کتاب ادعاهایی در خصوص الوهیت عیسی ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب ادعاهایی در خصوص الوهیت عیسی ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب ادعاهایی در خصوص الوهیت عیسی

 

ادّعاهای مستقیم عیسی در مورد الوهیّت:

مقدّمه، عیسی کیست؟

تیم لاهه ( Tim Lahaye ) نویسنده چندین کتاب پر فروش، می‌نویسد:”هر که چیزی درباره عیسی شنیده باشد، قطعاً عقیده‌ای در مورد او پیدا کرده است. این امر به دور از انتظار نیست، چرا که او نه فقط مشهورترین فرد در تاریخ جهان، بلکه بحث انگیزترین فرد نیز می‌باشد.”

فیلیپ یانسی ( Yancey ) می‌نویسد:”به نظر من تمام فرضیه‌های درهم و بر همی که از روز مرگ عیسی دربارۀ او به صورت خالق‌الساعه به وجود می‌آید، فقط مؤیّد مخاطره‌ای است که خدا بر خود پذیرفت زمانی که بر تخت تشریح دراز کشید، مخاطره‌ای که با آغوش باز پذیرفت. گویی می‌گفت، مرا آزمایش کنید. مرا امتحان کنید. آنگاه تصمیم بگیرید.”

نویسندگان کتاب مقدّس ما را فرا می‌خوانند تا این عیسی را شخصاً امتحان کنیم و شخصاً در مورد اهمیّت او برای زندگیمان تصمیم بگیریم. به این منظور، ما نمی‌توانیم بررسی خود را محدود کنیم فقط به تعالیم یا کارهای او. پیش از هر چیز، باید بررسی خود را بر هویّت و شخصیّت او متمرکز سازیم.

به راستی، مسیح کیست؟ او چه نوع شخصیّتی است؟ عیسی را قطعاً نمی‌توان با همان معیاری سنجید که برای سایر رهبران مذهبی به کار می‌رود.

توماس شولتز می‌نویسد:”هیچ یک از رهبران مذهبی ادّعای الوهیّت نکرده‌اند، به استثنای عیسی مسیح. مسیح یگانه رهبر مذهبی است که چنین ادّعایی کرده و تنها فردی است که بسیاری از مردم جهان را متقاعد ساخته که از الوهیّت برخوردار می‌باشد.”

چگونه ممکن است یک انسان دیگران را بر آن دارد که او را خدا پندارند؟ خصوصاً وقتی پی می‌بریم که علّت اعدام فجیع او دقیقاً همین ادّعا بود؛ او که پسر یک نجّار بی‌بضاعت بود و هنوز گرد و خاک ارّۀ کارگاه پدرش بر روی جامِگانش بود، ادّعا می‌کرد که خدایی است که در جسم ظاهر شده است! ممکن است کسی بگوید که او خودش چنین ادّعایی نکرد، بلکه پیروانش او را به مقام خدایی رساندند زیرا می‌خواستند او را جاودانه سازند. پس لازم است شواهدی را که بیانگر ادّعاهای او می‌باشند از نزدیک بررسی کرده، مورد مداقه قرار دهیم.

محاکمۀ او:

«امّا عیسی همچنان خاموش ماند و پاسخی نداد. دیگر‌ بار کاهن اعظم از او پرسید: آیا تو مسیح، پسر خدای متبارک هستی؟ عیسی بدو گفت: هستم، و پسر انسان را خواهید دید که به ‌دست راست قدرت نشسته، با ابرهای آسمان می‌آید. آنگاه کاهن اعظم گریبان خود را چاک زد و گفت: دیگر چه نیاز به شاهد است؟ کفرش را شنیدید. حکمتان چیست؟ آنها همگی فتوا دادند که سزایش مرگ است.» ( مرقس ۱۴ : ۶۱ – ۶۴ ترجمۀ هزارۀ نو )

توجّه داشته باشید، در ترجمۀ قدیم، در سایر انجیل‌ها، اصطلاح”تو گفتی یا تو می‌گویی”که در ترجمۀ هزار نو”چنین است که می‌گویی!” به کار رفته است، ( متی ۲۶ : ۶۴ ) در یونانی به همان معنیِ”آری”است. عیسی هر سه اتّهام را می‌پذیرد، اتّهام این که او ادّعا کرده که مسیح است، پسر انسان است و پسر خدا است.

به گفتۀ قاضی گاینور، حقوقدان برجستۀ نیویورک،”تنها اتّهام عیسی که منتهی به اعدامش شد، کفرگویی بود … عیسی مدّعی قدرتی مافوق طبیعی بود که برای انسان کفر محسوب می‌شد. او خود را خدا ساخته بود.”

در مقابل چنین پاسخی از سوی عیسی بود که کاهن اعظم جامۀ خود را چاک زد. طبق شریعت، کاهن اعظم اجازه نداشت جامه خود را به هنگام مشکلات شخصی بدرد. امّا زمانی که بر مَسند قضاوت می‌نشست و کسی در حضورش کفری هولناک بر زبان می‌راند، مطابق عرف باید جامۀ خود را به نشانۀ انزجار می‌درید.

از آنجا که اتّهامات شاهدان هیچ یک قابل اثبات نبود، لازم بود اتّهامی مستند علیه او یافت شود. و درست در همین جا است که متّهم خود را مجرم اعلام می‌کند. اینک کم کم ملاحظه می‌کنیم که این محاکمه حالتی عادی نداشت.

اِِروین لینتون، حقوقدان، چنین می‌نویسد:”آن چه که در محاکمۀ عیسی منحصر به فرد می‌باشد، این است که نه اعمال متّهم، بلکه هویّت او مورد قضاوت قرار دارد. چه در حضور شورای مشایخ یهود، چه در حضور فرماندار رومی، و چه اعلامیّ جرم او بر روی صلیب، همه حول یک محور می‌چرخد؛ دربارۀ مسیح چه گمان می‌برید؟ او پسر کیست؟”

به گفتۀ فرانک موریسون، که زمانی جزو شکاکین بود:”عیسی ناصری به اعدام محکوم شد، امّا نه براساس اظهارات متّهم کنندگان، بلکه براساس آن چه که خودش به خاطر سوگند کاهن اعظم بیان داشت.”

سی جی مونتِه فیورِه در خصوص مفهوم اظهار مسیح این طور توضیح می‌دهد:”دو اصطلاح پسر انسان ( که همیشه بر لبان عیسی بود. ) و”بر دست راست قوت”( که اصطلاحی عبری بود برای اشاره به الوهیّت. نشان می‌دهد که عیسی واقعاً ادّعایی خدایی می‌کرده است.”

به همین شکل، کِریگ بلومبِرگ ( Craig Blomberg )، دانشمند عهد جدید و نویسندۀ برجسته مسیحی می‌نویسد:”شاید عیسی با بیان این نکات، بازجویان خود را به محاکمه می‌کشید. امّا او به همین بسنده نمی‌کند، بلکه می‌افزاید: «و پسر انسان را خواهید دید که به دست راست قدرت نشسته، با ابرهای آسمان می‌آید.» ( مرقس ۱۴ : ۶۲ ) در این پاسخ ، اشاراتی که در دانیال ۷ : ۱۳ و مزمور ۱۱۰ : ۱ آمده، در کنار هم قرار گرفته‌اند. در این مظمون، اصطلاح پسر انسان معرّفی می‌کند که «با ابرهای آسمان آمد و نزد قدیم‌الایّام رسید و او را به حضور وی آوردند.» و به او قدرت و اختیار بر تمام انسانها داده شد و همه او را پرستیدند و سلطنتی جاودانی یافت. ( دانیال ۷ : ۱۳ – ۱۴ ) این ادّعا که او برتر از انسان است، احتمالاً همان دلیلی است که شورای عالی یهود را بر آن داشت تا او را متّهم به کفر کنند.”

اِف اِف بروس، استاد دانشگاه منچستر می‌نویسد:”از رؤیای دانیال چنین برداشت می‌کنیم که این شخص بر تخت سلطنت نشست … وقتی کاهن اعظم مُصرّاً از عیسی خواست که هویّت خود را اعلام کند، او این دو آیه را به یک دیگر مرتبط ساخت.”

بنابراین، کاملاً روشن است که این همان شهادتی است که عیسی قصد داشت در مورد خود بدهد. آن چه که یهودیان نیز درک کردند این بود که او ادّعای الوهیّت می‌کند. لذا دو راه در مقابل ایشان وجود داشت؛ یا ادّعای او را کفر محض بینگارند، یا او را به راستی همچون خدا تصدیق کنند. برای کسانی که او را محاکمه می‌کردند، موضوع کاملاً روشن بود، آن قدر روشن که او را مصلوب کردند و سپس طعنه زنان می‌گفتند: «بر خدا توکّل نمود … زیرا گفت پسر خدا هستم.» ( متی ۲۷ : ۴۳ )

بدینسان، ملاحظه می‌کنیم که عیسی به خاطر هویّتش مصلوب شد، برای این که پسر خدا بود. بررسی شهادتش مؤیّد این بود که می‌بایست بر دست راست قوّت بنشیند. او همان پسر انسان بود که می‌بایست در ابرهای آسمان بیاید.

ویلیام چایلدز رابینسون می‌گوید که:”هر یک از این تأییدات ( سه تأیید فوق ) مشخصاً مسیحایی است. اثر مسیحاییِ افزایشیِ آنها بی‌نهایت مهم است.”

هِرشِل هابز می‌نویسد:”شورای عالی یهود هر سه نکته را کاملاً درک کردند. ایشان این سه را در یک سؤال خلاصه کرده، پرسیدند: «پس تو پسر خدا هستی؟» سؤال ایشان مستلزم پاسخی مثبت بود، گویی خودشان آن را تأیید می‌کردند. عیسی نیز خیلی ساده پاسخ داد: «شما می‌گویید که من هستم.» به این ترتیب، پیش از این که ایشان رسماً علّتی برای محکومیّتش بیابند، او ایشان را واداشت تا هویّتش را به رسمیّت بشناسند.”

در واقع عیسی روش زیرکانه‌ای به کار برد. او نه فقط به خاطر اقرار خودش به الوهیّت اعدام می‌شد، بلکه به خاطر اقرار ایشان نیز. ایشان تشخیص دادند که نیازی به شهادت دیگری وجود ندارد، چرا که آن را از زبان خودش شنیدند. پس با این گفته که «از زبانش شنیدیم»، او را محکوم به مرگ کردند. امّا عیسی نیز ایشان را با سخنان خودشان محکوم کرد، زیرا ایشان دیگر نمی‌توانستند بگویند که پسر خدا را سزاوار مرگ اعلام نداشتند.

رابرت اَندرسون چنین اظهار می‌دارد:”هیچ شاهد و مدرکی به اندازۀ گفتۀ شاهدان مخالف قانع کننده نیست. واکنش دشمنان عیسی بلامنازع مؤیّد ادّعای او به الوهیّت است. نباید فراموش کنیم که یهودیان دسته‌ای از وحشیهای نادان نبودند، بلکه مردمی بافرهنگ و بسیار مذهبی بودند؛ و براساس همین اتّهام بود که شورای عالی ایشان، که متشکّل از برجسته‌ترین رهبران ایشان و شامل افرادی در سطح غَمالائیل و شاگرد بزرگش، شائول طَرسوسی بود، عیسی را به اتّفاق آراء به مرگ محکوم کرد.”

هیلارین فِلدِر محکومیّتی را که فَریسیان بر خود وارد آوردند، به گونه‌ای روشن‌تر بیان می‌دارد:”قضّات از آنجا که نجات دهنده را براساس اقرار خودش متّهم به کفرگویی می‌کنند، رسماً و با قید سوگند تأیید می‌کنند که عیسی نه فقط اقرار کرد که مسیحا و پادشاه زمینی و از نظر انسانی پسر خدا است، بلکه او مسیحای الهی و پسر واقعی خدا است، و این که او براساس همین اقرار محکوم به مرگ گردید.

