان و مردگان باشد.» ( اعمال ۱۰ : ۴۲ )

یکى مى‌‏آید:

یهوه در عهد عتیق مى‌‏آید:

 «… و یهوه خداى من خواهد آمد و جمیع مقدّسان همراه تو ( خواهند آمد )» ( زکریّا ۱۴ : ۵ )
 «خداى ما مى‌‏آید و سکوت نخواهد نمود. آتش پیش او مى‌‏بلعد و طوفان شدید گرداگرد وى خواهد بود.» ( مزمور ۵۰ : ۳ )

عیسى مسیح در عهد جدید مى‌‏آید:

 «امّا چون پسر انسان در جلال خود با جمیع ملائکه‌ی مقدّس خویش آید …» ( متى ۲۵ : ۳۱ )
 «زیرا خود خداوند با صدا و با آواز رئیس فرشتگان و با صور خدا از آسمان نازل خواهد شد …» ( اوّل تسالونیکیان ۴ : ۱۶ )

تمام این آیات ثابت مى‌‏کنند که عیسى مسیح و یهوه‌ی عهد عتیق همانا یک شخص واحد مى‏‌باشند.

تثلیثیون، هستم را به ذات مرتبط می‌کنند و اشخاص تثلیث را متمایز معرفی می‌کنند. اما هستم تنها ماهیت یا جنس خدا نیست بلکه او خود را با کلام و پیامی هستم معرفی کرد. یعنی اینجا هستم سخن گفت. بنابراین با این سخن، هم ذات خود را معرفی کرد هم شخص خود را.

بشنو ای کلیسا، او یگانه است نه سه گانه‌ی اقدس. او سه گانه‌ی ازلی نیست بلکه یگانه‌ی ازلی و ابدی است. آن هستم بزرگ، هم پدر ما است و هم منجی است.

یعنی در عهد جدید، هستم عهد عتیق، یشوعا شد که به معنی یهوه نجات می‌دهد است. یهوه نجات داد نه شخص دوم یا سوم. بلکه خود یهوه.

شاهدان یهوه با انکار نام یشوعا در نجات، انکار می‌کنند که در یشوعا، یهوه آنان را نجات داد. به کار بردن نام یهوه به تنهایی، برای نجات بی‌معنی است چون پدر، نام ابدی خود را به پسرش بخشید یعنی همان نامی که فوق همه است. پس هر که طالب نجات است باید بپذیرد که در یشوعا، یهوه ما را نجات داد. به همین دلیل است که در عهد جدید تنها یک نام زیر آسمان برای نجات به ما داده شد نه بیشتر. زیرا در یشوعا تمامی پُری الوهیت ساکن است و نام یشوعا، در بر دارنده و واجدِ تمامی پُریِ الوهیت است.

پس هم ذات خدا، مفرد است هم شخص خدا یگانه است. نمی‌توان صدای خدا را که می‌گوید من، به ذات مرتبط دانست و با بی‌آزرمیِ تمام، شخصیت یگانه‌ی صاحب صدایی را که سخن گفته است، سه شخص متمایز تلقی نمود. صدا، هم شناسا و معرف شخصی یگانه است و هم گواه و شاهدی بر ذاتی یگانه. جالب این است وقتی می‌گوید من هستم هم ذات یک است هم شخص و هم صدا. چون من یک شخص است. صدای یک شخص هم شنیده می‌شود.

از آدم تا نوح و ابراهیم و از موسی تا پطرس و یوحنا … صدای یک شخص واحد به عنوان هستم شنیده شد زیرا شخص خدا یگانه است نه سه گانه.

رابطه‌ی پدر و پسر از چه زمانى شروع شد؟

خدا در ابدیّت یک روح نامرئى و بدون جسم و استخوان است که آسمان و زمین را به وجود آورد. ( اشعیا ۳۷ : ۱۶؛ ۴۴ : ۲۴؛ ایّوب ۹ : ۸ ) او خود اعلام داشت که کسى با وى نبود و به تنهایى زمین را آفرید. ( اشعیا ۴۵ : ۵؛ ۴۴ : ۲۴ ) «من، من یهوه هستم و غیر از من نجات دهنده‌‏اى نیست.» ( اشعیا ۴۳ : ۱۱ ) او تنها خداوند خدا و یگانه منجى عالمیان است. او به شکل انسان آمد تا به نجات تبدیل شود. نام او عیسى به معنى”خداى نجات دهنده”است.

در آن زمان بود که رابطه‌ی فرزندى آغاز شد یعنى در زمانى که خدا انسان شد. وقتى که او مولود بیت لحم و برّه‌ی قربانى براى گناه شد، خداى مجسّم شده بود که براى گناهان جهان مرد. ( اعمال ۲۰ : ۲۸ ) پیش از تولّد عیسى در بیت لحم پسرى وجود نداشت، اگر چه آن کس که پسر شد به عنوان روحى نامرئى در ابدیّت وجود داشت و در آفرینش به عنوان کلمه. او در خارج از ابدیّت خود را به عنوان کلمه، متجلّى کرد. این همان تئوفانى است که انبیاء و مقدّسین در عهد عتیق مى‏‌دیدند.

این رابطه در عهد عتیق در مزمور ۲ اخبار شده بود. در مزمور ۲ این طور مى‏‌خوانیم:

«و من پادشاه خود را نصب کرده‌‏ام، بر کوه مقدّس خود صهیون. فرمان را اعلام مى‏‌کنم. خداوند به من گفته است: تو پسر من هستى امروز تو را تولید کردم. از من درخواست کن و امّتها را به میراث تو خواهم داد. و اقصاى زمین را ملک تو خواهم گردانید.» ( مزمور ۲ : ۶ – ۸ ) واژه”امروز”هیچ ربطى به ابدیّت ندارد. چرا که ابدیّت نه امروز دارد و نه فردا. مسئله به زمان مربوط مى‌‏شود. رأى خدا در عهد عتیق براى آینده است و این یک طرح نبوّتى است که قرار داده شد تا تحقّق آن در عهد جدید صورت گیرد. اگر ما به دقّت به این آیات توجّه کنیم متوجّه‌ی یک مسئله‌ی کلیدى خواهیم شد. در این آیات فقط صحبت از یک فرمان است. چگونه ممکن است که این فرمان در زمانى صادر شده باشد که هیچ موجودى براى شنیدن آن خلق نشده بود؟ مسئله‌ی بعدى که در این آیات توجّه ما را به خود جلب مى‏‌کند در آیه ۶ قرار دارد. در این آیه صحبت از نصب یک پادشاه در کوه مقدّس صهیون است و در آیات ۱ و ۲ نیز چنین مى‌‏گوید: «چرا امّتها شورش نموده‏‌اند و طوائف در باطل تفکّر مى‏‌کنند؟ پادشاهان زمین بر مى‏‌خیزند و سروران با هم مشورت نموده‌‏اند، به ضد خداوند و به ضد مسیح او؛» تمامى آیاتى که در اینجا نوشته شد، در اعمال رسولان باب ۴ عینیّت پیدا کرد. ما در اعمال این طور مى‏‌خوانیم:

«که به وسیله‌ی روح‌القدس به زبان پدر ما و بنده‌ی خود داوود گفتى چرا امّتها هنگامه مى‏‌کنند و قومها به باطل مى‌‏اندیشند؛ سلاطین زمین برخاستند و حکام با هم مشورت کردند، برخلاف خداوند و برخلاف مسیحش. زیرا که فى‌الواقع بر بنده‌ی قدّوس تو عیسى که او را مسح کردى، هیرودیس و پنطیوس پیلاطس با امّتها و قومهاى اسرائیل با هم جمع شدند، تا آن چه که دست و رأى تو از قبل مقدّر فرموده بود، به جا آورند.» ( اعمال ۴ : ۲۵ – ۲۸ ) واضح‌تر از این نمى‌‏توان مسئله را بیان کرد. سپس در این باره در عبرانیان ۱ : ۵ این طور مى‏‌خوانیم: «زیرا به کدام یک از فرشتگان هرگز گفت که تو پسر من هستى. من امروز تو را تولید نمودم و ایضاً من او را پدر خواهم بود و او پسر من خواهد بود؟» چرا در این آیات از فعل آینده”خواهم بود”استفاده شده است؟

در رساله‌ی عبرانیان واژه‌ی”امروز”براى ما به عنوان یک روز خاص معرّفى مى‌‏شود: «باز روزى معین مى‌‏فرماید چون که به زبان داوود بعد از مدّت مدیدى”امروز”گفت چنان که پیش مذکور شد که امروز …» ( عبرانیان ۴ : ۷ ) این”امروز”همان روز نجات است زیرا مى‌‏گوید: «در وقت مقبول تو را مستجاب فرمودم و در روز نجات تو را اعانت کردم. اینک الحال زمان مقبول است، اینک الآن روز نجات است.» ( دوّم قرنتیان ۶ : ۲؛ اشعیا ۴۹ : ۸ ) نویسنده‌ی عبرانیان درباره‌ی ایمانداران عهد عتیق اظهار می‌دارد که ایشان تا به آخر ایمان خود را حفظ کردند و با عبارت زیر به خواننده‌ی رساله چنین هشدار مى‏‌دهد: «بلکه هر روزه هم دیگر را نصیحت کنید مادامى که”امروز”خوانده مى‌‏شود، مبادا احدى از شما به فریب گناه سخت دل گردد.» ( عبرانیان ۳ : ۱۳ ) در تمام دوران فیض که از”اپیفانیاى”( Epiphany ) مسیح شروع مى‌‏شود و در”پاروسیا”( Parousia ) وى خاتمه مى‌‏پذیرد، ما”در روز نجات”یعنى در”امروز”عهد جدید به سر مى‏‌بریم.

پدر به وسیله‌ی روح، پسر را بر زمین تولید نمود. ( متى ) بدین ترتیب یک نژاد جدید الهى به وجود آمد. عیسى از نظر روح خود، پسر خدا بود لکن از لحاظ جسم، انسان بود. وى با این کار خواست تا بشریّت را به حالت الهى انتقال دهد. لازم بود که او انسان شود تا بتواند مرگ را بچشد. امّا این نیز لازم بود که خدا باشد تا بر مرگ، دنیاى مردگان و شیطان چیره شود. «و بالاجماع سرِ دیندارى عظیم است که خدا در جسم ظاهر شد و در روح تصدیق کرده شد و به فرشتگان مشهود گردید و به امّتها موعظه کرده و در دنیا ایمان آورده و به جلال بالا برده شد.» ( اوّل تیموتاؤس ۳ : ۱۶ ) پولس این نیاز را در خویش حس نکرد که در خصوص این سر عظیم توضیح دهد. این که «بالاجماع سرِ دیندارى عظیم است.» براى او کافى بود. ( اوّل تیموتاؤس ۳ : ۱۶ )

ما در هیچ جاى کتاب مقدّس نه در عهد عتیق و نه در عهد جدید با واژه‌ی”پسر ابدى”برخورد نمى‌کنیم. بلکه ما در کتاب مقدّس این طور مى‏‌خوانیم: «زیرا که براى ما ولدى زاییده ( این ولد از مریم باکره زاییده شد و نه در آسمان ) و پسرى به ما بخشیده شد ( به ما پسرى بخشیده شد نه به لشکرهاى آسمان ) و سلطنت بر دوش او خواهد بود و اسم او عجیب و مشیر و خداى قدیر ( ال‏گیبور ) و پدر سرمدى ( آیا ما دو پدر داریم؟ ) و سرور سلامتى خوانده خواهد شد.» ( اشعیا ۹ : ۶ ) آمین.

گذری بر مباحث فنی:

تثلیثیون براى اثبات تمایز پدر، پسر و روح‌القدس و هم چنین براى این که ثابت کنند که این سه داراى سه شخصیّت جدا از هم و مستقل هستند به صحنه‌ی تعمید عیسى در رود اردن اشاره مى‏‌کنند و مى‌‏گویند ما در این صحنه پدر، پسر و روح‌القدس را جدا از هم مى‏‌بینیم. این دلیل بسیار ساده انگارانه است. ما در این بخش کوتاه سعى خواهیم کرد تا به فیض خدا این مسئله را توضیح دهیم.

