کتاب بزرگ‌ترین نبردی که تا کنون صورت گرفته برادر برانهام ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب بزرگ‌ترین نبردی که تا کنون صورت گرفته ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب بزرگ‌ترین نبردی که تا کنون صورت گرفته

 

۱- برادر اُرمن از تو متشکرم، درود خد ا بر تو باد. صبح بخیر دوستان، با این که تا حدودی برای خودم غیرمنتظره بود و شاید برای این جماعت هم باشد، با وجود این خوشحالم که امروز صبح هم در اینجا حضور دارم، مشغول مطالعه بودم و … متشکرم خواهر … که خداوند چیزی در قلبم گذاشت که به کلیسا بیایم و اندیشیدم که وقت آن رسیده تا این کار را انجام دهم. و حالا شروع می‌کنیم. وقتی به اینجا رسیدم با وجود این که نمی‌دانستم در این یکشنبه قرار است اینجا باشیم، اعلام کردم که امروز برای کلیسا پیامی دارم و به خواست خدا می‌خواهم این پیام را روز یکشنبه آینده به کلیسا برسانم. ممکن است صحبت به درازا بکشد و تا قبل از ساعت ۵/۱۲ یا ۱ بعد از ظهر نتوانیم اینجا را ترک کنیم. مدتهای مدیدی است که آن را در قلبم نگه داشته‌ام و فکر می‌کنم جواب سئوالی را به همه مردم بدهکارم و آن این است که چرا خارج از این زمینه فعالیتی ندارم من در حواشی آن موعظه کرده‌ام اما اطمینان دارم به آن سمت و سوئی که باید هدایت نشده است. بنابراین به امید خدا یکشنبه آینده با شما آن را مطرح می‌کنم و براساس آن چه در کتاب‌مقدس آمده توضیح می‌دهم که اصلاً موضوع چیست و تمام اینها چه معنائی دارد. زیرا که امکان دارد هر لحظه به آن سوی اقیانوسها یا هر جای دیگری بروم و فقط منتظرم تا او به من بگوید که کدام راه را در پیش گیرم.

۲- دو یا سه شب پیش نزدیک نیمه شب، کسی تلفنی از من خواست تا برای زنی که در بیمارستان بستری است دعا کنم. آنها از من خواستند تا دعا کنم و من نامی که آنها داده بودند تا برایش دعا بخوانم فراموش کردم او دوست خانم بل بود که تلفنی از من خواست تا دعا بخوانم این خواهر الآن هم در کلیسا حضور دارد و از خواهران سیاه پوست و وفادار به کلیسا است و بسیار زن خوبی است. فکر کردم نامی که به من داده‌اند خانم شفرد بود بنابراین از تخت بزیر آمدم و روی زمین زانو زدم به همسرم نیز گفتم که چنین کند زیرا که او هم با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شده بود به او گفتم: ما باید برای خانم شفرد که از دوستان خانم جیمز بل است دعا کنیم. هر دو برای او دعا کردیم و دوباره به رختخواب برگشتیم.

۳- حدود ساعت ۱۱-۱۰ صبح فردای آن روز تلفن دیگری به من شد. او بیلی بود. او به من گفت: آن شخص خانم شفرد دوست خانم جیمز بل نبود بلکه خود خانم بل بود که در بیمارستان بستری و حالش بسیار وخیم بود با عجله خود را به بیمارستان رساندم اما او ( از این دنیا ) رفته بود. خداوند خانم بل را به خانه ابدی فراخوانده بود.

۴- خانم بل سالیان سال از معتقدان و مومنین واقعی کلیسا بود. سالها قبل من و همسر او جیمز و پدرم با هم کار می‌کردیم. سالها قبل شاید ۳۰ سال پیش با هم کار می‌کردیم و منطقه وسیعی را پوشش دادیم از پنسیلوانیا تا اینجا یعنی کلگیت کار می‌کردیم و همیشه خواهر بل را دوست داشتیم او شخص بزرگی بود.

۵- می‌دانستیم که او از زخم مثانه حاد رنج می‌برد و این بار که او دچار یکی از حملات ناشی از بیماریش شده بود، پزشک معالج او که به وضعیت او کاملاً آشنائی داشت خارج از شهر بود و در عوض پزشک دیگری او را معاینه کرد و تشخیص داد که او باید هر چه زودتر مورد عمل جراحی قرار گیرد و او هیچگاه از این عمل جان سالم بدر نبرد. و من فکر می‌کنم به این ترتیب بود که اگر پزشک معالج همیشگی او بود هیچگاه او را عمل نمی‌کرد چون او حالش بسیار وخیم بود و زخم مثانه او بسیار حاد بود. او سنگ مثانه یا چیزی شبیه آن داشت قبلاً هم بارها دچار چنین حملاتی می‌شد و هر بار خداوند او را مورد لطف خود قرار داده و از او مراقبت کرده بود اما این بار قضا و قدر چنین شد که خداوند خواهر بل را فراخواند و می‌بینید که باید آن را پذیرفت.

۶- تقدیر چنین بود که من باید فکر می‌کردم شخص بیمار خانم یا دوشیزه شفرد بوده و من دوشیزه شفرد را نمی‌شناختم. ممکن است همین خانمی باشد که امروز در اینجا حضور دارد و امکان دارد وقتی ایشان را می‌بینم بشناسم اما به من گفته شد خانم شفرد و اگر همه چیز بدین ترتیب بود و اگر من می‌دانستم خانم بل در چنین وضعیتی است فوراً به آنجا می‌رفتم و بلافاصله شفاعت او را می‌کردم. پس ببینید که شاید خداوند نمی‌خواست ما چنین کاری بکنیم. پس؛ ما می‌دانیم برای آنان که خدا را دوست دارند همه چیز دست به دست هم می‌دهند تا آن چه برایشان خوب است، اتفاق بیافتد.

۷- و من اطمینان دارم که خواهر بل خدا را دوست داشت او زن خوبی بود. حالا او یکی از ما است در این جا خطی برای رنگین پوست بودن قائل نمی‌شویم. خانواده خداوند هیچ خطی برای رنگ نمی‌کشید. اگر رنگ پوستمان سرخ، سیاه، قهوه ای، زرد و یا سفید است فرقی نمی‌کند؛ رنگ پوستمان هر چه که هست در مسیحیت همه خواهر و برادر هستیم. و برای همین هم همه او را دوست داریم. جایش پیش ما خالی است. چقدر دلم برای آمین گفتنهایش تنگ شده است. صدای بلند و قوی آمینهایش از آن گوشه شنیده می‌شد او به خانه ابدی رفت، نزد عیسی مسیح. و اگر درست فهمیده باشم، دقایقی قبل متوجه شدم که مراسم تدفین او در همین کلیسا انجام می‌شود. [ برادر نویل می‌گوید: درست است. ] همین سه شنبه آینده ساعت یک. و گمان می‌کنم من و شما عهده‌دار مراسم تدفین او خواهیم بود. [ درست است. ]

۸- اما در جماعت امروز که یک نفر از میان ما کم شده بیاد خواهر بل بیایید فقط لحظه‌ای بایستیم و سرهایمان را خم کنیم. خدا زندگی می‌دهد و زندگی می‌گیرد و همان طور که در کتاب ایوب ( عهد عتیق ) آمده: خداوند می‌دهد و خداوند می‌گیرد، نعمتهای خداوند قرین نامش باد. خداوند سالها پیش خواهر بل را میان ما فرستاد تا در میان ما یکی از شهروندان جامعه باشد و یکی از افراد اجتماع بزرگ خداوند قرار گیرد. به خاطر الهاماتی که از خواهر بل گرفتیم خدایا تو را سپاس داریم، عشق و علاقه او که با تمام وجود می‌خواند و گواهی می‌داد و آن چنان روحی در این کار وجود داشت که می‌توانست فریاد بکشد و از ته دل آواز بلند سر دهد. او شرمنده انجیل عیسی مسیح نبود زیرا که این قدرت خدا بود که او را به رستگاری می‌رساند. او را در این سالها می‌دیدم و زمانی می‌رسد که همه باید جواب‌گو باشیم. و تو امروز صبح او را از ما گرفتی تا در پیشگاه تو باشد و این واقعیت دارد که وقتی اینجا ( این دنیا ) را ترک می‌کنیم همه در پیشگاه تو هستیم.

۹- خداوندا برای همه چیز از تو سپاس‌گزاریم دعا می‌کنیم تا دوستم جیمز، شوهر خواهر بل و پسرش و دخترانش و همه آنها در پناه نعمتهای تو باشند. می‌دانم که پسرش که در ارتش خدمت می‌کند از آلمان به خانه برمی‌گردد تا به مادرش که ما را ترک گفته برای آخرین بار ادای احترام کند. پسری که امروز صبح قلبش به درد آمده، خدایا برای او نیز دعا می‌کنیم. خداوند او را در پناه خود حفظ کند. خداوند جیمی را حفظ کند و می‌بینم که چه طور ساعتها طاقت فرسا کار می‌کند تا بتواند امرار معاش کند. دعا می‌کنم که این خانواده بزرگ متلاشی نشود اما مهم‌تر این که چرخ خانواده در سرزمین موعود ( در آن دنیا ) نشکند و همواره بچرخد. خداوندا اکنون کمربندها را محکم بسته و آماده‌ایم که تا وارد میدان نبرد شویم و بجنگیم حتی اگر یکی از میان رفته و از هفته قبل یکی از نفراتمان کم شده؛ خدایا تو ما را حمایت و تقویت کن و ما را یاری کن تا بتوانیم ادامه دهیم و روزی می‌رسد که دوباره در آن دنیا دور هم جمع می‌شویم زیرا که ما این را به نام مسیح می‌خواهیم. آمین.

۱۰- اکنون باشد که روح خواهر مرحوممان در آرامش باشد. مایلم بگویم که مراسم تشییع جنازه او در همین مکان روز یک‌شنبه یا سه‌شنبه انجام خواهد شد. حضور تمام کسانی که مایل هستند شرکت داشته باشند مایه خوشحالی است. فکر می‌کنم برادر نویل که اینجا حضور دارد ترتیب مراسم را خواهد داد. ( برادر نویل تأیید می‌کند ) امروز من فقط …

۱۱- می‌بینید، چیزهای زیادی نیست. اگر بشود جایی در عقب برای خواهر و برادر اسلاتر فراهم کنیم، خواهر اسلاتر پیام تلفنی شما را گرفتم و برای خواهر شما، آن یکی خواهر اسلاتر یعنی خواهر جین اسلاتر که به تب خرگوش، مبتلا است دعا کردم؛ مطمئناً بیماری او بسیار حاد است. اما ما همگی به خدا ایمان داریم که او بهبود می‌یابد.

۱۲- حالا می‌خواهیم با هم از کتاب‌مقدس بخوانیم و دوست دارم امروز صبح درس دهم و به خاطر این که از وقتی از آریزونا برگشتم حنجره‌ام کمی خشک شده، این کار را به آرامی انجام دهم. و حالا یک‌شنبه آینده را فراموش نکنید و فکر می‌کنم بیلی آگهی را تا حالا فرستاده باشد. و از آنجایی که انجام این موعظه مدتی طول می‌کشد پس تا آنجا که ممکن است زودتر بیایید. می‌خواهیم سر ساعت ۵/۹ یا ۱۰ شروع کنیم و به خاطر داشته باشید حدود ۱ یا چیزی شبیه آن و شاید تا ساعت ۵/۱۲ یا ساعـت ۱، سه یا چهار ساعت یا بیشتر طول بکشد می‌خواهم آیه‌ها را بخوانم. مداد و کاغذتان را بیاورید و فقط مطالب کلی را یادداشت کنید اگر سئوالی بود بپرسید، دقت می‌کنید، و شاید بتوانیم توضیح دهیم. آن چه که کمک کند انجام می‌دهیم.

۱۳- حالا اول آیه‌ها را می‌خوانیم. سه جا در انجیل است که مایلم بخوانم. و اولی اگر مداد دارید و می‌خواهید علامت بزنید امروز صبح به متون متعددی یا بهتر بگویم به کتابهای متعددی می‌خواهم مراجعه کنم. اولین آن اول پطرس باب ۵ آیه ۸-۱۰، افسسیان باب ۶ آیه ۱۰-۱۷ و باب ۱۲ آیه ۱-۱۴ حالا سر صبر و فرصت می خوانیم

۱۴- و همه عملاً نشسته‌اند، عده‌ای هم هنوز ایستاده‌اند در عقب و در کنار اما ما سعی می‌کنیم به سرعت از آن رد شویم و شما بتوانید زودتر بروید؛ پس از آن برای بیماران دعا می‌کنیم. امروز خانم عزیزی اینجا خوابیده که بسیار بیمار است. دیروز فهمیدم که او خیلی مریض است و می‌خواهم او بشنود که امروز صبح اول برای او دعا کردم و من شرایط این خانم عزیز را می‌دانم و او خیلی مریض است. اما ما در اینجا یک پدر مقدس بزرگ داریم که بر همه بیماریها چیره شده. و من یک … یک عزیز …

۱۵- من از خانم وودز خواهش کردم که اگر ممکن است بخواند اما او، برای این کار تعلل کرد. یک مطلبی که مسلماً یک پزشک از آن شگفت زده می‌شود زمانی که او ناظر یک معالجه الهی بود و نمی‌خواست کسی حتی پرستار هم راجع به این مسأله در مطب او صبحت کند. به این صورت بود که او یک بیمار سرطانی داشت، یک سرطان عمده، او نمی‌خواست در این مورد کاری انجام دهد، پس این خانم را به کلینیک دیگری فرستاد. آنها هم نمی‌خواستند کاری برایش انجام دهند پس دوباره او را پس فرستادند.

۱۶- پس آنها … آه سرطان سینه بود که در مرحله وخیمی بود. و تمام پوست خورده شده بود و سرطان به داخل سینه نفوذ کرده بود و وارد دنده‌ها شده بود. حدس می‌زنم بفهمید که منظورم چیست. آنها امروز دکتر عزیز ما را از نروژ نزد ما آوردند. او تمام وسایلش را آماده کرده بود زیرا که می‌دانست این خانم می‌خواهد تحت عمل جراحی قرار گیرد و سینه‌اش را بردارد. و این کاری بسیار سخت و خونین بود. و ـ و او تمام ابزار و همه چیز را آورده بود. پرستار این خانم را آماده کرد و به اتاق عمل آورد و برگشت تا وسایل و ابزاری را که برای برداشتن سینه مورد نیاز دکتر و دستیارش بود را نیز بیاورد. و بنابراین آنها حوله‌ها و چیزهایی را که باید رویش بیندازید را آوردند و شروع بکار کردند.

۱۷- وقتی که دکتر می‌خواست شروع کند، شوهرش یک واعظ مطهر بود از دکتر خواست تا در اتاق عمل در گوشه‌ای بنشیند. البته دکتر زیاد از این مسأله راضی نبود، می‌دانید، که او آنجا بنشیند. اما به شرطی که نگاه نمی‌کرد و ناراحت نمی‌شد. چرا که: فکر می‌کنم اشکالی نداشته باشد به شرطی که غش نکند.

۱۸- بنابراین همان طور که نشسته بود دعا می‌خواند، صدای پر زدن پرنده‌ها در اتاق شنیده می‌شد و دکتر هم رفت تا وسایلش را برای برداشتن سینه آورده و کار را شروع کند. او لایه‌ها را یکی پس از دیگری برداشت؛ حتی یک خراش هم روی سینه نبود حتی یک خراش. او گفت: پس کجا رفته؟ و شروع کرد و پرستار هم شهادت داد.

۱۹- حتی یک خراش هم نبود! دکتر هولبروک خودش شهادت داد و گفت: تا دقیقه‌ای قبل، آنجا، آنجا زنی خوابیده بود و پرستار و توده سرطانی در سینه زن و دقیقه‌ای بعد حتی یک خراش هم دیده نمی‌شد، از بین رفته بود. او یکی از بهترین پزشکان ما در آمریکا است. او گفت که: در همان موقع متقاعد شد و او یکی از خدمه‌های کلیسا است. می‌بینید؟ می‌بینید، مردم فکر می‌کنند کلیسا جایی است که مردم می‌روند که فقط: آه شما می‌روید آنجا که یاد بگیرید خوب باشید یا چیزی شبیه آن. دوست من این طور نیست. نه، خدا، خدا است او امروز به همان اندازه بزرگ است که بود و همیشه بوده است. و همیشه همین طور خواهد بود. و او یک … ما به او عشق می‌ورزیم.

۲۰- حالا می‌خواهیم از اول پطرس بخوانیم، باب ۵ و با آیه ۸ تا ۱۰ شروع می‌کنیم. «هشیار و مراقب باشید، زیرا دشمن شما شیطان، همچون شیری گرسنه، غرّان به هر سو می‌گردد تا طعمه‌ای بیابد و آن را ببلعد. پس در برابر حملات او، به خداوند تکیه کنید و استوار بایستید، بدانید که این زحمات فقط به سراغ شما نیامده، بلکه مسیحیان در تمام دنیا با چنین مصائبی مواجه می‌باشند. بنابراین پس از آن که مدتی کوتاه این زحمات را تحمل کردید، خدا خودش شما را کامل و توانا و استوار خواهد ساخت. او خدای پر مهر و محبت است و به خاطر ایمانمان به عیسی مسیح ما را خوانده تا در جلال و شکوه او شریک گردیم.»

۲۱- چه طور می توان خدا را ستایش کرد. حالا در کتاب افسسیان در اینجا می‌خواهیم برگردیم به کتاب افسسیان باب ۶ و آیه ۱۰ تا ۱۷ را که علامت زده‌ام را می‌خوانیم. «در خاتمه از شما می‌خواهم که از قدرت عظیم خداوند در درون خود نیرو بگیرید و زورآور شوید! خود را با تمام سلاحهای خدا مجهز کنید تا بتوانید در برابر وسوسه‌ها و نیرنگهای شیطان ایستادگی نمایید. بدانید که جنگ ما با انسانها نیست، انسانهایی که گوشت و خون دارند، بلکه ما با موجودات نامرئی می‌جنگیم که بر دنیای نامرئی حکومت می‌کنند، یعنی بر موجودات شیطانی و فرمانروایان شرور تاریکی، بلی جنگ ما با اینها است با لشگرهایی از ارواح شرور که در دنیای ارواح زندگی می‌کنند. بنابراین از یک یک سلاحهای خدا به هنگام حمله دشمنان، شیطان استفاده کنید تا بتوانید حمله‌های او را دفع نمایید و در آخر بر پایهای خود محکم بایستید. اما برای این منظور کمربند محکم راستی را به کمر ببندید و زره عدالت خدا را در بر نمایید. کفش انجیل آرامش بخش را به پا کنید تا به همه جا رفته، پیغام انجیل را به همه اعلام نمایید. سپر ایمان را نیز بردارید تا در مقابل تیرهای آتش شیطان محفوظ بمانید. کلاهخود نجات را بر سر بگذارید و شمشیر روح را که همان کلام خدا است، به دست بگیرید.»