بر پایۀ این بررسی، می‌توانیم با قطع و یقین نتیجه بگیریم که عیسی به گونه‌ای ادّعای الوهیّت کرد که برای تمام مدّعیانش روشن و واضح بود. رهبران مذهبی این ادّعاها را کفرآمیز تلقّی می‌کردند؛ و چنین شخصی مطابق شریعت و عرف یهودیان، مستوجب مرگ بود. آنان عیسی را به صلیب کشیدند «زیرا خود را پسر خدا ساخته بود.» ( یوحنّا ۱۹ : ۷ )

سایر ادّعاهای او:

۱- برابری با پدر:

در مواردی عیسی ادّعا کرد که با خدای پدر برابر است. یوحنّا ۱۰ : ۲۳ – ۲۵؛ عیسی پاسخ داد: «… من و پدر یکی هستیم. آنگاه بار دیگر یهودیان سنگ برداشتند تا او را سنگسار کنند. عیسی به ایشان گفت: کارهای نیکِ بسیار از جانب پدر خود به شما نمایانده‌ام. به سبب کدامین یک از آنها می‌خواهید سنگسارم کنید؟ پاسخ دادند: به سبب کار نیک سنگسارت نمی‌کنیم، بلکه از آن رو که کفر می‌گویی، زیرا انسانی و خود را خدا می‌خوانی.» ( ترجمه هزارۀ نو )

در این ماجرا، یهودیان کاملاً متوجّه شدند که مقصود عیسی، ادّعای الوهیّت است. واکنش ایشان، همانند قضیۀ محاکمه، نشان می‌دهد که مقصودش را کاملاً درک نکردند. وقتی کلمات متن اصلی یعنی یونانی را بررسی می‌کنیم، تازه متوجّه معنی اصلی و جالب این ادّعا می‌شویم. کلمۀ یونانی”یک”آن طور که در این آیه به کار رفته، در وجه”مذکّر”نیست، بلکه”خنثی”است. لذا منظور عیسی این بود که با خدای پدر دارای”یک ذات”است، نه این که با او”یک شخص”باشد.

پدر و پسر از یک ذات الوهی برخوردارند، امّا در عین حال دو شخص متمایز در الوهیّت می‌باشند. همین ادّعا بود که فَریسیان را به اوج خشم رساند. آنان مقصود عیسی را به روشنی درک می‌کردند. این برای آنان کفر بود، و مجازات کفرگویی سنگسار شدن بود. ایشان یک بار دیگر بر آن شدند او را سنگسار کنند. ( رجوع شود به یوحنّا ۸ : ۵۹ ) تلاش ایشان برای سنگسار کردنِ او نشان می‌دهد که ایشان بدون هیچ تردیدی ادّعای الوهیّت او را درک می‌کردند. همچنین نشان می‌دهد که ایشان تأمّل نکردند که ببینند آیا ادّعای الوهیّت او درست است یا نه.

یوحنّا ۵ : ۱۷ – ۱۸؛ پاسخ عیسی این بود که «پدر من هنوز کار می‌کند، من نیز کار می‌کنم.» از همین ‌روی، یهودیان بیش از پیش در صدد قتل او بر‌‌آمدند، زیرا نه ‌‌تنها شَبّات را می‌شکست، بلکه خدا را نیز پدر خود می‌خواند و خود را با خدا برابر می‌ساخت.» ( ترجمه هزارۀ نو )

مِریل سی تِنی، دانشمند برجستۀ کتاب مقدّس در این زمینه این چنین توضیح می‌دهد:”یهودیان از این که عیسی روز سبّت را رعایت نمی‌کرد خشمگین بودند، امّا وقتی عیسی ادّعای برابری با پدر را کرد، این دیگر برایشان غیر قابل تحمّل بود. این ادّعای عیسی شکاف میان او و مخالفینش را عمیق‌تر ساخت، زیرا ایشان درک می‌کردند که عیسی با این کار، خود را صاحب الوهیّت اعلام می‌دارد. توضیح عیسی نشان می‌دهد که او ادّعا نمی‌کرد که با پدر یک شخص را تشکیل می‌دهد، بلکه تصریح می‌کرد که اتّحادش با پدر، رابطه‌ای است همچون رابطه پسر با پدرش.”

رابرتسون نیز چنین توضیح می‌دهد:”عیسی مشخصاً فرمود”پدر من”و نه”پدر ما”و بدینسان مدّعی رابطه‌ای خاص با پدر شد. و وقتی فرمود: «پدر من تا کنون کار می‌کند …» کار خود را با کار خدا برابر می‌ساخت و با این کار، شفا بخشیدن در سَبّت را توجیه می‌کرد.”

وقتی عیسی خدا را”پدر من”می‌خواند، ادّعایی می‌کرد که محال بود علمای یهود مفهوم آن را درک نکنند. او مدّعی داشتنِ رابطه‌ای منحصر به فرد با خدا بود، رابطۀ پدر و پسری. همان طور که پسر یک انسان کاملاً انسان است، پسر خدا نیز کاملاً خدا است. هر چه که پدر هست، پسر نیز هست. یهودیان با درک دقیق ادّعای عیسی، نه فقط نفرتشان از عیسی بیشتر شد، بلکه اندیشۀ قتلش در ایشان قوّت گرفت.

۲- من هستم:

عیسی به ایشان گفت: «آمین، آمین، به شما می‌گویم، پیش از آن که ابراهیم باشد، من هستم.» ( یوحنّا ۸ : ۵۸؛ ترجمۀ هزارۀ نو )

اسپور ( Spurr )، شارح کتاب مقدّس می‌گوید:”در اینجا، خداوند ما با تکرار کلمۀ”آمین”با تأکید فراوان نام قدّوس خدا را برای خود به کار می برد. یهودیان مفهوم این عمل را درک نکردند، و در حالی که تکان خورده بودند، قصد سنگسار نمودن او را کردند.”

مسیح با به کار بردن عبارت”من هستم”اعلام داشت که پیش از تولّدش نیز وجود داشته است. گفتۀ عیسی همان فرمول مطلق و لازَمان”من هستم”در عهد عتیق است، یعنی”یهوه” این نام در ترجمه‌های جدید،”خداوند”ترجمه می‌شود. با توجّه به خروج ۳ : ۱۴ و تثنیه ۳۲: ۳۹، و اشعیا ۴۳ : ۱۰، روشن است که عیسی مفهوم و اندیشۀ نوینی را ارائه نمی‌دهد. یهودیان با این مفهوم آشنا بودند که یهوۀ عهد عتیق، وجودی ابدی است.

آن چه برای یهودیان تازگی داشت این بود که عیسی این نام را اکنون برای خود به کار می‌بَرَد. از واکنش یهودیانِ حاضر، کاملاً مشخص است که ایشان گفتۀ عیسی را ادّعایی برای الوهیّت مطلق به شمار آوردند. چنین استنباطی باعث شد که بکوشند حکم شریعت موسی را در مورد کفرگویی به جا بیاورند و عیسی را سنگسار کنند.

پیتر لوئیس اظهار می‌دارد:”توسّط یک عبارت، برترین حقیقت در مورد برترین انسان اعلام می‌شود، او از پیش وجود داشته؛ او وجودی است مطلق.”

کَمپبِل این نکته را برای غیر یهودیان این چنین تشریح می‌کند:”ما باید عبارت”من هستم”را همچون ادّعایی برای الوهیّت کامل مسیح تلقّی کنیم. علّتش نیز این است که عیسی هیچ تلاشی نکرد که یهودیان را متقاعد سازد که برداشتشان اشتباه بوده است، بلکه همین ادّعا را در موارد مختلف بارها تکرار کرد.”

رایموند براون، دانشمند مشهور کتاب مقدّس این آیه را این چنین جمع بندی می‌کند:”در سنّت انجیل، هیچ اشارۀ روشن‌تر از این به الوهیّت وجود ندارد.”

۳- عیسی سزاوار همان حرمتی است که از آن خدا است:

«تا همه پسر را حرمت گذارند، همان گونه که پدر را حرمت می‌نهند. زیرا کسی که پسر را حرمت نمی‌گذارد، به پدری که او را فرستاده است نیز حرمت ننهاده است. آمین، آمین، به شما می‌گویم، هر ‌که کلام مرا به گوش گیرد و به فرستندۀ من ایمان آورد، حیات جاویدان دارد و به داوری نمی‌آید، بلکه از مرگ به حیات منتقل شده است.» ( یوحنّا ۵ : ۲۳ – ۲۴؛ ترجمۀ هزارۀ نو )

در این آیات، عیسی به آنانی که او را متّهم به کفرگویی می‌کنند، هشدار می‌دهد. اگر کسی به او احترام نکند، انگار به خدا بی‌احترامی کرده است و خدا از این امر غضبناک می‌گردد. همچنین ملاحظه می‌کنیم که عیسی خواهان آن است که همچون خدا مورد پرستش واقع شود و همان طور که قبلاً گفتیم، نتیجۀ این گفته این است که بی‌حرمتی به عیسی در حکم بی‌حرمتی به خدا است.

۴- شناختن عیسی:

«آنگاه بدو گفتند: پدر تو کجا است؟ عیسی پاسخ داد: نه مرا می‌شناسید و نه پدر مرا. اگر مرا می‌شناختید پدرم را نیز می‌شناختید.» ( یوحنّا ۸ : ۱۹ ترجمۀ هزارۀ نو ) عیسی ادّعا کرد که شناختن و دیدنِ او برابر است با شناختن و دیدن خدا. عیسی عالی‌ترین و کامل‌ترین مکاشفۀ پدر است، زیرا که او از همان جوهر و ذات پدر است و در جایگاه پسر خدا ایستاده است.

۵- به من ایمان آورید:

«دل شما مضطرب نباشد. به خدا ایمان داشته باشید؛ به من نیز ایمان داشته باشید.» ( یوحنّا ۱۴ : ۱؛ ترجمۀ هزارۀ نو )

مِریل تِنی چنین توضیح می‌دهد:”برای او مقدّر بود که بمیرد، مرگی که به سراغ هر انسانی می‌آید. امّا او به خود این جرأت را داد تا از شاگردانش بخواهد که او را مرکز ایمان خود قرار دهند. او خود را کلید معمّای سرنوشت معرّفی نمود، و به روشنی اظهار داشت که ابدیّت ایشان وابسته به کار او است. او وعده داد که مکانی برای ایشان مهیّا سازد و بازگردد تا آنان را نیز با خود ببرد.”

۶- کسی که مرا دید:

«فیلیپُس به او گفت: سرور ما، پدر را به ما بنما، که همین ما را کافی است. عیسی به او گفت: فیلیپُس، دیری است با شما هستم و هنوز مرا نشناخته‌ای؟ کسی که مرا دیده، پدر را دیده است؛ پس چگونه است که می‌گویی پدر را به ما بنما؟» ( یوحنّا ۱۴ : ۸ – ۹؛ ترجمۀ هزار نو )

۷- من به شما می‌گویم:

متی ۵ : ۲۰، ۲۲، ۲۶، ۲۸، ۳۲، ۳۴، ۴۴؛ در این آیات، عیسی همچون مرجعی مقتدر و صاحب اختیار تعلیم می‌دهد و سخن می‌گوید. با این کار، او اقتدار و مرجعیّت تعالیم خود را مستقیماً به آسمان مربوط می‌سازد. به جای این که مانند انبیاء عهد عتیق بگوید: «خداوند چنین می‌فرماید.» عیسی مکرّراً می‌فرمود: «امّا من به شما می‌گویم.»