یوحنّاى تعمید دهنده گفت: «اینک برّه‌ی خدا که گناه جهان را بر مى‏‌دارد.» ( یوحنّا ۱ : ۲۹ ) ما باید به یاد داشته باشیم که عیسى انسان در رود اردن از یوحنّاى تعمید دهنده تعمید گرفت، عیسى به عنوان یک انسان تعمید گرفت، و دعا کرد ( لوقا ۳ : ۲۱ ) و بر طبق شهادت کلام وقتى دعا کرد آسمان شکافته شد. ( لوقا ۳ : ۲۱ ) مسخره است که ما فکر کنیم یک خدا به خداى دیگرى دعا مى‏‌کند! مگر به قول تثلیثیون آنها در قدرت برابر نیستند؟ پس چه دلیلى داشت که عیسى دعا کند؟ عیسى به عنوان خدا به پدر دعا نمى‌‏کرد بلکه به عنوان یک انسان و هم چنین باید به عنوان یک انسان از روح خدا پر مى‌‏شد. کتاب مقدّس مى‌‏گوید وقتى عیسى دعا مى‏‌کرد آسمان شکافته شد و روح‏‌القدس به هیأت جسمانى مانند کبوتر بر او نازل گشت. ( لوقا ۳ : ۲۲ ) کتاب مقدّس نمى‌‏گوید که خداى روح‌القدس یا خداوند روح‌القدس بر عیسى نازل شد بلکه همان روح‏‌القدسى که در ابتدا در پیدایش ۱ : ۲ سطح آبها را فرو گرفت این بار به شکل یک کبوتر آمد. البتّه این مسئله بدین مفهوم نیست که روح خدا شکلى خاص دارد، بلکه او مى‏‌تواند خویشتن را به نمودهای گوناگون و متفاوتی آشکار و متجلی فرماید.

در نمادهاى کبوتر و برّه پیغامى نهفته است، پسر خدا ظاهر یک برّه را نداشت زیرا مى‌‏توانست بایستد مانند دیگر آدمیان راه برود. این نماد بدین منظور به کار رفته است تا نقشه‌ی فدیه‌ی الهى مطرح شود، زیرا برّه حیوانى است که در مراسم قربانى تقدیم مى‌‏شد، او داراى طبعى آرام و ملایم است. کبوترى که نوح آن را از کشتى به بیرون فرستاده بود، یک پرنده‌ی پاک است، زیرا غدّه‌ی صفراوى ندارد. به همین خاطر است که در این صحنه روح به صورت یک کبوتر بر برّه‌ی خدا نازل مى‏شود. کفر خواهد بود اگر فکر کنیم که روح‌القدس یک کبوتر است. این نماد فقط یک سمبل است. خدا مى‏تواند به اشکال و صورتهاى گوناگون خویشتن را مکشوف سازد و در عین حال همان خدا باقى مى‏‌ماند.

در مورد آوازى که از آسمان در رسید کلام مى‏‌گوید که این صدا گفت: «… تو پسر حبیب من هستى که به تو خشنودم.» ( لوقا ۳ : ۲۲ ) خدا باید پسر خود را تأیید مى‏‌کرد. در این صحنه ما سه خدا نمى‌‏بینیم بلکه تنها با تجلّیات گوناگون از یک خداى واحد رو به رو هستیم. خداى ما نامحدود است. کتاب مقدّس مى‏‌گوید: «تو به تنهایى یهوه هستى. تو فلک و فلک الافلاک و تمامى جنود آنها را و زمین را و هر چه بر آن است و دریاها را و هر چه در آنها است، ساخته‌‏اى و تو همه‌ی اینها را حیات مى‏بخشى و جنود آسمان تو را سجده مى‌‏کنند … و بر کوه سینا نازل شده، با ایشان از آسمان تکلّم نموده و احکام راست و شرایع حق و اوامر و فرایض نیکو را به ایشان دادى.» ( نحمیا ۹ : ۶ و ۱۳ ) در آیه ۱۳ از باب ۹ کلام مى‏‌گوید که خدا بر کوه سینا نازل شد و مردم صداى او را از آسمان شنیدند. این قدرت عظیم پروردگار است. ما نمى‏‌توانیم با یک دید انسانى به مسائل روحانى نگاه کنیم و نیز نمى‏‌توانیم خدا را در بعد محدود بشرى تعریف کنیم. خدا آنى نیست که ما فکر مى‏‌کنیم بلکه هست آن که هست. خداى یگانه و قادر مطلق. وظیفه‌ی ما فقط این است که به شهادت کتب ایمان آوریم. فکر محدود ما هیچگاه نمى‏‌تواند خدا را درک کند.

تثلیثیون براى ثابت کردن تثلیث به پیدایش ۱ : ۲۶ اشاره مى‏‌کنند. آنجایى که خدا مى‏‌گوید: «… آدم را به صورت ما و موافق شبیه ما بسازیم …» هیچ نبى و رسولى آیه‌ی فوق را به صورتى که تثلیثیون تفسیر مى‏‌کنند تعبیر نکرد. آنها مى‌‏گویند که انسان شبیه تثلیث خلق شد، یعنى جسم، جان و روح. این تعبیر واقعاً نامناسب است زیرا که جسم و جان و روح از یک شخص سه شخصیّت نمى‌‏سازد بلکه یک شخصیّت. و به رابطه‌ی زن و شوهر اشاره مى‏‌کنند که در ازدواج یک مى‌‏شوند. ولى یک شدن یک زن و شوهرش با یک بودن پدر و پسر متفاوت است. عیسى مى‏‌توانست بگوید که هر که مرا دید پدر را دیده است و این تفاوت بزرگى بین یک بودن در ازدواج و یکى بودن پدر و پسر مى‌‏باشد. تثلیثیون مى‌‏گویند که استفاده از کلمه‌ی”ما”در پیدایش ۱ : ۲۶ حاکى از مشورت افراد تثلیث با هم است. ما باید اجازه دهیم که خودِ کتاب مقدّس، خود را تفسیر کند تا بتوانیم به منظور خدا پى ببریم.

در اشعیا باب ۶ صحنه‌ی معرّفى خداوند این طور براى ما تشریح شده است: «در سالى که عزیا پادشاه مرد، خداوند را دیدم که بر کرسى بلند و عالى نشسته بود ( نه نشسته بودند ) و هیکل از دامنهاى وى ( نه ایشان ) پر بود … و یکى دیگری را صدا زده مى‏‌گفت: قدّوس قدّوس قدّوس یهوه صبایوت، تمامى زمین از جلال او مملو است … پس گفتم: واى بر من که هلاک شده‌‏ام زیرا که مرد ناپاک لب هستم … و چشمانم یهوه صبایوت پادشاه را دیده است … آنگاه آواز خداوند را شنیدم که مى‏‌گفت: ( نه مى‌‏گفتند ) که را بفرستم و کیست که براى ما برود؟ …» ( اشعیا ۶ : ۱ – ۸ )

ما در اینجا تنها یک خدا را مى‏‌بینیم که بر تخت نشسته است و در اطراف تخت فرشتگان خدا را که خداوند را جلال مى‌‏دهند و همان یک خداوند است که به اشعیا مى‌گوید کیست که براى ما برود. ما در این آیات متوجّه طرف صحبت خدا در پیدایش ۱ : ۲۶ مى‏‌شویم. کتاب مقدّس مى‏‌گوید که در ابتدا خدا آسمانها و سپس زمین را آفرید ( پیدایش ۱ : ۱ ) یعنى قبل از این که زمین آفریده شود آسمان و موجودات آسمانى خلق شدند. این مسئله در ایّوب ۳۸ : ۴ – ۷ تأیید شده است، خداوند در ایّوب مى‏‌گوید: « وقتى زمین را بنیاد نهادم ( نه نهادیم ) کجا بودى؟ بیان کن اگر فهم دارى. کیست که آن را پیمایش نمود؟ اگر مى‏‌دانى، و کیست که ریسمان کار را بر آن کشید؟ … هنگامى که ستارگان صبح با هم ترنم نمودند و جمیع پسران خدا آواز شادمانى دادند؟ » زمانى که خدا انسان را خلق مى‏‌کرد، فرشتگان در اطراف او بودند و خداوند آنها را در پیدایش ۱ : ۲۶ مخاطب قرار داد. سؤال مهم این است که چرا بعد از آن که خدا گفت انسان را شبیه ما بسازیم کتاب مقدّس در آیه ۲۷ باب یک نمى‏‌گوید”و خدا آدم را به صورت خود آفریدند.”بلکه مى‏‌گوید: «پس خدا آدم را به صورت خود آفرید …» کتاب مقدّس همیشه با ما دقیق صحبت مى‌‏کند چون نویسنده‌ی این کلام خدا است. آمین.

دست راست:

پولس رسول درباره‌ی حقایق آسمانى مى‏‌نویسد: «… چیزهایى را که چشمى ندید و گوشى نشنید و به خاطر انسانى خطور نکرد، یعنى آن چه خدا براى دوست داران خود مهیّا کرده است.» ( اوّل قرنتیان ۲ : ۹ ) از این آیات چنین بر مى‌‏آید که واقعیات آسمانى خارج از توان تصویرگرى انسان است. نویسندگان کتاب مقدّس به ناچار این واقعیّت را پذیرفته بودند که زبان انسان قادر به توصیف شکوه آسمانى نیست. آنها به ناچار تجربیات خود را در قالبهاى زبانى انسان مطرح کردند. به همین خاطر ما الفاظى مانند”خدا استراحت کرد، خدا در تخت جلوس مى‏‌کند”و غیره را مى‌‏بینیم. به این روش Anthropomorphism ( قائل شدن جنبه‌ی انسانى براى خدا ) گفته مى‌‏شود.

دست راست در کتاب مقدّس یک اصطلاح نمادین است که براى بیان قوّت و عمل خدا به کار مى‌‏رود. انسان دو دست دارد؛ دست راست و دست چپ. چون اغلب انسانها راست دست هستند، دست راست قوی‌تر است. لذا همواره آن را به عنوان نشانه‌ی قدرت خدا و اقتدار دانسته‏‌اند. ما مشاهده مى‏‌کنیم که براى بیان عمل قدرتمند خدا همواره از دست راست صحبت مى‏‌شود. کسى شک ندارد که خدا دست ندارد و اصلاً کتاب مقدّس به ما مى‏‌گویدکه خدا روح است. ( یوحنّا ۴ ) خدا به عنوان روح نمى‏‌تواند محدود باشد. او نمى‌‏تواند دست چپ یا دست راستى داشته باشد. کلام خدا مى‌‏گوید: «… اینک فلک و فلک الافلاک تو را گنجایش ندارد …» ( اوّل پادشاهان ۸ : ۲۷ ) حزقیال نبى ‏متوجّه شد تصویرى که مى‏‌دید جنبه‌ی نمادین داشته است و به همین سبب است که مرتب از اصطلاح شباهت استفاده مى‏‌کند.

از طرفى دیگر، دست راست نشانه‌ی افتخار نیز مى‌‏باشد. به دست راست نشستن بدین مفهوم است که شخصى از بالاترین عزّت برخوردار شده است. هیچ نبى در عهد عتیق نگفت که: «اینک آسمان را گشاده و پسر انسان را به دست راست خدا ایستاده مى‌‏بینم.» ( اعمال ۷ : ۵۶ ) چون این رابطه یعنى رابطه‌ی پدر و پسر هنوز برقرار نشده بود. آنها تنها درباره‌ی رابطه‏‌اى که قرار بود در آینده برقرار شود اخبار کرده بودند. در مزمور ۱۱۰ این طور مى‏‌خوانیم: «یهوه به خداوند من گفت: به دست راست من بنشین تا دشمنانت را پاى انداز تو سازم.» ( آیه‌ی ۱ ) اگر ما دقّت کنیم متوجّه خواهیم شد که در این آیه خدا درباره‌ی آینده صحبت مى‌‏کند چون در آیه‌ی ۱ از دشمنان و در آیه ۲ همین مزمور از عصاى قوّت و کوه صهیون و در آیه‌ی ۳ از هدایاى تبرّعى صحبت مى‌‏شود و قبل از ابتدا نه دشمنى وجود داشت و نه کوه صهیون و نه هدایای تبرّعى. این آیه یک طرح نبوّتى است که مى‌‏بایست در آینده انجام مى‌‏شد. ما تحقّق این آیات را در عبرانیان ۱ : ۳ و مکاشفه ۲ : ۲۶ – ۲۷ مى‌‏بینیم. مسیح با بدن قیام کرده خود که حدوداً سى و سه سال داشت به آسمان صعود نمود و به دست راست خدا ایستاد تا شفیع، کاهن و متوسّط و … باشد و این وضعیّت تا زمانى ادامه خواهد داشت که انتها فرا برسد. کلام خدا به ما مى‏‌گوید: «زیرا مادامى که همه‌ی دشمنان را زیر پاى خود ننهد، مى‌‏باید او سلطنت بنماید. دشمن آخر که نابود مى‏‌شود موت است زیرا همه چیز را زیر پایهاى وى انداخته است. امّا چون مى‏‌گوید که همه چیز را زیر انداخته است. واضح است که او که همه را زیر او انداخت، مستثنى است. امّا زمانى که همه مطیع وى شده باشند، آنگاه خود پسر هم مطیع خواهد شد او را که همه چیز را مطیع وى گردانید، تا آن که خدا کُل در کُل باشد.» ( اوّل قرنتیان ۱۵ : ۲۵ – ۲۸ ) پس اگر دقّت کنیم متوجّه خواهیم شد که کتاب مقدّس با ما دقیق صحبت مى‌‏کند.