۲۲- حالا می‌خواهیم چند باب دیگر از کتاب دانیال بخوانیم. حالا، فصل دوازدهم از کتاب دانیال و می‌خوانم با اولین باب که ۱۳ آیه دارد و نسبتاً طولانی است، شروع می کنیم. «در آن زمان، فرشته اعظم، میکائیل، به حمایت از قوم تو برخواهد خاست. سپس چنان دوران سختی پیش خواهد آمد که در تاریخ بشر بی‌سابقه بوده است، اما هر که از قوم تو نامش در کتاب خدا نوشته شده باشد، رستگار خواهد شد. تمام مردگان زنده خواهند شد بعضی برای زندگی جاودانی و برخی برای شرمساری و خواری جاودانی. حکیمان همچون آفتاب خواهند درخشید و کسانی که بسیاری را براه هدایت کرده‌اند، چون ستارگان تا ابد درخشان خواهند بود. سپس به من گفت: اما تو ای دانیال، این پیشگویی را مثل یک راز نگهدار؛ آن را مهر کن تا وقتی که زمان آخر فرا رسد. بسیاری به سرعت حرکت خواهند کرد و علم خواهد افزود. آنگاه من، دانیال؛ نگاه کردم و دو نفر دیگر را نیز دیدم که یکی در این سوی رودخانه و دیگری در آن سوی آن ایستاده بودند. یکی از آنها از آن فرستاده آسمانی که لباس کتان بر تن داشت و در این هنگام بالای رودخانه ایستاده بود، پرسید: چقدر طول خواهد کشید تا این وقایع عجیب به پایان برسد؟ او در جواب، دو دست خود را به سوی آسمان بلند کرد و به خدایی که تا ابد باقی است قسم خورد و گفت: این وضع تا سه سال و نیم طول خواهد کشید. وقتی ظلم و ستمی که بر قوم خدا می‌شود پایان یابد، این وقایع نیز به پایان خواهد رسید. آن چه را که او گفت شنیدم، ولی آن را درک نکردم. پس گفتم: ای سرورم، آخر این وقایع چه خواهد شد. او جواب داد: ای دانیال، تو راه خود را ادامه بده، زیرا آن چه گفته‌ام مهر خواهد شد و مخفی خواهد ماند تا زمان آخر فرا رسد. عده زیادی پاک و طاهر و ظاهر خواهند شد، ولی بدکاران به کارهای بدشان ادامه خواهند داد. از بدکاران هیچ کدام چیزی نخواهند فهمید، اما حکیمان همه چیز را درک خواهند کرد. از وقتی که تقدیم قربانیهای روزانه منع شود و آن بت در خانه خدا برپا گردد، یک دوره هزار و دویست و نود روزه سپری خواهد شد. خوشا به حال آن که صبر می‌کند تا به پایان دوره هزار و سیصد و سی و پنج روز برسد! اما ای دانیال، تو راه خود را ادامه بده تا پایان زندگی‌ات فرا رسد و بیارامی. اما بدان که در زمان آخر زنده خواهی شد تا پاداش خود را بگیری.»

۲۳- فکر می‌کنم همین جا توقف کنیم. می‌خواهیم کتابی را اگر بشود اسم آن را کتاب گذاشت شروع کنم و از آن این نتیجه را بیرون بکشم که”بزرگترین نبردی که تاکنون صورت گرفته” این همان چیزی است که به عنوان یک کتاب از آن استفاده می‌کنم.

۲۴- و حال می‌رویم سر این موضوع که چه طور شد برای امروز صبح به فکر این متن افتادم. چند نفر از معتمدین اینجا گرد آمده‌ایم، از جمله خودم که از آریزونا برگشتم. و ما رفتیم تا با برادر شریت در فنیکس در عبادتگاهش ملاقات کنیم. اما وقتی دریافتم که برادر در شهر، در چادری موعظه می‌کند؛ خوب، تا حدودی بابت قرار ملاقات خیالم راحت شد. فکر کردم بهتر است قرارمان را برای یک‌شنبه بعد از ظهر بگذاریم که هیچ کدام هم در کلیسای خودش به زحمت نیافتد. ولی دریافتم که ایشان یک‌شنبه بعد از ظهر هم موعظه دارند و کمی برای موعظه داشتن نیز نگران شدم. و ما برادرها به جای این که مطابق معمول برای شکار بیرون برویم، به شهر رفتیم و برای رفتن به موعظه برادر آلن آماده شدیم. برادر آ. آ. آلن قرار بود موعظه داشته باشد. پس ما هم به موعظه برادر آلن رفته و برادر آلن مجلس سخنرانی وعظ بسیار خوبی داشت ما اوقات خوبی را گذراندیم، به موعظه‌های برادر آلن گوش دادیم، آوازها را شنیدیم و به آنها که سرودها را می‌خواندند و فریاد برمی‌آوردند و موعظه خوبی ارایه شد.

۲۵- سپس در تمام طول راه دست خدا را می‌بینیم. و هر جا که می‌رفتیم، عیسی مسیح به ملاقات ما می‌آمد و واقعاً یک چیزی دیگر می‌باشد، وقتی با خودتان تنها هستید وجود دارد. وقتی به این شکل تنها هستید تنهایی در بیابان مثل این که شما را به سوی خود می‌کشد و فکر می‌کنم این یکی از دلایلی است که من خارج از شهر را دوست دارم. شما از شر نیروهای دشمن در امان هستید، نیروهایی که ما اینجا خیلی با آن سر و کار داریم.

۲۶- شیطان تقریباً بی‌آزار است، مگر آن که چیزی بیابد که بتواند رویش کار کند. شیطانهایی را که از قشون هستند بیاد بیاورید آنها می‌خواستند شرارت بیشتری بکنند بنابراین به خوکها فرستاده شدند. پس شیطان باید کسی را داشته باشد که از طریق او کارهایش را انجام دهد. خدا هم به همین طریق عمل می‌کند. او باید ما را داشته باشد. ما وابسته او هستیم و باید به وسیله ما کار کند.

۲۷- و همان طورکه ما در سفر بودیم خیلی‌ها با خوابهایشان نزد ما آمدند و عیسی مسیح هیچگاه از تعبیرهای درست درنمی‌ماند و فقط تفسیر درست می‌دهد و فقط همین. و او با ما خوب بود، ما را به سمت بازی راهنمایی می‌کند و به ما می‌گوید این بازی کجا صورت می‌گیرد و می‌دانید همین قدر که همین دوروبرها باشد خیلی عالی است. و شب در کمپ دور آتش جمع شدیم، دور از همه، مایلها و مایلها دور و به شعله‌های آتش که به دور سنگهای اطرافش نور افشانی می‌کرد خیره شده بودیم و این فوق‌العاده بود.

۲۸- یکی از برادرها که با همسرش اختلاف داشت که مربوط به سالها قبل می‌شود. ( به این ترتیب بود که ) در یکی از جلسات موعظه و سخنرانی من، این خانم سرش را بلند کرد. در حالی که من خواسته بودم تا همه سرهایشان پایین باشد و به خاطر این بود که خانمی که روی سکو ایستاده بود روح شیطان از بدنش خارج نمی‌شد و روح شیطان، آن زن روی سکو را رها کرده و به سراغ آن زن دیگر رفت و این حدود ۱۴ سال پیش بود که زن حالش بسیار وخیم شد. و آنقدر بد که حال روحی و روانی‌اش نیز بهم ریخت تا جایی که کارهایی می‌کرد که درست نبود. برای مثال شوهرش را که با او زندگی می‌کرد رها کرده و با مرد دیگری ازدواج کرد و ادعا کرد که نمی‌دانست چرا این کارها را انجام می‌دهد.

۲۹- برای همین آنها سعی کردند او را معاینه و معالجه کنند. اسم آن چیست … وقتی که شما …؟ فراموشی؟! آن … اسمش چیست؟ … فکر می‌کنم درست باشد دکتر، ولی این طور نبود. یک روح بود و او را … آن خانم یکی از دوستان خوب من بود. ولی از آن شب به بعد او علناً از من متنفر شد. و البته می‌توانید ببینید که دلیل آن چه بوده. اما وقتی که شوهرش وارد شد و ما همگی زانو زدیم تا دعا بخوانیم، روح‌القدس فرود آمد، درست است و همان شب در خواب بر شوهر آن خانم ظاهر شد. او با خواب بازگشت. شوهرش گمان کرد که آن به طور شوخ می‌باشد و یا ( شوهرش فکر می‌کرد که یک چیز مسخره‌ای می‌باشد. ) و فهمید که این همان پاسخگویی به معالجه همسرش است روح‌القدس چه طور با آدمها معامله می‌کند‍. در توسان، با برادر نورمن و آنها، خداوند دوباره با قدرت زیادی کارش را شروع می‌کند و چیزهای که مرا به این نتیجه رساند این بود که یک شب با برادر وود و برادر سوتمان ایستاده بودیم. حدود ساعت ۱۰ شب بود و ما بودیم و من به آسمان نگاه می‌کردم و ابهتی بزرگ بر من چیره شد. و من گفتم: فقط نگاه کنید! به آن صاحب و مالک بهشتی. و من گفتم: همه چیز در یک هماهنگی و نظم کامل است.

۳۰- و برادر وود گفت: نگاه کردن به دو ستاره کوچک که آن چنان به هم نزدیکند که گویی مانند یک نور واحد است.

۳۱- من گفتم: اما برادر وود می‌دانید که به روایت علم، در اعماق، عمق کمتر یا بیشتر آن دو ستاره‌ای که از اینجا به اندازه دو اینچ از هم فاصله دارند، خیلی بیشتر از آن چه که ما از آنها فاصله داریم از هم دورند. و اگر بخواهند به کره زمین برسند، با سرعت هزاران مایل در ساعت، سالهای سال طول می‌کشد تا به زمین برسند. و من گفتم: در این سیستم عظیم و پهناور، و به قول کسانی که به کمک تلسکوپها به آنها نگاه می‌کنند و می‌توانند ۱۲۰ سال نوری فراتر را هم ببینند، می‌گویند که باز هم ستارگان و ماههای دیگری وجود دارد و باز هم خدا است که همه آنها را آفریده و او است که در میان همه اینها قرار گرفته است.

۳۲- من گفتم: یکبار در یک رصدخانه به خود گفتم که جایی در آن بالا منطقه البروج است که از ستاره Virgin ( سنبله ) شروع می‌شود، به Cancer ( سرطان ) می‌رسد و سپس در انتها به Lion ( اسد ) ختم می‌شود. Leo یا شیر. اولین آمدن مسیح که به وسیله یک باکره بود. اولی که همان سنبله یا Virgin است با مسیح می‌آید. دومی یا اسد که با قبیله یهود است و من گفتم: سعی می‌کنم که منطقه البروج را ببینم اما نمی‌توانم. با وجود این آنجا است ( در آسمان ). آنهایی که برای این کار تعلیم دیده‌اند، می‌دانند که آنجا است. ایوب آن را دید، انسان به آن نگاه کرده است. در یک روزگاری آن مثل کتاب‌مقدس برای آنها به شمار می‌رفت ( روزی به عنوان انجیل آنها شمارده می‌شد ) اما در آن توده عظیم میلیونها میلیون سال نوری، خدا در میان همه آنها قرار گرفته و به پایین نگاه می‌کند. پالوس در آنجا است. مادر من نیز جایی در آنجا است و به پایین نگاه می‌کند.

۳۳- و من به نظم مالک الهی می‌اندیشیدم که حتی یکی از آنها ( ستارگان ) خارج از جایگاه خود نیست. هر کدام کاملاً زمان خود را می‌شناسند. لشگر بزرگ خداوند! من به سربازان این ارتش فکر می‌کردم. چه اتفاقی می‌افتد اگر در عرض چند دقیقه از نظم خود خارج شود، و یا زمین را دوباره آب فرا گیرد. کره زمین به مانند زمانی شود که خداوند آن را برای زندگی ما انتخاب کرد؛ زمین خاکی و بی‌شکل، پوچ و تاریکی و آب همه جای زمین را فرا گرفته بود. و اگر ماه به حرکت درمی‌آمد دوباره هم این اتفاقات می‌افتاد. وقتی که ماه تهی از کره زمین دور می‌شود، موجها بلند می‌شوند و وقتی که پایین می‌روند موجها نیز فروکش می‌کنند. این همان ارتش بزرگ خداوند است. وقتی که راجع به … راجع به ارتش بزرگ خداوند فکر می‌کنم که آنجا است.

۳۴- حالا به رختخواب می‌روم و شروع می‌کنم به فکر کردن که مبادا یکی از آنها ( ستارگان ) از نظم خود و جای خود خارج شوند. همه در جای خود قرار گرفته‌اند. و اگر در میان آنها حرکتی در جایی وجود داشته باشد، دلیل دارد و کره زمین را تحت تأثیر قرار می‌دهد و حالا نتایج آن را دیده‌ایم، هنگامی که بعضی از آنها از جای خود حرکت می‌کنند. تأثیرگذار است و بر همه چیز اثر می‌گذارد.

۳۵- و سپس فکر کردم که اگر آن مالک الهی که همه چیز را سرجایش می‌گذارد و همه چیز را نظم می‌دهد، پس این بی‌نظمی دنیوی و زمینی چه می‌شود؟ چه اتفاقی می‌افتد اگر حتی یک نفر از نظم خود خارج شود و سرپیچی کند! وقتی کسی از نظم خود خارج شود تمام برنامه‌های خدا بهم می‌ریزد. ما به طور دائم باید سعی کنیم که نظم خدایی را حفظ کنیم.

۳۶- و امروز صبح برای خدا این کار را انجام می‌دهیم و آن را به شکل یک موعظه که درمانی بر روح ما است به این می‌رسانیم و امروز توانستیم این گروه را زیر یک سقف دور هم جمع کنیم به طوری که با هم هماهنگ باشند و روح‌القدس هر کدام از اعضای بدنه را با نظم سرجای خود قرار داد، همان طور که امروز صبح این کار با هماهنگی انجام پذیرفت و تا زمانی که هر کدام سر جای خود قرار داریم، این هماهنگی درمانی است بر روح و جسم ما.

۳۷- و همان طور که در ابتدا گفتم، این خانم که سرطان داشت و دکتر هولبروک می‌خواست ( سینه‌اش ) را بردارد، حالا آن خدایی که صدای بال بال زدن در آن کلینیک را ایجاد کرد و بدون آن که خراش و اثری باقی بگذارد، غده سرطانی را برداشت، آیا می‌دانید که همان خدا درست همین جا است؟ [ جماعت آمین، می‌گویند. ] و تنها چیزی که او انتظار دارد این است که همان طور که ستارگان سرجایشان قرار دارند افراد آن ارتش نیز در جای خود قرار گیرند.

۳۸- حالا می‌دانید که ما تاکنون شاهد چند جنگ بوده‌ایم، جنگی در پی جنگی دیگر و حتی شایعات مربوط به جنگ؟ ولی کره زمین همچنان باقی بماند؟ جنگهای بسیار دیگری نیز خواهیم داشت. ولی آیا می‌دانید که فقط دو قدرت واقعی در کل کهکشان وجود دارد؟ با تمام تفاوتهایی که میان ملتها است و تفاوتهایی که در میان همه ما و سایر چیزهای دیگر است. اما همه چیز به دو قدرت بزرگ ختم می‌شود. فقط دو قدرت و دو قلمرو وجود دارد، دو قدرت و دو قلمور. سایر چیزها و چیزهای جزیی به یکی از این دو قدرت بزرگ وابسته است. و این دو قدرت یکی نیروی خدا است و دیگری نیروی شیطان و برای همین است که هر جنگی، هر بی‌نظمی و هر اتفاقی که بیافتد یا به وسیله نیروی خداوند کنترل می‌شود یا در کنترل نیروهای شیطانی است، زیرا که فقط این دو قدرت وجود دارد و این همان قدرت زندگی و قدرت مرگ است و همین دو نیرو وجود دارند.

۳۹- و شیطان فقط می‌تواند … قدرت او همان قدرت منحرف ( وارونه ) شده خدا است. یک قدرت واقعی نیست، آن چه که شیطان دارد همان قدرت ناخلف ( وارونه ) خداوند است. مرگ همان زندگی وارونه است. دروغ همان واقعیتی است که وارونه بیان شده، می‌بینید؟ هر چه که شیطان دارد، همانی است که وارونه شده ولی در هر حال قدرت است. و امروز ما در این جا جمع شده‌ایم و یکی از این قدرتها ما را هدایت می‌کند. پس بیایید قدرت شیطانی را بیرون برانیم. بیایید مانند ستارگان آسمانی سر جای خود قرار بگیریم.

۴۰- همان طور که انجیل در کتاب یهودا می‌گوید: ستارگان سرگردان در شرمساری خود ناآرامند. و ما نمی‌خواهیم ستارگان سرگردان باشیم، و دائم از خود بپرسیم آیا این درست است یا آن؟ آیا چیزی که می‌خواهیم اتفاق می‌افتد و یا اصولاً امکان پذیر است. سرگردان نباشید. مانند ستارگان بهشت که مانند سربازی واقعی سر پست خود انجام وظیفه می‌کنند، پا برجا باشید. با اعتقاد بایستید! مرگ و زندگی.

۴۱- حالا مثل یک ارتش، ارتش واقعی، مثل وقتی که ملتی خود را علیه ملتی دیگر آماده می‌کند، اول از همه باید بداند که چه چیزی درست است و چه چیزی غلط و آیا اصولاً می‌توانند از پس طرف مقابل برآیند یا نه. مسیح این را یاد داده و اگر همه این کار را بکنند، اگر بنشینند و فکر کنند راجع به این چیزها، و هر دو طرف را بسنجند، ما دیگر جنگی نخواهیم دید. پس فهمیدیم که اگر کسی این کار را نکند و اگر سرکردگان سپاه ملتی قبلاً راجع به آن فکر نکرده باشد و نداند که چه کار درست است، اگر انگیزه‌ها و هدفهایش را نشناسد حتی اگر قدرت و نیروی کافی برای غلبه بر دشمن داشته باشند، مطمئناً شکست می‌خورند.

۴۲- این درست چیزی است که باعث شد ژنرال کاستر شکست مرگ آوری متحمل شود. این طور که شنیده‌ام، ژنرال کاستر از دولت دستور داشت که به سرزمین سیوکس حمله نکند زیرا که در آن زمان آنها سرگرم انجام مراسم مذهبیشان بودند. زمان پرستش و نیایش آنها بود. یک جشن مذهبی داشتند. اما ژنرال کاستر مست بود و فکر کرد که به هر حال این کار را می‌کند. او در هر حال حمله می‌کند چه دستور داده باشند و چه نداده باشند و سپس به چند مرد بی‌گناه شیلک کرد و فکر می‌کنم چند نفر از آنها را زدند. آنها شکارچیانی را هدف قرار دادند که آمده بودند برای کسانی که در حال نیایش بودند غذا ببرند. و کاستر در حال پیشروی بود؛ آنها را دید و گمان کرد که آنها برای مبارزه آمده‌اند و به آنها تیراندازی کرد. شکارچیان نیز فرار کرده و بازگشتند. در مقابل چه کردند؟ خودشان را مسلح کردند و برگشتند و این آخر کار ژنرال کاستر بود زیرا که اول ننشست و فکر نکرد. او آنجا کاری نداشت. حق نداشت آنجا باشد. او تمام سرخپوستان را از ساحل شرقی به طرف غرب رانده بود و معاهده‌ای داشتند اما او معاهده را نقض کرد و زمانی که معاهده را نقض کرد، جنگ را باخت.

۴۳- و یک ارتش هم اول از همه برای جنگیدن باید سربازان خود را انتخاب کند. آنها باید برای جنگیدن تعلیم ببینند. و من فکر می‌کنم بزرگترین نبردی که تاکنون انجام شده، در شرف وقوع است. فکر می‌کنم که خداوند سربازانش را انتخاب کرده، فکر می‌کنم که او لباس جنگ بر تن آنها کرده و آنها را تعلیم داده است. و حالا جبهه جنگ آماده نبرد است.