کارل شِفران و هِنری کرِیسلِر می‌نویسند:”او هیچگاه نه تردید کرد و نه عذر آورد. او نیازی به تغییر سخن خود نداشت. او سخنان صریح و خالی از ابهام خدا را بیان می‌کرد. ( یوحنّا ۳ : ۳۴ او فرمود: آسمان و زمین زایل می‌شود، لیکن کلمات من هرگز زایل نشود. ) مرقس ۱۳ : ۳۱

او همچون خدا پرستش می‌شد:

پرستشی که فقط مختص خدا است. سجده کردن در برابر خدا برترین عمل پرستشی و عبادتی است که می‌توان در حق او انجام داد. چنین عملی فقط مختص خدا است. امّا عیسی چنین عملی را در حق خود می‌پذیرفت.

در کلام خدا چنین آمده است:

 «ناگاه ابرصی ( جذامی ) آمد و او را پرستش نمود …» ( متی ۸ : ۲؛ ترجمۀ قدیم )
 «پس اهل کشتی آمده، او را پرستش کرده، گفتند: فی‌الحقیقت تو پسر خدا هستی.» ( متی ۱۴ : ۳۳؛ ترجمۀ قدیم )
 «یک کور مادرزاد پس از شفا یافتن، سجده کرد و او را پرستید.» ( یوحنّا ۹ : ۳۵ – ۳۹؛ ترجمه قدیم )
 «آنگاه به توما گفت: انگشت خود را اینجا بگذار و دستهایم را ببین، و دست خود را پیش‌آور و در سوراخ پهلویم بگذار و بی‌ایمان مباش، بلکه ایمان داشته باش. توما به او گفت: خداوند من و خدای من! عیسی گفت: آیا چون مرا دیدی ایمان آوردی؟ خوشا به حال آنان که نادیده، ایمان آورند.» ( یوحنّا ۲۰ : ۲۷ – ۲۹؛ ترجمۀ هزارۀ نو )

تفاوت عیسی با سایرین:

۱- «چون پِطرُس به خانه در‌‌آمد، کُرنِلیوس به استقبال او شتافت و به پایش در‌‌افتاده، او را پرستش کرد. امّا پِطرُس او را بلند کرد و گفت: برخیز؛ من نیز انسانی بیش نیستم.» ( اعمال رسولان ۱۰ : ۲۵ – ۲۶؛ ترجمۀ هزارۀ نو )

۲- یوحنّای رسول به هنگام دریافت مکاشفۀ خود، بر پاهای فرشته افتاد تا او را پرستش کند، امّا فرشته به او گفت که او فقط، هم خدمت وی است و او باید فقط خدا را سجده کند. ( مکاشفه ۱۹ : ۱۰ )

آلیستِر مَک گرات، استاد برجستۀ الهیات در دانشگاه آکسفورد، می‌نویسد:”در فرهنگ یهود که مسیحیّت در آغاز در بطن آن عمل می‌کرد، فقط و فقط خدا مورد پرستش قرار می‌گرفت. پولس رسول مسیحیان شهر روم را از این خطر آگاه ساخت که انسانها همواره تمایل دارند که مخلوق را به جای خالق عبادت کنند. ( رومیان ۱ : ۲۳ ) با این حال، مسیحیان اوّلیّه عیسی را همچون خدا عبادت می‌کردند، عملی که حتّی در عهد جدید نیز منعکس می‌باشد.”

 

ادّعاهای غیر مستقیم مسیح در مورد الوهیّت:

در بسیاری از موارد، عیسی الوهیّت خود را به طور غیر مستقیم آشکار ساخت، خواه با تعلیمش، خواه با کارهایش. در اینجا به چندین نمونه از این موارد اشاره می‌کنیم که شامل چند ادّعای مستقیم نیز می‌شود.

 

او گناهان را می‌بخشد:

«عیسی چون ایمان ایشان را دید، مفلوج را گفت: «ای فرزند، گناهان تو آمرزیده شد.» لیکن بعضی از کاتبان که در آنجا نشسته بودند، در دل خود تفکّر نمودند که: چرا این شخص کفر می‌گوید؟ غیر از خدای واحد کیست که بتواند گناهان را بیامرزد؟» ( مرقس ۲ : ۵ – ۷ )

در نظر یهودیان که شریعت خدا را به خوبی آموخته بودند، غیر قابل تصوّر بود که یک انسان بتواند گناهی را که در حق خدا انجام شده ببخشد. آمرزش گناه فقط در قدرت خدا است. جان استات، عالم الهی و دانشمند بزرگ کتاب مقدّس می‌نویسد:”ما می‌توانیم خطاهایی را که دیگران در حق ما کرده‌اند، ببخشیم؛ امّا گناهانی را که در حق خدا انجام می‌دهیم، فقط خودِ خدا می‌تواند ببخشد.”

بعضی ممکن است سؤال کنند که آیا عیسی واقعاً این اختیار الهی را داشت که گناهان را ببخشد یا نه؟ عیسی که می‌دانست حضّار در آن محفل در این خصوص شک دارند، اختیار خود را به آنان ثابت کرد:

«… بدیشان گفت: … کدام سهل‌تر است؟ مفلوج را گفتن گناهان تو آمرزیده شد؟ یا گفتنِ برخیز و بستر خود را برداشته، بخرام؟ لیکن تا بدانید که پسر انسان را استطاعت آمرزیدن گناهان بر روی زمین هست …، مفلوج را گفت: تو را می‌گویم برخیز و بستر خود را برداشته، به خانه خود برو. او برخاست و بی‌تأمّل بستر خود را برداشته، پیش روی همه روانه شد، به طوری که همه حیران شده، خدا را تمجید نموده، گفتند: مثل این امر هرگز ندیده بودیم.» ( مرقس ۲ : ۹ – ۱۲ )

در این ماجرا، عیسی می‌پرسد که کدام آسان‌تر است، گفتنِ”گناهانت بخشیده شد”یا گفتنِ”برخیز و راه برو”گفتنِ هر دو آسان است. امّا برای انجام هر یک نیاز به قدرتی الهی هست. یک انسان شیّاد قطعاً گفتنِ اوّلی را انتخاب می‌کرد چون کسی متوجّه نمی‌شد که آیا او قدرت انجامش را هم دارد یا نه. امّا عیسی آن مرد افلیج را شفا داد تا همه بدانند که او اختیار و اقتدار این را دارد که علّت اصلی بیماری را نیز برطرف سازد. کاتبان و فَریسیان عیسی را متّهم به کفرگویی کردند چرا که اختیارات خدا را از آن خود می‌ساخت. او گناهان توبه‌کاران را با اطمینان و اقتدار می‌بخشید. خدا فقط قادر است چنین کند، زیرا همه در حق او است که گناه کرده‌اند. وقتی مسیح گناهان را می‌بخشید، این کار را در مقام یک انسان انجام نمی‌داد. از آنجا که فقط خدا حق بخشایش گناهان را دارد، مسیح با انجام این کار، نشان می‌داد که خدا است، خدای ابدی.

او ادّعا می‌کند که حیات است:

در یوحنّا ۱۴ : ۶، عیسی می‌فرماید: «… من راه و راستی و حیات هستم …»

مِریل تِنی این آیه را تجزیه و تحلیل کرده، می‌گوید:”او نگفت راه یا راستی یا حیات را می‌شناسد؛ او به تعلیم در مورد اینها نپرداخت. او خود را مدافع نظام جدیدی معرّفی نکرد. او اعلام کرد که خودش کلید نهایی برای تمامی اسرار می‌باشد.”

در او حیات است:

«و آن شهادت این است که خدا حیات جاودانی به ما داده است و این حیات در پسر او است. آن که پسر را دارد حیات را دارد، و آن که پسر را ندارد حیات را نیافته است.» ( اوّل یوحنّا ۵ : ۱۱ – ۱۲ )

جان استات در اشاره به این حیات چنین اظهار می‌دارد:”عیسی وابستگی شاگردان را به خود، به ماده حیاتی تشبیه می‌کند که از ساقه درخت به شاخه‌ها انتقال می‌یابد. او گفت که خدا او را بر هر بشری قدرت داده است تا به تمام کسانی که پدر به او داده است، حیات بخشد.”

او صاحب اقتدار است:

در عهد عتیق کاملاً روشن است که خدا داور بر تمامی خلقت است. ( پیدایش ۱۸ : ۲۵؛ مزامیر ۵۰ : ۴ – ۶ و ۹۶ : ۱۳ ) امّا در عهد جدید، این اختیار داوری از جانب پدر به پسر داده شده است: «و ( خدا ) بدو ( یعنی به عیسی ) قدرت بخشیده است که داوری هم بکند، زیرا که پسر انسان است.» ( یوحنّا ۵ : ۲۷ )

وقتی عیسی ادّعا کرد که جهان را داوری خواهد نمود، منظورش این بود که مردگان را در روز قیامت برخواهد خیزاند، ملّتها را در پیشگاه خود گردهم خواهد آورد، و بر تخت پرجلال خواهد نشست و جهان را داوری خواهد کرد. براساس داوری او، بعضی به آسمان خواهند رفت و بعضی به جهنم.

جان استات می‌نویسد:”عیسی نه فقط داور است، بلکه ضابطه این داوری نیز تصمیم انسانها در قبال او خواهد بود … این ادّعای عظیمی است. فرض کنید، واعظی بالای منبر برود و به جماعت بگوید: خوب به حرفهای من گوش کنید چون ابدیّت شما به آن بستگی دارد. من در پایان باز خواهم گشت تا شما را مورد داوری قرار دهم. سرنوشت شما بستگی خواهد داشت به اطاعتتان از من! چنین واعظی خیلی زود یا به دست پلیس خواهد افتاد، یا به دست روانکاران.”

القاب الوهیّت:

۱- یهوه – خداوند:

بسیاری از ترجمه‌های انگلیسیِ کتاب مقدّس، نام خدا را به صورت”LORD”تماماً با حروف بزرگ یا”یهوه”ترجمه می‌کنند. این نام در اصل عبری، با چهار حرفِ ی – ه – و – ه نوشته می‌شود. ( مانند فارسی: یهوه، بدون هیچ گونه اِعرابی. ) اکثراً این نام را یَهُوَهْ می‌خوانند.

الف) نامی مقدّس برای یهودیان:

هِربرت اِف استیوِنسون می‌نویسد:”معنی دقیق این نام روشن نیست. در عبری آن را به صورت”یهوه”می‌نویسند بدون این که تلفّظش مشخص باشد. بعدها، آن را بر روز اَدونای”یعنی خداوند”خواندند، و در نتیجه، تلفّظش شد یهوه. در زمان مسیح و مدّتی پیش از آن، یهودیان این نام را آن قدر مقدّس می‌شمردند که هرگز آن را بر زبان نمی‌آورند. امّا به هنگام قرائت کتب مقدّس در محافل مذهبی، برای اجتناب از بر زبان آوردنش، کلمه اودنای را به کار می‌بردند.”[ در ترجمه قدیمی فارسی، در بسیاری از موارد، به جای نام یهوه کلمه خداوند با یک خط بر روی آن، یا به صورت ایتالیک نوشته شده است. – مترجم ]

ب) معنی این نام:

“محتوای خروج ۳ : ۱۴ و نیز تحقیقات علمی جدید حاکی از اینند که یهوه را باید شکلی از فعل”هَیَه”دانست، به معنی”بودن.”بدینسان، می‌توانیم در این نام دو معنی مشاهده کنیم. نخست، براساس خروج ۳ : ۱۴ – ۱۵،”یهوه”به عنوان یک نام، انسان را از عمل و کمک و حضور خدا مطمئن می‌سازد.