وقتى استیفان آسمان را گشاده دید نگفت که اینک خداى پسر را به دست راست خداى پدر ایستاده مى‏‌بینم، بلکه گفت پسر انسان را به دست راست خدا ایستاده مى‌‏بینم. فقط یک خدا وجود دارد که براى نجات ما در نقشهاى گوناگون ظاهر مى‏‌شود. در مکاشفه باب ۵ درباره‌ی نجات این طور مى‏‌خوانیم: «و دیدم بر دست راست تخت نشین، کتابى را که مکتوب است از درون و بیرون، و مختوم به هفت مُهر. و فرشته‏‌اى قوى را دیدم که به آواز بلند ندا مى‏‌کند که کیست مستحق این که کتاب را بگشاید و مُهرش را بردارد؟ و هیچ کس در آسمان و در زمین و در زیر زمین نتوانست آن کتاب را باز کند یا بر آن نظر کند. و من به شدّت مى‌گریستم زیرا هیچ کس که شایسته‌ی گشودن کتاب یا خواندن آن یا نظر کردن بر آن باشد، یافت نشد. و یکى از آن پیران به من مى‌گوید گریان مباش، اینک آن شیرى که از سبط یهودا و ریشه‌ی داوود است، غالب آمده است تا کتاب و هفت مُهرش را بگشاید.» ( ۱ – ۵ )

مى‌‏بینیم که در این آیات کتابى در دست راست تخت نشین است و نه تخت نشینان. یوحنّاى رسول ابتدا یک شخص را مى‌‏بیند و بعد فرشته‌‏اى اعلام مى‏‌کند که کیست مستحق این که کتاب را بگشاید و مُهرهایش را بردارد و کلام خدا مى‏‌گوید که هیچ کس یافت نشد. به ادامه‌ی آیات خوب توجّه کنید تا متوجّه شوید بعد از این که یکى از آن پیران به یوحنّا گفت که شیر سبط یهودا غالب آمده است چه اتّفاقى مى‌‏افتد: «و دیدم در میان تخت ( نه از کنار تخت ) و چهار حیوان و در وسط پیران، برّه‌‏اى چون ذبح شده ایستاده است و هفت شاخ و هفت چشم دارد که هفت روح خدایند که به تمامى جهان فرستاده مى‌‏شوند.» ( آیه‌ی ۶ ) براى این که بفهمیم که چرا یوحنّا تأکید مى‏‌کند که آن برّه در میان تخت و چهار حیوان و در وسط پیران ایستاد و از آنجا بیرون آمد باید به مکاشفه باب ۴ برگردیم: «فى‌‏الفور در روح شدم و دیدم که تختى در آسمان قائم است و بر آن تخت نشیننده‏‌اى و آن نشیننده، در صورت مانند سنگ یشم و عقیق است و قوس قزحى در گرد تخت که به منظر شباهت به زمرد دارد و گرداگرد تخت بیست و چهار تخت است؛ و بر آن تختها بیست و چهار پیر که جامه‌‏اى سفید در بر دارند نشسته دیدم و بر سر ایشان تاجهاى زرّین؛ و از تخت، برقها و صداها و رعدها بر مى‏‌آید؛ و هفت چراغ آتشین پیش تخت افروخته که هفت روح خدا مى‌‏باشند.» ( ۲ – ۵ ) تأکید یوحنّا بر بیرون آمدن برّه از میان تخت در واقع به این دلیل است که او مى‏‌خواهد بگوید که همان خدایى که بر تخت نشسته، هم او نجات را که همان عیسى مسیح خداوند است از خود بیرون آورد و بعد از این که دشمن آخر یعنى موت نابود شود، مجدّداً خدا کل در کل خواهد شد. تنها زمانى که برّه از میان تخت، یعنى از خدا بیرون آمد مشاهده مى‏‌کنیم که مى‌‏ایستد. این یک تجلّى از خداى یگانه است. باید از تثلیثیون پرسید که چرا تنها پس از صعود عیسى به آسمان، کتاب مقدّس مى‏‌گوید که پسر به دست راست پدر جلوس مى‌‏نماید؟ در این مدّت پسر کجا بود؟ آیا قبل از صعود، پسر”خداى پسر”مقام دوّم را داشته است؟

انسان حق ندارد با برداشتهاى ذهنى خود از تصاویر کتاب مقدّس، آموزه ابداع کند. آموزه‏هاى لازم به اندازه‌ی کافى درکتاب مقدّس بیان شده‌‏اند و فراتر از آن تنها با نتایج ذهن خلاق بعضى از الهیدانان سر و کار داریم. ما زمانى که از دست راست صحبت مى‏‌کنیم نباید به فکر دو یا سه خدا باشیم بلکه باید به یاد داشته باشیم که دست راست در کتاب مقدّس تنها نماد اختیار و اقتدار است.

نگاه اجمالی به دعای عیسی به سوی خدا:

دعا یک کار انسانی است که ارتباطی به طبیعت الهی مسیح ندارد. همان طور که ختنه یا رشد و بلوغ فکری و فیزیکی مسیح ارتباطی با طبیعت الهی او نداشت ( لوقا ۲ : ۵۲ ) در کتاب عبرانیان می‌خوانیم که «پسر با اشکها و تضرع به حضور کسی که به رهانیدنش قادر بود دعا کرد و مستجاب شد.» از این رو دعا کردن مسیح در صحنه تعمید هیچ ربطی به طبیعت و بعد الهی او نداشت بلکه در وجه انسانی بود که مسیح دعا می‌کرد. زیرا مسیح خدای کامل و انسان کامل است. وقتی به سنّ مسیح در کلام اشاره می‌شود ( لوقا ۳ : ۲۳ ) برای این است که بعد انسانی مسیح نیز در کنار بعد روحانی او مورد توجه خواننده قرار گیرد وگرنه سی سالگی مسیح ربطی به طبیعت الهی و ازلی او ندارد. پس در صحنه تعمید، خدای پسر نیست که دعا می‌کند چون اگر او خدای پسر بود، نمی‌بایست دعا کند!!

در باغ جتسیمانی، نیز مسیح دعا کرد و فرشته‌ای او را تقویت می‌نمود. فرشته مخلوق بود و مخلوق نمی‌تواند خالق خود را تقویت کند. پس در دعای باغ جتسیمانی نیز صحبت از طبیعت الهی عیسی نیست بلکه طبیعت انسانی مسیح بود که دعا می‌کرد و جسم و روح او بود که به تقویت نیاز داشت. پس از دعای مسیح آسمان شکافته شد و روح بر او قرار گرفت.

کلام خدا می‌گوید که روح‌القدس، مانند و به شباهت یک جاندار یعنی کبوتر آمد. پس تعلیم شاهدان یهوه هم نادرست است که روح را نیروی فعال خدا می‌دانند. اگر روح فقط یک نیروی فعال بود شباهت کبوتر را به خود نمی‌گرفت. کبوتری که پرواز می‌کند نمی‌تواند یک نیروی فعال بدون اراده باشد. خدا از عمد از این نماد زیبا استفاده کرد. تفاوت بزرگ مسیح با ما این است که ما خدایی نیستیم که جسم شده باشیم. اما او به نقل از : ( اول تیموتاوئوس ۳ : ۱۶ ) … خداست که در جسم ظاهر شد. به همین دلیل است که او « عمانوئیل» است.

سرّ دین داری به راستی، عظیم است. اگر کسی این سرّ را درک نکند نمی‌تواند در دینداری راستین و حقیقی باشد چون با درک این سرّ عظیم، پی به عظمت او و حقارت و ناتوانی خویش می‌بریم. چون او که خدا بود ذات غلام را پذیرفت، یعنی هم عرض ما غلامان شد، شخص اول یعنی الف هستی غلام و خدمتگزار شد. در حقیقت با درک این سرّ است که طریق ما طریق فروتنی خواهد شد و فخر ما در مسیح و مرگ او بر صلیب و رستاخیز شگفت انگیز او، فخری حقیقی خواهد بود. کوشش خستگی ناپذیر شیطان، همواره مخدوش و بی‌اعتبار کردن این تصویر بوده و هست. طبق تعلیم و تصویر ارائه شده توسط شاهدان یهوه، عمل نجات به یک مخلوق سپرده می‌شود و پدر تماشا می‌کند که چه بر سر مخلوق اول می‌آید و چه گونه و به چه نحوی فدا می‌شود!! در تصویر تثلیثیون، دو اقنوم همکار هستند و ظاهراً یک اقنوم ( پسر ) از دو اقنوم دیگر ( پدر و روح القدس ) فروتن‌تر است، اما در تصویر حقیقی کتاب مقدّس، خود خدا با تمام عظمت، قبول مسئولیت کرد تا جهان را با خود آشتی دهد. خدا در مسیح بود و جهان را با خود آشتی داد.

اینجا صحبت شخص دوم یا سوم نیست بلکه خود خدا. تمامی پری الوهیت، در مسیح ساکن بود. وقتی صحبت از تمامی پری الوهیت است یعنی تمامی پُری که هیچ گونه تمایزی در آن راه ندارد. تمامی پری الوهیت، به معنی سه شخص نیست. به همین دلیل است که در آیه دیگری از تمامی پُری خدا سخن به میان آمده است نه سه شخص متمایز بلکه یک شخص با تمامی قوّت و خصوصیتها و استعدادها و …

از همین رو است که مسیح هم بر دریا و خشکی و جاندار و بی‌جان ( جهان آفرینش و ابعاد دیدنی ) قدرت داشت و هم بر تمامی بیماریها و ضعفها و ارواح و حتی بر مرگ ( عالم روح و ابعاد نادیدنی ). چون او شخص خود خالق بود. عالیجنابی که جهان او را نشناخت چون در شباهت مردمان و در هیئت غلام آمده بود. یوحنای تعمید دهنده این حقیقت بزرگ را دانسته بود و از همین سبب نیز می‌گفت: شایسته‌ی آن نیستم که حتی بند نعلین او را بگشایم، چرا که می‌دانست این، یهوه است که پیش روی او ایستاده است. کلامی که خدا است و اینک جسم گردیده است.

حکمت:

در این مجال قصد دارم تا با بیان مبحث حکمت، به صورتی گذرا، به سؤالاتی که در خصوص باب ۸ امثال به اذهان متبادر شده است پاسخ دهم. منظور از واژه‌ی”حکمت”در بابهای ۸ و ۹ امثال سلیمان، مسیح نمی‌باشد، بلکه هدف نویسنده آن است که ما را با جلوه‌های گوناگون حکمت آشنا سازد و به همین دلیل است که از حکمت با عبارت”بانوی حکمت”یاد می‌کند. درباره‌ی امثال ۸ و ۹ در کتاب”راهنمای کتاب مقدّس”که مورد وثوق بسیاری از مسیحیان می‌باشد این گونه می‌خوانیم: حکمت که در قالب یک زن، همگان را به مهمانی نفایس خود فرا می‌خواند، با زن بدکاره‌ای که دیگران را به بی‌قیدی دعوت می‌کند و می‌گوید: آبهای دزدیده شده شیرین است ( ۹ : ۱۳ – ۱۸ ) مقایسه شده است. ( ص ۲۵۸ )

در کتاب مقدّس از خدای حکیم و قدّوس می‌شنویم: «… امّا به سوی قدّوس اسرائیل نظر نکنند و خداوند را طلب ننمایند. و او نیز حکیم است …» ( اشعیا ۳۱ : ۱ – ۲ )

«باری پادشاه سرمدی و باقی و نادیده را، خدای حکیم وحید را اکرام و جلال تا ابدالآباد باد؛ آمین.» ( اوّل تیموتاؤس ۱ : ۱۷ )

حکمت یکی از صفات خدای وحید است و شخصیّتی مستقل و جدا نمی‌باشد شما نیز می‌توانید این مسئله را به وضوح در آیات فوق ببینید. در این آیات تعدادی از صفات خدای تعالی در کنار هم قرار گرفته‌اند. وحید به معنی تنها، منفرد و یگانه می‌باشد و این معانی کاملاً با متن اصلی کتاب مقدّس منطبق است. همچنین در اوّل قرنتیان ۱ : ۲۱ حکمت را به عنوان یکی از صفات خدای نادیده درمی‌یابیم: «زیرا که چون بر حسب حکمت خدا، جهان از حکمت خود به معرفت خدا نرسید، خدا بدین رضا داد که به وسیله‌ی جهالت موعظه، ایمانداران را نجات بخشد.» تفسیر اخیر کاتولیکها از باب ۸ امثال، مریم می‌باشد. این تفسیر هیچ گونه پایه و اساس کتاب مقدّسی ندارد، زیرا علاوه بر این که شجره‌نامه‌ها این ادّعا را رد می‌کنند همچنین در هیچ جایی از کتاب مقدّس با این مطلب که مریم پیش از بنای عالم با خدا بود، مواجه نمی‌شویم.

با توجّه به موارد فوق درمی‌یابیم که دنیای مسیحیّت باید بیاموزد که با آیات کتاب مقدّس بازی نکند بلکه تمامی وجود خود را در جهت احترام گذاردن به آن صرف کند تا مقبول خدای حکیم واقع شود.