۴۴- اولین و بزرگترین نبردی که تاکنون اتفاق افتاده در بهشت شروع شد. زمانی که میکائیل و فرشتگانش علیه لوسیفِر ( ابلیس ) و فرشتگانش جنگیدند. اولین جنگ و ابتدای آن در بهشت صورت گرفت. پس سر منشأ گناه از زمین نیست بلکه سر منشأ آن از بهشت است. و سپس از بهشت به سوی زمین فرستاده شد و بر نوع بشر نازل شد و جنگ میان فرشتگان، به جنگ میان انسانها بدل گشت و شیطان آمد تا مخلوقات خدا را که برای خود خداوند خلق شده بودند، نابود کند. شیطان برای نابودی آمد. منظور او همین بود؛ آمده بود تا از بین ببرد و سپس جنگ در اینجا روی کره زمین در گرفت و این جنگ در میان ما از آن زمان شروع شد.

۴۵- در هر جنگی قبل از صف آرایی، اول باید میدان جنگ مشخص شود یا محلی که مبارزه قرار است در آن انجام گیرد، یک جای مشخص. در جنگ جهانی اول همین طور بود؛ جای مشخص برای جنگیدن انتخاب شده بود جایی مثل بیابان. مثل وقتی که اسرائیل می‌خواست با فلسطینیها بجنگد تپه‌ای بود ـ تپه‌ای که در هر دو طرف آن، آنها جمع شدند. این جایی بود که به کسی تعلق ندارد. جلیات، سپاهیان اسرائیل را فراخواند. و این جایی است که داوود او را دید که از دره کوچکی که بین دو تپه بود عبور می‌کرد و سنگ جمع می‌کرد.

۴۶- باید جایی مشخص باشد. لازمه‌اش محلی است مشترک، جایی که به کسی تعلق ندارد و آنها اینجا ( زمین ) را برای جنگیدن انتخاب کرده‌اند. آنها نمی‌خواهند بالای اینجا یا پایین اینجا یا میان اینجا بجنگند، جبهه جنگی است که با یکدیگر رو در رو می‌شوند و زورشان را می‌آزمایند، جایی که هر کدام از طرفین قدرتشان را در مقابل دیگری می‌آزماید، محل ملاقات دو جانبه، خوب توجه کنید که متوجه بشوید. وقتی که این نبرد بزرگ بر روی زمین آغاز شده، می‌بایستی که محلی هم برای آن تعیین شود باید جایی برای شروع مبارزه تعیین می‌شد و جایی برای شدت گرفتن و اوج گرفتن آن. و زمینه این جنگ در فکر انسان شکل گرفت. این همان جایی است که جنگ آغاز می‌شود. فکر انسان به عنوان میدان جنگ انتخاب شد، نقطه آغاز و جایی که تصمیمات در آنجا گرفته می‌شود، در سر انسانها. پس این جنگها از یک سازمان شروع نشد، با یک موضوع مکانیکی زمینه‌اش از آنجاها نبود. بنابراین یک سازمان نمی‌تواند کار خدا را انجام دهد زیرا که میدان جنگ جایی که با دشمن رو به رو می‌شوید، در فکر انسان است. باید تصمیم بگیرید. به سراغتان می‌آید. می‌خواهم که این دخترک کوچک بیمار در اینجا به این مطلب با دقت گوش دهد.

۴۷- تصمیمات در مغز گرفته می‌شود، در سر انسان جایی که شیطان به سراغتان می‌آید و جایی که تصمیم‌گیری‌ها صورت می‌گیرد، زیرا که خداوند انسانها را این طور خلق کرده است. و حالا من در اینجا نقشه کوچکی دارم ( اگر به یادداشتهای من نگاه می‌کردید ) که مدتها قبل آن را بر روی تابلو نصب کرده بودم، انسان درست مثل دانه گندم خلق شده ست. دانه گندم یک بذر است و انسان نیز مانند یک بذر است. در واقع شما بذر پدر و مادرتان هستید، زندگی از پدر می‌آید و گوشت و پوست از مادر. پس هر دو با هم، تخم و خون، با هم یکی می‌شوند. و در سلول خون، زندگی است. در آنجا در این سلول حیات آغاز می‌شود، رشد می‌کند و فرزند به وجود می‌آید.

۴۸- حالا، هر بذری، پوسته‌ای خارجی دارد، درونش مغز و گوشت و داخل آن ذرات حیات و زندگی است. خب، ما این طوری ساخته شده‌ایم. ما جسم هستیم، روح و روان، پوسته خارجی یا بدن، قسمت درونی وجدان و غیره که همان روان است و درون آن که همان روح است. و روح است که بر تمام اینها حکمفرمایی می‌کند.

۴۹- حالا وقتی به خانه برگشتید، بنشینید و روی کاغذ سه دایره کوچک بکشید، آن وقت متوجه می‌شوید که بدن ما با پنج حس در تماس است که عبارتند از بینایی، چشایی، لامسه، بویایی و شنوایی که حواس پنجگانه‌ای است که بدن انسان را در کنترل دارد. درون جسم، روح است که به وسیله تصورات، وجدان، حافظه، استدلال و احساسات کنترل می‌شود. اینها همان چیزهایی هستند که روان انسانی را کنترل می‌کنند. اما روان فقط یک حس دارد. روان ـ باید این را بفهمیم! روان فقط یک حس دارد و این حس یا اعتقاد بر آن غلبه دارد یا شک. دقیقاً همین طور است و فقط یک راه به آن می‌رسد که آن آزادی انتخاب است. می‌توانید اعتقاد را انتخاب کنید یا شک را و روی همان کار کنید. بنابراین شیطان از ابتدای خلقت باعث شک و تردید روان انسان نسبت به کلام خداوند شد. خداوند نیز از ابتدای خلقت کلامش را در روح انسان نشاند.

۵۰- اگر در همین کلیسا، همگی مانند تارهای بافته شده به یکدیگر، بدون ذره‌ای شک و شبهه، با هم یکی و یکپارچه شویم، حتی تا ۵ دقیقه دیگر هم در میان ما شخص ضعیف و ناتوانی وجود نخواهد داشت. دیگر در میان ما کسی نخواهد بود که روح‌القدس را طلب کند و او را به دست نیاورد. فقط کافی است که به آن اعتقاد داشته باشید و این مطلب برایتان جا بیافتد و این جایی است که نبرد شروع می‌شود.

۵۱- در ذهن شما و حالا بیاد داشته باشید که این علم مسیحیت نیست غلبه ذهن بر ماده … ذهن زندگی را که کلام خدا است قبول می‌کند و زندگی از او می‌آید ولی افکار شما این کار را نمی‌کند، اما کلام خداوند آن کانال فکری مناسب را به شما هدیه می‌کند، می‌بینید؟ پس این تفکر آن طور که در علم مسیحیت آمده نیست یعنی غلبه ذهن بر ماده. نه این طور نیست. ولی ذهن شما آن را درک می‌کند و قبول می‌کند. ذهن شما توسط چه چیزی کنترل می‌شود؟ توسط روح و روان است که کلام خدا را می‌گیرد و این همان چیزی است که زندگی در آن است و به شما زندگی می‌دهد. آه برادر! وقتی این اتفاق می‌افتد، هنگامی که زندگی از این راه در شما جاری می‌شود، کلام خدا در وجود شما معنا می‌یابد؛ ولی اگر شما در من بمانید و از کلام من اطاعت کنید، هر چه بخواهید به شما داده خواهد شد.

۵۲- سپس چه اتفاقی می‌افتد؟ از میان قلبتان، که همان روح است، پیش می‌رود و تمام راهها را تغذیه می‌کند. اشکال کار اینجا است که ما اینجا ایستاده‌ایم با شک فراوان و سعی می‌کنیم آن چه را که در آنجا است بپذیریم. باید دست از این کار برداریم و از همان مسیر پایین بیاییم و با کلام واقعی خداوند مسیر را طی کنیم و خود به خود، بیرون می‌رود؛ این چیزی است که در درونمان اتفاق می‌افتد. چیزی که باید رویش حساب کرد، درونمان است. راه رسیدن شیطان به ما هم از درون است.

۵۳- حالا می‌گویید: من دزدی نمی‌کنم، من مشروب نمی‌نوشم، من این کارها را نمی‌کنم. اصلاً ربطی به این چیزها ندارد. می‌دانید؟ مهم درون است. مهم نیست چقدر خوب باشید، چقدر به اخلاقیات توجه داشته باشید و چقدر درستکار باشید. اینها همه قابل احترام هستند. اما مسیح می‌گوید: مگر آن که انسان دوباره زاده شود. می‌بینید، چیزی باید درونمان اتفاق بیافتد وگر نه مصنوعی است. زیرا که در ته دلتان می‌خواهید آن کار را انجام دهید.

۵۴- نباید مصنوعی باشد. باید واقعی باشد. و فقط یک راه است و آنهم آزادی انتخاب است که از افکارتان به روان شما ختم می‌شود. انسانی که با قلبش فکر می‌کند، پس او هست. اگر به این کوه بگویید حرکت کن، بدون این که ذره‌ای در دلتان شک کنید و به گفته خود اعتقاد داشته باشید پس اتفاق می‌افتد. آن چه را که می‌گویید به دست می‌آورید. به دست می‌آورید، می‌فهمید؟ این همان میدان نبرد است. اگر فقط بخواهید که شروع کنید.

۵۵- ما همه دلمان می‌خواهد که ببینیم کارها انجام می‌شود، همه مشتاقیم تا برای خدا کاری انجام دهیم. این خانم عزیز هم بدون شک دلش می‌خواهد زندگی کند. می‌خواهد که حالش خوب شود. سایر کسانی هم که اینجا هستند می‌خواهند خوب شود. و وقتی که راجع به موردی که برای دکتر پیش آمده می‌شنویم یا درباره قیام مردگان و یا سایر چیزهای بزرگی که خداوند انجام داده می‌شنویم، بی‌تحمل می‌شویم ( مضطرب می‌شویم ) و سعی می‌کنیم از طریق حواسمان به چیزی در اینجا دست بیاویزیم، به چیزی مثل وجدان.

۵۶- بسیاری از مردم، بارها کلام خدا را به غلط تفسیر کرده‌اند و در مورد من هم دچار سوء تفاهم شده‌اند با این به معنا که شما از مردم نمی‌خواهید بیایند جلوی منبر و صحبت کنند. به این معنا نیست که شما نمی‌توانید بیایید جلو و صحبت کنید. اما کسی می‌آید و بازوی کسی را می‌گیرد و می‌گوید: آه، برادر جان، می‌دونی چیه؟ تمام این مدت ما با هم همسایه بودیم، بیا اینجا به محراب. او چه می‌کند؟ کاش اینجا یک تخته سیاه داشتم تا نشان دهم او چه می‌کند. او سعی می‌کند از طریق احساسات و عواطف روی روح او کار کند. که فایده‌ای ندارد. این راهش نیست. مطمئناً این طوری نیست. شاید او دارد روی؟ روی چه کار می‌کند؟ روی خاطره و حافظه‌اش که یکی از حواس روح او است، کار می‌کند. آه برادر جان تو مادر فوق‌العاده‌ای داشتی که مدتها پیش از دنیا رفت. یک خاطره! می‌بینید؟ شما نمی‌توانید این کار را بکنید. این باید از طریق آزادی انتخاب انجام شود. شما خودتان را به کلام خداوند سپردید. شما نمی‌آیید اینجا چون مادر خوبی داشتید، شما نمی‌آیید برای این که همسایه خوبی هستید، شما می‌آیید چون خداوند شما را صدا کرده که بیایید و شما هم او را براساس کلامش پذیرفته‌اید. کلامی که همه چیز است. کلامی که اگر بتوانید همه چیز را از سر راهش بردارید، تمام حواس پنجگانه و وجدان و همه را بردارید و فقط بگذارید به درونتان راه یابد. کلام خداوند بارور می‌شود.

۵۷- اینجا می‌بینید که چه چیزهایی پوشیده مانده؟ شما می‌گویید: خب، حالا … همه این چیزها، وجدان و حواس و بقیه چیزها ربطی به این موضوع ندارد، برادر برنهام؛ قطعاً دارد! اگر فقط بگذارید کلام خداوند بیاید و وجدان و حواس شما مانع راهش شود پس رشد نمی‌کند. تبدیل به کلمات معوج می‌شوند. آیا تا به حال یک دانه ذرت خوب را دیده‌اید که کاشته شود و یک تکه چوب روی آن بیافتد، کج رشد می‌کند. هر کسی و هر چیز دیگری هم همین طور است. چیزی سر راهش قرار بگیرد مانع رشدش می‌شود.

۵۸- خب این همان اعتقاد امروزی ما نسبت به پنطکاست است. گذاشته‌ایم خیلی چیزها روح‌القدس را که در درون ما زندگی می‌کند و اعتقادات ما را که یاد گرفته‌ایم را از راه درستش منحرف کند. به خیلی چیزها اجازه داده‌ایم؛ نگاه کردن به زندگی دیگران. و شیطان سعی می‌کند توجه شما را به شکست دیگران جلب کند و سعی می‌کند شما را از گواهی دادن واقعی دور کند. کسانی که تقلید می‌کنند و تظاهر به تقلید می‌کنند. ولی اگر او ( شیطان ) گاهی می‌خواهد توجه شما را به کسانی که ریاکارند و تظاهر می‌کنند، جلب کند. او این کار را نمی‌کند چون تظاهر می‌کند. اما اگر از منبع واقعی و درست گفتار خداوند سرچشمه بگیرد؛ آسمان و زمین گذرا هستند. اما کلام من ماندنی است. باید ماندگار باشد. می‌بینید خواهر؟

۵۹- اول ذهن باید پذیرا باشد بعد قلباً اعتقاد داشته باشیم آن وقت است که گفتار خداوند تبدیل به واقعیت می‌شود و تمام حواس روان و جسم ما توسط روح‌القدس مطهر و پاک می‌شود و شما می‌شوید حس خداوند، وجدان خداوند و هر چیز الهی در درون شما جاری می‌شود. هیچ شک و شبهه‌ای باقی نمی‌ماند، چیز دیگری رشد نمی‌کند. یا خاطره دیگری بیادتان بیاید که بگویید: خب یادم می‌آید خانم جونز سعی کرد ایمان بیاورد. خانم فلانی و فلانی می‌خواستند ایمان بیاورند و شفا یابند اما موفق نشدند. می‌بینید؟ ولی اگر آن راه پاک و تطهیر شود و از روح‌القدس لبریز شود دیگر این چیزها به مغزتان خطور نمی‌کند. دیگر به خانم جونز و کاری که کرده فکر نمی‌کنید. شما هستید و خدا. با هم، هیچ کس دیگر نیست به جز شما و او. همین است. این مبارزه شما است.

۶۰- از همان ابتدا آن را از بین ببرید و در اولین قدمها متوقفش کنید. مهم نیست این نبرد چقدر طول بکشد، همین الان جلویش را بگیرید. اگر بیایید و خاطرات را حفظ کنید و دائم فکر کنید که: خب ممکن است شکست بخورم. شاید درست نباشد. همه چیز را دور بریزید و راه را باز بگذارید و بگویید: خدایا گفتار تو لایزال و واقعی‌اند و برای من آورده شده اگر کل کلیسا شکست بخورد و اگر تمام دنیا شکست بخورد، من شکست نمی‌خورم زیرا که پیرو گفتار تو هستم. [ برادر برنهام دو بار به منبر ضربه می‌زند. ]

۶۱- نکته همین جا است، مبارزه همین است. چرا خداوند قادر، سرطان را بدون ذره‌ای خراش از سینه یک زن برمی‌دارد و می‌گذارد تا بچه‌ای بمیرد؟ نه آقا [ برادر برانهام چهار بار به منبر ضربه می‌زند. ]

۶۲- چندی پیش دختر بچه‌ای از دبیرستان به اینجا آمد. مادرش به من تلفن کرد و گفت: برادر برانهام، دخترم به بیماری Hodgkin مبتلا شده، ( نوعی غده سرطانی ) و دکترها از گلویش نمونه برداری کردند و برای آزمایش فرستادند. معلوم شد که بیماری Hodgkin است. دکترش گفت: ممکن است این بیماری به قلبش بزند و اگر به قلب سرایت کند، او را می‌کشد. و گفت: این طور که این بیماری پیش می‌رود تا سه ماه دیگر همه جای بدنش را می‌گیرد و فقط تا سه ماه دیگر زنده می‌ماند. مادرش گفت: باید چه کار کنم، او را به مدرسه بفرستم؟ دکتر گفت: بگذارید به مدرسه برود، برای این که ممکن است به طور ناگهانی از دنیا برود. بگذارید برود و به زندگی طبیعی خود ادامه دهد و از این مسأله به او حرفی نزنید. و این خانم به من گفت: من باید چکار کنم؟ من گفتم: او را به اینجا بیاورید و در صف دعا قرار دهید. و من گفتم: شما هم با او بیایید. ( احساس عجیبی به من دست داد. )

۶۳- و وقتی که دخترک آن روز صبح با لبهای ماتیک مالیده آبی آمد همان طور که در مدرسه‌ها آرایش می‌کنند، ( نمی‌دانستم که او کیست که با من تلفنی صحبت کرد. ) دستش را گرفتم و گفتم: صبح بخیر خواهر. خودش بود، آنجا بود. برای لحظه‌ای به مادرش نگاه کردم و دیدم هر دو بی‌خدا هستند. بدون عیسی مسیح، من گفتم: در چنین شرایطی چه طور انتظار شفا دارید؟ آیا عیسی مسیح را به عنوان ناجی خود قبول دارید؟ من گفتم: آیا حاضرید برای بخشایش گناهان خود غسل شوید؟ آنها گفتند: ما این کار را می‌کنیم. و می‌دانید چه شد؟ شاید امروز این زن اینجا باشد. بسیاری از شما راجع به آن می‌دانید. برادر مایک اِگان یکی از معتمدین این مورد را دنبال می‌کرد، حدود ۴ یا ۵ سال پیش بود. دخترک را دوباره نزد دکتر بردند. هیچ اثری از بیماری Hodgkin در او دیده نمی‌شد.

۶۴- موضوع چه بود؟ اول باید راه را باز کنید. شما باید سرباز را، روح‌القدس را، در خط مقدم مبارزه قرار دهید تا گفتار خداوند را دریابید. او خود کلام است. او آنجا ایستاده و هیچ چیز نمی‌تواند آن را متوقف کند. هیچ چیز نمی‌تواند … راهها باید پاک باشند. درست مثل یک دیگ بخار که دودکش آن بسته باشد، وقتی زیرش آتش روشن می‌کنید، منفجر می‌شود. در مورد بسیاری از مسیحیان هم این اتفاق افتاده و این فقط به این دلیل است که راهها را پاک نمی‌کنند. آنها به درون خود نمی‌روند. باید پاک کنید، حافظه، افکار، وجدان ( ضمیر )، همه چیز را کنار بگذارید، به کمک گفتار خداوند که واقعی و اصیل هستند. این حقیقت است. مهم نیست که دهها هزار نفر که ایمان داشته‌اند در این سوی دنیا امروز کشته شده‌اند و یا فردا در آن سوی دنیا دهها هزار نفر دیگر ( فرقی نمی‌کند ) من در اعتقاد خود راسخ هستم.