آن”من هستم”همیشه همراه با قومی خواهد بود که خدا با آنان میثاق بسته است. خدایی که اکنون حضور دارد، در آینده نیز در کنار قوم حضور خواهد داشت. دوّم، بر اساس تثنیه ۴ : ۳۹، اوّل پادشاهان ۸ : ۶۰، و اشعیا ۴۵ : ۲۱ – ۲۲،”یهوه”یگانه و تنها خدا است که هم مافوق خلقتش است و هم در بطن آن؛ سایر خدایان یا مخلوق‌اند یا بازتابی هستند از تصوّرات انسان.”( دکتر پیتر تون )

پ) عیسی خود را یهوه معرّفی می‌کند:

سَرور ما عیسی مسیح خود را با”خداوندِ”عهد عتیق یکی معرّفی کرد. این امر ما را به سوی آموزه صریحِ الوهیّت او هدایت می‌نماید. او عهد”یهوه”را از آن خود می‌دانست. در فصل هشتم انجیل یوحنّا این ادّعاها را می‌خوانیم: «اگر باور نکنید که من هستم در گناهان خود خواهید مرد.» ( آیه ۲۴ ) «وقتی که پسر انسان را بلند کردید، آن وقت خواهید دانست که من هستم.» ( آیه ۲۸ )؛ «آمین آمین به شما می‌گویم که پیش از آن که ابراهیم پیدا شود. من هستم.» ( آیه ۵۸ )

کاربرد”من هستم”توسّط عیسی، ارتباط می‌یابد به خروج ۳ : ۱۴ که در آنجا خدا خود را به موسی این چنین معرّفی می‌کند: «هستم آن که هستم. و گفت: به بنی‌اسرائیل چنین بگو: اَهْیَه ( هستم ) مرا نزد شما فرستاد.» به این ترتیب، نام خدا در عبری”یهوه”یا”هستم”می‌باشد. در متی ۱۳ : ۱۴ – ۱۵، مسیح خود را با خداوند ( اَدونای ) عهد عتیق یکی می‌سازد. ( اشعیا ۶ : ۸ – ۱۰ )

کلارک پیناک می‌نویسد:”در تعالیم او پژواکِ”من هستم”شنیده می‌شود که در ساختار و محتوا، حاوی ادّعای الوهیّت می‌باشد. ( خروج ۳ : ۱۴؛ یوحنّا ۴ : ۲۶؛ ۶ : ۳۵؛ ۸ : ۱۲؛ ۱۰ : ۹؛ ۱۱ : ۲۵ ) در یوحنّا ۱۲ : ۴۱، مسیح همان کسی توصیف شده که در اشعیا در آیه ۱ از فصل ششم کتابش دید. همین نبی درباره کسی سخن می‌گوید که باید راه یهوه را آماده سازد. ( اشعیا ۴۰ : ۳ ) عیسی گفته سامریان را تصدیق کرد که او مسیح و نجات دهنده جهان است. ( یوحنّا ۴ : ۴۲ ) از عهد عتیق می‌دانیم که نجات دهنده فقط یهوهْ می‌باشد. در هوشع ۱۳ : ۴ این چنین تصریح شده است: «من … یهوهْ خدای تو هستم و غیر از من خدای دیگر را نمی‌شناسی و سوای من نجات دهنده‌ای نیست.»

۲- پسر خدا:

عالم الهی و معلّم برجسته کتاب مقدّس، چارلز رایری ( Ryrie ) در خصوص عنوان”پسر خدا”چنین می‌نویسد:”معنی آن چیست؟ عبارت پسر کسی می‌تواند به معنی متعلّق به فلان نظام یا دسته باشد. برای مثال، در عهد عتیق”پسر انبیا”به کسانی اشاره داشت که جزو گروه انبیا بودند. ( اوّل پادشاهان ۲۰ : ۳۵ ) و”پسران مغنیان”به گروه سرایندگان ( نحمیا ۱۲ : ۲۸، عنوان”پسر خدا”وقتی برای خداوند ما به کار می‌رود، به معنی هم ذاتی با خدا است و ادّعایی قوی و روشن است در مورد الوهیّت کامل.”

استیوِن ( H. F. Stevenson ) می‌نویسد:”درست است که در عهد عتیق، اصطلاح پسران خدا برای انسانها ( هوشَع ۱ : ۱۰ ) و فرشتگان به کار رفته است. ( پیدایش ۶ : ۲؛ ایّوب ۱ : ۶؛ ۳۸ : ۷ ) امّا در عهد جدید، عنوان پسر خدا در مورد خداوند ما و توسّط خود او به شکلی کاملاً متفاوت به کار رفته است. در هر مورد از این کاربردها، این عنوان دلالت دارد بر این که او یگانه پسر مولود می‌باشد؛ برابر با پدر و ابدی همچون او.”کاربرد مکرّر”پسر”در کنار”پدر”بیانگر ادّعای صریح عیسی به برابری با پدر است و حقیقت تثلیث را شکل می‌بخشد. ( متی ۲۳ : ۹ – ۱۰؛ مرقس ۱۳ : ۳۲؛ یوحنّا ۳ : ۳۵؛ ۵ : ۱۹ – ۲۷؛ ۱۰ : ۳۳ – ۳۸؛ ۱۴ : ۱۳ )

عیسی در قیصریّه فیلیپی، پطرس را ستود چرا که او تصدیق کرده بود که عیسی پسر خدا است. در این مورد چنین می‌خوانیم: «شمعون پطرس در جواب گفت که تویی مسیح پسر خدای زنده. عیسی در جواب وی گفت: خوشا به حال تو ای شمعون بن یونا، زیرا جسم و خون این را بر تو کشف نکرده، بلکه پدر من که در آسمان است.» ( متی ۱۶ : ۱۶ – ۱۷ )

فِلدِر ( Felder ) در خصوص مقصود عیسی از این که خدا پدرش می‌باشد، چنین می‌نویسد:”هر بار که عیسی درباره رابطه‌اش با پدرش سخن می‌گوید، همیشه و بدون استثناء از اصطلاح پدر من استفاده می‌کند. و هر بار که درباره رابطه شاگردانش با خدا سخن می‌گوید، همواره اصطلاح پدر ما را به کار می‌برد. او هرگز خود را با شاگردان و انسانها یکی نساخت و اصطلاح طبیعی پدر ما را به کار نبرد.”

فِلدِر در ادامه چنین می‌نویسد:”حتّی در مواردی که عیسی در مقابل خدا، خود را با شاگردان متّحد می‌سازد و طبیعتاً انتظار می‌رود که از عبارت جمع پدر ما استفاده می‌کند، بالعکس عبارت پدر من را به کار می‌برد. به این آیات توجّه کنید: «از میوه مو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در ملکوت پدر خود تازه آشامم.» ( متی ۲۶ : ۲۹ )

«و اینک من موعود پدر خود را بر شما می‌فرستم.» ( لوقا ۲۴ : ۴۹ ) «بیایید ای برکت یافتگان از پدر من و ملکوتی را که از ابتدای عالم برای شما آماده شده است، به میراث گیرید.» ( متی ۲۵ : ۳۴ ) بنابراین، عیسی صریحاً میان مقام خود به عنوان پسر خدا و مقام شاگردان و کلاًّ انسانها به عنوان فرزندان خدا تمایز قائل می‌شود.

۳- پسر انسان:

عیسی از عنوان پسر انسان به سه طریق متمایز استفاده می‌کند:

۱) در خصوص خدمتش بر روی زمین:

 «عیسی در جواب گفت: روباهان برای خود لانه و پرندگان برای خود آشیانه دارند، امّا پسر انسان جایی ندارد که در آن بیارامد.» ( متی ۸ : ۲۰ )
 «امّا حالا ثابت خواهم کرد که پسر انسان بر روی زمین حق آمرزیدن گناهان را دارد. سپس به آن مفلوج گفت: برخیز، بستر خود را بردار و به خانه‌ات برو.» ( متی ۹ : ۶ )
 «وقتی پسر انسان آمد که می‌خورد و می‌نوشد مردم می‌گویند: نگاه کنید، او یک آدم پُرخور، میگسار و رفیق باجگیران و گناهکاران است! با وجود این، درستی حکمت خدایی به وسیله نتایج آن به ثبوت می‌رسد.» ( متی ۱۱ : ۱۹ )
 «وقتی عیسی به نواحی اطراف قیصریّه فیلیپُس رسید از شاگردان خود پرسید: به نظر مردم پسر انسان کیست؟» ( متی ۱۶ : ۱۳ )
 «زیرا پسر انسان آمده است تا گمشده را پیدا کند و نجات دهد.» ( لوقا ۱۹ : ۱۰ )
 «امّا عیسی به او فرمود: ای یهودا، آیا پسر انسان را با بوسه تسلیم می‌کنی؟» ( لوقا ۲۲ : ۴۸ )

۲) به هنگام پیشگویی رنجش:

 «همان طور که یونس سه روز و سه شب در شکم یک ماهی بزرگ ماند، پسر انسان نیز سه شبانه روز در دل زمین خواهد ماند.» ( متی ۱۲ : ۴۰ )
 «در حالی که از کوه پایین می‌آمدند، عیسی به آنان دستور داد تا روزی که پسر انسان پس از مرگ زنده نشده است درباره آن رؤیا به کسی چیزی نگویند.» … «در موقعی که آنها هنوز در جلیل دور هم بودند، عیسی به ایشان گفت: پسر انسان به زودی به دست مردم تسلیم می‌گردد.» ( متی ۱۷ : ۹ و ۲۲ )
 «اکنون ما به اورشلیم می‌رویم و در آنجا پسر انسان به دست سران کاهنان و علما تسلیم خواهد شد و آنان او را به مرگ محکوم کرده.» ( متی ۲۰ : ۱۸ )

۳) در تعالیمش در خصوص بازگشت خود:

 «پسر انسان فرشتگان خود را خواهد فرستاد و آنها هر کسی را که در پادشاهی او باعث لغزش شود و همچنین همه بدکاران را جمع می‌کنند.» ( متی ۱۳ : ۴۱ )
 «ظهور پسر انسان مانند ظاهر شدن برق درخشان از آسمان است که وقتی از شرق ظاهر شود تا غرب را روشن می‌سازد.» … «پس از آن، علامت پسر انسان در آسمان ظاهر می‌شود و همه ملل عالم سوگواری خواهند کرد و پسر انسان را خواهند دید که با قدرت و جلال عظیم بر ابرهای آسمان می‌آید.» ( متی ۲۴ : ۲۷ و ۳۰ )
 «وقتی پسر انسان با جلال خود همراه با همه فرشتگان می‌آید، بر تخت پادشاهی خود خواهد نشست.» ( متی ۲۵ : ۳۱ )
 «بدانید که به زودی و به نفع آنان دادرسی خواهد کرد. امّا وقتی پسر انسان می‌آید آیا اثری از ایمان برروی زمین خواهد یافت؟» ( لوقا ۱۸ : ۸ )
 «پس گوش به زنگ باشید و در تمام اوقات دعا کنید تا قدرت آن را داشته باشید که همه رنجهایی را که به زودی پیش می‌آید پشت سر بگذارید و در حضور پسر انسان بایستید.» ( لوقا ۲۱ : ۳۶ )

استیوِنسون اهمیّت بسیاری برای عنوان پسر انسان قائل می‌شود و می‌نویسد:”این لقبی بود که خداوند ما معمولاً برای اشاره به خود به کار می‌برد. در عهد جدید هیچ کس جز او این عنوان را بر زبان نیاورده، مگر زمانی که مخالفینش از کلمات خود او استفاده می‌کردند. ( یوحنّا ۱۲ : ۳۴) و نیز زمانی که استیفان در لحظه شهادتش اعلام داشت و گفت: «اینک آسمان را گشاده، پسر انسان را به دست راست خدا ایستاده می‌بینم.» ( اعمال ۷ : ۵۶ )

این عنوان به روشنی عنوانی مسیحایی است و یهودیان نیز همین استنباط را از آن داشند.