پاسخی کوتاه به سوء تفاهمی بزرگ:

«پس اکنون ای پدر، تو نیز مرا در حضور خویش جلال ده، به همان جلالی که پیش از آغاز جهان نزد تو داشتم.» ( یوحنا ۱۷ : ۵ )

«… زیرا پیش از آغاز جهان مرا دوست می‌داشتی …» ( یوحنا ۱۷ : ۲۴ )

درک غلط و تفسیر نادرست تثلیثی‌ها از این دو آیه باعث شده تا آنان گمان کنند که در ازل خدا سه شخص بود! اما واقعیت این است که این دو آیه هیچ کمکی به آموزه غلط تثلیث نمی‌کند. خدا پیش از بنیاد عالیم جهان را محبت نمود. «پیش از بنیاد عالم مسیح برای ما ذبح شد». ( مکاشفه ۱۳ : ۸ ). پیش از بنیاد عالم همه‌ی فرزندان حقیقی، جلالی نزد خدا داشتند. به همین دلیل نیز هست که نامهای ما پیش از بنیاد عالم در دفتر حیات بره ثبت شده بود. خدا پیش از این که حتی در رحم مادر شکل بگیریم. «ما را دوست می‌داشت و ما را به محبت ازلی خود جذب نمود.» ( ارمیا ۳۱ : ۳ ). کسی حق ندارد محبت خدا نسبت به ما را محدود به زمان و مکان کند. او با عشقی بی‌همتا نامهای ما را پیش از بنیاد عالم ثبت نمود. چون او «پیش از این که در رحم مادر شکل بگیریم ما را شناخت». ( ارمیا ۱ : ۵ ). «… زیرا آنان را که از پیش شناخت ایشان را هم چنین از پیش معین فرمود تا به شکل پسرش در آیند تا او فرزند ارشد از برادران بسیار باشد. و آنان را که از پیش معین فرمود هم چنین فراخواند، و آنان را که فراخواند، هم چنین پارسا شمرد و آنان را که پارسا شمرد هم چنین جلال بخشید.» ( رومیان ۸ : ۲۹ – ۳۰ ).

دقت کنید که منظور از لغت پیش، در این آیه‌ها، قبل از بنیاد عالم است. یعنی در زمانی که نامهای ما در دفتر حیات بره، ثبت شد. به همین دلیل است که مسیح چنین فرمود: «پدری که آنها را به من بخشید از همه بزرگتر است …» ( یوحنا ۱۰ : ۲۹ )۔ لطفاً به این آیه هم دقت کنید: «… پدر، مرا از این رو دوست می‌دارد که جان خود را می‌نهم …» ( یوحنا ۱۰ : ۱۷ ). در نقشه‌ی ازلی خدای یگانه، همه چیز برای فرزندان از پیش تعیین و مهیا شده بود. حتی جلالی که قرار است صاحب شوند نیز از پیش برای آنان مهیا شده بود.

او پیش از بنیاد عالم ما را شناخت و پیش از بنیاد عالم برای ما جلالی مهیا و مقرر فرمود. وقتی در کلام گفته می‌شود: «… ایشان را جلال بخشید.» نباید گمان کنیم که خدا بر حسب تصادف عمل می‌کند. بنابراین نه فقط مسیح در مقام پسر، بلکه همه فرزندان خدا می‌توانند در دعا به پدر چنین بگویند: … تو مرا پیش از بنیاد عالم محبت نمودی …

اگر چنین نبود اسامی ما پیش از بنیاد عالم ثبت نمی‌شد. هر کدام از فرزندان خدا می‌توانند طالب جلالی باشند که پیش از بنیاد عالم نزد خدا داشتند. درک نقشه‌ی ازلی خدا به ما کمک می‌کند تا در روح و راستی عبادت کنیم. در انجیل یوحنا ۱۷ : ۱ مسیح این طور دعای خود را آغاز کرد و گفت: «پدر ساعت رسیده است …!» کدام ساعت رسیده است؟! پرسش مهمی است. به طور حتم این آیه نیز از الهام روح خدا است. ساعت رسیده است. این ساعت که در زمان دعای مسیح بیان شد، پیش از بنیاد عالم در نقشه ازلی خدا انجام شده بود. به همین دلیل است که صحبت از برّه‌ای است که از بدو آفرینش جهان ذبح شده بود». ( مکاشفه ۱۳ : ۸ ).

خدای ما فقط خدای کسانی نیست که به دنیا آمده‌اند و یا در او خوابیده‌اند و اکنون در ملکوت هستند. بلکه او خدای کسانی هم هست که پیش از بنیاد عالم در دفتر بره ثبت شدند. کسانی که پیش از بنیاد عالم در او برگزیده شدند، زندگان حقیقی هستند. کسی که مکاشفه‌ی خدا را در زمان مناسب درک کند می‌تواند ساعت را تشخیص دهد. در این که پسر تنها بعد از قیام و صعود اجازه یافت تا طومار مُهر شده به هفت مُهر را باز کند، آموزه‌های تثلیث و شاهدان یهوه، را کاملاً بی‌اعتبار می‌کند. محبت خدا عمل و کنشی است که پیش از آن که شکل بگیریم و حتی بتوانیم توبه کنیم و یا واکنشی نشان دهیم برای ما وجود داشت، چون او ما را دوست می‌داشت.

آن چه پیش از بنیاد عالم در نقشه خدا انجام شده بود، دو هزار سال پیش با مرگ مسیح بر صلیب تحقق یافت. به همین دلیل است که مسیح گفت: «پدر ساعت رسیده است.» عیسی در دعای کهانتی یوحنا فصل ۱۷ چنین گفت: «… پسر خود را جلال بده تا پسرت نیز تو را جلال دهد». ( آیه ۱ )

خدا به دو شکل به این دعا پاسخ داد. در مرحله اول در مقام یک انسان او را به بالاترین جایگاه یعنی دست راست خود برد و به این شکل او را نزد خود جلال داد. این پیش از بنیاد عالم برای پسری که در عهد جدید متولد شد تدارک شده بود: «… خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب، خدای پدران ما خادم خود عیسی را جلال داد …» ( اعمال ۳ : ۱۳ ) و به این شکل نبوت مزمور ۱۱۰ تحقق یافت. او به دست راست خدا بالا برده شد تا دشمنانش پای انداز او باشند … «بلکه به خون گرانبهای مسیح، آن بره‌ی بی‌عیب و بی‌نقص، او که پیش از آفرینش جهان انتخاب شد اما در این زمانهای آخر برای شما ظهور کرد، شما به واسطه‌ی او به خدا ایمان آورده‌اید. به خدایی که او را از مردگان برخیزانید و جلال، بخشید …» ( اول پطرس ۱ : ۱۹ – ۲۱ ) آمین و آمین.

انتهای این جلال و اوج آن زمانی است که تخت نشین و بره یکی شوند، و این امر تنها بعد از شکست دشمن آخر که موت است، تحقق خواهد یافت. در آن زمان است که خدا کل در کل خواهد شد و «چهره‌ی او را خواهیم دید و نام او بر پیشانی ما خواهد بود …» ( اول قرن ۱۵ : ۲۷ – ۲۸؛ مکاشفه ۲۲ : ۳ – ۴ )

یکی شدن تخت نشین و برّه، همان کل در کل شدن خدا است، یعنی در آن زمان، دیگر به متوسط و … نیاز نخواهیم داشت چون موت و شیطان و هر بدی در دریاچه آتش انداخته شده است پس خلاصه کلام این است که در دعای کهانتی یوحنا ۱۷ مسیح، صحبت از سه یا دو شخص ازلی که در ازل همدیگر را محبت کردند نیست. او خدایی است که یعقوب را پیش از تولد دوست می‌داشت ( ملاکی ۱ : ۲؛ رومیان ۹ : ۱۰ – ۱۳ ) محبت خدا به یعقوب، ازلی است. او هم قبل از تولد یعقوب را دوست می‌داشت و هم بعد از برداشته شدن یعقوب از جهان. چون او خدای زندگان است. او پیش از بنیاد عالم، مسیح و ما را دوست می‌داشت. این که در کلام گفته شده: او ما را از پیش شناخت، از اهمیت خاصی برخوردار است. چون این نشان می‌دهد که نقشه‌ی خدا برای فرزندانش حاصل یک تصادف نیست. او می‌باید کسانی را که از حیات جاوید برخوردار شدند را در نقشه‌ی ابدی خود پیش از بنیاد عالم بگنجاند.

شناخت خدا از ما پیش از بنیاد عالم برای درک جایگاه ما در نقشه‌ی نجات، حایز اهمیت فراوان است. تنها کسانی می‌توانند درک کنند که خدا پیش از بنیاد عالم ما را جلال داد که حقیقتاً، نجات را تجربه کرده باشند. چرا که نجات حقیقی، ما را به نقشه ابدی خدا متصل می‌کند. کسی که نجات نیافته هم چنان در تاریکی ذهن خود به سر می‌برد. اما کسانی که نجات یافتند از حیات برخوردار هستند و حیات نور انسان است. ( یوحنا ۱ )

احاد و وحدت در کثرت:

آیا اعتراف ایمان کتاب مقدّس از وحدت در کثرت صحبت می‌کند؟ در تثنیه ۶ : ۴ می‌خوانیم که «یهوه خدای ما است و یهوه یکتا است.»

گروهی از پیروان تثلیث می‌کوشند خوانش متفاوتی از این اعتراف مقدّس را ارائه دهند. به ادعای آنها واژه”احاد”که در زبان عبری به کار رفته گویای «وحدت در کثرت» است و باز به ادعای این عزیزان اگر این آیه شهادلی بر یکتا بودن خدا بود، بی‌گمان کتاب مقدّس از کلمه دیگری استفاده می‌کرد.

گفتنی است که احاد در معنا معادل با واژه‌ی یک در زبان پارسی است. در صورتی که نخواهیم سفسطه کنیم پیدا است که در زبان پارسی یک به معنی یک است، هر چند می‌توان از یک ملت، صحبت کرد و یک ملت از جمعیت بزرگی تشکیل شده است. فرض کنید فردی که چندان هم با زبان پارسی آشنایی ندارد، با تکیه بر این گونه استدلال و استنباطها مدعی شود که «یک» در زبان پارسی به معنی عدد «یک» نیست و با تکیه بر ناآگاهی شنوندگانش از آنچه او ادعا می‌کند بگوید که: اگر قرار بود یک شخس پارسی زبان درباره فرد واحدی صحبت کند به جای یک مرد، عبارت مرد یگانه را به کار می‌برد و چون یک انسان را به کار برده است حتماً صحبت از تکثر انسانها است!!! آیا شما چنین سخنان و چنین استدلالی را به تمسخر نخواهید گرفت و آیا در این که گوینده‌ی چنین سخنانی فاقد شعور و درایت است، کمترین تردیدی به خود راه خواهید داد؟ باز می‌توان مثالی از کاربرد «احاد» یا «یک، در عهد عتیق را یادآور شد. در پیدایش ۴۲ : ۱۱ برادران یوسف به او می‌گویند: «ما همه فرزندان یک شخص هستیم …» در صورتی که کشف سه‌گانه‌باوران درست باشد، درست‌تر این است که آیه را چنین بخوانیم: «ما همه فرزندان یک شخص هستیم، البته این شخص وحدت در کثرت است …»!!!

اگر کشف این آقایان درست باشد باید برگردان سراسر کتاب مقدّس عوض شود چون «یک» بیش از ۷۰۰ بار در کتاب مقدّس عبری به کار رفته است. امروزه هم میلیونها عبری زبان «احاد» را به کار می‌برند بی‌آنکه «وحدت در کثرت» را در ذهن خود تداعی کنند.

در یونان باستان مکتبی به نام سفسطه یا دانش‌ورزی بود. پیروان آن مکتب به آن می‌بالیدند که بی‌آنکه نیاز به بیان حقیقت داشته باشند، می‌توانستند مخاطبان خود را متقاعد کنند. سفسطه‌گران به داشتن دانشی در آن موضوع نیاز نداشتند زیرا از طریق تسلط خود بر زبان می‌توانستند عکس قضه‌ای را اثبات کنند. کوشش الهیدانان برای اثبات این امر که یک به معنی یک نیست گویای تأثیر پذیری الهیات مسیحی از سفسطه‌گری است. چنان به زیبایی این دروغ را عنوان می‌کنند که مردم گمان می‌کنند. به مکاشفه‌ی خاصی دست پیدا کرده‌اند. شیطان این چنین با رندی و فریبکاری، حقیقتی که خدا در کلام خود به روشنی بیان کرده است را تحریف می‌کند. کلام خدا ما را از مراجعه به این دانش دروغین منع کرده است. هر ایمانداری با شنیدن چنین ادعای بی‌پیوندی با کتاب مقدّس، باید هشدار کلام را آویزه گوش خود سازد: «با خبر باشید که کسی شما را نرباید به فلسفه و مکر باطل، بر حسب تقلید مردم و بر حسب اصول دنیوی نه برحسب مسیح.»