۶۵- و ما ماورای آن را می‌بینیم، اگر راه دلمان را باز بگذاریم و اگر بخواهیم ببینیم، این و آن را می‌بینیم، هزاران نفر را می‌بینیم که گواهی می‌دهند، اما شیطان سعی می‌کند که در جهت عکس عمل کند. اگر بتواند در شما نفوذ کند، به لافاصله سپاه شما را شکست می‌دهد ولی اگر شما حواس پنجگانه‌تان را داشته باشید و به آنها اعتماد نکنید مگر آن که در جهت کلام خداوند قرار گیرند، بسیار خوب است ولی اگر برخلاف کلام خداوند باشند به آنها گوش ندهید. پس تصورات، خاطرات، وجدان ( ضمیر )، استدلال و احساسات همگی خوبند، اگر با کلام خداوند مطابقت داشته باشند. اگر احساسات شما با کلام خداوند همسو نباشد، از دستش خلاص شوید، وگر نه به سرعت متلاشی می‌شوید؛ می‌بینید؟ اگر استدلال و منطق شما برخلاف کلام خداوند است از آن دور شوید، درست است، ماشین بخار … اگر خاطرات و حافظه شما، تصوراتتان، وجدانتان و یا هر چیز دیگری در درونتان برخلاف آن است از شرش خلاص شوید.

۶۶- حالا چه به دست می‌آورید؟ یک سیستم خورشیدی به دست می‌آورید. هاللویا. خداوند ستارگان را به نظم درآورد و گفت: همانجا بمانید تا من شما را صدا کنم. آنها همانجا ماندند. هیچ چیز آنها را جا به جا نمی‌کند. وقتی خداوند می‌تواند انسانی را در دست بگیرد تا زمانی که بتواند وجدان و حواس خود را منزه و پاک بدارد و بتواند در کنار خدا قرار بگیرد، پس در این دنیا دیگر شیطانی وجود نخواهد داشت تا شک و شبهه ایجاد کند. درست است.

۶۷- اگر ( شیطان ) برگردد و بگوید: بهتر نشدید. حتی وجدانت هم با آن هم صدا شود، دودکشی که منزه شده فریاد می‌زند؛ هاللویا، سوپاپ به صدا درمی‌آید سوت می‌کشد، شکوه خداوند راهها پاک و پاکیزه برای کلام خدا باز شده‌اند، برای قدرت خدا اصل کار همین است. این میدان مبارزه شما است. میدان مبارزه شما درست همین جا است، در نقطه شروع در روان و در ذهن شما، برای آن باز می‌شود. ذهن دروازه روان است و یا بهتر بگوییم دروازه روح. ذهن شما باز می‌شود یا روح را قبول می‌کند یا روح را رد می‌کند.

۶۸- ممکن است کمی احساسات، عواطف، وجدان و همه این چیزها را داشته باشید اما ربطی به این قضیه ندارد. اینها فقط کمی احساسات و چیزهایی هستند. ولی وقتی پای حقیقت در میان است، ذهن شما باز می‌شود. ذهنتان یا آن را می‌پذیرد یا رد می‌کند. دوستان همین است. خداوند هیچ کدام از اینها را نادیده نگرفته. می‌بینید؟ این ذهن شما است که در را باز می‌کند و یا آن را می‌بندد و به وجدان شما، حافظه یا خاطره و یا احساسات شما گوش می‌دهد. ولی اگر ذهن شما در را بروی اینها ببندد و بگذارد خدا و روح ( روح‌القدس ) و یا کلامش داخل شوند، سایر چیزها را به بیرون می‌راند. هر شکی از بین می‌رود، هر ترسی از میان می‌رود، هر حس شک آمیزی و هر احساسی از میان می‌رود. چیزی نمی‌ماند مگر کلام خداوند و شیطان نمی‌تواند با آن مبارزه کند. نه آقا! نمی‌تواند با آن مبارزه کند، حالا می‌دانیم که این حقیقت است.

۶۹- آتش این مبارزه از همان روز توی بهشت عدن، شعله‌ور بوده است، مبارزه درون ذهن انسان. شیطان آن را آغاز کرد، او وقتی که حوا را دید چه کرد؟ کلام خداوند را انکار نکرد اما آن را ماست مالی کرد. او راههای کوچکی را در درونمان بست. او کلام: اما مطمئناً خداوند ( پیدایش باب سوم آیه اول ) مطمئناً خداوند، تمام چیزهایی که او … او … او وعده داده. می‌دانست که کلام به حق است و از طرفی هم می‌دانست که نمی‌تواند بیاید بیرون و با صدای بلند آن را جار بزند، اما او آن را با لایه‌ای شیرین پوشاند.

۷۰- مثل وقتی که مادرمان می‌خواست به ما دارو بدهد و مجبور بود آن را با کمی آب پرتقال مخلوط کند. اما من ترجیح می‌دهم داروی تلخ را بدون آب پرتقال بخورم و یا هر چیز دیگری که گول زدن باشد. عادت داشتیم نصفه شب بیدار شویم و مادرمان به ما روغن ذغال می‌داد و آن را با شکر قاطی می‌کرد. یک جور گول زدن ولی آن چنان وقتی شیرینی‌اش می‌رفت مزه‌اش تند می‌شد که حلقمان را می‌سوزاند.

۷۱- دوستان این طوری است، شیطان سعی می‌کند شما را گول بزند. سعی می‌کند چیز بهتری به شما نشان دهد یا یک راه آسان‌تر که نقشه‌ای بسیار زیرکانه است. اما زیرکانه‌تر از طرحی که خداوند در آغاز ترسیم کرده نیست. کلام خداوند. به آن بچسبید، آن را بگیرید و بگذارید آن هم به شما به چسبد. با آن بمانید، نکته اینجا است.

۷۲- مبارزه زمانی آغاز شد که ذهن حوا به ندای استدلال او گوش داد. این همان جایی است که مثال دودکش به وسط می‌آید. همان راهی که از آن طریق رد می‌شود. از طریق استدلال در درونش. او استدلال می‌کرد. چشمانش، با حس بینایی‌اش مار را دید. او زیبا بود، خوشگل، خیلی بهتر از شوهرش. او نرمترین حیوان آن باغ بود و شاید از شوهرش هم خیلی بهتر بود، یک موجود مردانه فوق‌العاده که آنجا ایستاده بود. چقدر با عظمت و خوب بود و می‌خواست به او ( حوا ) بگوید که چقدر عالی است. و اولین کاری که حوا کرد این بود که فکرش را باز کرد. وقتی این کار را کرد؛ استدلال انسانی بر او حاکم شد: هیجان انگیز است.

۷۳- این همان کاری است که او ( شیطان ) امروزه با زن می‌کند. بعضی از زنان با شوهران دوست داشتنی عزیزشان یک مرد قوی هیکل مردانه را پیدا می‌کنند و این مرد روی استدلال ذهنی آنها کار می‌کند. بیاد داشته باشید این شیطان است. این ابلیس است. یا بالعکس، مرد به زن، زن به مرد یا هر کدام، او چه می‌کند؟ روی قدرت استدلال آنها کار می‌کند، همان ضمیر ( وجدان ) جایی که چیزی اتفاق می‌افتد،

۷۴- اما باید کلام خداوند را در مرتبه اول قرار دهید. او گناه نمی‌کند. هاللویا. همین است. انسان گناه نمی‌کند مگر آن که کلام خداوند را کنار بگذارد. او مرتکب گناه نمی‌شود مگر آن که به حضور خداوند اعتقاد نداشته باشد ( که همان بی‌ایمانی است ) و از گفته‌های خداوند غافل باشد. حوا مرتکب گناه نمی‌شد تا وقتی که کلام خداوند را کنار گذاشت و راه استدلال را بر روانش باز کرد و شروع کرد به استدلال. شوهرم هرگز به من این چیزها را نگفت، ولی فکر کنم که تو … او به من گفت که نباید این کار را بکنم ولی می‌دانی، تو آن را خیلی واقعی و آسان می‌کنی، من، من فکر می‌کنم خیلی عالی می‌شود، چون تو آن را برای من خیلی آسان کرده‌ای. می‌بینید؟ این اولین مبارزه بود و از همین اولین مبارزه در بهشت بود که جنگها و خونریزیهای دیگری به دنبال آن شروع شدند. او ( حوا ) به کلام خداوند بی‌ایمان شد. او ایمانش را از کلام، از دست داد.

۷۵- و اگر حتی به کوچکترین ذره کلام خداوند ایمان نیاوریم، این مشکلات به وجود می‌آید و چه طور می‌توانیم بر گردیم چه طور می‌توانیم به کلام خداوند معتقد نباشیم. نمی‌توانید این کار را بکنید؛ باید همه چیز را کنار بگذارید، وجدان، خاطرات، یا استدلال و همه چیزهای دیگر، همه چیز به استدلال ختم می‌شود. ما فقط باید کلام خداوند را بپذیریم. ما باید کلام خداوند را براساس این جمله قبول کنیم که: “خداوند این طور فرموده” و آن را استدلال نکنید. به هیچ وجه. کلامش را بپذیرید، کلام او مانند رودخانه‌ای بین شما و خداوند جاری می‌شود. و تمام راهها بین شما و خداوند باز می‌شود.

۷۶- این همان مبارزه است. خط مقدم آن. بیایید از تفنگ دو لول. استفاده نکنیم، بیایید کار را درست انجام دهیم، از بمب اتم استفاده کنیم. از بمب اتم خداوند استفاده کنیم. می‌پرسیدک “برادر برنهام آن چیست؟” ا ـ ی ـ م ـ ا ـ ن به کلام او. این بمب اتم خدا است. که بیماری و ابلیس را بیرون می‌راند. آنها را نابود می‌کند و از میان برمی‌دارد. هر چیزی را که غیر الهی است از هم می‌پاشد. وقتی بمب ایمان که پشتوانه‌اش کلام خداوند است فرو می‌افتد، هر بیماری، مریضی و شیطانی را از میان برمی‌دارد. شما می‌گویید: برادر برنهام این درست است؟ چه طور است که روی بعضیها کار می‌کند و روی بعضیها نمی‌کند؟ این به دلیل همان راه است، شما ممکن است آن را ببینید ولی باید آن را درون خود داشته باشید، نه این که آنجا باشد در بیرون، باید درون باشد.

۷۷- شما نمی‌توانید از طریق استدلال به آن برسید، نمی‌توانید از طریق چیزهای دیگر به آن برسید، شما فقط می‌توانید از طریق راهی که خدا گذاشته به درون روانتان برسید. و این کار را چه طور انجام می‌دهید؟ آخرین راه کدام است؟ استدلال می‌کنید که حواس پنجگانه، آره می‌توانم حسش کنم، آره خودشه، می‌توانم بوش کنم و غیره. آره اینها هستند. درسته. دومین استدلال این است! آره مثل این که می‌دونه راجع به چی حرف می‌زنه، دکتر می‌گه من خوب نمی‌شم حتما ً… می‌بینید؟ اشتباه شما همین جا است. این ابلیس است که آنجا ایستاده، این ابلیس است که این چیزها را به شما تلقین می‌کند. قبول نکنید؟ هاللویا. خداوند می‌فرماید: من بالاتر از همه چیز می‌خواهم که در سلامت زندگی کنید. درست است. چه طور می‌توایند یک سرباز واقعی باشید؟ می‌بینید؟ من می‌خواهم در سلامت کامل زندگی کنید.

۷۸- این همان است. همان راهها، اگر آنها را باز بگذارید، لازم نیست که آنها را دور بزنید. و اگر شیطان از طریق وجدان و بقیه چیزها از آن وارد شود و به درون روانتان راه یابد به ذهنتان می‌رسد. و فقط اگر شما را به دست آورد، شما نمی‌توانید به چیزهای دیگر نگاه کنید وقتی که اجازه می‌دهید او وارد شود در آن موقع است که می‌تواند ( شما را ) کنترل کند. بعد چه می‌کند؟ از وجدان ( ضمیر ) استفاده می‌کند، سعی می‌کند از این سوپاپ استفاده کند. که آن چیست؟ بینایی، چشایی، لامسه، بویایی و شنوایی، تصورات، وجدان، خاطره یا حافظه، احساسات، او سعی می‌کند از طریق این راهها وارد شود و از این چیزهای کوچک استفاده می‌کند. ولی اول باید به ذهن شما رخنه کند و شما آن را قبول کنید. او می‌تواند …

۷۹- گوش کنید. او می‌تواند به شما ضربه بزند ولی نمی‌تواند به درون شما نفوذ کند مگر آن که خودتان بخواهید. وقتی شیطان نزد حوا رفت و گفت: می‌دانی که میوه مطبوع است. حوا برای لحظه‌ای ایستاد. این همان جایی است که او مرتکب اشتباه شد. برای یک لحظه هم نایستید. پیام را دریافت کرده‌اید. مسیح زنده است. خداوند شفا بخش پیام این است. به هیچ دلیلی نایستید، استدلال نکنید، و هیچ چیز دیگری. ولی حوا برای لحظه‌ای ایستاد و این جایی بود که شیطان به ذهن او راه یافت. گفت: به نظر منطقی می‌آید. آه این کار را نکنید، فقط به خداوند گوش دهید.

۸۰- برای ابراهیم چه اتفاقی می‌افتاد اگر که او لحظه‌ای می‌ایستاد و استدلال می‌کرد، وقتی که خداوند فرمود تو و سارا صاحب فرزندی خواهید شد، سارا ۶۵ سالش بود و ابراهیم ۷۵ سال. و وقتی او صد سالش بود و سارا نود سالش او هنوز …، کلام خداوند را اعتراف کرد و همه چیز را به آن شکلی که نبودند، نامید. حتی امید، آیا امیدی وجود دارد؟ حتی از امید هم استفاده نکرد. خب، شما می‌گویید امیدوارم که خوب شوم، امیدوارم که روح‌القدس را بیابم، امیدوارم که مسیحی باشم، امیدوارم این کار را بکنم. شما این را نمی‌خواهید، ابراهیم حتی به امید نگاه هم نکرد ( فکر هم نکرد ) آمین. در مقابل امید، هنوز هم به کلام خداوند اعتقاد داشت. ایمان ماوراء امید است. ایمان از جایی از درونمان می‌آید. پس چه طور می‌آید؟ از طریق ذهن، از طریق این در، خط مقدم جنگ همین است.

۸۱- حالا که برای مبارزه صف آرایی کرده‌اید، شیطان همین امروز در قلب همگی نشسته است. در قلب این دختر کوچک، در قلب شما، در همه جای دنیا قرار دارد. او می‌گوید: “من این را قبلاً دیده‌ام، این را قبلاً شنیده‌ام.” بیرونش کنید. فقط همین، او را بیرون برانید. کتاب‌مقدس در این بخش به ما چه می‌گوید؟ بیرونش کنید. درست است. او را برانید. ما آموزش دیده‌ایم.

۸۲- من فکر می‌کنم. چه بر سر ما واعظین آمده است؟ نمی‌دانم چه نوع آموزشی به ما داده‌اند. آموزش خداوند برای این مبارزه بزرگ. در فصل ۲۴ کتاب متی و هم چنین فصل ۱۲ کتاب دانیال آمده است که زمان مصائب فرا می‌رسد بدان گونه که تا به حال بر روی زمین مانند آن اتفاق نیافتاده و ما الآن در آن زمان زندگی می‌کنیم زمانی که فرهنگ و آموزش و این چیزها کلام خداوند را خفه کرده و تحت تأثیر و استدلال و غیره قرار گرفته. حالا موقع جنگ است. چه کسی ایستادگی می‌کند؟ هاللویا. میدان مبارزه آماده است. ببینید در آن سو چه دشمنان بزرگی داریم.

۸۳- چه کسی مانند داوود است که گفت: “می‌ایستید و می‌گذارید تا یک فلسطینی ختنه نشده سپاه خداوند زنده را به مبارزه بطلبد. من با آنها می‌جنگم.” آمین، خداوند امروز می‌خواهد که زنان و مردان در اینجا بایستند و بگویند: “من خداوند را به کلامش می‌پذیرم. آمین. مهم نیست چه کسی اینجا یا آنجا چه کرده و آیا موفق شده یا نه، ارتباطی ندارد، ای سائولیها اگر وحشت دارید برگردید به جایی که به آن تعلق دارید. اما ارتش خداوند هم چنان پیش می‌رود.” آمین. انسانهای معتقد، انسانهایی که درک می‌کنند و انسانهای شجاع. لازم نیست که حتماً تحصیل کرده باشند، لازم نیست که حتماً باهوش باشند، آنها فقط لازم است که راههایی باشند، خداوند این راههای کوچک را درمی‌یابد. او ( حوا ) برای لحظه‌ای ایستاد و شروع به استدلال کرد، “خب حالا، بگذار ببینم.”

۸۴- درست مثل …، چه می‌شد اگر امروز صبح این دخترک عزیز … بدون شک دکتر به او گفته که به آخر راه رسیده و کاری نمی‌شود کرد. خب، حالا، او دکتر است، من او را محکوم نمی‌کنم. او یک فرد دانشمند است. او می‌بیند که بیماری بدن بچه را گرفته. کار از کار گذشته، دارویی برای متوقف کردن بیماری وجود ندارد. همان طورکه سرطان وجود آن زن را فراگرفته بود قطعاً مرگ نیز بدن آن طفل را گرفته ولی ناخدای بزرگ ( هاللویا ) این ارتش عظیم، او است که مردگان را بلند می‌کند و او است که زندگی می‌دهد. هیچ چیز او را شکست نمی‌دهد. هاللویا.

۸۵- مغز متفکر ارتش در دست فرمانده است که همان ذکاوت است. رُمل در آلمان مغز متفکر آلمانیها بود، نه هیتلر، رُمل بود. درست است. آیزنهاور، یک ارتشی بود یا پاتون بستگی به مردانی دارد که در خط اول هستند و به کدام طرف راهنمایی کنند. شما هم از ناخدای خود پیروی کنید. اگر او یک ژنرال واقعی باشد، اگر او یک ژنرال چهار ستاره باشد و آن را ثابت کند و اگر ثابت کند که حق با او است، از او پیروی کنید. حتی اگر به نظر شما اشتباه می‌آید، به خط اول مبارزه بروید و همان کاری را بکنید که او گفته، هاللویا.

۸۶- ( برادر برانم سه بار دست زد ـ نویسنده ) ما یک ناخدای پنج ستاره داریم به نام عیسی که پنج ستاره به ما می‌دهد به نام ایمان ( ا ـ ی ـ م ـ ا ـ ن ) او هیچگاه در جنگ شکست نخورده. هاللویا. او بر مرگ، جهنم و گور غلبه کرد. ابلیس را از سر راه برداشت او ناخدای عظیم‌الشان است. پس دیگر ابلیسی در کار نیست.

۸۷- بزرگترین مبارزه‌ای که تاکنون صورت گرفته، همین الآن درگیر است. قطعاً این طور است. آه، هاللویا. وقتی که راجع به آن فکر می‌کنم، وقتی که می‌ایستم و نگاه می‌کنم که او چه کار می‌کند، چه طور آشکار می‌سازد، و همه چیز را روشن می‌کند، می‌گوید: “یا این طوری است یا آن طور.” همین است، برمی‌گردیم و می‌پرسیم: “این ناخدای بزرگ کیست؟” برنمی‌گردم که ببینم که آیا دکتر فلانی است. یا بهمانی؟ فقط می‌بینیم که ناخدا چه گفته. او ناخدای ما برای رستگاری و نجات ما است. هاللویا. رستگاری چیست؟ رهایی، عظمت ( جلال ـ شکوه ). او ناخدای رهایی ما است.

۸۸- ساعت و موقع انجام وظیفه فرا رسیده. هاللویا؟ سربازان با سلاح خود آماده‌اند. امروز هم ایمان و شک در این عبادتگاه در دو سمت قرار گرفته. شک در یک سو و ایمان در سویی دیگر. سربازان سر پست خود آماده‌اند. هاللویا. ناخدا، ستاره صبحدم، ما را راهنما است، او هیچگاه به عقب برنمی‌گردد. او هرگز کلمه عقب نشینی را نشناخته او هیچگاه عقب نشینی نمی‌کند. آمین. مطمئناً. بزرگترین مبارزه‌ای که تاکنون صورت گرفته. او ( خانم ) الآن در اینجا است؛ میان مرگ و زندگی، میان بیماری و شفا، میان ایمان و شک، میان آزادی و اسارت. مبارزه ادامه دارد. شمشیرهایتان را برق بیاندازید، سربازان سلاحتان را آماده کنید. خداوند سربازانش را آماده کرده ( بسیج کرده ) آمین، خداوند سربازانش را تدهین کرده.