کِریسلِر و شِفران می‌نویسند که:”عیسی به روشنی خود را تحقّق بخشنده پیشگوییهایی می‌دانست که در عهد عتیق در مورد مسیحا به عمل آمده است. او به هنگام اشاره به خود همواره عنوان پسر انسان را از رؤیای دانیال نبی به کار می‌بُرد. ( دانیال ۷ : ۱۳ – ۱۴ )”

در مرقس ۱۴ : ۶۱ – ۶۴؛ عیسی محتوای دانیال ۷ : ۱۳ – ۱۴ و همچنین مزمور ۱۱۰ : ۱ را به خود نسبت می‌دهد، چنان که گویی می‌خواهد موضوع برای شنوندگانش مکشوف شود.

مونتِه فیورِه ( C. G. Montefiore ) در این زمینه چنین می‌نویسد:”نحوه بیان عیسی به گونه‌ای است که نمی‌توان تصوّر کرد که عیسی میان خودش، و پسر انسان، و مسیحا تمایز قائل بود. پسر انسان باید همان مسیحا باشد، و هر دو باید خود عیسی باشند.”

ابا – پدر:

مایکل گرین می‌نویسد که:”مسیح تصریح فرمود که با خدا رابطه‌ای دارد که هیچ کس قبلاً ادّعایش را نداشته است. این رابطه در کلمه آرامیِ”اَبا”منعکس است، کلمه‌ای که عیسی بسیار دوستش می‌داشت و خصوصاً در دعاها بسیار به کار می‌برد. پیش از او هیچ کس در تاریخ اسرائیل خدا را با این کلمه مخاطب قرار نداده بود.

البتّه یهودیان عادت داشتند که خدا را در دعا پدر بخوانند؛ امّا کلمه‌ای که ایشان به کار می‌بردند”اَبینو”بود، یعنی شکلی از خطاب که اساساً حالت درخواست از خدا برای رحمت و بخشایش را داشت. امّا در نحوه خطاب عیسی در کلمه”اَبا”هیچ شکلی از درخواست رحمت از خدا دیده نمی‌شود. این کلمه بیانگر رابطه‌ای بسیار صمیمانه می‌باشد. از این روی است که او میان رابطه خود با خدا در مقام پدر، و رابطه سایر مردم با خدا تفاوت قائل بود.”

جالب است که حتّی داوود با وجود نزدیکی‌اش به خدا، خدا را پدر خود خطاب نمی‌کرد بلکه می‌گفت که: «چنان که پدر بر فرزندان خود رئوف است، همچنان خدواند بر ترسندگان خود رأفت می‌نماید.» ( مزمور ۱۰۳ : ۱۳ ) امّا عیسی کلمه پدر را اغلب در دعا به کار می‌بُرد.

استیوِنسون می‌نویسد:”فَریسیان مسلّماً مفهوم آن را درک می‌کردند و از این روی او را به کفرگویی متّهم کردند. ( یوحنّا ۵ : ۱۸ ) او خدا را پدر خود خطاب می‌کرد و بدینسان خود را با خدا برابر می‌ساخت. اگر او با خدا برابر نمی‌بود، گفته‌اش یقیناً کفرآمیز می‌بود.”

 

آن چه دیگران گفته‌اند:

پولس رسول:

۱- رومیان ۹ : ۵ «که پدران از آن ایشانند ( یعنی از قوم یهود )، و از ایشان مسیح به حسب جسم شد که فوق از همه است، خدای متبارک تا ابدالآباد. آمین.»

چارلز هاج، عالم بزرگ الهی و دانشمند کتاب مقدّس، در مورد این آیات چنین شرحی می‌دهد:”پولس … اعلام می‌دارد که مسیح از لحاظ طبیعت انسانی یا به حسب جسم، از قوم اسرائیل بود، از لحاظ دیگر، خدای متّعال، یا خدای فوق از همه و متبارکِ لایَزال می‌باشد. لذا این آیات نشان می‌دهند که مسیح در اعلی‌ترین معنی کلمه، خدا می‌باشد.”

دکتر اِم. جِی. هَریس، دانشمند مشهور عهد جدید، پس از بحث مبسوطی که در خصوص متن یونانی این آیات به عمل می‌آورد، چنین می‌گوید:”آن چه که پولس رسول در پایان ۹ : ۱ – ۵ تصریح می‌کند این است، عیسی مسیح، مسیحای موعود، در نقطۀ مقابلِ اهانت و طرد از سوی اکثریّت قوم خود یعنی اسرائیلیان، به جایگاهی مافوق تمام پدیده‌های عالم هستی، جاندار و بی‌جان، از جمله بر یهودیانی که طردش کردند برافراشته شد، چرا که او طبیعتاً خدا است و سزاوار عبادت ابدی.”

۲- فیلیپیان ۲ : ۶ – ۱۱ «که چون در صورت خدا بود، با خدا برابر بودن را غنیمت نشمرد؛ لیکن خود را خالی کرده، صورت غلام را پذیرفت و در شباهت مردمان شد. و چون در شکل انسان یافت شد، خویشتن را فروتن ساخت و تا به موت، بلکه تا به موت صلیب مطیع گردید. از این جهت، خدا نیز او را به غایت سرافراز نمود و نامی را که فوق از جمیع نامها است بدو بخشید، تا به نام عیسی هر زانویی از آن چه در آسمان و بر زمین و زیر زمین است، خم شود و هر زبانی اقرار کند که عیسی مسیح خداوند است برای تمجید خدای پدر.”

در آیه‌های ۶ تا ۸، شرح داده شده که مسیحِ سرافراز شده دارای دو طبیعت است: طبیعت الهی ( آیه ۶ )، و طبیعت خادم ( آیه ۷ ). این آیه‌ها نشان می‌دهند که عیسی به لحاظ طبیعتش، کاملاً خدا و کاملاً انسان است. همان طور که پیتر تون می‌نویسد:”تقابل ماهیّت آسمانی و زمینی حاکی از این است که کلمۀ یونانی Morphe یعنی شکل، که در آیات ۶ و ۷،”صورت خدا”و”صورت غلام”ترجمه شده. به شراکت واقعی عیسی در الوهیّت اشاره دارد، همان طور که به شراکت واقعی او در زندگی و تاریخ بشری نیز دلالت می‌کند.”

در آیات ۹ تا ۱۱ عیسی با خدا برابر شمرده شده است. اِف. اِف. بروس می‌نویسد:”در این سروده، پژواکی از اشعیا ۵۲ : ۱۳ … و نیز اشعیا ۴۵ : ۲۳ به گوش می‌رسد، آنجا که یگانه خدای واقعی به خود سوگند خورده، می‌گوید: «هر زانو پیش من خم خواهد شد و هر زبان به من قسم خواهد خورد.» امّا در این سرودۀ مسیحایی، همان خدا مقدّر می‌فرماید که هر زبانی به نام عیسی خم شود و هر زبانی اقرار کند که عیسی مسیح، خداوند است.

گاه سؤال می‌شود که این نامی که به او داده شد، عیسی است یا خداوند. به نظر من، هر دو می‌باشد چرا که طبق مشیّت الهی، نام عیسی از این پس همان ارزش نام خداوند را دارد در اعلی‌ترین معنایی که آن نام می‌تواند داشته باشد، همان معنی نام عبری یهوه.”

بنابراین، فیلیپیان ۲ : ۶ – ۱۱ الوهیّت مسیح را به دو شکل نشان می‌دهد، یعنی به واسطۀ طبیعت دوگانۀ او، و با برابر ساختن او با نام انحصاری خدا در عهد عتیق، یعنی یهوه یا خداوند.

۳- کولسیان ۱ : ۱۵ – ۱۷ «او صورت خدای نادیده است، نخست زادۀ تمامی آفریدگان، زیرا که در او همه چیز آفریده شد، آن چه در آسمان و آن چه بر زمین است، از چیزهای دیدنی و نادیدنی و تختها و سلطنتها و قوّات؛ همه به وسیلۀ او و برای او آفریده شد. و او قبل از همه است و در وی همه چیز قیام دارد.»

در آیه ۱۵، مسیح”صورت خدای نادیده”خوانده شده است. پیتر لوئیس خاطر نشان می‌سازد که:”اگر عیسی صورت کسی است، باید از ذات او نیز برخوردار باشد؛ او وجود واقعی خدا را دقیقاً به تصویر می‌کشد زیرا که ذات او را دارا است. عیسی مسیح همچون صورت خدا، معادل وجود خدا در دنیای انسانها است. ( یوحنّا ۱۴ : ۹ )”

اِف. اِف. بروس می‌افزاید:”سخنانی که او بر زبان آورد، کارهایی که او انجام داد، زندگی به آن شیوه که او زیست، همگی آشکار کنندۀ خدای نادیده بود. به گفتۀ پولس، او صورت دیدنیِ خدای نادیدنی است.”

اصطلاح”نخست زادۀ تمامی آفریدگان”به این معنی است که او در مقام پسر ابدی خدا، وارث همه چیزها است. این مفهوم را در این واقعیّت مشاهده می‌کنیم که او خالق همه چیزها است. عیسی چه کس دیگری می‌تواند باشد، جز خدا؟

۴- کولسیان ۲ : ۹ «در وی از جهت جسم، تمامی پُری الوهیّت ساکن است.»

این جمله ساده، طبیعت عیسی را بر ما آشکار می‌سازد و بیان می‌دارد که او چرا باید برای ما مهم باشد. کارل اِف. اِچ. هِنری چنین شرح می‌دهد:”اعتقادی که سبب منحصر به فرد بودن اقرار ایمان مسیحی می‌گردد، یعنی این اعتقاد که در عیسی مسیح”از جهت جسم”تمامی پری الوهیّت ساکن است. ( کولسیان ۲ : ۹ ) جزء لاینفک و مُسلّم تعلیم عهد جدید است. رسولانی که هم عصر عیسی بودند، این را تأیید و تکرار کرده‌اند.”

۵- تیطس ۲ : ۱۳ «و آن امید مبارک و تجلّی جلال خدای عظیم و نجات دهندۀ خود ما، عیسی مسیح را انتظار کشیم.»

ترجمۀ این آیه ممکن است این تصوّر را ایجاد کند که مسیحیان باید به ظاهر شدنِ دو شخص امید ببندند، یکی ظهور خدای عظیم و دیگری ظهور عیسی مسیح. امّا ساختار متن یونانی به گونه‌ای است که هر دو عنوان، یعنی خدای عظیم و نجات دهنده، به یک شخص اشاره دارد، یعنی به عیسی مسیح.

یحیی تعمید دهنده:

«و روح‌القدس به هیأت جسمانی، مانند کبوتری بر او نازل شد و آوازی از آسمان در رسید که: تو پسر حبیب من هستی که به تو خشنودم.» ( لوقا ۳ : ۲۲ )

در یوحنّا ۱ : ۲۹ و ۳۴، یحیی تعمید دهنده اعلام داشت: «اینک برّه خدا که گناه جهان را بر می‌دارد! … من دیده، شهادت می‌دهم این است پسر خدا.»

پطرس رسول:

۱- شاید مشهورترین اظهار پطرس در متی ۱۶ : ۱۵ – ۱۷ یافت شود: «ایشان را گفت: شما مرا که می‌دانید؟ شَمعون پطرس در جواب گفت که تویی مسیح، پسر خدای زنده. عیسی در جواب وی گفت: خوشا به حال تو ای شَمعون بن یونا، زیرا جسم و خون این را بر تو کشف نکرده، بلکه پدر من که در آسمان است.»

شِفران و کرِیسلر در خصوص این آیات چنین می‌نویسند:”عیسی به جای این که جسارت پطرس را سرزنش کند …، او را به خاطر اعتراف ایمانش مبارک می‌خواند. عیسی در سرتاسر خدمتش، دعاها و پرستشهای انسانها را پذیرفت چرا که آنها را به حق سزاوار خود می‌دانست.”