در تثنیه ۱۵ : ۲۷ آمده است: «و اگر یک نفر سهواً خطا کرده باشد، آن گاه بز ماده‌ی یک ساله برای قربانی گناه بگذراند.» آیا منظور از «یک نفر باز وحدت در کثرت است؟ باز در تثنیه چنین می‌خوانیم: «او موسی بسیار خشمناک شده، به خداوند گفت: «هدیه‌ی ایشان را منظور منما، یک خر از ایشان نگرفتم، و به یکی از ایشان زیان نرساندم.» (تثنیه ۱۶ : ۱۵ )

آیا وحدت در کثرت شامل خر هم می‌شود؟ امیدوارم کسانی که باصطلاح عامه، مُلّا لغتی هستند، با روحیه‌ی فریسی‌گری به چنین مثالی انگ توهین آمیز بودن، نزنند که البته اهمیتی هم ندارد چرا که حقیقت باید گفته شود. این آیه کلام است و احاد در این آیه نیز به کار رفته است. خواهشی که از خوانندگان این کتاب داریم این است که هر سخنی را که بدون مدرک و دلیل روشن و استدلال علمی به شما ارائه می‌گردد، به سادگی نپذیرید زیرا باور شما اگر بر حقیقت مطلق، بنا نشده باشد می‌تواند تمام زوایای گوناگون پیدا و پنهان زندگیتان را تحت تأثیر خود قرار داده و گاه منجر به انحرافات جبران ناپذیر در عقاید و باورها و طبعاً عملکردهای شما گردد. وحدت در کثرت شاید اصطلاح فلسفی پارادوکسیکال و زیبایی باشد ولی هیچ پیوندی با اعتراف ایمان بزرگ کتاب مقدّس ندارد.

بعضى از منابع معتبر:

ما در هیچ قسمتى از کتاب مقدّس با واژه‌ی”تثلیث”برخورد نمى‏‌کنیم. کتاب مقدّس و تاریخ شهادت مى‏‌دهند که مسیحیان اوّلیّه با تثلیث آشنا نبودند. این آموزه بعد از زمان رسولان شکل گرفت. در سطور زیر، ما بعضى از منابع معتبر را براى اثبات این مسئله نقل خواهیم کرد.

الف) در دایرهالمعارف ادیان ( Encyclopedia of Religion ) آمده است: الهیدانان امروز در این باره اتّفاق نظر دارند که آموزه تثلیث در کتاب مقدّس عبرانى وجود ندارد”و کمى جلوتر باز مى‏خوانیم”الهیدانان متّفق‌‏القول‌اند که در عهد جدید نیز هیچ اشاره‌ی صریحى به تثلیث نشده است.

ب) فرتمان ( Fortman) از الهیدانان یسوعى در کتابى به عنوان خداى سه گانه ( The Triune Go) چنین نوشت: از نویسندگان عهد جدید … هیچ اشاره‌ی صریح و تحریف شده، درباره‌ی خدایى که از سه شخص تشکیل شده باشد که با هم برابر باشند وجود ندارد … هیچ چیز حاکى از این مطلب که نویسندگان عهد جدید به تثلیثى از خدا فکر کرده باشند در عهد جدید وجود ندارد.

ج) در دایرهالمعارف جدید بریتانیکا (New Encyclopedia Britannica ) چنین آمده است: در عهد جدید واژه‌ی تثلیث نیامده است و نه اشاره‏‌اى به این آموزه شده است.

د) در دایرهالمعارف دین و اخلاقیات (Encyclopedia of Religion and Ethics ) چنین آمده است: ایمان مسیحى در ابتدا تثلیثى نبود … از مطالعه‌ی عهد جدید و دیگر نوشته‏‌هاى مسیحیان اوّلیّه چنین برمى‏‌آید که این ایمان ( تثلیث ) در عصر رسولان و در عصر بعد از آنها وجود نداشته است.

ه) در دایرهالمعارف جدید کاتولیک ( New Catholic Encyclopedia ) آمده است: عبارت یک خدا در سه شخص تنها در سده‌ی چهارم حاکم شد و پیش از آن این عبارت در زندگى مسیحى و در اعتراف مسیحى به صورت کامل پذیرفته نشده بود.

و) در دایرهالمعارف آمریکا ( Encyclopedia America ) آمده است: آموزه‌ی تثلیث که در سده‌ی چهارم ظهور کرد، منعکس کننده‌ی آموزه‌ی مسیحیان اوّلیّه درباره‌ی ذات خدا نبود. در حقیقت باید گفت که این آموزه یک انحراف به شمار مى‏‌آید.

ز) در کتاب کلیسا در سه سده‌ی اوّل ( The Church of the First Three Centuries ) آمده است: آموزه‌ی تثلیث تدریجاً و نسبتاً دیر شکل گرفت، منبع این آموزه در خارج از نوشته‌‏هاى یهودى و مسیحى قرار دارد، این آموزه به صورت تدریجى وارد شد. پدران کلیسا که تحت تأثیر افلاطون بودند این عقیده را وارد کلیسا کردند.

ح) در دایرهالمعارف ( New Schaff-Herzog Encyclopedia of Religious Knowledge ) چنین آمده است: تعلیم لوگوس و تثلیث توسّط پدران یونانى کلیسا تدوین شد که … مستقیم یا غیر مستقیم شدیداً تحت تأثیر فلسفه‌ی افلاطونى قرار داشتند.

ط) امیل برونر از الهیدانان برجسته‌ی سده‌ی بیستم درباره‌ی تثلیث این طور مى‏‌گوید ما باید صادق باشیم و اعتراف کنیم که تثلیث نه در وعظ مسیحیان اوّلیّه جاى داشت و نه به عنوان محور ایمان مسیحیان کل اعصار پذیرفته شد. بنابراین باید گفت که تثلیث محور الهیات مسیحى است و نه ایمان مسیحى. حال این پرسش پیش مى‏‌آید که چگونه چنین تناقضى بین ایمان و الهیات پیش آمد؟ آیا مشکل به ساختار الهیات کلیسا مربوط نمى‌‏شود؟

در کلیساى اوّلیّه این مسئله که کلیسا به واسطه‌ی پسر به پدر دسترسى داشت و به واسطه‌ی روح‌القدس با پدر و پسر متّحد مى‏شد اهمیّت حیاتى داشت.

همان طورى که یک نبى، کلام خدا را که بر او نازل مى‌‏شد مطرح و عرضه مى‏‌کرد، این مطلب درباره‌ی خود عیسى یعنى آن‌ که آمد نیز صدق مى‌‏نمود. او صورت راستین پروردگار است و ما را به شباهت خدا مبدّل مى‌‏کند.

پسر مکاشفه‌ی پدر است. زمانى که عیسى را به عنوان منجى مى‏‌خوانیم در واقع آن که در ابدیّت، خداوندگار است را مى‏‌خوانیم، زیرا تنها به واسطه‌ی عیسى است که ما مى‌‏توانیم او را به شکلى که مایل است خویشتن را آشکار و به ما عرضه کند، بشناسیم. به بیان دیگر تنها در پسر است که پدر را داریم و تنها به واسطه‌ی پسر است‌که روح‌القدس را دریافت مى‌‏کنیم و پدر را مى‌‏شناسیم. ما تنها به واسطه‌ی پسر در روح‌القدس شراکت پیدا مى‌‏کنیم. انگاره‌ی یک خدا در سه شخص، جزئی از شهادت و وعظ مسیحیّت اوّلیّه نیست.

در عیسى مسیح، خداى قدّوس و مهربان با ما ملاقات مى‌‏کند، خویشتن را آشکار مى‏‌سازد و ما را با خود آشتى مى‌‏دهد و نجات را به ارمغان مى‏‌آورد. در روح‌القدس، آن عطیّه‌ی تاریخى به یک تجربه‌ی درونى مبدّل مى‌‏شود و ما را وارد آن روند مى‏‌کند. آشتى تنها زمانى ممکن است رخ دهد که این مسئله واقعیّت داشته باشد که خدا در مسیح بود و خویشتن را با ما آشتى داد.

تنها این شخص که خود سخن مى‌‏گفت و عمل مى‌‏کرد و خدا را حاضر مى‌‏کرد، مکاشفه‌ی کامل و نقطه‌ی آشتى محسوب مى‌‏شود. این امر در زندگى عیسى محقّق شد.

بنابراین بعد از تن گرفتن است که مى‏‌توان از پسر سخن گفت. او خداى راستین است به عبارتى یک تئوفانى است. (dreieinige Gott Der فصل ۱۶ صفحه‌ی ۲۰۸ – ۲۴۴ )

علاوه بر امیل برونر، افراد برجسته‌ی کلیسا مانند ویلیام برانهام که کلیّه‌ی رهبران موج اوّل از اورال رابرتس گرفته تا اوزبرن از او تأثیر گرفته‏‌اند و در جلسات او متحوّل شدند و نیز کارل بارت بزرگ‌ترین الهیدان سده‌ی بیستم و بانى راست دینى جدید و کارل راهنر که بزرگ‌ترین الهیدان کاتولیک سده‌ی بیستم است، هر کدام از تثلیث فاصله گرفتند. کارل راهنر عبارت (Three mode of being ) را مطرح کرد. از دیدگاه کارل راهنر عدم تفاوت بین مفاهیم فرد individu و persona در ذهن مردم معاصر سوءتفاهمات زیادى را ایجاد مى‏‌کند. بسیارى از الهیدانان با شک و تردید درباره‌ی تثلیث صحبت کرده‌‏اند و حتّى اگر به نوشته‏‌هاى کسانى هم که از تعلیم تثلیث دفاع مى‏‌کنند دقّت کنیم، متوجّه تناقضات بسیارى در آنها خواهیم شد. با توجّه به اطّلاعاتى که در اختیار شما قرار گرفت از خداى آسمان و زمین مى‏‌خواهیم تا قلب شما را به سوى خود مایل گرداند. ما این را خوب مى‏‌دانیم که از طریق بحث و شورا نمى‏‌توانیم به حقیقت برسیم چون جسم و خون و بحث نمى‌‏تواند خدا را براى ما مکشوف سازد. بلکه تنها از طریق کشف روح‌القدس است که مى‌‏توانیم با مکاشفه‌ی خدا آشنا شویم.

همه‌ی ما به خداى کتاب مقدّس ایمان داریم:

«آمین، آمین به شما مى‌‏گویم هر که از در به آغل گوسفندان داخل نشود، بلکه از راه دیگر بالا رود، او دزد و راهزن است. و امّا آن که از در داخل شود، شبان گوسفندان است. دربان به جهت او مى‌‏گشاید و گوسفندان آواز او را مى‏‌شنوند و گوسفندان خود را نام به نام مى‏‌خواند و ایشان را بیرون مى‌‏برد. و وقتى که گوسفندان خود را بیرون برد، پیش روى ایشان مى‏‌خرامد و گوسفندان از عقب او مى‌‏روند، زیرا که آواز او را مى‏‌شناسند لیکن غریب را متابعت نمى‌‏کنند، بلکه از او مى‏‌گریزند زیرا که آواز غریبان را نمى‏‌شناسند.» ( یوحنّا ۱۰ : ۱ – ۵ )

– آن که از در به آغل گوسفندان داخل نمى‌‏شود، کیست؟
– راه دیگر کدام است؟
– آواز غریب چیست؟
– راهزن کیست؟

پولس رسول مى‏‌گوید: «… از آن چه مکتوب است تجاوز نکنید …» ( اوّل قرنتیان ۴ : ۶ )

در کتاب مقدّس عبارت”راه دیگر”به راهى اطلاق مى‌‏شود که با کلام خدا هماهنگ نباشد. خدا به واسطه‌ی کلام خود با ما سخن گفته است و تنها در این کلامِ ناب است که مى‏‌توانیم صداى خدا را بشنویم و اگر صدایى خارج از چهار چوب کلام خدا و تعلیمات آن با ما سخن بگوید، یقیناً از خدا نیست.

کتاب مقدّس افرادى را که ارایه دهنده‌ی تعالیم نادرست هستند و مطابق روش رسولان و انبیاء عمل نمى‏‌کنند، راهزن و دزد مى‌‏نامد، زیرا آنها کلام خدا را به نفع خود و نه در راستاى گسترش ملکوت او، تفسیر مى‏‌کنند و مى‏‌دانیم که این روش متعلّق به شیطان است، در حالی که هدف ما این است که فقط و فقط به صداى آشناى کلام گوش فرا داده و راهى را بپیماییم که خدا ما را به آن هدایت مى‏‌کند. پس کسانى که از آن چه مکتوب است تجاوز مى‏‌کنند گمراه بوده و در طریق قورح و بلعام قدم نهاده و آنانى هم که نمى‌خواهند در برابر تک تک آیات کلام خدا تسلیم شوند یقیناً به بیرون افکنده خواهند شد.