۸۹- آمریکا سربازانش را به بهترین شکل ملبس و مجهز می‌کند، با کلاه خودهای فلزی، سلاح و هر چیزی که در توان دارند، تانکهای مسلح و یا هر چیز دیگری که می‌تواند وجود داشته باشد. خداوند هم سربازانش را مجهز می‌کند. هاللویا. چه نوع تجهیزاتی استفاده می‌کنیم؟ روح شمشیر، کلام خداوند. آمین. [ برادر برنهام بر روی منبر می‌زند ]. کلام خداوند از شمشیر دو لبه هم تیزتر است. عبرانیان فصل چهار حتی استخوان را به دو نیم می‌کند، تا مغز استخوان را می‌شکافد و افکار ذهن را مشاهده می‌کند، کلام خداوند، به کلام خدا اعتقاد داشته باشیم و بدین طریق خداوند ما را مسلح می‌کند.

۹۰- این همان سلاحی بود که خداوند به حوا داد تا خود را مسلح کند اما او اسلحه خود را شکست. او چه طور این کار را کرد؟ با استدلال و باز کردن ذهنش برای استدلال. شما با کلام خدا استدلال نکنید. هیچ استدلالی در میان نیست؛ شما فقط، این فقط کلام خدا است. هیچ شکی در آن وجود ندارد. هیچ استدلالی در آن نیست. کلام خدا است که آن را پا بر جا می‌کند. و برای همیشه می‌ماند. می‌بینید؟ منظورم را می‌فهمید، عزیزم؟ کلام خدا است. خدا آن را وعده داده، خدا این طور گفته.

۹۱- آنها به ابراهیم گفتند: “از کجا می‌دانید که صاحب فرزندی می‌شوید؟” خدا این طور گفته. و این طور باقی می‌ماند. پس چه طور نشدید؟ من نمی‌دانم چه موقع ( بچه دار ) می‌شوم ولی می‌دانم که می‌شوم. خدا این طور گفته. حتی کوچکترین چیزی نمی‌تواند جلوی مرا بگیرد. او می‌گوید: “چرا به خانه و به جایی که آمده‌اید برنمی‌گردید؟” من یک زائر و در این سرزمین غریبه‌ام. آمین؛ خداوند وعده داد، او در همین سرزمین جایی که مرا فرستاده به من فرزندی عطا می‌کند.

۹۲- هاللویا. خداوند شما را در همین فضای روح‌القدس شفا می‌دهد، همین جایی که شما را فرستاده. آمین خداوند آن را به شما می‌دهد، ایمان داشته باشید. آمین. راههای روان و جسم خود را باز بگذارید، تمام حواس خود را، وجدان ( ضمیر ) و … فقط بگذارید کلام خدا در شما نفوذ کند. اول به سراغ ذهنتان بروید، جایی که در واقع میدان جنگ است. می‌گویید: اگر آن را احساس کنم، اگر احساس کنم عظمت خداوند را … هیچ ارتباطی ندارد. ذهنتان را باز کنید، میدان نبرد را، جایی که برای جنگ صف آرایی شده، ذهنتان خط اول نبرد است. بازش کنید و بگویید: من … هر شکی، به شک خود، شک دارم. آمین. حالا به شک خود شک دارم. به کلام خدا ایمان دارم. شیطان، من اینجا هستم. چیزی اتفاق می‌افتد. حتماً، بله آقا.

۹۳- او خدمتکارانش را با روح تدهین می‌کند. برای آنها فرشتگانی می‌فرستد. فرشته‌ها، مردم گاهی آن را به مسخره می‌گیرند یک لحظه اجازه دهید همین جا، چیزی را برای شما روشن کنم. اجازه دهید یک لحظه برگردیم به عبرانیان. فصل چهارم؛ عبرانیان، فصل چهارم و … یعنی فصل اول عبرانیان و برمی‌گردیم به آیه ۱۴ «آیا همگی اینان روحهای خدمتگزار نیستند که برای خدمت آنانی که وارث نجات خواهند شد فرستاده می‌شوند و به کدام یک از فرشتگان گفت بنشین به دست راست من.» … تمام فرشتگان خدا …

۹۴- و در اینجا. انجیل به همین مطلب برمی‌گردد و به ما می‌گوید که خداوند فرشتگان را می‌فرستد. شکوه خداوند. آنها که هستند؟ آمین. ( برادر برانهام دستانش را سه بار به هم می‌زند ) فرشتگان خداوند به کجا فرستاده شده‌اند؟ از حضور خداوند. که چه کار کنند؟ کلام او را اجرا کنند. آمین. آنها فرستاده نشده‌اند تا … تئوریهای بعضی فرقه‌ها را اجرا کنند، بلکه آمده‌اند تا کلام خدا را اجرا کنند. فرشتگان خداوند فرستاده شده‌اند. چه طور آنها را بشناسیم؟ انجیل می‌گوید؛ کلام خدا به پیامبران نازل شد. آیا درست است؟ این فرشتگان کلام خدا را از طریق روح او به اجرا درمی‌آورند. از طریق روح‌القدس، روح و کلام از طریق پیامبران نازل می‌شود و پیامبران کلام خدا را آوردند. به همین دلیل توانستند معجزاتی داشته باشند. این انسان نبود، روح خدا بود که در انسان حلول کرد. روح مسیح که در انسان حلول کرد. به خاطر کلام خدا … او چه کرد؟ تمام راهها را باز کرد. خدا او را انتخاب کرد و او با روح‌القدس تدهین شد و این او نبود. او تا آن موقع کاری نکرد تا این که آن را در رویأی واقعی دید. ایلیا در کوه کارمل گفت: “تمام اینها را به فرمان تو انجام دادم و حالا ای خدا بگذار بدانند که تو خدایی.” آه، جلال و شکوه بر خداوند.

۹۵- من آن را بارها دیده‌ام. وقتی که روح خدا را می‌بینید به جایی ضربه بزنید و آن محل تدهین خواهد شد. ای کاش این گروه کوچک امروز این را در ذهن داشته باشد و هر نوع شکی را از میان بردارد. چه طور می‌توانید باز هم شک داشته باشید وقتی که می‌بینید مرده‌ای … مرده‌ای بلند می‌شود، چلاقی راه می‌رود و کوری بینا می‌شود و کری می‌شنود؟

۹۶- فرشته خداوند، حتی تصویرش که بر دیوار است، علم را گیج کرده. او ( فرشته ) چه می‌کند؟ فقط به کلام خدا وفادار می‌ماند. آمین. ابلیس را دور می‌کند. بله او این کار را می‌کند. این چیست؟ فرشتگان خدا که از حضور خداوند فرستاده شده‌اند، سخنران کلام خدا را تدهین می‌کنند، او که با کلام خدا می‌ماند و کلام خدا را با نشانه‌هایی تأیید می‌کند، مسیح را همین دیروز، امروز و برای همیشه می‌آورد. همین است. خودش است. چه طور می‌توانیم شک داشته باشیم در حالی که او ( خداوند ) از هر طریق ممکن، از طریق علمی، مادی و معنوی ثابت شده است. او در اینجا به اثبات رسیده ( برادر برانهام چهار بار به مبنر ضربه می‌زند ). موضوع چیست؟ این در ذهن ما است. ما ذهنمان را بر روی چیزی باز می‌کنیم. مثلاً می‌گوییم: “نمی‌دانم این امکان دارد یا نه. شاید اگر فردا حالم بهتر شود …” اصلاً ارتباطی به این موضوع ندارد.

۹۷- همان طور که بارها گفته‌ام، ابراهیم به سارا گفته است … سارا سن زنانگی را پشت سر گذاشته بود ( می‌دانید که منظورم چیست؟ ) در این دوره از زندگی، دوره ۲۸ روزه می‌دانید که؟ او در سن ۶۵ سالگی بود، شاید ۱۵-۲۰ سال پیشتر آن را پشت سر گذاشته بود و ابراهیم شاید بعد از گذشت چند روز به او گفته بود: “آیا تغییری در خود احساس می‌کنی؟” و ( سارا ) در جواب گفته بود: “نه کوچکترین تغییری حس نمی‌کنم.” ما به هر حال در راه درست قرار گرفته‌ایم و نمی‌تواند ارتباطی داشته باشد. حالا اگر به دوران جوانی زنانگی خود برگردی می‌دانیم که از طریق خون زندگی تو صاحب فرزندی خواهی شد و همه چیز درست می‌شود. و حالا امروز احساس می‌کنی چیزی تغییر کرده؟ از زمانی که، نه، حتی یک تغییر کوچک، ابراهیم. حتی کوچکترین نشانه‌ای هم دیده نمی‌شود. مثل سالیان گذشته هستم و کوچکترین تغییری نکرده‌ام. ملکوت خداوند ما به هر حال جلال بر خدا باد با همه این حال صاحب فرزندی خواهیم شد.

۹۸- منظور شما ابراهیم این که … ببین اگر او به شما وعده داده حتماً نشانه‌ای به ما نشان خواهد داد که این طور خواهد شد. به طور یقین خداوند نشانه‌ای را به ما نشان خواهد داد. هاللویا، نسل گمراه و ضعیف به دنبال نشانه‌ای هستند. درست است. او ( خداوند ) نشانه‌ای دارد. و آن چه بود؟ کلام خدا. این نشان او است. خداوند چه طور می‌تواند این طفل را شفا بخشد؟ کلام خدا چنین گفته. اگر من احساسی داشته باشم یا نداشته باشم، مهم نیست که چه اتفاقی می‌افتد، کلام خدا چنین گفته و همین طور هم می‌شود. آن پایان می‌باشد ( برادر برانهم دو بار روی تریبان می‌زند ـ نویسنده )

۹۹- ابراهیم گفت: “وسایلت را جمع کن، ما این سرزمین را ترک می‌کنیم.” به کجا می‌روی؟ “نمی‌دانم ( آمین ) ولی می‌رویم. ما می‌رویم.” آماده سفر شدند. هاللویا. این کلام واقعی خداوند است. در پیش رویش چه بود؟ وعده و قول خداوند. کلام خدا. “ما می‌رویم تا ( کلام خدا ) را به دست آوریم.”

۱۰۰- “ای ابراهیم از میان قوم خود خارج شو، آنها بی‌ایمانان و شکاکند و تو را نیز مانند خویش می‌سازند. بیرون بیا و خود را جدا کن و برای من زندگی کن.” این یعنی چه؟ “همه احساسات و آگاهی خود را رها کن، ذهن خود را باز کن و به یاد داشته باش، این من هستم. بیا با من زندگی کن.” آمین. امروز خداوند به همان طریق بچه‌های ابراهیم را در سطح جهان ندا می‌دهد تا همان مبارزه‌ی بزرگی که ابراهیم کرد را انجام دهند. خدا می‌خواهد که تمام فرزندان خود را از چه چیزی رها سازند؟ حواس پنجگانه، بویایی، چشایی، بینایی، لامسه و شنوایی، تصورات، وجدان ( ضمیرآگاه ) خاطرات، منطق و استدلال، احساسات و همه چیز. می‌خواهد که همه ذهنشان را باز کنند و با کلام خدا در این جهان قدم بردارند. این یک سرباز واقعی است.

۱۰۱- و بدین ترتیب ستارگان سرجای خود باقی می‌مانند. منظومه شمسی تغییر نمی‌کند. ستاره صبح و زودیاک ( منطقه البروج ) هر روز صبح، سر پست خود حاضر می‌شود، درست مثل اولین روزی که کره زمین آفریده شد. ستاره شب نیز سر جای خود قرار دارد؛ همه ستارگان، دب اصغر، شروع فصول و همه چیز همان طور است که باید باشد. ستاره شمال ثابت است و حرکت نمی‌کند و همه چیز حول ستاره شمال می‌چرخد، زیرا که درست در مرکز زمین واقع شده.

۱۰۲- این همان عیسی مسیح است. آمین. او آنجا قرار دارد، و مانند ناخدای بزرگی همه سپاه خود را تحت فرمان دارد. درست مثل حضرت موسی که بالای کوه با دستانی به سوی آسمان ایستاده بود و اسرائیل می‌جنگید و راهش را به طرف جلو باز می‌کرد و او دستانش بالا بود و آنجا ایستاد تا وقتی که آفتاب غروب کرد، آنها می‌بایستی دستان او را به طرف بالا نگه می‌داشتند. او موسی بود، او خود نوعی مسیح بود برای این که مطمئن باشد که دستانش بالا می‌ماند، آنها را با میخ به صلیبی کوبیده بود. هاللویا و او به ملکوت الهی راه یافت با تن پوشی خونین در مقابل خدا در طرف راست و مبارزه تمام سربازان به پیش می‌رود ( مهم نیست که چه اتفاقی می‌افتد ) با کلام خدا، او به آزادی می‌رسد. آمین.

۱۰۳- مثل جوجه‌ای در تخم، چه اتفاقی می‌افتد اگر جوجه از، سر از تخم در آوردن بترسد؟ اگر از شکستن تخم بترسد چه می‌شود؟ اگر این جوجه کوچک درون تخم از شکستن پوست تخم مرغ بترسد چه می‌شود؟ اگر صدایی از خارج به او بگوید: “که به این پوسته ضربه نزن و ممکن است که اذیت شوی؟” ولی طبیعت درون این جوجه به او می‌گوید: “ضربه بزن و سوراخی در پوست به وجود بیاور.” بگذارید سازمانهای کهنه و قدیمی بگویند: “دوران معجزه به سر آمده. شما خودتان را اذیت می‌کنید. شما به قهقرا می‌روید.” اما شما تا آنجا که می‌توانید به پوسته محکم ضربه بزنید. هاللویا. “شیطان دور شو، من از اینجا بیرون می‌آیم؛ من دیگر بیش از این اینجا نمی‌مانم. دیگر نمی‌مانم. من دیگر در این سرزمین شیطانی نمی‌مانم. امروز می‌خواهم راهم را به بیرون باز کنم. آمین. من یک عقابم.” آمین. هاللویا.

۱۰۴- آن جوجه عقاب کوچک، به پوسته نوک می‌زند، مهم نیست که این پوسته چقدر سخت باشد، از درون آن بیرون می‌پرد و می‌دانید که اولین کاری که می‌کند این است که بالهایش را باز می‌کند. حالش خوب است. راهتان را به بیرون باز کنید. درست است. چه طور این کار را بکنید؟ آن را با این کلام متلاشی کنید. چنین فرمود خداوند. چنین فرمود خداوند. چنین فرمود خداوند و بالاخره هوای تازه را احساس می‌کنید. خدا چنین فرمود و شما توانستید سرتان را از پوسته بیرون بیاورید. خدا چنین فرمود. به پوسته فشار بیاورید و بیرون می‌آیید. آن که بیرون می‌آید دوباره به داخل پوسته برنمی‌گردد. آمین. او آزاد است. آه خدایا. کلام خداوند وقتی که از تمام احساس شما، وجدان ( ضمیر ) و تمام چیزها بگذرد و به درون راه یابد، به ذهن شما می‌رسد و ذهنتان باز می‌شود نه آن که آن را ببندد. شما آزادید. آن که پسر او را آزاد کرده است، از پوسته بیرون می‌آید. سازمان مذهبی دیگر روی شما تأثیر ندارند. دیگر شیطان نمی‌تواند روی شما کار کند، سعی می‌کند شما را وسوسه کند.

۱۰۵- اما شما در شاهراه با سرعت زیاد در حرکت هستید، در شاهراه و قلمرو خداوند می‌رانید، ای سرباز تدهین داده شده مسیح. شما ای عقابهای، با ایمان، “عیسی مسیح را نور جهان” اعلام کنید و در شاهراه ملکوتی خدا به جلو رانید. بله، قطعاً.

۱۰۶- اینها روحهای خادم خداوند هستند. از حضور خداوند فرستاده شده‌اند، تا خدمت کنند. خدمت به آنها بشود، چه چیزی را خادمی کنند. کلام خدا. نه یک سری تئوری. بلکه کلام خدا. آنها روح فرستاده شده از طرف خداوند هستند که اجرا کنند. روح مجری. و بیاد داشته باشید اگر آنها چیزی در کنار کلام خداوند به اجرا در آوردند، از طرف خداوند نیست، زیرا که کلام خداوند در بهشت تأیید شده، همیشه در بهشت، کلام خداوند، خدا بر آن نظارت دارد و او هیچگاه روحی را مجری این کار نمی‌کند تا بر کلام خدا چیزی اضافه کند. او هیچگاه یک دکترای HDD که با یقه آهار زده و چیزی مثل آن بیاید و مجری کلام خدا شود نمی‌فرستد که مثلاً بگوید: “خوب البته که روزهای معجزه کردن گذشته، ما همه آن را می‌دانیم.” نه، نه، این کلام خدا نیست. و این برخلاف کلام خداوند است. آمین. او کسانی را برای اجرای روح کلام می‌فرستد. آمین. ( من هنوز چهار پنج چیز دیگر برای صحبت دارم ولی الآن به آن نمی‌پردازیم و می‌گذاریم برای یکشنبه آینده. بسیار خوب. )

۱۰۷- روحهای فرشته آسا تدهین شده‌اند تا کلام خدا را برای شما بیاورند و باعث شوند تا کلام را باور دارید تا حالا شنیده‌اید که یک پیامبر، پیامبر واقعی خداوند، کلام خدا را منکر شود؟ نه آقا، چه اتفاقی افتاد وقتی که سازمانهای آن زمان بپا خاستند و گفتند: “ حالا او اشتباه می‌کند.” او ایستاد به تنهایی ایستاد و گفت: این درست است.

۱۰۸- به میکاه نبی پسر ایملاح ( Imlah ) در آن روز نگاه کنید؛ تندروی مذهبی در آن روزگار؛ چهارصد نفر که از قرار پیامبر بودند؛ تدهین شده بودند و همگی آنان که تحصیل کرده بودند و به درجات عالی تحصیلی رسیده بودند، همگی سالم و درستکار بودند؛ ایستادند و گفتند: “پادشاه باوفای ما، خداوند نگهدارت باد؛ آن به ما تعلق دارد؛ جاشوا آن را به ما داده بروید و آن را بگیرید. این کاملاً درست است. بروید و آن را بگیرید.” او در جواب چه گفت: “خب جاش …” Jehoshaphat گفت: “آیا کسی دیگر هم جای دیگر هست؟” خب آنها چهارصد نفر بودند. چرا چهارصد تا را قبول نداشته باشند؟ او گفت: “مطمئناً کس دیگری جای دیگری هست.” گفت: “خب … من، ما یک نفر دیگر را داریم ولی من از او تنفر دارم.” “آنجا … آنجا، من می‌خواهم به سخنان او گوش دهم.” می‌بینید؟ او گفت: “او را به اینجا بیاورید می‌خواهم حرفهایش را بشنوم.”