۲- در اعمال ۲ : ۳۶، پطرس بار دیگر ایمان خود را مورد تأکید قرار می‌دهد و می‌گوید: «پس جمیع خاندان اسرائیل یقیناً بدانند که خدا همین عیسی را که شما مصلوب کردید، خداوند و مسیح ساخته است.»

۳- در یکی از رسالاتش نیز می‌نویسد: «شَمعون پطرس، غلام و رسول عیسی مسیح، به آنانی که ایمان گرانبها را به مساویِ ما یافته‌اند، در عدالت خدای ما و عیسی مسیح نجات دهنده.» ( دوّم پطرس ۱ : ۱ )

اِم. جِی. هَریس با بررسی متن یونانیِ آیۀ فوق، چنین نتیجه می‌گیرد:”این نتیجه‌گیری غیر قابل اجتناب است که در دوّم پطرس ۱ : ۱، عنوان خدای ما و نجات دهنده، هر دو به عیسی مسیح اشاره دارند.”

تومای رسول:

تومای شکاک در یوحنّا ۲۰ : ۲۸ چنین شهادتی می‌دهد: «توما در جواب وی گفت: ای خداوند من، و ای خدای من.»

جان استات در کتاب”مبانیِ مسیحیّت”[ که به فارسی نیز ترجمه شده است – مترجم ] در مورد این فریادِ تحیّر توما چنین می‌نویسد:”در یک شنبه بعد از رستاخیز، هنگامی که عیسی در بالاخانه بر شاگردان ظاهر شد، تومای شکاک نیز در جمع آنان حضور داشت. عیسی به توما گفت که زخمهای او را لمس کند و توما که حیران و متعجّب گشته بود، فریاد زد، «خداوند من، ای خدای من.» عیسی این گفته را پذیرفت و توما را نه به خاطر پرستشش، بلکه به واسطۀ بی‌ایمانی‌اش توبیخ نمود. ( مبانی مسیحیّت، ترجمه ر. آسریان، ص ۲۱ )

همان طور که قبلاً متذکّر شدیم، هر بار که انسانی یا فرشته‌ای مورد پرستش قرار گرفته‌اند، فوراً پرستش کننده را توبیخ کرده‌اند و گفته‌اند که فقط خدا را باید بپرستید. ( اعمال ۱۰ : ۲۵ – ۲۶؛ مکاشفه ۱۹ : ۱۰ ) امّا عیسی نه فقط این پرستش را از توما می‌پذیرد، بلکه آن را ترغیب نیز می‌نماید.

نویسنده رساله عبرانیان:

۱- عبرانیان ۱ : ۳ «که فروغ جلالش و خاتم جوهرش بوده، و به کلمۀ قوّت خود حامل همۀ موجودات بوده …»

اِف. اِف. بروس در خصوص عبارت”خاتم جوهر”چنین توضیح می‌دهد:”تصویر و نوشتۀ روی سکه عیناً مطابق است با قالبی که برای ساختن آن به کار رفته است؛ به همان شکل، پسر خدا نیز تصویر کامل جوهر و ذات خدا است. در عهد جدید، کلمۀ یونانیِ Charakter که فقط در این آیه به کار رفته، گویاتر از کلمۀ Eikon می‌باشد که در آیه‌های دیگر استفاده شده، تا تصریح کند که مسیح صورت خدا است. ( دوّم قرنتیان ۴ : ۴؛ کولسیان ۱ : ۱۵ ) … ذات و ماهیّت خدا در مسیح آشکار شده است.”

۲- عبرانیان ۱ : ۸ «امّا در حق پسر می‌گوید: ای خدا، تخت تو تا ابدالآباد است و عصای ملکوت تو عصای راستی است.»

توماس شولتز می‌نویسد:”باز در این آیه از کتاب مقدّس، عیسی به صراحت خدا نامیده شده است.”

یوحنّای رسول:

۱- یوحنّا ۱ : ۱ و ۱۴ «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود … و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد، پر از فیض و راستی. و جلال او را دیدیم، جلالی شایستۀ پسر یگانۀ پدر.»

آر. سی اسپرول ( R. C. Sproul )، معلّم و الهیدان مورد احترام، در مورد یوحنّا ۱ : ۱ با اشاره به کلمه Logos چنین توضیح می‌دهد:”در این آیۀ چشمگیر، Logos هم از خدا متمایز شده؛ کلمه نزد خدا بود و هم با او یکی انگاشته شده است؛ کلمه خدا بود. این جمعِ اضداد تأثیر بسیاری بر شکل‌گیری آموزۀ تثلیث داشت زیرا به موجب آن، Logos به عنوان دوّمین شخصِ تثلیث ظاهر می‌شود. کلمه به لحاظ شخص از پدر متمایز است، امّا با او هم ذات می‌باشد.”

کارل لِینی ( J. Carl Laney ) نیز خاطر نشان می‌سازد که:”این آیه تأیید می‌کند که Logos وجودی است ابدی، دارای شخصیّتی است متمایز، و برخوردار از ذاتی الوهی می‌باشد.”

دکتر دانِیل بی. والاس استاد زبان یونانی، در مورد اهمیّت ساختار جمله در این آیه چنین می‌نویسد:”ساختاری که انجیل نگار انتخاب کرده، موجزترین شکل ممکن بود برای بیان این اندیشه که کلمه، خدا بود، امّا متمایز از پدر.”

۲- اوّل یوحنّا ۵ : ۲۰ «امّا آگاه هستیم که پسر خدا آمده است و به ما بصیرت داده است تا حق را بشناسیم، و در حق یعنی در پسر او عیسی مسیح هستیم. او است خدای حق و حیات جاودانی.»

در اینجا نیز مشاهده می‌کنیم که یوحنّا که شاهد زندگی عیسی و خدمات عیسی بود، تردیدی به خود راه نمی‌دهد که او را خدا بخواند.

نتیجه‌گیری:

ویلیام بیدِروُلف ( W. Biederwolf ) از این شواهد نتیجۀ مناسبی گرفته، می‌نویسد:”کسی که بتواند عهد جدید را بخواند امّا پی نبرد که عیسی ادّعا می‌کند که شخصی برتر از یک انسان است، مانند کسی است که به هنگام ظهر به آسمان صاف نگاه کند و خورشید را نبیند.”

یوحنّا، آن شاگرد محبوب نتیجه‌گیری خود را چنین اعلام می‌دارد: «و عیسی معجزات دیگرِ بسیار نزد شاگردان نمود که در این کتاب نوشته نشد. لیکن این قدر نوشته شد تا ایمان آورید که عیسی، مسیح و پسر خدا است و تا ایمان آورده، به اسم او حیات یابید.» ( یوحنا ۲۰ : ۳۰ – ۳۱ )

 

عیسی ناصری کیست؟

[ در تمام طول تاریخ، مردم پاسخهای گوناگونی به این سؤال داده‌اند که، عیسی ناصری کیست؟ پاسخ هر چه باشد، نمی‌توان منکر این واقعیّت شد که عیسی واقعاً وجود داشته و این که زندگی‌اش تاریخ بشریّت را به گونه‌ای بنیادین دگرگون کرده است. – مترجم. ]

مورّخ شهیر، یاروسلاو پلیکان، این نکته را این چنین توضیح می‌دهد:”صرف نظر از این که مردم درباره عیسی ناصری چه تفکّر یا اعتقادی دارند، او برای بیست قرن، چهره حاکم بر فرهنگ غرب بوده است. اگر امکان داشت که با نوعی آهن ربای نیرومند، هر قطعه کوچک فلزی که حداقل نشانی از نام او داشته باشد را از دل تاریخ بیرون بکشیم، معلوم نیست چه مقدار فلز باقی می‌ماند. از تاریخ میلاد او است که اکثر ملل گاهشمار خود را آغاز می‌کنند؛ به نام او است که میلیونها نفر سوگند می‌خورند؛ و به واسطه نام او است که میلیونها نفر دعا می‌کنند.”

تأثیر عیسی تا چه حد بوده است؟ جیمز کندی و جری نیوکامب ( J. Newcombe ) در اثر خود تحت عنوان”اگر عیسی متولّد نشده بود”به ارایه پاسخی هر چند محدود، به این سؤال برآمده‌اند. ابتدا این نکته را مطرح می‌کنند که کلیسا، بدن مسیح، نخستین میراث عیسی برای جهان بوده است. سپس به بررسی رویدادهایی می‌پردازند که حکایت تأثیر و نفوذ کلیسا دارند. از این میان، می‌توان موارد برجسته زیر را از اثر ایشان نقل کرد:

 احداث دانشگاه‌ها که این نیز از قرون وسطی آغاز شد. علاوه بر این، اکثر دانشگاه‌های بزرگ جهان را مسیحیان برای اهداف مذهبی به وجود آوردند.
 احداث بیمارستانها که عمدتاً در قرون وسطی آغاز گردید.
 سواد آموزی به توده‌های مردم.
 حکومتهای پارلمانی، خصوصاً به آن شکل که در آمریکا تجربه شده است.
 جدا شده قوّه‌های سیاسی
 آزادیهای مدنی.
 الغاء نظام برده‌داری، چه در دوران باستان و چه در دوران معاصر.
 علوم جدید.
 کشف دنیای جدید ( قارّه آمریکا ) توسّط کولومبوس.
 تأسیس انجمنهای خیریّه و نیکوکاری.
 معیارهای برتر عدالت اجتماعی.
 اعتلای جایگاه انسان.
 اهمیّت و توجّه به حیات انسان.
 متمدّن کردن اقوام بی‌فرهنگ و بدوی.
 ایجاد خط برای بسیاری از زبانها یا تثبیت آن.
 کمک به توسعه هنر و موسیقی. الهام بخشیدن به بزرگ‌ترین آثار هنری.
 دگرگون کردن زندگی بسیاری از مردم و تبدیل نقاط ضعف آنها به نیروهای مولّد برای جامعه.
 نجات ابدی برای تعداد بیشماری از انسانها.

هر کسی که تاریخ کلیسا را مطالعه کرده باشد، می‌داند که کلیسا رهبران یا گروه‌هایی را به جامعه عرضه داشته که کمالات مورد نظر عیسی را زیر پا گذاشته‌اند و نامش را ننگین ساخته‌اند. اغلب اوقات، گروه یا فرقه‌ای در درون مسیحیّت پذیرفته شده، روشها و اعمالی را اشاعه داده‌اند که برخلاف محبّت مسیح بوده است. آزار یک فرقه از مسیحیّت به دست فرقه‌ای دیگر، یکی از نمونه‌های غم انگیز این واقعیّت است. همچنین زمانی که بعضی از نهادهای غیر مذهبی ایجاد تحوّلی را ضروری تشخیص داده‌اند، کلیسا بسیاری از اوقات منفعل مانده است. حقوق مدنی برای سیاهان آمریکا یکی از این موارد است، گر چه ایمان مسیحی یکی از مهم‌ترین انگیزه‌ها برای قهرمانان اعطای آزادی نژادی بوده است. قهرمانانی نظیر آبراهام لینکن و مارتین لوترکینگ.

در مجموع، فداکاریهای بسیاری برای سبک کردن بار شوربختان از سوی پیروان مسیح صورت گرفته است. عیسی مسیح در طول دو هزاره، در حال تبدیل زندگی انسانها بوده است و در این فرایند، پیشرفتها و تحوّلات تاریخ بشریّت را بازنویسی کرده است.

در قرن نوزدهم، چارلز برادلا ( CH. Bradlaugh )، ملحد مشهور، از یک مرد مسیحی خواست تا درباره ادّعاهای مسیحیّت با او به بحث بنشیند.