پولس رسول مى‏‌گوید: «که ( انجیل ) دیگر نیست … بلکه هرگاه ما هم یا فرشته‏‌اى از آسمان، انجیلى غیر از آن که ما به آن بشارت دادیم به شما رساند، آناتیما باد. چنان که پیش گفتیم الآن هم باز مى‌‏گویم: اگرکسى انجیلى غیر از آن که پذیرفتید بیاورد، آناتیما باد.» ( غلاّطیان ۱ : ۷ – ۹) حقیقتاً کلام خدا به روشن‌ترین شکل ممکن با ما صحبت مى‏‌کند.

آیه‌ی فوق مى‌‏تواند پایان بخش بحثهاى بسیارى باشد. وظیفه‌ی ما این است که نسبت به آن چه در کلام خدا مکتوب است وفادار و امین باشیم و هیچ کس مطلقاً حق تعلیم مطلبى را که در کلام خدا نیامده است، ندارد. به راستى باید تمام برداشتهاى غیر کتاب مقدّسى از میان برداشته شود تا عروسِ عیسى مسیح بى‌لکه و چروک براى آن ملاقات آسمانى مُهیّا گردد. هدف ما این است که تنها به آن چه کتاب مقدّس مى‏‌گوید وفادار بمانیم، نه این که واژه‌‏اى را به آن افزوده و یا از آن بکاهیم.

اگر در کتاب مقدّس که همانا کلام راستین خدا است، به واژه‌‏اى چون تثلیث اشاره نشده است، پس شایسته نیست که ما نیز آن را بر زبان جارى کنیم. زیرا که چنین واژه‏‌اى ذاتاً با کتاب مقدّس بیگانه است و در هیچ قسمتى از آن، اعم از عهد عتیق و عهد جدید یافت نمى‌‏شود.

اگر در کتاب مقدّس با عبارت”پسر ابدى”برخورد نمى‌‏کنیم، پس این اجازه را نداریم آن را تعلیم داده و به این ترتیب به کلیسا تزریق کنیم. زیرا با تمامى وجود ایمان داریم که اگر لازم بود تا این عبارت جایى را در ایمان مسیحى داشته باشد خدا بهتر از الهیدانان مى‏‌دانست و مى‌‏توانست آن را در کلام خود جاى دهد و بدین وسیله آن را به دنیاى مسیحیّت وارد نماید.

ما در کتاب مقدّس با عبارت حقیقى و زیباى”پدر سرمدى”رو به رو مى‌‏شویم، در حالی که اثرى از”پسر سرمدى”مشاهده نمى‌‏کنیم و این مطلب سؤالى است که باید آن را از تثلیثیون پرسید که چرا عبارت پدر سرمدى در کتاب مقدّس آمده است امّا ردپایى از پسر سرمدى دیده نمى‌‏شود؟

اگر ما در کتاب مقدّس با عبارات دیگرى نظیر”خداوند روح‌القدس”و”خداى پسر” مواجه نمى‌‏شویم، پس حق این را نیز نداریم که این عبارات را تعلیم داده و وارد دنیاى مسیحى نماییم. مطمئناً فردى نظیر پولس که خداوند او را ظرف برگزیده‌ی خود نامیده است. به هنگام نوشتن رساله‏‌ها بهتر از هر کس دیگرى مى‏‌توانست این عبارات را وارد کتاب مقدّس کند. ما نمى‏‌توانیم آن چه را که کتاب مقدّس حتّى از کوچک‌ترین اشاره‌‏اى در موردش خود دارى نموده، به زور به آن نسبت دهیم و صد البتّه بهتر این است که بگوییم خدا اصلاً چنین اجازه‏‌اى را به کسى نداده و نخواهد داد.

در اعتقادنامه‌ی قسطنطنیّه که در سال ۳۸۱ میلادى تنظیم شد؛ این طور نوشته شده است”… پسر یگانه که توسّط خدا مولود شد. تولّد یافته توسّط پدر پیش از بناى عالم. خدا از خدا، نور از نور، خداى حقیقى از خداى حقیقى، مولود شده لیکن نه مخلوق و برابر با پدر!”

بیایید تا براى لحظه‏‌اى هر چند اندک منصفانه به این موضوع بنگریم. به راستى ما در کدامین قسمت از کتاب مقدّس با چنین عبارات و اصطلاحاتى سر و کار داریم؟ اگر این مطالب در کتاب مقدّس عنوان نشده‌‏اند، پس چرا ما به این صداى غریب گوش فرا دهیم؟

در کمال تأسّف باید این را اعتراف کنیم که به اصطلاح پدران کلیسا اشتباهاتى را مرتکب شده‌‏اند که در نوع خود بسیار فاحش و مشهودند و تنها با نگاهى گذرا به تاریخ مى‏‌توانیم این مطلب را به وضوح ببینیم. ما نباید به تعالیم افرادى چون آگوستین، ترتولیان و سایر کسانى که تحت تأثیر اندیشه‏‌هاى فلاسفه‌ی بعضا”هم جنس باز یونان بودند، گوش فرا دهیم. به عنوان مثال آگوستین با تفسیر اساساً غلط خود از کلام خدا بناى قتل عام عدّه‌ی کثیرى از مردم را به نام خدا و مسیح نهاد. حتّى افرادى چون لوتر و زوینگلى که به عنوان وسیله‏‌اى مفید در دستان خدا به کار گرفته شدند، نتوانستند به صورت کامل از اشتباه مصون بمانند. آنها در بسیارى از موارد کتاب مقدّس را نادرست درک و تفسیر نمودند که در نتیجه‌ی آن زوینگلى دستور کشتار آناباپتیست‌ها را صادر کرد و لوتر هم تأثیرش در شورش دهقانان را همچون لکه‌ی سیاهى در تاریخ زندگى خود ثبت نمود.

پس اینک که این افراد نتوانستند مسایل ابتدایى مسیحیّت همچون محبّت مسیح را درک کنند و با خشم و کینه‌ی خود باعث بدنامى مسیحیّت گردیدند، چه طور مى‌‏توان آنها را از به اشتباه افتادن در مورد مسئله‌‏اى چون الوهیّت مبرّا دانست؟

ما نباید براى درک کتاب مقدّس و امور روحانى به آگوستین‌ها، ترتولیان‌ها و شوراهاى کلیسایى نگاه کنیم زیرا آنها نیز بَرى از اشتباه نیستند و به همین جهت نمى‌‏توان از آنها به عنوان منبعى معتبر استفاده کرد. یگانه منبع معتبر، موثّق و قابل اتّکا براى ما کتاب مقدّس است. ما فقط به خدایى که کتاب مقدّس او را معرّفى مى‌کند ایمان داریم و مى‌‏دانیم که این خدا از طریق صداى آشنایش که همانا کلام او است با ما صحبت کرده است. امروزه بسیارى از کشیشان و خادمین، حقیقت را مى‏‌دانند امّا براى حفظ جایگاه و موقعیّت خود از بازگو کردن آن به قوم خدا خوددارى کرده، سکوت مى‏‌نمایند و صد البتّه این افراد باید به خاطر داشته باشند که روزى در حضور آن داور بزرگ خواهند ایستاد و پاسخگوى جُزء به جُزءِ تعالیمى که مى‌‏دهند، خواهند بود و خدا نیز تنها پاسخى را تأیید کرده و مى‌‏پذیرد که از کلامش سرچشمه گرفته باشد. مسیح مى‏‌گوید: «هر که احکام مرا دارد و آنها را حفظ کند، آن است که مرا محبّت مى‏‌نماید …» ( یوحنّا ۱۴ : ۲۱ ) و نیز مى‏‌گوید: «… اگر کسى مرا محبّت نماید، کلام مرا نگاه خواهد داشت …» ( یوحنّا ۱۴ : ۲۳ ) به راستى محبّت حقیقى به مسیح تنها با نگاه داشتن کلامش میسر است و هدف ما نیز این است که او را به تمامى دل، تمامى جان، تمامى فکر و تمامى قوّت خود محبّت نماییم.

یک نبى:

«اینک من ایلیاى نبى را قبل از رسیدن روز عظیم و مهیب خداوند نزد شما خواهم فرستاد. و او دل پدران را به سوى پسران و دل پسران را به سوى پدران خواهد برگردانید، مبادا بیایم و زمین را به لعنت بزنم.» ( ملاّکى ۴ : ۵ – ۶ )

در زمان مسیح، روحانیون مانع از آشنا شدن مردم با حقایق شدند. همان مسئله‌‏اى که افراد به ظاهر روحانى با سکوت در قبال عمل خدا در زمان حاضر، باعث تکرار آن گردیدند. یقیناً آنها منافع خود را در خطر مى‌‏دیدند و به همین دلیل نخواستند تا حقایق را به قوم خدا بگویند.

ما در عصرى نبوّتى زندگى مى‏‌کنیم. عصرى که تحقّق بسیارى از نبوّتهاى زمان آخر در آن به انجام رسیده و مى‌‏رسد و به همین دلیل نیاز به یک نبى داشت. خداوند این قول را داده بود که پیش از بازگشت مسیح یک نبى همچون ایلیا خواهد فرستاد تا دل پسران را به سوى پدرانِ عهد جدید که همانا رسولان هستند باز گرداند. به یاد داریم که وظیفه‌ی ایلیا این نبود که مانند موسى شریعتى را از جانب خدا بیاورد بلکه او مى‌‏بایست قومى که از پرستش و تعلیمات خداى حقیقى فاصله گرفته بودند را به سوى خدا و تورات باز مى‏‌گرداند.

در عصر حاضر نیز، زمانى که خدا دورى فرقه‏‌ها از حقیقت کتاب مقدّس را دید، به وعده‌ی خود عمل نمود و آن نبى موعود را براى ما فرستاد تا او ایمانداران را به سوى تعالیم رسولان و انبیاء بازگرداند. آرى، او تعلیم تازه‌‏اى نداشت و فقط یادآور تعالیم ناب امّا فراموش شده‌ی کتاب مقدّس بود. این نبى”ویلیام ماریون برانهام”نام داشت ( ۱۹۶۵ – ۱۹۰۹ ) و خدا نیز به وسیله‌ی آیات و معجزات گوناگون، او و خدمتش را تأیید نمود. البتّه پیش از هر صحبتى باید بگوییم که قصد ما جلال دادن یک انسان و سخن گفتن در مورد او نیست، چون به این مطلب واقفیم که خداوند خدا جلال خود را به احدى نخواهد داد و ما نیز تنها به آن چه که خدا از طریق این نبى انجام داده است توجّه مى‏‌کنیم. وقتى ما از موسى، پولس، پطرس و یا … سخن مى‌گوییم هدف ما جلال یافتن انسان و یا مثل برخى از کلیساها، پرستش این افراد نیست بلکه صرفاً به عملى که خدا توسّط آنها انجام داده است اشاره و توجّه مى‏‌نماییم.

صحبت از طوفانى که در زمان نوح واقع شد، به خودىِ خود نام نوح را نیز بر زبان جارى مى‌‏سازد. نظر انداختن به شریعت و چگونگى نزول آن، ناخودآگاه نام موسى را به یاد ما مى‌‏آورد. سخن گفتن از ظهور نخستین مسیح بدون اشاره به آن صداى ندا کننده در بیابان که فریاد مهیّا ساختن طریق خداوند را سر مى‌‏داد جایز نیست و در آخر نمى‌‏توان از بازگشت مسیح سخن گفت امّا از ویلیام برانهام، آن ایلیاى موعود، حرفى به میان نیاورد. زیرا هر یک از این افراد وسیله‏‌اى در دستان خدا بودند تا او اراده‌‏اش را به انجام برساند. هر یک از آنها در نقشه‌ی خدا سهمى داشتند و مى‏‌دانیم که هنوز انجام نقشه‌ی خدا به کمال نرسیده است.

خدا این وعده را داده بود که پیش از روز خداوند ایلیاى نبى را بفرستد. روز خداوند، روزى است که به دنبال روز فیض مى‌‏آید. ( ملاکى ۴ : ۵؛ عاموس ۵ : ۱۶ – ۲۰؛ یوئیل ۲ : ۱ – ۱۱؛ … ) هنگامى که خداوند مى‏‌گوید پیش از رسیدن روز خداوند، ایلیاى نبى را مى‏‌فرستم، بدین معنى است که ایلیا باید قبل از خاتمه‌ی روز فیض مى‌‏آمد. موقعى که یوحنّا تعمید دهنده آمد، روز نجات شروع شد؛ شاگردان مسیح شریران را پایمال ننمودند، خورشید و ماه نور خود را از دست ندادند و دنیا وارد داورى الهى نگردید. امّا پس از پایان یافتن روزِ فیض، شریران پایمال خواهند شد. خداوند دنیا را با انواع بلایایى که در مکاشفه از آنها صحبت کرده است خواهد زد و سلطنت هزار ساله‌ی مسیح آغاز خواهد شد.