۱۰۹- و آنها رفتند و به او گفتند: “حالا گوش کنید. شما امروز صبح یک موعظه دارید. زیرا که شما برای شاه موعظه می‌کنید. شما برای تمام مجامع اجرایی ( کلیسایی؟ ) موعظه می‌کنید و چنان و چنان. ( می‌بینید؟ ) برای فلسطینیان، برای تمام انجمنهای کلیسایی. حالا بیاد می‌آورید، این چیزی است که آنها گفتند شما هم همین را می‌گویید. شما هم همین اعتقادات را دارید. آن مرد را عوضی گرفته بود. آن مرد از استدلال کهنه خود دست برداشته بود و راهها را پاک کرده بود، می‌بینید؟ او از وجدان ( ضمیر ) خود جدا شده بود. و خب … خب می‌دانید آنها چه می‌کنند؟ اگر شما هم همین چیزها را بگویید، فکر می‌کنم به یکی از اعضای انجمن محله شبیه می‌شوید، اگر با عقاید آنها موافق باشید به یک آدم کلی نگر تبدیل می‌شوید. این یک انسان واقعی خداوند نیست. چرا او تمام راهها را پاک کرده بود و وجدان ( ضمیر ) و همه چیز را کنار گذاشته بود و ذهنش برای قبول کلام خدا باز شده بود و فقط به کلام خدا اعتقاد داشت. این همان روح مجری است. همان روح مجری. او گفت: “من حالا نمی‌دانم چه بگویم، ولی یک چیز را می‌توانم بگویم؛ فقط می‌گویم که خداوند به من گفته که چه بگویم و آنها تمام شب را به انتظار نشستند و او یک رویای واقعی داشت.”

۱۱۰- صبح روز بعد می‌توانم تجسم کنم که میکاه نبی با توجه به انجیل می‌گوید: “حالا ببینیم که آیا آن رویأی واقعی، حالا تمام آن مردان، چیزی اینجا غلط است. زیرا که برخلاف آن چه که آنها گفته اند. ولی ( کلام ) چه می‌گوید؟ اجازه بدهید ببینم ایلیا چه طور نازل شد و به او چه گفت: و سگها خون تو را می‌لیسند، ایزابل سگها او را می‌خورند و زیرا که نبوت پاک و درستکار و اخاب پاک و درستکار” او این را می‌دید، دید او براساس کلام خدا بود و اخاب پیر می‌دید که به سویش می‌آید. او یک راست به طرف او رفت و گفت: “حالا بلند شوید، اما من اسرائیل را دیده‌ام …” می‌بینید، او از بازگو کردن آن چه که دیده بود خجل نبود زیرا که آن کلام خدا بود. می‌دانست که می‌تواند آن را به درستی دریابد. چه چیزی را؟ او قلبش را و ذهنش را برای کلام خدا باز کرد و کلام خدا بر او نمایان شد، بنابراین می‌دانست که کاملاً برطبق کلام خدا است.

۱۱۱- حالا شما می‌گویید: “اگر فقط من هم مثل میکاه پیامبر بودم.” می‌توانید. شما هم می‌توانید، عزیزان. شما هم میکاه پیامبر هستید باید چه کنیم؟ باید ذهنمان را باز کنیم. امروز صبح می‌خواهم به شما چه بگویم؟ کلام خدا را … می‌بینید؟ ذهنتان را باز کنید و بگویید: “حالا تو می‌دانی، من اعتقاد دارم که شفا بیابم.” خب پس حالا این چیست؟ آیا همان کلام خدا است؟ قطعاً کلام خدا است. و این مرد می‌گوید: “دوران معجزه به سر آمده. نمی‌توانید این کار را بکنید و …” همه را فراموش کنید. خدا را در صدر قرار دهید. کلام خدا در اینجا است و او سخن می‌گوید و همین است.

۱۱۲- حالا شیطان چه کرد؟ شیطان هم دیگران را تدهین کرد. حالا شیطان خدمه خود را تدهین کرده است. آه، حتماً، حتماً او خدمه‌اش را تدهین می‌کند. با چه چیزی آنها را تدهین می‌کند؟ با بی‌ایمانی. شیطان و دیوانش بشریت را به بی‌اعتقادی و بی‌ایمانی نسبت به کلام خدا تدهین می‌کنند. و برای تأییدش به کتاب پیدایش باب ۳ و ۴ مراجعه کنید. اول یک دقیقه این را بشنوید و بعد به کتاب پیدایش برمی‌گردیم و ببینیم که آیا این اولین تاک تیک او نیست. او ( شیطان ) همیشه از یک تاک تیک استفاده نمی‌کند. همیشه هم همین طور بوده. حالا ببینید که به چه شکل بوده. او با کلام خدا مخالفت نکرد، فقط آن را کمی، می‌دانید، یک طور دیگری جلوه داد، همه کلام خدا را به کار نمی‌گرفت.

۱۱۳- حالا برمی‌گردیم به کتاب پیدایش، باب ۳ و ۴ و ببینم که این همان است که در اینجا می‌گوید. بسیار خوب. «و مار به زن گفت هر آینه نخواهید مرد.» نخواهید مرد، می‌بینید؛ که چه طور نقل قول شده است. می‌گویند: “دوره معجزه گذشته است. ما به این که روح‌القدس به درون انسانها راه می‌یابد آن چنان که در پنطکاست اتفاق افتاد، اعتقاد نداریم به هر حال چندان فرقی هم ندارد، شما غسل داده شده‌اید.” شیطان را می‌بینید؟ تاک تیکهایش را می‌بینید؟ “خب اگر دکتر به شما بگوید شما شفا نمی‌یابید قابل قبول است.”

۱۱۴- حالا بدون این که به دکتر بی‌اعتقاد شویم و او را بی‌اعتبار کنیم باید بدانیم که او کارش را براساس علم بنا نهاده. و دکتر هر کاری را برای نجات زندگی انسانها انجام می‌دهد با وجود این جان انسان نجات نمی‌یابد زیرا که چیزی است که او از آن سردر نمی‌آورد، دیگر عقلش به جایی قد نمی‌دهد، او رو راست است. اما درخت دانش، شما را تا جایی می‌برد که می‌شود … و وقتی به درخت زندگی می‌رسیم باید برویم و ادامه دهیم آمین. همین است. ( دانش ) فقط تا همین محدوده پیش می‌رود. پس حالا تاک تیک شیطان چیست؟ در اینجا ( انجیل ) چه می‌گوید؟ آیه‌های اول و دوم را می‌خوانیم. اولین آیه از باب ۳ را می‌خوانم: «و مار از همه حیوانات مزرعه که خداوند خدا ساخته بود هوشیارتر بود و به زن گفت آیا خداوند حقیقتاً گفته است از همه درختان باغ نخورید؟»

۱۱۵- حالا گوش کنید و ببینید چقدر موذی و بدجنس است و چه طور کلام خدا را وارونه جلوه می‌دهد. می‌بینید؟ سعی می‌کند که چه کند؟ می‌بینید؟ می‌خواهد به درون ذهن او ( زن ) نفوذ کند. با وجود این که کلام خدا در او ( زن ) مستحکم شده است، او با زن صحبت می‌کند. پس نگذارید که شیطان چیزی را مستحکم کند. بگذارید کلام خدا در قلب شما مستحکم شود. شما هم همین کار را بکنید مانند میکاه نبی … «زن به مار گفت از میوه درختان باغ می‌خوریم غیر از میوه درختی که در وسط باغ است خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس نکنید مبادا بمیرید.» می‌بینید؟ این کلمه است که زن آن را برای ( مار ) نقل قول می‌کند. حالا ببینید. مار به زن گفت: «هر آینه نخواهید مرد.»

۱۱۶- می‌بینید تاک تیک او را می‌بینید؟ سعی می‌کند که چه کند؟ سعی می‌کند که این اولین نوع بشر، دختر خدا، آن زن با ارزش را با تدهین بی‌اعتقاد کند به کلام خداوند. این دقیقاً همان چیزی است که او سعی دارد به دست آورد. عزیزان این همان چیزی است که می‌خواهد در شما نیز به دست آورد. می‌خواهد تک تک شما را با تدهین بی‌ایمان کند. و شما تنها کاری که باید بکنید این است که حالا که در انتخاب آزاد هستید حرف او را قبول کنید اما او را بیرون بیاندازید. اگر حوا در آن لحظه به او گوش نمی‌داد … برای یک لحظه هم درنگ نکنید. متوقف نشوید.

۱۱۷- زمانی که ایلیا به جحازی گفت: “برو وسایل مرا بردار و روی جسد طفل بگذار و اگر کسی با تو صحبت کرد با او حرف نزن و اگر کسی خواست تو را منصرف کند تو به راهت ادامه بده. به این زن نگاه کنید وقتی که به خدمتکارش می‌گوید: قاطری را زین کن و حرکت کن و باز نایست تا من تو را فرمان دهم.” همین است. وقتی پیام را می‌گیرید، ادامه دهید، جلو بروید. آمین. نگو‌یید که: “من دیگر نمی‌توانم یا ضعیف شده‌ام” فقط ادامه دهید. متوقف نشوید. همه چیز را کنار بگذارید و پیش بروید. برادر، شمشیر در دستان تو است، برو و قطعه قطعه کن، ( خرد کن … ).

۱۱۸- روزی برای موعظه می‌رفتم و از استادیوم فوتبالی می‌گذشتم، ایستادم و جلوی در بالا را نگاه کردم. بالای در نوشته بود: “در مبارزه اندازه سگ مهم نیست، توان مبارزه سگ مهم است. این چیزی است که در مبارزه به پیروزی ختم می‌شود. می‌بینید؟” شما می‌گویید: “تمام کلیساهای بزرگ بر علیه این هستند.” برایم مهم نیست که آنها چقدر بزرگ هستند. این مبارزه است که برایم مهم است. ایمان درون انسانها مهم است. اگر ترسو هستید بروید در سوراخ خودتان؛ خب برادر، اگر تو یک سرباز واقعی هستی برو و بایست، جنگی در آنجا میان خوب و بد درگیر است.

۱۱۹- برو و بجنگ مثل پیتر کارت رایت که به شهری رفت و گفت: “خدا به من فرمان داده که به اینجا بیایم و تحولی ایجاد کنم.” او یک انباری کهنه و قدیمی اجاره کرد و به نظافت آن مشغول شد. کله گنده شهر با یک هفت تیر که به بغل بسته بود به آنجا رفت و پرسید: “این مرد اینجا چه می‌کند؟” جواب دادند که: “او یک واعظ است و می‌خواهد اینجا جلسه‌ای برپا کند.” “بسیار خوب” او گفت: “من الان می‌روم و او را از اینجا بیرون می‌اندازم. ما این دورو برها هیچ جلسه‌ای نمی‌خواهیم.”

۱۲۰- سپس او به طرف انبار قدیمی رفت و پیتر کارت رایت در حالی که کتش به تنش بود مشغول شستن شیشه‌ها و درها بود. مردک کوچولوی ما! واعظ قبلی به خاطر این که او غذایش ( جوجه ) را با دست می‌خورد، او را مسخره می‌کرد و البته می‌دانید امروزه این کار مرسوم است و او ( پیتر کارت رایت ) هم چنان مشغول شستشو و نظافت محل بود. آن مرد با هفت تیرش به طرف او رفت و کتش را از پشت کشید و گفت: “تو اینجا چه می‌کنی؟” کارت رایت گفت: “دارم شیشه‌ها را می‌شورم.” و به کارش ادامه داد. او فقط یک هدف داشت. خداوند به او گفته بود که یک جنبشی انجام دهد. شیشه‌ها را تا پایین شست.

۱۲۱- او گفت: “ما اینجا به هیچ جنبشی احتیاج نداریم.” او گفت: “اما خداوند به من گفت که این جنبش را انجام دهم.” می‌بینید؟ او داشت کارش را درست انجام می‌داد. مرد گفت: “فقط یک چیز هست، یک چیز که باید بفهمی. امور این شهر در دست من است او گفت: “راست می‌گویی.” و می‌دانید دوباره به کارش ( شستشو ) ادامه داد. مرد گفت: “قبل از این که جلسه‌ات را بگذاری، اول باید از شر من خلاص شوی.” او گفت: “آه، راستی؟ پس این کار را بعداً انجام می‌دهم.” بعد کتش را در آورد و به طرف او رفت و یقه‌اش را گرفت و روی زمین پرتش کرد و رویش پرید و گفت: “اگر من قرار است قدرت را در دست بگیرم پس باید مبارزه کنم. خدایا شجاعت مرا زیاد کن.” و تا آنجا که می‌خورد او را زد و بعد او گفت: “بس است؟!” مرد گفت: “بله.” بلند شد و با او دست داد و همان شب در کلیسا آمرزیده شد. می‌بینید؟

۱۲۲- فقط کلام خدا را بپذیرید و هر نوع شکی را از خود دور کنید. می‌بینید؟ بله خودش است. اگر این کار بعدی است پس انجامش دهید. بهترین کاری که یادم می‌آید انجام داده‌ام؛ خلاص شدن از شک است. دور بریزیدش. کار بعدی من خلاص شدن از شر اضطرابها و آشفتگیها است. اگر احساس من بگوید: تو حالت بد است. شما می‌گویید: “شما … آنها به من می‌گویند که، برادر برانهام می‌دانی، وجدانم به من می‌گوید که من می‌توانم …” شما حتی می‌توانید آن را هم کنار بگذارید، دیگر از این که بالاتر نیست، فقط به این فکر کنید که کار بعدیتان را انجام دهید، کُتتان را در آورید و بپرید وسط میان جنگ، فقط ادامه دهید با یک هدف: برنده می‌شوم. آمین؛ من نمی‌بازم. برنده می‌شوم؛ آمین.

۱۲۳- شیطان تدهین می‌کند. اولین تاک تیکش چیست؟ اولین محلی که به آن رسید کجا بود؟ ذهن. او ( حوا ) فقط لحظه‌ای ایستاد و به سخنان او ( شیطان ) گوش داد. “آه شما این را نگویید.” این همان جایی است که زنان و مردان بسیاری مرتکب اشتباه شدند. درست است. فقط لحظه‌ای ایستادند، فقط برای یک لحظه.

۱۲۴- می‌دانید چند بار شاهد طلاق و مواردی از این قبیل بوده‌ام. به من می‌گویند. “برادر برانهام او برایم سوت زد [ برادر برانهام سوتی شبیه زوزه گرگ می‌کشد ] و من ایستادم، راستش را بگویم، نمی‌خواستم بایستم.” همینه! یا مثلاً: “… من رو به روی او ( زن ) نشسته بودم، او صاحب زیباترین چشمها است.” می‌بینید؟ همینه، شیطان همین کار را می‌کند.

۱۲۵- یا مثلاً: “دکتر به من گفت که تو خوب نمی‌شوی … من هم …” می‌بینید یک مورد دیگر. بزرگترین مبارزه‌ای که تاکنون صورت گرفته. یا می‌آیند به من می‌گویند من چه و چه دیده‌ام، ادعا می‌کنند روح‌القدس به سراغشان آمده. این همان ریاکاری کهنه است. پس آنهایی که واقعاً روح‌القدس را داشتند، چه بگویند؟ ها؟ بله، شیطان به شما یک پرنده زشت سیاه را نشان می‌دهد ولی به شما آن کبوتر سفید، آن پرنده واقعی را نشان نمی‌دهد. درست است. به شما آن یکی را نشان نمی‌دهد، او را از شما مخفی نگه می‌دارد ( چشمان شما را بر روی آن می‌بندد ). او هم یک مبارز است ولی به یاد داشته باشید ما بزرگتر هستیم، خداوند که درون شما است، بزرگتر از آن یکی که در دنیا است. پس به کلام خدا تکیه کنید. به آن اعتقاد داشته باشید، شما ای ناخدایان و سرکردگان سپاه، برادر به نیرویت تکیه کن، درست است، به انجام وظیفه‌ات پا بند باش.

۱۲۶- یک بار یک دخترک کوچکی اینجا به نزدم آمد. این خانم شاید الآن اینجا نشسته باشد. نامش نلی ساندرز بود. یکی از مواردی که واقعاً نشانه‌های شیطان را دیدم. ( در آن موقع اگر الآن محل را یادم باشد، پشت قبرستان و سه بلوک دورتر از اینجا زندگی می‌کردیم ) و در آن موقع تازه واعظ شده بودم و در زیر چادری جلسات خود را برپا می‌نمودم. این دختر کوچولو یکی از بهترین رقاصان بود و در اینجا به دبیرستان می‌رفت، او و لی هُرن ( بسیاری از شما او را می‌شناسید، او صاحب استخری در اینجا است ) و آنها، لی هُرن و دخترک که بهترین رقاص محل بود لی خودش کاتولیک بود و مذهب برای آنها هیچ معنایی نداشت، و آنها ( نلی و لی ) که رقاص خوبی بود و این مرد هم خوب می‌رقصید، با هم رقصی را اجرا می‌کردند به نام “Black Bottom” و “Jitter Bugs” و این دو در کنار هم کارشان در کشور جزء بهترینها بود.

۱۲۷- یک شب تلوتلو خوران وارد اینجا شد و روی سکو به زمین افتاد. بیچاره نلی ـ قلبش قرین رحمت باد، او همین طور روی سکو دراز کشیده بود و دستش را بلند کرد و شروع کرد به گریه کردن، اشکش روی گونه‌اش سرازیر شده بود. او گفت: “بیلی” ( مرا می‌شناخت )، او گفت: “من واقعاً می‌خواهم آمرزیده شوم.” من گفتم: “نلی تو آمرزیده می‌شوی، مسیح تو را آمرزیده است، تو باید این را بپذیری و براساس کلام او عمل کنی.” و او ( نلی ) آنجا ماند، گریه کرد، دعا کرد و به خداوند گفت که دیگر هرگز به چیزهای دنیوی گوش نمی‌دهد. و در همان موقع یک آرامش شیرین و زیبا بر روح او مستولی گشت. او بلند شد و با صدای بلند از خداوند تشکر کرد؛ جلال را به ملکوت خداوند عطا کرد.

۱۲۸- و حدود ۶ یا ۸ ماه بعد از آن، یک شب به خیابان اسپرینگ آمد ( در آن موقع یک دختر جوان بود، یک تین ایجر، حدود ۱۸ ساله ) و او نزد من آمد و گفت: “هُپِ ـ ( نام همسر من ) دختر جوان به من گفت: ”دلم می خواست شبیه هُپِ و ایرینه بودم.“ او گفت: ”تو می‌دانی که آنها هیچ وقت به دنبال مادیات نبودند.“ دنیای مادی روی انسان آثاری به جا می‌گذارد.” او گفت: “من ظاهری خشن پیدا کرده‌ام.” او گفت: “ولی آنها صورتهای معصوم و مهربانی دارند.” کاش هیچ وقت این کار را نمی‌کردم. من گفتم: “نلی، خون عیسی مسیح تمام گناهان را پاک می‌کند، عزیزم، ادامه بده و ایمان داشته باش.”