مرد مسیحی که هیو پرایس هیوز ( Hugh Price Hughes ) نام داشت، مبشّر فعّالی بود که در میان بینوایان لندن خدمت می‌کرد. هیوز به برادلا گفت که به یک شرط حاضر است با او مباحثه کند. هیوز گفت:”پیشنهاد می‌کنم که هر یک از ما برای اثبات اعتبار عقایدمان، از میان انسانها شاهد بیاوریم، انسانهایی که در اثر تعالیم ما از زندگی فلاکتبار و گناه آلود رهایی یافته باشند. من صد نفر از چنین مردان و زنان را می‌آورم. از تو نیز می‌خواهم که چنین کنی.”هیوز سپس گفت که اگر برادلا صد نفر پیدا کند، می‌تواند پنجاه نفر بیاورد؛ اگر پنجاه نفر بیاورد، می‌تواند بیست نفر بیاورد. سرانجام تعداد را به یک نفر رساند.

تنها کاری که برادلا می‌بایست بکند، این بود که یک نفر را پیدا کند که زندگی‌اش در اثر اعتقاد به الحاد و بی‌خدایی بهبود یافته باشد. و هیوز که می‌بایست صد نفر را بیاورد، حاضر بود در این شرایط با او مباحثه کند. برادلا صرف نظر کرد. ( Kennedy, WIJ, 189 )

وقتی واقعیّتهای بنیادی زندگی عیسی را از نظر می‌گذرانیم، مشاهده می‌کنیم که تأثیری که او بر جای گذاشته باور نکردنی به نظر می‌رسد.

در قرن نوزدهم، نویسنده‌ای چنین نوشته است:”عیسی در دهکده‌ای ناشناس از زنی روستایی زاده شد. در دهکده‌ای دیگر بزرگ شد و تا سی سالگی در یک دکّان نجّاری کار کرد. پس از آن به مدّت سه سال واعظی سیّار بود. هرگز کتابی ننوشت؛ هیچگاه از مقامی برخوردار نبود؛ هرگز خانه و خانواده‌ای نداشت؛ به مکتب نرفت؛ از هیچ شهر بزرگی دیدن نکرد؛ هیچگاه بیش از سیصد کیلومتر از زادگاه خود دور نشد؛ به کارهایی که لازمه بزرگی است نپرداخت و جز به خودش مرجع دیگری برای اثباتش نداشت. فقط سی و سه سال داشت که افکار عمومی علیه او برانگیخته شد. دوستانش پا به فرار گذاشتند. یکی از ایشان منکر رابطه‌اش با او شد. دشمنانش دستگیرش کردند و محاکمه‌ای تمسخرآمیز را برایش ترتیب دادند. سپس میان دو دزد به صلیب میخکوبش کردند، چون می‌رفت که چشم از جهان فرو بندد، اعدام کنندگانش بر سر جامه‌هایش شرط بندی کردند، بر سر تنها دارایی‌اش. چون جان سپرد، دوستی از سر ترحّم، پیکرش را در قبری که برای خود آماده کرده بود نهاد. نوزده قرن سپری شد امّا او هنوز چهره مرکزی بشریّت است. تمام لشکریانی که تا کنون به حرکت آمده‌اند، تمام ناوگانهایی که تا کنون دریاها را در نوردیده‌اند، تمام پارلمانهایی که تا کنون تشکیل جلسه داده‌اند، تمام پادشاهانی که تا کنون فرمان رانده‌اند، اگر همه یک جا گرد آیند، زندگی بشر را به اندازه این انسان تنها، تحت تأثیر قرار نداده‌اند.”

حال باید ببینیم که عیسی درباره خود چه اعتقادی داشته است. دیگران او را که می‌پنداشتند؟ این شخصیّت تنها که بود؟ عیسی ناصری کیست؟ برای عیسی آن چه که دیگران درباره‌اش می‌پنداشتند، بسیار مهم بود. این چیزی نبود که بتوان در مقابلش بی‌طرف ماند یا شواهدش را مورد توجّه قرار نداد.

سی. اس. لوئیس، استاد ادبیات انگلیسی در دانشگاه کمبریج و”لااَدری گر”سابق، این نکته را در کتاب خود به نام”مسیحیّت ناب”بررسی کرده است. او برخی از شواهد مربوط به هویّت عیسی را مورد مُداقه قرار داده، می‌نویسد:”در اینجا هدفم این است که نگذارم کسی این جمله نابخردانه را تکرار کند که می‌گوید: من می‌توانم عیسی را هم چون یک معلّم برجسته اخلاق بپذیرم، امّا نمی‌توانم این ادّعای او را بپذیرم که او خدا است.”چنین گفته‌ای را نباید تکرار کرد. یک انسان عادی که ادّعاهایی نظیر ادّعاهای عیسی را عنوان کرده باشد، نمی‌توانسته معلّم برجسته اخلاق بوده باشد. چنین شخصی یا دیوانه بوده، به اندازه کسی که خود را یک تخم مرغ گندیده می‌انگارد؛ یا یک شرور جهنّمی. باید یکی از اینها را انتخاب کرد. عیسی یا پسر خدا بود و هست، یا یک دیوانه یا شاید هم بدتر از آن. یا باید آب دهان به رویش بیندازید و بکشیدش، یا این که باید بر پاهایش بیفتید و مولا و خدایش بخوانید. امّا این که او معلّم برجسته‌ای بوده، چنین اندیشه‌ای را مطلقاً نباید مطرح کرد. او ما را در این مورد آزاد نگذاشته است. مقصود او از آمدنش این نبود.”

هورت ( F. J. A. Hort ) می‌گوید که اعتقاد ما درباره عیسی هر چه می‌خواهد باشد، نمی‌توانیم هویّت او را از گفتارش جدا سازیم. او می‌نویسد:”سخنان او چنان وابسته به هویّتش بود که هرگز نمی‌توانست به عنوان گفتارهای انتزاعی یک نبی به طور مستقل وجود داشته باشد. اگر هویّت او را از سخنانش جدا کنید، همه آنها از هم فرو می‌پاشد.”

لاتورت ( Kenneth Scott Latourette )، مورّخ برجسته و فقید تاریخ کلیسا در دانشگاه ییل ( Yale )، نظر هورت را تأیید می‌کند و می‌نویسد:”آن چه که عیسی را برجسته می‌سازد، تعلیم او نیست، گر چه تعالیمش برای شهرتش کافی می‌بود. آن چه او را برجسته می‌سازد، ترکیب تعالیم و هویّت او می‌باشد. این دو را نمی‌توان از هم جدا ساخت.”

سپس می‌افزاید:‌”برای تمام خوانندگان روایات انجیل باید روشن باشد که عیسی هویّت خود را از تعالیمش تفکیک ناپذیر می‌دانست. او معلّم بزرگی بود، امّا بسی بزرگ‌تر از این نیز. تعلیم او درباره ملکوت خدا، و رفتار انسان، و خود خدا بسیار مهم بود، امّا طبق نظر خودش اگر آنها را از هویّتش جدا سازیم، اعتبار خود را از دست می‌دهند.”

سه راه حل:

برخی اعتقاد دارند که عیسی خدا است؛ زیرا ایمان دارند که کتاب مقدّس الهام خدا است، و چون کتاب مقدّس تعلیم می‌دهد عیسی خدا است، پس او قطعاً چنین است. من نیز اعتقاد دارم که کتاب مقدّس کاملاً کلام الهام شده الهی است، امّا تصوّر نمی‌کنم لازم باشد کسی چنین اعتقادی داشته باشد تا به این نتیجه برسد که عیسی خدا است.

و اینک دلیل آن؛ قبلاً دیدیم که کتب عهد جدید از نظر تاریخی دقیق و معتبرند، چنان معتبر که نمی‌توان وجود عیسی را افسانه پنداشت. [ به مقدّمه قسمتِ”زدودن ابهامات”و فصلهای ۲ و ۳ و ۴ و ۵ از کتاب”شواهد جدید مسیحیّت”که در این وبلاگ موجود است مراجعه کنید. ] در انجیل‌ها شرح دقیق کارها و تعلیم عیسی ثبت شده است.

حال، عیسی به طور قطع ادّعا کرد که خدا است. لذا هر کس باید به این سؤال پاسخ دهد؛ آیا ادّعای الوهیّت او درست است یا نادرست؟ این سؤال نیاز به بررسی بسیار دقیق دارد. در قرن اوّل، مردم نظرات متفاوتی در مورد هویّت عیسی داشتند. امّا عیسی یک روز از شاگردانش پرسید: «شما مرا که می‌دانید؟ پطرس گفت: تویی مسیح، پسر خدای زنده.» ( متی ۱۶ : ۱۵ – ۱۶ )

همه مردم با پاسخ پطرس موافق نیستند، امّا هیچ کس نیز نمی‌تواند از سؤال عیسی طفره رود. ادّعای عیسی در مورد الوهیّت خود یا باید درست باشد یا نادرست. اگر درست باشد، پس او خدا است و بر ما است که خداوندی او را بپذیریم یا رد کنیم. بهانه‌ای نیز نداریم. اگر ادّعای الوهیّت عیسی نادرست باشد، دو راه بیشتر باقی نمی‌ماند؛ یا خودش می‌دانست که ادّعایش نادرست است، یا نمی‌دانست. اینک هر یک از این شُقوق را جداگانه مورد بررسی قرار می‌دهیم و بعد به شواهد آن خواهیم پرداخت.

آیا او فریبکار بود؟

وقتی عیسی ادّعایش را عنوان می‌کرد، اگر خودش هم می‌دانست که خدا نیست، پس دروغ می‌گفت. امّا اگر دروغگو بود، قطعاً ریاکار نیز بود، زیرا دیگران را می‌گفت که به هر قیمتی صادق باشند، امّا خودش در دروغ بزرگی زندگی می‌کرد و آن را تعلیم می‌داد. علاوه بر آن، او موجودی شیطانی نیز بود، چرا که دیگران را تعلیم می‌داد که برای دریافت رستگاری ابدی به او ایمان بیاورند. اگر می‌دانست که دروغ می‌گوید و قادر به اثبات ادّعایش نبود، بی‌تردید فرد شیّادی بود. و بالاخره، دیوانه بود چرا که ادّعای الوهیّتش بود که او را به سوی صلیب کشاند.

مرقس ۱۴ : ۶۱ – ۶۴ ؛ «امّا عیسی همچنان خاموش ماند و پاسخی نداد. دیگر ‌بار کاهن اعظم از او پرسید: آیا تو مسیح، پسر خدای متبارک هستی؟ عیسی بدو گفت: هستم، و پسر انسان را خواهید دید که به دست راست قدرت نشسته، با ابرهای آسمان می‌آید. آنگاه کاهن اعظم گریبان خود را چاک زد و گفت: دیگر چه نیاز به شاهد است؟ کفرش را شنیدید. حکمتان چیست؟ آنها همگی فتوا دادند که سزایش مرگ است.»

یوحنّا ۱۹ : ۷ ؛ «یهودیان در پاسخ او گفتند: ما را شریعتی است که بنا‌ بر آن او باید بمیرد، زیرا ادّعا می‌کند پسر خدا است.»

اگر عیسی دروغگو و فریبکار بود، و در نتیجه فردی شیّاد و دیوانه، در این صورت چگونه می‌توانست چنین تعالیم اخلاقی عمیق و چنین الگوی اخلاقی نیرومندی برای ما بر جای گذاشته باشد، طوری که هیچ کس تا کنون نتوانسته نظیرش را ارایه دهد؟ آیا یک فریبکار آن هم در چنین مقیاس هراس انگیزی، می‌توانسته چنین حقایق اخلاقی ایثارگرانه‌ای را تعلیم دهد و چنین الگوی اخلاقی بی‌نظیری را عرضه ‌کند؟ چنین تصوّری فی‌نفسه باور نکردنی است.