در متى ۱۷ مسیح هم از خدمت یوحنّاى تعمید دهنده صحبت مى‏‌کند و هم از خدمتى که پیش از پایان روز فیض به ظهور خواهد رسید. او مى‏‌گوید: «… البتّه الیاس مى‌‏آید و تمام چیزها را اصلاح خواهد نمود.» ( متى ۱۷ : ۱۱ ) توجّه داشته باشید که مسیح در این قسمت فعل آینده”خواهد آمد”را به کار برده و پس از آن در آیه‌ی ۱۲ از آن چه که حادث شده است، سخن به میان مى‌‏آورد. چرا؟ به این دلیل که هم در ظهور اوّل مسیح و هم در بازگشت وى مى‌‏بایست افرادى راه را مهیّا مى‌‏نمودند که خدا براى ظهورِ نخستینِ مسیح از یوحنّاى تعمید دهنده و براى ظهور ثانوى مسیح از پیغامى که ویلیام برانهام براى کلیسا آورد استفاده نمود.

در ژوئن ۱۹۳۳ در حالی که ویلیام برانهام در رودخانه‌ی اوهایو در ایالات متّحده مشغول تعمید دادن افراد بود، هزاران نفر توانستند با چشمان خود نور خیره کننده و عجیبى را بر بالاى سر او ببینند و این صدا را بشنوند که: «همان طور که یوحنّاى تعمید دهنده فرستاده شد تا زمینه ساز ظهور نخستین مسیح باشد، هم چنین تو نیز با پیغامى که زمینه ساز ظهور ثانوى مسیح است، فرستاده خواهى شد.»

این اتّفاق در مقابل چشمان بهت زده‌ی چهار هزار نفر روى داد. رُخدادى که بعد از زمان رسولان در تاریخ کلیسا بى‌نظیر بود. خداوند مى‏‌فرماید: «در خفا و در جایى از زمین تاریک تکلّم ننمودم …» ( اشعیا ۴۵ : ۱۹ ) خدا در خفا سخن نگفت بلکه کلام خود را به صراحت تمام در مقابل چهار هزار نفر اعلام نمود.

خداوند در ۲۸ فوریه‌ی ۱۹۶۳ بر فراز کوه سانست ( Sun Set ) در شمال تیکسون در ابرى نورانى با سیماى مسیح ظاهر شد و با ویلیام برانهام تکلّم کرد. این واقعه‌ی بزرگ نیز مانند سایر اعمال دست خداوند پنهانى و مخفیانه نبود بلکه تصویر آن بر روى جلد مجلّه‌ی معتبر ساینز ( Sciencemagazine ) به چاپ رسید.

آقاى جیمز اى. مک‏دونالد ( James E. Mc Donald ) از مؤسسه‌ی علمى فیزیک جوّی آریزونا (Institute of Atmospheric Physics, University of Arizona ) مطلبى را پیرامون این ابرِ مافوق‌الطبیعه به رشته‌ی تحریر درآورد امّا نتوانست توجیه‌اى علمى در مورد این پدیده‌ی بى‌مثال ارایه دهد. مجلّه‌ی لایف ( Life magazine ) شناخته شده‌‏ترین هفته نامه‌ی جهان در آن زمان، نیز در شماره ۱۷ مى ۱۹۶۳ خود این عکس را به همراه‌ی مقاله‏‌اى در رابطه با آن به چاپ رسانید. این ابر اعجاب‌‏انگیز در آسمان آبى و در ارتفاعى که در آنجا هیچ رطوبتى براى تشکیل ابر وجود نداشت، پدید آمد. بى‌تردید این ابر تأییدى قدرتمند از جانب خداى قادر مطلق است که در محبّت خود به ملاقات کسانى آمد که تا نبینند، نخواهند پذیرفت. مُهر تأییدى که خدا بر خدمت این مرد مى‌‏زند فوق‌العاده قوى است و در قرن بیستم هیچ کس چنین تأییدى را از خدا دریافت ننموده است. مهم نیست که فرقه‏‌ها و یا کشیشان در مورد ویلیام برانهام چه مى‏‌گویند بلکه مهم تأیید خدمت او از سوى خدا است. بر طبق کلام خداوند، کفر به روح‌القدس، گناهی نابخشودنى است و بدین جهت بر هر یک از ما است‌که با نگاهى توأم با احترام به این وقایع بنگریم مبادا نسبت به خدایى که گناه را بى‌سزا نخواهد گذاشت، گناه ورزیده و به دستان او بیافتیم که بر طبق شهادت کتاب مقدّس اَمری بسیار هولناک است و نیز همواره این را به یاد داشته باشیم که وقتى در مورد این خدمت الهى و آسمانى صحبت مى‌‏کنیم: «در پى افسانه‏‌هاى جعلى نرفتیم …» ( دوّم پطرس ۱ : ۱۶ )

زمانی که آن ابر نورانى ظاهر شد، صدایى از درون آن برخاست که به جفرسون ویل برگردد زیرا زمان گشوده شدن هفت مُهر فرا رسیده است و بعد از آن بود که ویلیام برانهام در مورد هفت مُهر موعظه نمود. خداوند در گذشته نیز بارها از میان ابر نورانى سخن گفته است. کسى که کتاب مقدّس خوانده باشد حتماً متى ۱۷ : ۵ را به یاد دارد، آنجا که کلام خدا مى‏‌گوید: «و هنوز سخن بر زبانش بود که ناگاه ابرى درخشنده بر ایشان سایه افکند و اینک آوازى از ابر در رسید که این است پسر حبیب من که از وى خشنودم. او را بشنوید!» و نیز این را هم به خاطر مى‌‏آورد که همین ابر نورانى چگونه بنى‌اسرائیل را در بیابان هدایت مى‏‌کرد.

اگر دقّت کنیم، خداوند در ژوئن ۱۹۳۳ به ویلیام برانهام گفت پیغامى که به همراه دارد، زمینه ساز ظهور ثانوى مسیح است نه شخص او. وظیفه‌ی یوحنّاى تعمید دهنده این بود که پیغام خود را که از جانب خدا به همراه آورده بود به قوم برساند و با توجّه به این که بنى‌اسرائیل در آن زمان در منطقه‌اى کوچک زندگى مى‏‌کردند لذا پس از گذشت حدود شش ماه پیغام وى در بین تمام یهودیان مسموع شد، حال آن که پیغامى که ویلیام برانهام حامل آن بود باید به تمام جهانیان برسد. برادر برانهام پس از اعلام پیغام خود، در سال ۱۹۶۵ به خانه پدر آسمانی بازگشت. او وظیفه‌ی خود را به خوبى انجام داد و حقایق کتاب مقدّس را از پیدایش تا مکاشفه براى کلیسا بازگو نمود. او رفت امّا پیغام خدا براى ما باقى ماند و تا زمانی که این پیغام به سراسر جهان نرسد زمینه‌ی بازگشت مسیح نیز فراهم نخواهد شد.

نکته‏‌اى که شاید براى بسیارى از پنطیکاستی‌ها جالب باشد این است که تمام رهبرانِ موج اوّل همچون اورال رابرتس، تامى اوزبرن، دموس شاکاریان و سایر رهبران شناخته شده‌ی سالهاى ۱۹۵۰ – ۱۹۶۵ در جلسات ویلیام برانهام، مَسح و عطایاى لازم را به جهت خدمت یافتند.

در جلسات این مرد خدا بود که اورال رابرتس از ناراحتى قلبى و لکنت زبان شفا یافت. تامى اوزبرن نیز در شهادتى که راجع به ویلیام برانهام مى‌‏دهد مى‏‌گوید”در نخستین برخورد خود با این مرد خدا، بدون این که چیزى راجع به خدمت وى شنیده باشم، چیزى شبیه یک صدا با من صحبت کرد و گفت، همان طور که یوحنّاى تعمید دهنده فرستاده شد تا زمینه ساز ظهور نخستین مسیح باشد، ویلیام برانهام نیز فرستاده شد تا پیشتاز بازگشت مسیح باشد. و لیندسى کتابى تحت عنوان”ویلیام برانهام مردى از جانب خدا”به رشته تحریر در آورد.

امّا جاى بسى تأسّف است که این افراد با داشتن چنین شهادتى در مورد ویلیام برانهام و خدمت او صرفاً براى حفظ موقعیّت خود نخواستند با قوم خدا صادق باشند و حقایق را به صورت کامل با آنها در میان بگذارند و یقیناً در روز داورى براى این که اجازه ندادند تا اخبار اعمال خداوند در زمان حاضر به گوش مردم برسد، داورى خواهند شد.

شایعات بسیارى راجع به ویلیام برانهام منتشر شد و او را یک نبى دروغین خطاب کردند و این موضوع اصلاً عجیب نیست. زیرا مسیح مى‌‏گوید: «شاگرد از معلّم خود افضل نیست و نه غلام از آقایش برتر. کافى است شاگرد را که چون استاد خویش گردد و غلام را که چون آقاى خود شود. پس اگر صاحب خانه را بعلزبول خواندند، چقدر زیادتر اهل خانه‏‌اش را.» ( متى ۱۰ : ۲۴ – ۲۵ ) و نیز مى‏‌گوید: «خوشحال باشید چون شما را فحش گویند و جفا رسانند، و به خاطر من هر سخن بدى بر شما کاذبانه گویند. خوش باشید و شادى عظیم نمایید، زیرا اجر شما در آسمان عظیم است زیرا که به همین طور بر انبیاى قبل از شما جفا می‌رسانیدند.» ( متى ۵ : ۱۱ – ۱۲ )

بسیارى این عبارت را که مسیح در سال ۱۹۷۷ باز مى‌‏گردد. به ویلیام برانهام نسبت دادند، در حالی که چنین جمله‏‌اى هرگز بر زبان او جارى نشد و بسا شایعات دیگرى که او حتّى در مورد آنها فکر هم نکرد.

صد البتّه ما نمى‌گوییم که ویلیام برانهام به عنوان یک انسان هیچگاه مرتکب اشتباه نشد؛ زیرا که بسیارى از مردان خدا که در کتاب مقدّس از آنها یاد شده است، دچار اشتباه گردیدند. موسى اشتباه کرد و به همان علّت تنها اجازه یافت تا سرزمین موعود را از دور نظاره کند. یوحنّاى تعمید دهنده نیز در مورد مسیح دچار شک و تردید گردید و پطرس رسول از ترس قوم یهود از غذا خوردن با امّتها کنارگیرى کرد. امّا این باعث نمى‌‏شود که آنها را مردان خدا خطاب نکنیم. ما آگاهیم که هر انسانى ممکن است اشتباه کند و به همین علّت اگر بگوییم که ویلیام برانهام مطلقاً مرتکب اشتباهى نشده است فى‌الواقع هر چند ناخودآگاه او را خدا خوانده‌‏ایم. با این وصف گمان نمى‌‏بریم که اشتباهات او از خطایاى امثال آگوستین فاحش‌تر باشد. عجیب است که از کنار اشتباهات بزرگى که به اصطلاح پدران کلیسا انجام دادند گُذر مى‌‏کنیم امّا در مورد ویلیام برانهام که تأثیر گذارترین فرد در کلیساى قرن بیستم است، انعطاف به خرج ندهیم. بدون ویلیام برانهام افرادى چون رابرتس و لیندسى و … ظهور نمى‌‏کردند. ولى بسى جاى تأسّف است که مى‏‌بینیم امروز کسانى ظهور نموده‌‏اند که یوسف را نمى‌‏شناسند. ( خروج ۱ : ۸ ) آرى در خدمت مافوق‌الطبیعه این خادم خدا آیات و معجزات فراوانى به انجام رسید تا جایى که جهانیان دیدند که مردگان به اذن پروردگار زنده شدند. ستون آتشى که در بیابان هدایتگر اسرائیل بود پس از گذشت قرنها مجدّداً نمایان گردید و همچون زمان مسیح صدایى از ابر برآمد که او و خدمتش را تأیید نمود. و کلام خدا مجدّداً همان طور که در زمان رسولان تعلیم داده مى‏‌شد، بیان گشت تا دیگر جایى براى تردید نماند. هر چند که با تمامى این اوصاف بسیارى ایمان نیاوردند و سلطنت هزار ساله با مسیح را با لذّت دنیوى و گرایشهای مذهبى معاوضه نمودند.

پنطیکاستی‌ها برکاتى را که از جلسات این برادر کسب کرده‌‏اند، از یاد برده‌‏اند. در بیدارى سال ۱۹۵۰ شمارِ اعضاى ‌کلیساى پنطیکاستى به واسطه‌ی خدمت آسمانى ویلیام برانهام به صورت تصاعدى رشد کرد امّا امروزه هنگامى که تاریخ نویسان از سیر تاریخى کلیساى پنطیکاستى مى‌‏نویسند در کمال بى‌توجّه‌اى به سادگى از کنار این خادم بزرگ تاریخ نجات و خدمت او مى‏‌گذرند، در حالی که حقیقت چیز دیگرى است. آنها از اورال رابرتس به عنوان آغازگر بیدارى سال ۱۹۵۰ یاد مى‌‏کنند حال آن که خود او در جلسات ویلیام برانهام بود که شفا و قدرت الهى را چشید. زمانى که برادر برانهام در سال ۱۹۴۶ جلسات بیدارى خود را شروع کرد نامى از اورال رابرتس و بیلى‌‏گراهام نبود.