۱۲۹- واینه بلدسو ( بسیاری از شما او را می‌شناسید، یکی از دوستان صمیمی و قدیمی من ) او یک الکلی بود، روزی با برادر ادوارد نزد من آمد. او مست و لایعقل در خیابان افتاده بود، من او را از زمین بلند کردم. چون پلیسها می‌خواستند او را ببرند و او را به اینجا آوردم. در آن زمان واعظ بودم و همین جا با پدر و مادرم زندگی می‌کردم و این سالها قبل از ازدواج من بود. او را به خانه بردم و در رختخواب خواباندم. من روی تخت دو نفره می‌خوابیدم. ما تعدادمان در خانه زیاد بود ( ده نفر بودیم ) و چهار اتاق داشتیم کمی فشرده‌تر، برای همین هم من یک تخت دو نفره داشتم که این طوری آن را جلو کشیدم و واینه را روی آن کنار خود خواباندم. کشان کشان آوردمش و در خانه خواباندمش، همین طور که دراز کشیده بود گفتم: “واینه تو از خودت خجالت نمی‌کشی؟”

۱۳۰- و او گفت: “بیلی با من این طوری حرف نزن.” می‌دانید؟ [ برادر برانهام ادای آدمهای مست را در می‌آورد. ] دستانم را بالا بردم و گفتم: “من می‌خواهم برای تو دعا کنم. خدا تو را قرین رحمت کند.” و من فکر می‌کنم حدود یک سال آمرزیده شدم. و درست همان موقع صدای در ماشین آمد که به هم زده شد و کسی با شدت زیاد به در می‌زد. “برادر بیل، برادر بیل.” [ برادر برانهام به سکوی منبر ضربه می‌زند ]. من فکر کردم: “خدایا حتماً کسی مرده.” به طرف در دویدم، لباس خوابم را به سرعت در آوردم و چیزی پوشیدم و روی واینه را هم پوشاندم و به طرف در رفتم. به نظر می‌آمد که زنی باشد. در را باز کردم و دختر جوانی که دم در ایستاده بود، گفت: “می‌توانم بیایم داخل؟” من گفتم: “بیا داخل.” و چراغها را روشن کردم و … و او حالا شروع کرد به گریه کردن و گفت: “آه بیلی، بیلی، من … من از دست رفته‌ام.”

۱۳۱- من گفتم: “چه اتفاقی افتاده نلی؟ سکته قلبی کرده‌ای؟” او گفت نه، او گفت: “برادر بیل، داشتم از خیابان اسپرینگ رد می‌شدم. او گفت: راست می‌گویم، راست می‌گویم برادر بیل، نمی‌خواستم کار بدی بکنم، نمی‌خواستم کار بدی بکنم.” من گفتم: “چه شده؟” فکر کردم: حالا باید با او چه کار کنم؟ می‌بینید؟ نمی‌دانستم باید چه کنم. من آن موقع جوان بودم و فکر کردم … او گفت: “آه برادر بیل. گفت: من فقط … من … من خرد شدم.” من گفتم: “خواهر حالا آرام باش و همه چیز را برایم بگو.” و او گفت: “خب، داشتم از جلوی Redman’s Hall رد می‌شدم. ( جایی که یکشبنه شبها مردم در آنجا می‌رقصند ) و او گفت: یه چیزهایی دستم بود، داشتم می‌رفتم خونه یک لباس بدوزم. و او گفت: صدای موزیک را شنیدم. و می‌دونی، یک لحظه ایستادم. و گفت: احساس کردم حالم بهتر شده و فکر کردم اگر کمی آنجا بایستم اشکالی ندارد.”

۱۳۲- این همان جایی است که او مرتکب خطا می‌شود، ایستادن برای یک لحظه! فقط ایستاده بود تا ( به موزیک ) گوش کند. او گفت: “داشتم فکر می‌کردم و می‌گفتم، خدایا تو خودت می‌دونی که دوستت دارم، می‌دونی که دوستت دارم ولی یادم می‌آید وقتی که من و لی تمام جایزه‌ها را بردیم و کاپ گرفتیم و … او گفت: خدای من، یادم می‌آید که آن آهنگ قدیمی چقدر برایم جذاب بود ولی حالا دیگر نیست.” آه، فکر می‌کنی که دیگر برایت جذاب نیست، آن آهنگ تو را به آنجا کشاند و همان قدر خوب بود که او ( شیطان ) می‌خواست. می‌بینید؟ چند نفر شما اصلاً نلی ساندرز را می‌شناسید؟ فکر می‌کنم خیلی از شماها. قطعاً، ولی آنجا، آنجا … او گفت: “می‌دونی چیه؟ او گفت: اگر از پله‌ها بالا بروم، شاید بتوانم برای آنها گواهی بدهم.” می‌بینید؟ الآن درست در زمین شیطان ایستاده‌اید. از آن بروید بیرون. از تمام ظواهر شیطانی پرهیز کنید. ولی او از پله‌ها بالا رفت و همانجا برای دقایقی ایستاد و اولین چیزی که متوجه می‌شوید این است که او در بازوان پسری روی زمین خوابیده بود. بعد او به خودش می‌آید و اینجا ایستاده و گریه می‌کند و می‌گوید: “حالا دیگر برای همیشه از بین رفتم.”

۱۳۳- فکر کردم: “خب، چیز زیادی راجع به انجیل نمی‌دانم ولی فکر کنم که عیسی فرموده: با نام من آنها، شیطان را بیرون می‌رانند.” و حالا دیگر واینه کمی مستی از سرش پریده بود و نشسته بود و به ما نگاه می‌کرد. می‌بینید؟ من گفتم: “حالا شیطان من نمی‌دانم تو که هستی و بتو می‌گویم که این خواهر من است و تو با او نباید کاری داشته باشی، او نمی‌خواست آن کار را بکند، او فقط لحظه‌ای ایستاد.” ( گر چه این همان جایی است که او مرتکب خطا شد ) سپس گفتم: “ولی تو باید خود را از آن رها کنی، می‌شنوی؟” پس کمکم کن ( در روز قیامت ) در خود به خود باز و بسته می‌شد و صداهایی از آن شنیده می‌شد. من فکر کردم … و نلی گفت: “بیل نگاه کن، آنجا را نگاه کن.” من گفتم: “چیه؟ چی شده؟” او گفت: “نمی‌دانم.”

۱۳۴- من گفتم: “من هم نمی‌دانم.” و در هم چنان به هم می‌خورد و صدا می‌داد. من فکر کردم: “اینجا چه اتفاقی افتاده؟ اینجا چه خبره؟” و همین جوری نگاه می‌کردم، گفتم: “شیطان، ولش کن، به نام عیسی از جسم او خارج شو.” وقتی این را گفتم، یک خفاش بزرگ، به این بزرگی، از پشت او ( نلی ) بیرون آمد، موهای بلندش از بالهایش آویزان بود و با دو پایش این طوری بلند شد. “ور …” و به طرف من آمد خیلی سریع. من گفتم: “آه خدایا، خون عیسی مسیح مرا از این در امان دارد.” و واینه همین طور که در رختخواب بود از جا پرید و به آن نگاه کرد، درست مثل یک سایه سیاه بود که در اطراف می‌چرخید و بالا و پشت سر واینه بالا و پایین می‌رفت، واینه به سرعت از رختخواب بیرون آمد و به اتاق دیگر رفت.

۱۳۵- من هم نلی را به خانه‌اش رساندم و برگشتم و من نمی‌توانستم … مادرم به اتاقم رفته بود و رختخواب را تکانده بود و ملافه‌ها و همه چیز را، دیگر چیزی در تخت نبود، چه بود؟ شیطان از جسم او ( نلی ) بیرون رفته بود، چه اتفاقی افتاده بود؟ فقط لحظه‌ای ایستاده بود. همین! اصلاً نایستید، خداوند کلام را در قلب شما جاری می‌سازد، فقط شمشیر را بردارید و شروع کنید به قطع کردن و خرد کردن، هاللویا. من وقت ندارم که برای چیز دیگری انتظار بکشم، من عبور کردم، حتی وقت ندارم در جایی مستقر شوم.

۱۳۶- او می‌گوید: وقتی … وسایلم را بردارید و روی بچه بگذار و اگر کسی با تو سخن گفت حتی جوابش را نده، اگر شیطان بگوید می‌دانی، شیطان می‌گوید، می‌دونی چیه؟ می‌دونی چه و چه، وقتی آنها روح‌القدس را دریافتند، آنها تقریباً دیوانه شدند. حتی با او حرف نزن، فقط ادامه بده. تو راجع به چه و چه نمی‌دانی، فقط تو هستی و خدا. درست است. خدا را برای خودت نگهدار.

۱۳۷- او ( خداوند ) خدمتکارانش را تدهین می‌کند ( باید عجله کنم ) خداوند تدهین می‌کند، می‌بینید؟ ( حالا مجبورم از آیات بگذرم ولی می‌خواهم این را بگویم ) اینجا … خانم عزیز حالا خوب گوش بده. خوب گوش دهید [ برادر برانهام خطاب به خواهر مریض می‌گوید ]. ما اینجا تاک تیکهای شیطان را می‌بینیم. در مقابل ما چه می‌کنیم؟ حالا من اینجا روایتهای زیادی دارم از پیامبران و چیزهایی که از آن طریق ( شیطان ) به سراغشان می‌آید و روایت انسانهایی که داستان آنها در انجیل آمده و مرتکب همین اعمال شده‌اند ( شیطان ) همیشه تاک تیکش همین بوده که انسانها را نسبت به کلام خداوند بی‌اعتقاد سازد.

۱۳۸- گوش دهید سربازان صلیب، وقتی به یک کلمه خداوند که در انجیل نوشته شده بی‌ایمان شوید، خلع سلاح شده‌اید. عزیزم قبول داری؟ خلع سلاح شده‌اید، تسلیم شده‌اید. ای بی‌عرضه، به اسلحه خداوند مسلح شو. آمین. ما در مبارزه هستیم. آن چه خداوند می‌فرماید حقیقت است، هر چه انسان می‌گوید دروغ است، می‌بینید؟ به محض این که شما … به محض این که به یک چیز گوش دهید، تاک تیکش همین است، شما خلع سلاح شده‌اید. چند بار حوا به حرف او ( شیطان ) گوش داد. فقط یک بار و همان جا خلع سلاح شد. شیطان چه می‌کند؟ از طریق ذهن به روح او نفوذ کرد و او ( حوا ) همان جا گمراه شد. درست است؟ در همان لحظه که به کلام خدا بی‌ایمان شد، خلع سلاح شد و گمراه شد. خب، اینجا تاک تیک او را می‌بینم.

۱۳۹- سربازان خداوند دستور دارند که همیشه مسلح به سلاح خداوند باشند. درست است؟ حالا اگر می‌خواهید این آیات را بنویسید، در افسیسان باب ششم آیه ۱۰ و ۱۳ این کتاب ما است، گاهی آن را بخوانیم. خب، دقت کنید، اسلحه تمام خدا را بپوشید. چند دقیقه وقت دارید؟ فقط یک دقیقه به اینجا برمی‌گردیم. فقط ببینیم اسلحه تمام خداوند چیست؟ خب. بگذارید از آیه دهم شروع کنیم. حالا خوب گوش دهید. بگذارید اسلحه تمام خداوند را پیدا کنیم. خلاصه ای برادران من …

۱۴۰- حالا می‌د انم … حالا می‌خواهم … من … الآن ده دقیقه به ۱۲ است. من نمی‌خواهم … نمی‌خواهم امروز زیاد به شما درس بدهم، اما فقط یک پیغام دیگر مانده که قبل از سفر تابستانی‌ام با شما در میان می‌گذارم. ( می‌بینید؟ ) و …

۱۴۱- می‌دانیند چیست؟ می‌دانیند چرا این کار را می‌کنم؟ به شما می‌گویم. یک روز خواب می‌دیدم. نمی‌خواستم برایتان بگویم ولی الآن در مغزم است. ممکن است این کار را هم بکنم بعد از آن کلام خداوند تعبیر آن را به من داد. خواب دیدم که برای انجام مأموریت می‌خواستم از رودخانه رد شوم و اول با همسرم همراه بودم، چند نفر شما گُرج اسمیت را در این شهر می‌شناسید؟ ( ششمی از نسل دوم ) پسر جورج اسمیت اینجا در نیروی پلیس کار می‌کند. جورج بیچاره الآن یک الکلی شده، ولی او یکی از بهترین مشت زنها بود. او بود که مرا قبل از این که به YMCA یا جای دیگری بروم تعلیم داد. همه ما را تعلیم داد. او واقعاً سریع بود ۱۴۵ پوند وزن داشت و در رده مگس وزنها کار می‌کرد، بسیار سریع بود و او مربی من بود. او آنجا می‌ایستاد و می‌توانست مشتش را این طوری بگیرد و بزند توی شکم من و مرا به دیوار بکوبد. ( می‌بینید؟ ) ولی من اذیت نمی‌شدم. او به من یاد می‌داد و این چیزی نبود به جز یک آموزش.

۱۴۲- و آن شب که من خواب اسمیت را دیدم ( یک تصویر نبود بلکه خواب بود ) و می‌دیدم اسمیت ششم از نسل دوم که عده‌ای به طرفش می‌آیند و با او مشت زنی می‌گیرند. و این پیرمرد که فکر می‌کنم، من ۵۲ ساله هستم، او باید حدود ۵۸ یا ۶۰ ساله باشد، هیچ کدام از آن مردان جوان نتوانستند به او دست بزنند. او آنها را گره زد، این طوری، و روی زمین انداخت و با دست آنها را نگه داشت. حالا فکر کردم، “خیلی عجیبه!” و فکر کردم همسرم با من است و گفتم: “عجیبه؛ گفتم: می‌دونی چیه مِدا؟ او قبلاً مربی من بود.” همسرم گفت: “یادمه، به من گفته بودی.” من گفتم: “بله قربان، با آموزش درست او من در ۱۵ مشت زنی حرفه‌ای برنده شدم و کارم را رها کردم و به موعظه انجیل پرداختم.”

۱۴۳- و همان خوابم عوض شد و من توانستم از رودخانه رد شوم ولی وقتی شروع کردم به رفتن با یک قایق موتوری می‌رفتم و نگاه کردم و دیدم دو تا از برادرها آنجا هستند، در یک قایق کانن که آماده می‌شدند تا با من بیایند. من گفتم: “شما نمی‌توانید این کار را بکنید، من باید تنها بروم.” و قایقران آمد و گفت: “این قایق تو است.” یک کانن سفید و پلاستیکی. من گفتم: “نه، این نه.” او گفت: “تو می‌توانی با این پنجاه مایل در ساعت برانی.” من گفتم: “ولی من باید این طوری از ( رودخانه ) عبور کنم.” گفت: “خب با اینها برو.” من گفتم: “آنها قایقران نیستند، زیاد راجع به آن نمی‌دانند. آنها فقط شوق آن را دارند. آنها نمی‌توانند با آن کار کنند و غرق می‌شوند، از عهده این کار برنمی‌آیند.” او گفت: “آیا می‌توانی اعتماد کنی.” من گفتم: “گوش کن … من … من بیشتر از آنها از قایق سر در می‌آورم و نمی‌خواهم با همچنین چیزی بروم. گفتم: یک قایق موتوری برای رد شدن لازم است. گفتم: چیزی بزرگتر از این برای این کار لازم است.”

۱۴۴- و دیدم که برگشت و به یکی از برادرها گفت: “تو قایقرانی؟” برادر گفت: “بله.” می‌بینید؟ گفتم: “درست نیست.” و قایقران برگشت و گفت: “بگویم که چه بکنی. گفت: آنها تو را دوست دارند و به تو اعتماد دارند. ولی گفت: اگر بخواهی با قایق موتوری رد شوی آنها، هم می‌خواهند با کانن به دنبال تو بیانید و هر دو می‌میرند.” می‌بینید؟ گفت: “آنها نمی‌توانند دنبال تو بیایند.” و من گفتم: “پس باید چه بکنم؟” و قایقران روی اسکله گفت: “تو برو، برگرد. گفت: در تمام این منطقه فقط یک مغازه هست، یک مغازه کوچک که چیزهای زیادی دارد. گفت: اینها هم اینجا می‌مانند، آنها … آنها اینجا می‌مانند تا تو برگردی، گفت: تو باید بروی و چیزهایی بگیری.” و من همه چیز سفارش دادم، کلم، تربچه و شلغم و همه چیز را این طوری روی هم تلنبار کردم و بیدار شدم. نمی‌دانستم که این چه بود ولی الآن می‌دانم، می‌بینید؟ ما جمع می‌کنیم، برادر. این زندگی است که شما باید تنهایی آن را طی کنید.

۱۴۵- لئو یادت می‌آید که اولین باری که اینجا آمدی، خوابی دیده بودی راجع به هرم و فکر کرده بودی که بالای آن رفته‌ای، من گفتم: “لئو، هیچ انسانی به بالا نمی‌رسد مگر آن که خدا او را به بالا برساند. تو از هر مکان فیزیکی که وجود داشت بالا رفته بودی. من گفتم: لئو تو نمی‌توانی اینجا بیایی،” ( می‌بینید؟ ) برو و به همه بگو که این از جانب خدا است. ( می‌بینید؟ ) این چیزی است که به خوبی برادرها، خواهرها، کلیسا و همه چیز و همه کلیساها و همه برادرها در همه جا …

۱۴۶- حالا من نمی‌توانم از کلیسا جدا شوم. کسی می‌گوید: “چرا شما با کسانی که به تثینه اعتقاد دارند هستید، تمام اینها، یا آنها، یا کسانی که به وحدانیت اعتقاد دارند و نام عیسی و تمام چیزهای دیگر. چرا اصولاً با آنها معاشر هستید؟” آنها مال من هستند، فرقی نمی‌کند که چه کرده‌اند، آنها مال من هستند، آنها منبر من هستند. حتی وقتی که قوم اسرائیل تمام آن کارهای شیطانی را انجام دادند، خداوند به موسی فرمود: “خودت را مجزا کن و من برای تو قومی جدید می‌آورم.” موسی خود را جلو انداخت و گفت: “قبل از این که آنها را بگیری، مرا بگیر.” مهم نیست که آنها چه کرده‌اند، من برای آنها فرستاده شدم. او نوری فرستاد، نه برای جایی که روشن است بلکه برای تاریکیها، نور باید چنین جایی باشد. و شما باید با مردم باشید، باید در کنار آنها باشید، باید با اشتباهات آنها باشید.

۱۴۷- اسرائیل مرتکب اشتباه شد، اشتباهی بزرگ، آنها اشتباه می‌کردند تا این که خداوند خواست آنها ترک اشتباه کنند. اما موسی، همیشه فکر می‌کردم چه طور می‌شود که روح عیسی در موسی نازل شود. می‌بینید؟ ما همه اشتباه کردیم. او وقتی که ما در اشتباه بودیم به جای ما ایستاد. مهم نیست که آنها چقدر در اشتباه باشند، پراکنده نشویم و از هم جدا نشویم ( طاقت داشته باشیم ) تا وقتی که بتوانیم روحی را تسخیر کنیم، می‌توانیم نفوذ کنیم، با ذکاوت مثل مار، بی‌خطر مثل کبوتر، ( می‌بینید؟ ) و سعی کنیم تا آنجا که می‌توانیم روحهای بیشتری را تسخیر کنیم.

۱۴۸- این چیزی است که امروز می‌خواهم بگویم، غذا ذخیره کنید، غذا ذخیره کنید و بدین ترتیب چیزی دارید که بخورید و چیزی دارید که با آن جشن بگیرید. روی نوار ضبط کنید، در جایی نگهدارید. شاید وقتی که من مایلها دور هستم، به یاد بیاورید که این چیزها درست است. در اتاقتان بنشینید و گوش کنید، می‌بینید؟ این همان غذا است که آن را در انبار ذخیره می‌کنید. من نمی‌دانم که سفرم به کجا خواهد بود ولی هر کجا که باشد، جایی است که او هدایت می‌کند. من فقط پیروی می‌کنم و دنباله رو هستم نه تصمیم گیرنده.

۱۴۹- و حالا خوب گوش دهید که در اینجا چه می‌گوید؟ «خلاصه ای برادران من در خداوند و در توانائی قوت او زورآور شوید. اسلحه تمام خود را بپوشید تا بتوانید با مکررهای ابلیس مقابله کنید. زیرا ما با خون و جسم کشتی نمی‌گیریم. ( تیر و تفنگ و چاقو نیست … می‌بینید این نیست ) … بلکه با ریاستها و قدرتها و جهان داران این ظلمت و با فوجهای روحانی شرارت در جایهای آسمانی جهان داران ظلمت،»

۱۵۰- چه کسی بر دنیا حاکم است؟ شیطان، مطمئناً. تمام چیزهای غیر الهی که در اطراف ما است و دولتها و سایر چیزها؟ همه از شیطان است. انجیل این طور گفته است. شیطان، آمریکا را اداره می‌کند، آلمان را در کنترل دارد، شیطان، تمام ملل دنیا را کنترل می‌کند. ( فقط چند دقیقه به این هم می‌پردازم ) و می‌فهمیم که آیا شیطان این کارها را می‌کند یا نه. و می‌فهمیم که چه طور همه کشورها در کنترل ابلیس است و خواهد بود مگر آن که خداوند قلمرویش را مستقر سازد. حالا منظورم این نیست که همه کسانی که در آنجا هستند، ابلیس هستند، مردان خدایی نیز در ادارات دولتی آنها وجود دارند.

۱۵۱- یکی از آنها چند شب دیگر همین جا خواهد بود تا به برادر آرگانبریت یک عکس نشان بدهد. او یکی از دیپلماتهایی است که در ۵ دوره جمهوری مختلف خدمت کرده، برادر رُوِ و او یک … او فکر کنم هفته دوم آپریل اینجا خواهد بود، برادر نویل بعداً اعلام خواهد کرد. او مرد فوق‌العاده‌ای است. او گفت که می‌تواند به ۸ زبان دنیا صحبت کند. ( فکر می‌کنم ) ولی وقتی نوبت به انجیل رسید، خداوند فقط یک زبان به او داد که بتواند با خدا صحبت کند، زبان جدیدی به او داد که تا به حال برایش آموزش ندیده بود. درست است. حالا گوش کنید ای سربازان، قبل از این که به دعا مشغول شویم … ما برعلیه قدرتهای ( معنی از آیه گرفته شود ) لهذا اسحله تام خدا ( نه فقط قسمتی از آن را، همه آن را ) را بردارید تا بتوانید در روز شریر مقاومت کنید و همه کار را به جا آورده بایستید. ( این همان روزی است که ما در آن زندگی می‌کنیم. ) بایستید. آمین؛ فهمیدید؟ می‌بینی عزیزم، وقتی همه کارها را که می‌توانستید انجام دادید حالا باید بایستید و حرکت نکنید. ( به این گوش دهید که این چیست ) … شال کمرتان ( این قسمت میانی شما است )، اینجا، می‌بینید؟ کمر خود را به راستی بسته. راستی چیست؟ کلمه خدا. درست است “کلام تو راست است” درست است. و جوشن عدالت را دربرکرده … یعنی که کاری را که درست است انجام بدهید. وقتی کلام به درون شما می‌آید، کاری که درست است انجام بدهید. جوشن عدالت … و نعلین استعداد انجیل سلامتی را در پا کنید. ( هر جا که می‌روید، هر زمان به هر کجا، نعلین انجیل، می‌بینید؟ و حالا نگاه کنید: و بر روی این همه سپر ایمان را بکشید. ( این همان است که تیرها را سرنگون می‌سازد ) سپر ایمان که با آن بتوانید تمامی تیرهای آتشین شریر را خاموش کند. و خُودِ نجات و … که همان روان است، ذهن، ذهن در اینجا سر است که یعنی ذهن، سر را می‌پوشاند … و شمشیر روح را که کلام خدا است را بردارید.

۱۵۲- و این خُودِ را چه طور برمی‌دارید و چه می‌کند؟ این یک جور حافظ است. و خُودِ از چه چیزی ساخته شده؟ از برنز، برنج را می‌توان حرارت داد که محکم‌تر می‌شود، حتی محکم‌تر از آهن. یک کلاه برنجی، رستگاری و نجات دانش فهم این و التیام من خدا است. رستگاری و نجات من از خدا است. تجربیات ( اعمال ) من براساس کلام او است نه براساس افکار کلیسا، کلام! آمین. همین است. با یک محافظی به نام نجات و رستگاری پوشانده شده‌اید، رهایی. این را به یاد داشته باشید و پیش بروید. و حالا، حالا این کاری است که ما قرار است انجام دهیم.

۱۵۳- ارتش ابلیس … حالا ببینید، حالا … ما … من باید عجله کنم، ولی باید اول این را هم بگویم. ارتش شیطان بیماری می‌آورد. این همان شیطان است، او ویرانگر است. شیطان و تمامی قلمرو شیطان، بیماری است، مرگ است، غم و نگرانی و اضطراب است. همه از شیطان است. خداوند زندگی است، ایمان است، آرامش و شادی است، اینجا، می‌بینید؟ حالا دو نیروی بزرگ هم اکنون با هم رو به رو می‌شوند، آنها وارد مبارزه می‌شوند. همین الآن و در اینجا مشغول مبارزه هستند. آنها هر روز مبارزه می‌کنند با تمام قوا. شیطان به دنبال شما است، آن نیروی بزرگ قدرتمند و توانا، جلیات می‌خواهد که لرزه بر اندام شما اندازد و شما را بترساند … او حق دارد، با خدا شما قدرتمند می‌شوید، آمین. با انجیل، با کلام حق شال کمر عظمت، کشیش، همین است، خُودِ رستگاری و نجات، سپر ایمان و شمشیری که در دستان شما می‌چرخد. شیطان برای مقابله با تو می‌آیم. با نامهای علم، فرهنگ و سازمان به مصاف من می‌آیی، به اسم این و به اسم آن و یا آن دیگری، اما من با نام خداوند اسرائیل به ملاقات تو می‌آیم. به دنبالت هستم. تسلیم شو. حتی مرگ هم نمی‌تواند ایستادگی کند. پوسته را بشکافید و سر از سوراخ بیرون کنید. درست است.

۱۵۴- ارتش شیطان باعث مریضی و بیماری می‌شود و ارتش خداوند مأموریت دارد ( تعهد دارد ) که آن را ( مریضی را ) بیرون کند. همین است. هر بار که شیطان چیزی به جان شما می‌اندازد، ارتش خداوند باید بیرونش کند. آمین. بیرون راندن، این همان ترفند خدا است؛ ارتش شیطان برای ویرانی و بی‌اعتقادی به کلام خدا می‌آید تا پادشاهی بهتر از پادشاهی میکائیل برای خودش درست کند. خداوند آن را بیرون می‌راند. روش خداوند بیرون راندن شیطان است، از بین بردن استدلال و منطق و خرافات، بیرون راندن خستگی و بیماری و گناهان است. آمین. شما بالاتر از اینها هستید. قیام می‌کنید از جایگاه بهشتی عیسی مسیح و ابلیس زیر پای شما است. اگر سعی کرد که سرش را توی این کار بکند چه …

۱۵۵- می‌دانید که زندگیتان به آخر رسیده، شما مردید. مرگ چیست؟ شما نسبت به احساستان مرده‌اید، نسبت به وجدانتان مرده‌اید، ( ممکن است که بنا به میل انسانی خود بگویید، “بله فکر کنم من …” نسبت به استدلال و منطق خود مرده‌اید، به تمام چیزها مرده‌اید و به نام عیسی مسیح دفن شده‌اید و با او بلند می‌شوید. و هر جا که او باشد شما هم همان جا خواهید بود. وقتی یکی از شکاکان به بهشت می‌رود؛ چه اتفاقی می‌افتد؟ خداوند او را بیرون می‌کند و خداوند به سربازانی که با مسیح بلند شده‌اند، چه می‌گوید؟ می‌گوید: وقتی شیطان به سراغتان آمد بیرونش کنید؛ برانیدش.

۱۵۶- هنگامی که عیسی ارتش خود را تعلیم داد و به آنها تا آخر دنیا مأموریت داد که، “بروید در سراسر دنیا و به تمام مخلوقات انجیل را بیاموزید.” آن که اعتقاد دارد و غسل داده شده نجات می‌یابد و آن که اعتقاد ندارد لعنت می‌شود و این نشانه‌ها به دنبال معتقدان است، سربازان من، تحت نام من ابلیس را بیرون می‌رانند، با زبان جدیدی سخن می‌گویند و آسیبی نمی‌بینند حتی اگر سمی مهلک بنوشند یا ماری آنها را بزند و اگر دست به مریضی بزنند ( مریض ) شفا می‌یابد.
به پیش سربازان مسیح
چونان که آماده جنگ
با صلیب مسیح
که از پیش می‌رود …
“من با او مصلوب شدم، گرچه که زنده‌ام، اما من زنده نیستم، بلکه او است که در من زنده است.” کلام خدا است که پیشاپیش می‌رود؛ خداوند با شمشیر دو لبه تیزش، راهش را باز می‌کند.

۱۵۷- و تعجبی ندارد وقتی که ژنرال گرانت، ریچموند را گرفت و آن زن جنوبی گرانت را که دید پیش می‌آید، آن چنان تحت تأثیر قرار گرفت که گفت: چشمانم شکوه خداوند را دیده است که می‌آید او با تأمل در تاکستان قدم برمی‌داشت جایی که خوشه‌های انگور با خشم انبار شده بود او با چرخش شمشیر ترسناکش، نور ایمان را رها می‌ساخت، ارتش او به پیش می‌روند. آمین.

۱۵۸- چه طور گرانت، ریچموند را مغلوب ساخت؟ درست همان موقع که به او رسید. آمین. این طوری از پس ریچموند برآمد. و خدا نیز به همین شکل گناه را، مریضی را می‌گیرد، درست همان موقع که از راه می‌رسند، و بدین ترتیب آنها به شک، ترس و چیزهای دیگر خود غلبه می‌کنند. وقتی یکی سربلند می‌کند، آنها آن را از بین می‌برد و از سر راه برمی‌دارد. آه، خدای من، همین است. خدا آنها را بیرون می‌راند، همان طور که از بهشت بیرون راند. ناخدای بزرگ ما به ما نشان داد که چه طور این کار را می‌کند برادر.

۱۵۹- فانک، روی رابرسون، بسیاری از شما کهنه سربازان می‌دانید که ناخدای واقعی کیست. یک روز من … آتش نشانی جفرسونویل در همین پایین، منزل فُوله آتش گرفت و گروه آتش نشانی جفرسونویل اینجا ایستاده بودند و رئیس آنها آمد و گفت: “روی اینجا آب بپاشید.” [ برادر برانهام صدای بیرون زدن آب از شلنگ را تقلید می‌کند ]، مثل شلنگ همین جا، کلارکسویل می‌آید و می‌گوید: “اینجا آب بپاشید.” [ برادر برانهام صدای آب که از شلنگ بیرون می‌زند را تقلید می‌کند. ] خانه فُوله سوخت و از بین رفت.

۱۶۰- آنها گفتند مرد کار کشته لوئیزویل آمد، صدای … ماشین آتش نشانی می‌آمد و رئیس و سر کرده آنان به همراه گروه آتش نشانی رسید و به مردان تعلیم ندیده‌اش گفت: “اینجا آب بپاشید، آنجا آب بپاشید.” برادر، به محض این که موتور متوقف شد چه کسی بالای نردبان بود؟ رئیس و سر کردهشان، وقتی نردبان بالا رفت او هم با آن بالا می‌رفت؛ وقتی به پنجره رسید ( او هنوز از پنجره تو نرفته بود ) تبرش را برداشت و از پنجره پرت کرد به داخل اتاق و گفت، “بچه‌ها بزن بریم داخل تحت کنترل گرفتند.” و در عرض چند دقیقه آتش بیرون زد. یک ناخدا. او یک ناخدا نبود، وقتی که می‌گفت، آب بپاشید، این طرف آب بپاشید. اما بیایید، آمین. او راه را به ما نشان داد که چه طور می‌شود این کار را کرد. من فکر کردم آتش نشانهایی که خوب تعلیم دیده بودند، آتش را در عرض چند دقیقه فرو نشاندند. چرا؟ آنها یک ناخدایی داشتند که می‌دانست چه طور کار را به خوبی انجام دهد.

۱۶۱- برادر، راجع به تئوریهای خودت حرف بزن، راجع به دسته بندیهای ساخته دست بشر، راجع به سازمانها، با آنها بازی کن و من یک ناخدای بزرگ دارم که به من می‌گوید، چه طور کار را انجام دهم. می‌گویید، خوب، اگر بتوانم آن را حس کنم، آن را بو کنم … مزخرف است. در بخش۴ لوقا ناخدای بزرگ می‌گوید که، چه طور این کار را انجام دهیم. وقت نداریم که آن را بخوانم، خودتان آن را بخوانید وقتی که … بخش چهارم کتاب لوقا از آیه اول شروع می‌شود. هیچ وقت نمی‌گوید: حالا من به شما می‌گویم. به اینجا بیایید و یک سازمان درست کنید. کشیش و کاردینال و اسقف و خادم بیاورید و این و آن را بیاورید. هیچگاه این را نگفته است. وقتی شیطان او ( خدا ) را دید، به او گفت: “حالا تو گرسنه‌ای، این سنگ را به نان تبدیل کن.” خداوند گفت: “این نوشته شده.” آمین. او گفت: “اینجا، ما شما را به اینجا می‌آوریم و به شما چیزی نشان می‌دهیم.” “اما این نوشته شده. من این کار را انجام می‌دهم، اگر شما … این نوشته شده.”

۱۶۲- این همان است که ناخدای بزرگ فرموده، خواهر؟ نوشته شده: اگر دست بر بیماری بزنی، او شفا می‌یابد. نوشته شده: به نام من ابلیس بیرون می‌رود. آمین. این چیه؟ نوشته شده. این دستور ناخدای بزرگ است. نوشته شده: آنان که کلام مرا می‌شنوند و به خداوند اعتقاد دارند که مرا فرستاده، زندگی جاودانی دارند. در کتاب آسمانی نوشته شده، نوشته شده، نوشته شده، دستورات، همان سرباز، همان راه، ساز و برگ جنگ که با آن پیش می‌رویم.

۱۶۳- او چه طور این کار را کرد؟ مستقیم به طرف جلیات رفت. به ما نشان داد. داوود انجام دادن این کار را به سپاهش نشان داد. داوود چه طور به قوم اسرائیل راه را نشان داد؟ داوود به معنای”عزیز، ناجی” می‌بینید؟ داوود چه طور این کار را انجام داد؟ او گفت: این راهش است، به کلام خدا ایمان داشته باشید. و جلیات آمد و گفت: من تو را با این شمشیر بلند می‌کنم و تو را خوراک پرندگان می‌کنم. او گفت: تو مرا در قالب یک سازمان می‌بینی، تو مرا به شکل یک دانشمند می‌بینی، تو مرا با شمشیر ۱۴ فوتی خود می‌بینی، تو مرا با یک کلاه خود و یک سپر که حتی من نمی‌توانم آن را از زمین بلند کنم می‌بینی، تو مرا در همه این اشکال می‌بینی، اما من به نام خدای بزرگ اسرائیل می‌آیم و امروز سرت را از بدنت جدا می‌کنم. آمین.

۱۶۴- آن موجود کوچک، در مقابل آن موجود عظیم الجثه ایستاده بود، اما می‌دانست که کجا ایستاده است. قوم اسرائیل لرزه بر اندامش افتاد: آه این مرد بیچاره. جلیات گفت: حالا به تو نشان می‌دهم که … و چه کار خواهم کرد. و به طرف او آمد. او ایمان داشت. اـ ی ـ م ـ ا ـ ن ـ می‌بینید؟ در نام مسیح ۵ صخره، ۵ سنگ. یک سنگ کوچک برای شروع کافی بود که آن را بچرخاند، این طوری، روح‌القدس سنگ را گرفت و پرتاب کرد و جلیات به زمین افتاد. این طوری کار را به اتمام رساند. این طوری است که مسیح می‌گوید: حالا برادر اگر می‌خواهی به میدان مبارزه بروی، اگر می‌خواهی بدانی که چه طور می‌شود بر ابلیس غلبه کرد، من به تو نشان می‌دهم چه طور این کار را انجام دهی.

۱۶۵- شیطان ( ابلیس ) گفت: من بدیدن تو می‌آیم، من به تو نشان می‌دهم که چه کار می‌توانم بکنم. تو گرسنه هستی، اگر فرزند خدایی، من به مبارزه با تو می‌آیم، تو می‌گویی که پسر خدا هستی، من به مبارزه با تو می‌آیم. اگر تو پسر خدا هستی، این سنگها را به نان تبدیل کن و بخور، تو گرسنه هستی و اگر پسر خدا هستی قدرت انجام آن را داری. او گفت: در ( انجیل ) نوشته شده. انسان برای زندگی فقط به نان احتیاج ندارد. و این همانی است که ناخدای بزرگ انجام داده است. او را به بالاترین نقطه معبد برد و گفت: اگر خودت را از این بالا، پایین بیندازی. گفت: می‌دانی این هم در کتاب آمده است. او گفت: بله، این هم نوشته شده، تو نباید خدای خود را اغوا کنی، می‌بینید خود را چه نامیده؟ تو نمی‌توانی خدای خودت را وسوسه کنی به همین شکل در کتاب نوشته شده، می‌بینید؟

۱۶۶- آه خدای من، او چه کرد؟ او با کلام خدا او ( شیطان ) را شکست داد، ترفند شیطان بی‌اعتقاد کردن شما به کلام خدا است و ناخدای بزرگ گفته است که کلام خدا را بگیرید و به آن عمل کنید. به نام من آنها ابلیس را بیرون می‌رانند.

۱۶۷- شیطان، سرکرده بزرگ آنها، می‌خواهند با گروه بندی به شما بقبولانند که شیطان یک دم، دو سر و یک چنگال و سُم و از اینجور چیزها دارد. شما قبول نکنید. هاها؟ شما که این طوری نیستید. نه آقا، برادر، او یک حیله گر است. شما که قبول ندارید که او چنین چیزهایی داشته باشد. آنها فقط منظورشان ترساندن شما است. شیطان این نیست. شیطان سُمی ندارد، به این یکی خیلی شک دارم. او فقط یک روح است. شیطان یک روح است. او این شکلی که سعی می‌کنند از آن بسازند با سُم و این طور چیزها نیست. نه، نه، ولی او زیرک است. برادر، او واقعاً یک موجود باهوش و دارای نوعی زیرکی دنیوی است. او زیبا است. سپاهش را با ذکاوت دنیوی منسجم کرده، تا وقتی که شما مواظب حرف زدنتان باشید. بهتر است بدانید که چه می‌گویید، وقتی که با چنین افرادی رو به رو می‌شوید که می‌گویند؛ روزهای معجزه بسر آمده!

۱۶۸- پس او یک سُم، دو شاخ ندارد، او باهوش است، تحصیل کرده و اطو کشیده است. او PHD، LLDوQUSD و همه اینها را دارد. می‌بینید؟ همه اینها را دارد و بسیار باهوش است. باهوش؟ حتماً هست، همان ماری که از همه آب زیرکاه‌تر است. برادر، او با ظاهری آراسته، موهایی صاف و مرتب، لباسی اتو کشیده و بسیار باهوش است، تا حد امکان زیرک است. درست است. به او سر بر سر نگذارید مگر آن که بدانید چه می‌گویید و چه طور صحبت می‌کنید. درست است. ولی ما با ترفندهای قدیمی او آشنا هستیم. ما می‌دانیم که می‌خواهد چه کار کند، می‌خواهد که ما به کلام خدا بی‌اعتقاد شویم. او سُم دو شاخه ندارد. نه، نه، نه. حالا که فهمیدیم او سُم دو شاخه ندارد پس باید چیز دیگری باشد. او حقه باز است، او منظم، تحصیل کرده و باهوش است. برادر، او هم سپاه خودش را دارد … پس …

دانلود کتاب بزرگ‌ترین نبردی که تا کنون صورت گرفته
دانلود جهت چاپ
دانلود جلد