باز هم تکرار و تأکید مى‏‌کنیم که ما این حقایق را براى افراشتن نام انسان بیان نمى‏‌کنیم بلکه دلیل اشاره به آنها تنها این است که بدانیم خدا در زمان ما به وعده‌ی خود عمل نموده و پیغامى را براى مهیّا ساختن عروس عیسى مسیح فرستاده است که بسیارى در جهت کتمان آن مى‌کوشند. امّا آیا به راستى مى‏‌توان خدا را سانسور کرد؟ او خاصّان خود را مى‌‏شناسد و ایشان را پیدا نموده، حقایق را براى ایشان بازگو مى‏‌کند.

ویلیام برانهام با آغازخدمت آسمانى خود هم به تثلیثیها و هم به جِزیس اُنلیها ( Jesus only ) نشان داد که هر دو گروه اساساً در اشتباه‌اند و حقیقت الوهیّت در میان این دو تعلیم نهفته است. این تفکّر که با حضور مسیح بر روى زمین، آسمان خالى از خدا بود بیانگر درک ناصواب از مقوله‌ی الوهیّت است. ویلیام برانهام مى‏‌گوید جِزیس اُنلیها فکر مى‏‌کنند که یک بودن خدا، مثل یک بودن یک انگشت است و این کاملاً غلط است.

همچنین تصوّر این که چون از آسمان صدایى به گوش رسید و روح‌القدس به صورت کبوتر بر عیسى نازل شد، در حالی که او در رود اردن بود، نمایانگر وجود سه شخصیّت جدا از هم است، نیز ذاتاً غلط و کفر مطلق است. در این صحنه ما با سه خدا طرف نیستیم بلکه با تجلّى غناى وجودى خداى واحد حقیقى رو به رو هستیم.

امروز خداوند خداى آسمان و زمین از تمام ایماندارانى که در فرقه‏‌ها پراکنده هستند دعوت مى‌‏کند تا به کلام حقیقى خدا بازگردند و از تشویش بیرون بیایند. در این زمانهاى آخر ما مطلقاً به یک الهیدانِ بزرگ و برجسته نیاز نداریم. الیهدانان بیش از این که به مسیحیّت خدمت کنند با اشتباهات خود به آن خیانت کرده و دنیاى مسیحى را به تشویش کشیده‌‏اند. الهیات کلیساى کاتولیک با الهیات کلیساى پروتستان و الهیات پروتستان با الهیات ادونتیست و الهیات ادونتیست با پنطیکاستی‌ها متفاوت است و هر یک از آنها تنها تفاسیرى را از کلام خدا ارایه داده و مى‏‌دهند که با دیدگاه فرقه‏‌اى و منافعشان هماهنگ باشد. آرى آنها توانستند تفاسیرى ارایه دهند که از فرقه‌ی متبوعشان محافظت نماید، امّا از درک صحیح کلام خدا عاجز ماندند و امروزه وقتى مسیحیان با این تعدد تفاسیر رو به رو مى‏‌شوند، سردرگم شده، به بی‌راهه مى‌‏روند. امّا در میان این بحثها، تنها تفسیرى صحیح است که خداوند خود آن را ارایه داده باشد، زیرا خدا مفسّر خویش است. به همین جهت او یک نبى براى ما فرستاد، نه یک الهیدان. زیرا کلام خدا بر انبیاء نازل مى‌‏شود تا توسّط آنها به گوش قوم برسد.

مى‌‏دانیم که مکاشفه کتابى است که در مورد امور آینده سخن مى‌‏گوید. در باب ۱۸ این بخش از کتاب مقدّس با صدایى که ما را به دعوتى عجیب فرا مى‏‌خواند رو به رو مى‌‏شویم؛ آوازى عظیم با سرچشمه‌‏اى آسمانى که قوم را مخاطب ساخته، آنها را به خروج از بابل ترغیب مى‌نماید: «و صدایى دیگر از آسمان شنیدم که مى‏‌گفت: اى قوم من از میان او بیرون آیید، مبادا در گناهانش شریک شده، از بلاهایش بهره‌مند شوید.» ( مکاشفه ۱۸ : ۴ ) حال سؤال مهم این است: قوم خدا در بابل چه مى‏‌کند؟

بابل محل تشویش است. محلى است که انسانها خواستند تا در آنجا نامى براى خود پیدا کنند. خشتها پختند و به جاى سنگ از آجر استفاده کردند و از قیر به جاى گچ ( پیدایش ۱۱ ) آرى امروز نیز فرقه‏‌ها کلام خدا را از حالت اصلى خارج نموده و آن را در جهت کسب نامى براى خود مى‏‌پزند و مى‌‏گویند که ما باپتیست هستیم، ما کلیساى جماعت ربّانى هستیم، ما مسیحیان پرزبیترى هستیم و … و همچون زمان بناى برج بابل، خارج از اراده‌ی خدا با یک دیگر متّحد مى‌‏شوند. اتّحاد مورد نظر خدا تنها توسّط کلام او ایجاد مى‏‌شود، در حالی که در اتّحاد موجود میان فرقه‏‌ها، تنها بر برخى از مشترکات تأکید شده است و این وحدت، تُهى از هرگونه اساس و مبناى کتاب مقدّسى و همانند وحدت کاذب انسانها در بابل است. کلام خدا ما را به خروج از این تشویش دعوت مى‏‌کند تا به بیرون از لشکرگاه رفته، مسیح را در آنجا ملاقات کنیم. آرى هیچ یک از ما به کلامِ پخته شده در الهیات نیازى نداریم زیرا که انسان زیست نمى‏‌کند مگر به هر کلمه‌اى که تنها از دهان خدا صادر مى‏‌شود و این کلام، حقیقتِ محض است.

نکات پایانی:

امروز و توسّط این مکتوب حقایق بسیارى براى شما بازگو شد. تنها تقاضایى که از شما داریم این است که به مقوله‌ی بسیار مهم”الوهیّت”با دقّت نظر بیشترى توجّه کنید. زیرا مسیح مى‏‌گوید: «و حیات جاودانى این است که تو را خداى واحد حقیقى و عیسى مسیح را که فرستادى بشناسند.» ( یوحنّا ۱۷ : ۳ ) و در رساله‌ی یوحنّا نیز آمده است: «امّا آگاه هستیم که پسر خدا آمده است و به ما بصیرت داده است تا حق را بشناسیم و در حق یعنى در پسر او عیسى مسیح هستیم. او است خداى حق و حیات جاودانى.» ( اوّل یوحنّا ۵ : ۲۰ )

با توجّه به آیات بالا به روشنى درمى‌‏یابیم که اگر شناخت صحیحى از خدا و مقوله‌ی الوهیّت نداشته باشیم، حیات جاوید ما در خطر خواهد بود. دعاى ما این است که خداوند با استفاده از این کتابچه با قلب شما صحبت کرده و آن را براى پذیرش حقیقت آماده نماید. مطمئناً جاده‌ی ایمان به قول مسیح تنگ است، لیکن شبان آسمانى وعده داده است که در این مسیر همراه ما و حتّى در ما باشد تا بتوانیم بر مشکلات این راه فایق آمده، پیروز شویم.

تمامى حقایق کتاب مقدّس باید مجدّداً در کلیسا تعلیم داده و مورد اجرا واقع شوند. شاید در این مجال اندک نتوانستیم همه‌ی مسائل را بیان کنیم امّا خداوند از طریق کلام و روحش شما را به سوى درک تمامى حقایق و اسرار ملکوت خود سوق خواهد داد، به شرطى که فارغ از هرگونه تعصّب و دلدادگى به سمت و سویى خاص، صادقانه او را بخوانید.

«خداوند چنین مى‌‏گوید: بر طریقها بایستید و ملاحظه نمایید و درباره‌ی طریقهاى قدیم سؤال نمایید که طریق نیکو کدام است تا در آن سلوک نموده، براى جان خود راحت بیابید …» ( ارمیا ۶ : ۱۶ )

امروزه مردم دیگر کوچک‌ترین توجّه‌اى به روش رسولان ندارند و در طریقهاى خود رفتار مى‏‌کنند، در حالی که کلام از ما مى‏‌خواهد که به راه‌هاى قدیم بازگردیم تا مسیح خداوند بتواند توسّط کلام و روحش ما را براى آن قرار بزرگ آسمانى آماده سازد. آمین.‌

«و مرا گفت: بنویس: خوشا به حال آنانى که به بزم نکاح برّه دعوت شده‌اند …» ( مکاشفه ۱۹ : ۹ )

«اینک چون دزد مى‏‌آیم! خوشا به حال کسى که بیدار شده، رختِ خود را نگاه دارد، مبادا عُریان راه رود و رسوایى او را ببینند.» ( مکاشفه ۱۶ : ۱۵ ) آمین.

این عکس در ۲۴ ژانویه ۱۹۵۰ در هوستون واقع در منطقه‌ی تگزاس ایالات متّحده گرفته شد. در این عکس ستون آتش را در بالای سر این مرد خدا می‌بینیم. اگر در زمان موسی نیز امکان عکسبرداری وجود داشت، مطمئناً می‌توانستند از ستون آتش عکسبرداری کنند. این عکس یک فریب یا یک مدرک جعلی به حساب نمی‌آید بلکه خداوند در محبّت خود در اجتماع ایمانداران ظاهر شد تا کسانی که مثل توما بدون دیدن ایمان نمی‌آورند را ملاقات نماید و نیز نبی خود را تأیید فرماید. خوشا به حال کسانی که ندیده ایمان می‌آورند. پولس رسول نیز راجع به این نور چنین شهادت داد: «و در اثنای راه، چون نزدیک به دمشق رسیدم، قریب به ظهر ناگاه نوری عظیم از آسمان گرد من درخشید.» ( اعمال ۲۲ : ۶ )

کوتاه سخنی درباره این کتاب؛

سال ۲۰۰۱ کتاب خدای کتاب مقدّس را با هدایت خدا نوشتم. در آن زمان یک خادم جوان بودم که سوالات بسیاری از من پرسیده می‌شد. الاهیدانان تثلیثی ما را تحت انواع حملات قرار می‌دادند ( کما این که این حملات هرگز تمام و یا حتی شاید کمتر نشده بلکه هر دوره رنگ و شکلهای تازه‌ای گرفته است. ) تمام تلاشها در این جهت بود تا ثابت کنند که ما دچار تعلیم غلط هستیم. اما در آن زمان نیز با حکمت و قوت شخصی خود به مصاف این افراد نرفتم بلکه با کلام خدا. برخلاف این الاهیدانان که با چند آیه‌ای که اشتباه و بد فهمیده شده به میدان می‌آیند، ما هر کتابی را با استناد به آیات متعدد می‌نویسیم. تجربه‌ی روحانی به من ثابت کرده که هرگاه به خدا تکیه کرده‌ایم او بینش و درک درستی از مسایل به ما عطا فرموده است.

وقتی کتاب مکاشفه؛ کتابی مختوم به هفت مُهر را تمام کردم روح‌القدس موکّداً به من یادآوری کرد که مبادا بکویی توسط دانش الاهیاتی به درک مسائل مکاشفه دست یافته‌ای. خدا را شاکرم که همیشه در هنگام نوشتن، قلم من تنها وسیله‌ای در دستان روح القدس بوده و شخص من در این میان هیچ نقش بیشتری نداشته‌ام.

چند روز پیش هنگام صرف صبحانه با چند نفر از خادمین با تجربه نشسته بودم و در اثنای گفتگویمان، متوجه شدند که من در حال نگارش و کار روی بخشهایی از کتاب مکاشفه هستم. به من گفتند درک کتاب مکاشفه خیلی سخت است و ما جرأت نمی‌کنیم وارد این مقوله بشویم. در آن لحظه با خود اندیشیدم که چه قدر به قوم خدا بدهکار هستیم تا بتوانند درک درستی از کتاب مکاشفه به دست آورند، روزهای آخر نزدیک است و نه تنها من بلکه همه‌ی ما به نسبت قنطارهایی که به یکایک ما سپرده شده مسئولیم و مورد سوال قرار خواهیم گرفت.

در باربینی جدید کتاب خدای کتاب مقدّس، بخشهای تازه‌ای را افزوده‌ام. باشد که روح‌القدس توسط این کتاب و سایر منابع مفید، چشمان بسیاری را به حقایق الهی بگشاید. خدا به همه خوانندگان برکت دهد. آمین.
بهروز خانجانی
سپتامبر ۲۰۱۹ – کینشازا

دانلود کتاب خدای کتاب مقدّس