جان استیوارت میل ( J. S. Mill )، فیلسوف و شک باور، و مخالف سرسخت مسیحیّت، قبول داشت که عیسی یک معلّم اخلاق بود که سزاوار توجّه و احترامی فوق‌العاده می‌باشد. او می‌نویسد:”وقتی به زندگی و گفتار عیسی می‌اندیشم، اصالت شخصیّتی آمیخته به ژرفای بصیرتی می‌بینم که خاص انسانهای والا با نبوغی فوق‌العاده است و نوع بشر می‌تواند به آنان ببالد. آنگاه که این نبوغ برجسته با خصایل خاص یک اصلاحگر اخلاق و شهید راه این رسالت که تا کنون در این جهان زیسته در می‌آمیزد، دیگر نمی‌توان گفت که مذهب در انتخاب این مرد به عنوان نماینده ایده‌آل و راهنمای بشریّت اشتباه کرده است. امروز نیز، حتّی برای یک بی‌ایمان ساده نیست که برای برگردان قاعده فضیلت از عالم انتزاع به دنیای محسوسات، راه بهتری جز تلاش برای زیستن مطابق الگوی مقبول مسیح، بیاب.”

در تمام طول تاریخ، عیسی مسیح قلب و فکر میلیونها انسان را که مشتاق پیروی از سرمش او بودند، شیفته خود ساخته است. حتّی مورّخ برجسته‌ای چون ویلیام لکی ( W. Lecky ) که مخالف سرسخت مسیحیّت و کلیسا بود، این نکته را در کتاب خود تحت عنوان”تاریخ اخلاق در اروپا از آگوستین تا شارلمان”مورد توجّه قرار داده و نوشته است:”این بر مسیحیّت بود که خصلتی آرمانی به جهان ارایه دهد که با وجود تحوّلات هجده قرن، عشق و محبّت را به قلب انسانها دمیده است و ثابت کرده که قادر است در همه دورانها و در میان همه ملل، و در هر شرایطی عمل کند. مسیحیّت نه تنها والاترین الگوی فضیلت بوده، بلکه نیرومندترین انگیزه برای عمل کردن به آن نیز می‌باشد … گزارش ساده سه سال از زندگی فعّال عیسی در دگرگونی و تلطیف روح انسان بیش از تمام نوشته‌های فیلسوفان و اندرزهای معلّمین اخلاق مؤثّر بوده است.”

محقّق تاریخ کلیسا، فیلیپ شاف ( Philip Schaff )، وقتی شواهد الوهیّت عیسی را مورد توجّه قرار داد، خصوصاً در پرتو تعالیم و شیوه زندگی او، چنان از بطالت تلاشهای بعضی برای رد این شواهد به حیرت آمد که چنین نوشت:”این شهادت اگر درست نباشد، قطعاً جز کفر یا جنون چیز دیگری نیست. استدلال برای رد آن، قادر نیست در مقابل پاکی و حرمت عیسی تاب بیاورد، پاکی و حرمتی که در هر گفته و عمل او آشکار شده و مورد پذیرش همگان می‌باشد. اگر بگوییم که او خود را فریب داده بود، آن هم در مورد چنین موضوع مهمی، و با منطقی که همیشه روشن و درست بود، این نیز قابل قبول نمی‌باشد. او چگونه می‌توانست مجنون و دیوانه باشد، در حالی که هیچگاه تعادل فکری خود را از دست نداد و با صلابت، مافوق تمام مشکلات و جفاها حرکت می‌کرد و همیشه به سؤالات نیرنگ‌آمیز، حکیمانه‌ترین پاسخها را می‌داد، و با آرامش و آگاهی مرگ خود را بر صلیب و قیامش را در روز سوّم، و نزول روح‌القدس، و تأسیس کلیسا، و ویرانی اورشلیم را پیشگویی کرد. پیشگوییهایی که یک به یک تحقّق یافت؟ شخصیّتی این چنین اصیل، این چنین کامل، این چنین منسجم، این چنین انسانی و در عین حال برتر از تمام عظمتهای انسانی، نه می‌تواند دروغین باشد و نه تخیّلی. برای ابداع یک عیسی، به یک عیسی نیاز هست.”

او در اثر دیگری به نام”شخصیّت مسیح”به این نظریّه که عیسی یک فریبکار بود حمله کرده می‌نویسد:”این فرضیّه که عیسی یک شیّاد بود، چنان موهِن به اخلاقیات و نیز عقل سلیم است که طرح صرف آن به منزله محکومیّتش می‌باشد. هیچ محقّق شرافتمندی دیگر جرأت نمی‌کند چنین نظریّه‌ای را آشکارا ابراز نماید. به خاطر منطق و عقل سلیم و تجربه، چگونه ممکن است که یک شیّاد فریبکار و خودخواه و مُنحط، ناب‌ترین و شریف‌ترین شخصیّتی را که تاریخ به خود دیده است با حالتی این چنین راستین و واقعی ابداع کرده و آن را با نهایت انسجام، از آغاز تا پایان حفظ کرده باشد؟ چگونه امکان دارد که او طرحی خیرخواهانه و اخلاقیاتی متعالی را طرح‌ریزی کرده و با موفّقیّت به انتها رسانده باشد و زندگی خود را نیز علیرغم نیرومندترین تعصّبات عصر خود و تمام اعصار، فدای آن کرده باشد؟”

پاسخ این است که عیسی نمی‌توانسته یک فریبکار و دروغگو باشد. کسی که آن طور زیست که عیسی زیست، آن گونه تعلیم داد که عیسی داد، و آن چنان مرد که عیسی جان سپرد، نمی‌توانسته یک فریبکار بوده باشد. پس چه راه حل دیگری باقی می‌ماند؟

 

آیا او مجنون بود؟

اصلاً قابل تصوّر نیست که عیسی شخصی فریبکار بوده باشد، آیا امکان دارد که او خود را خدا می‌دانسته، امّا در این مورد اشتباه می‌کرده است؟ مگر نه این که ممکن است شخصی در عین صداقت و خلوص نیّت در اشتباه نیز باشد؟ امّا باید به یاد داشته باشیم که شخصی که خود را خدا می‌پنداشت، آن هم در فرهنگی که شدیداً یکتا پرست بود، و در ضمن به مردم می‌گفت که سرنوشت ابدیشان بستگی به ایمان به او دارد. چنین پنداری برای او زاییده خیال پردازیهای خوش باورانه نیست، بلکه ناشی از افکار جنون آمیز صرف است. آیا عیسی مسیح چنین شخصی بود؟

فیلسوف مسیحی، پیتر کریفت ( P. Kreeft ) این راه حل را بررسی می‌کند و بعد بیان می‌دارد که به چه دلیل آن را رد می‌کند:”مقیاس سنجش جنون فرد، میزان شکافی است که میان تصوّر فرد از خویشتن و آن چه که واقعاً هست، وجود دارد. اگر کسی فکر کند که بزرگ‌ترین فیلسوف جهان است، شخصی گستاخ و نادان می‌باشد؛ اگر فکر کند ناپلئون است، جنونش کمی جدی است؛ اگر فکر کند که پروانه است، جنونش بسیار جدی است؛ امّا اگر تصوّر کند که خدا است، این دیگر چیزی فراتر از جنون است، زیرا اختلاف میان یک چیز محدود و خدای نامحدود و لایتناهی بسیار زیادتر از اختلاف میان دو چیز محدود می‌باشد، مثلاً یک انسان و یک پروانه. با این حساب چرا عیسی نمی‌توانسته دروغگو یا مجنون باشد؟ …

هر که انجیل‌ها را خوانده باشد، انصافاً نمی‌تواند چنین امکانی را به ذهن راه دهد. درایت و فهم و خِرَد انسانی و جذبه عیسی که از انجیل‌ها هویدا است چنان غیر قابل انکار می‌باشد که فقط خواننده‌ای دل سخت و متعصّب می‌تواند منکر آن گردد … عیسی را با دروغگویان و فریبکاران مقایسه کنید … یا با مجنونی در حال مرگ هم چون نیچه. عیسی دقیقاً آن سه خصلتی را دارا بود که برجسته‌ترین فریبکاران و دیوانگان فاقدش می‌باشند.

۱- خرد و حکمت عملی او، توانایی در دیدن قلب انسان.

۲- محبّت عمیق و شفقّت عظیم او، توانایی‌اش در جذب افراد و آرامی بخشیدن به ایشان و اطمینان دادن از آمرزش گناهان و اقتدار او که مشابه اقتدار کاتبان بود.

۳- قابلیّت ایجاد شگفتی، غیر قابل پیش بینی بودنش، و خلاّقیّت او. دروغگویان و دیوانگان بسیار نادان و قابل پیش بینی می‌باشند. اگر کسی با انجیل‌ها و نیز با ذات بشر آشنایی داشته باشد، نخواهد توانست این امکان را متصوّر شود که عیسی فریبکار یا مجنون با انسان بدی بود.”

حتّی ناپلئون بناپارت نیز در مورد مسیح چنین گفته است:”من انسانها را می‌شناسم، برای همین به شما می‌گویم که عیسی مسیح یک انسان نیست. انسانهایی با اندیشه‌ای سطحی تشابه‌ای میان مسیح و بنیان گذاران امپراتوریها و خدایان سایر ادیان مشاهده می‌کند. چنین تشابه‌ای وجود ندارد. میان مسیحیّت و سایر ادیان فاصله‌ای به اندازه ابدیّت وجود دارد … در شخصیّت مسیح همه چیز مرا شگفت زده می‌کند. روح او مرا به لرزه در می‌آورد، و اراده‌اش متحیّرم می‌سازد. میان او و هر شخص دیگری در جهان هیچ وجه مشترکی وجود ندارد. او شخصیّتی است منحصر به فرد.

اندیشه و احساس او، حقیقتی که اعلام می‌دارد، روش متقاعد سازی‌اش، هیچ یک به واسطه نهادهای بشری یا ماهیّت اشیاء قابل توجیه نیست … هر چه بیشتر از نزدیک می‌نگرم، هر چه دقیق‌تر بررسی می‌کنم، پی می‌برم که در او همه چیز بس بالاتر از من است، همه چیز در او عظیم است، عظمتی که مرا در خود فرو می‌برد. مذهب او مکاشفه‌ای است از اندیشه‌های که قطعاً انسانی نیست … نظیر او را فقط در خودش می‌توان یافت. تمام تاریخ را بیهوده جستجو کردم تا شخصی نظیر عیسی یا چیزی که بتواند به انجیل نزدیک باشد، بیابم. نه تاریخ، نه بشریّت، نه قرون و اعصار، نه طبیعت، هیچ یک چیزی عرضه نکرد که بتوانم آن را با مسیح و انجیل مقایسه کنم. در او همه چیز خارق‌العاده است.”

ویلیام چنینگ ( W. Channing )، یگانه باور و اومانیست قرن نوزدهم نیز فرضیّه مجنون بودن عیسی را رد می‌کند و آن را برای توضیح هویّت عیسی کاملاً نابسنده می‌خواند و می‌نویسد:”اتمام جنون و هیجانات توهّم‌آمیز مطلقاً با شخصیّت عیسی هم خوانی ندارد. در سراسر تعلیمات او آرامشی عمیق و سادگی گفتاری حیرت انگیز حکمفرما است. در هیچ یک از کارهایش، و در هیچ مورد از گفتارش، نشانه‌ای از هیجان و افراط نمی‌بینیم. آیا دعایی که او آموخت، نشانی از جنون و هیجان دارد؟ کارهای نیک او همگی همراه بود با آرامش و ثباتی که بیانگر اقتدار و مشیّت الهی می‌باشد.”

حقیقت این است که عیسی نه فقط از سلامت عقل برخوردار بود، بلکه مشورتیکه او ارایه داده، موجزترین و دقیق‌ترین فرمول برای دستیابی به آرامی فکر و دل می‌باشد. من گفتار جی. تی. فیشر ( J. T. Fisher )، روانکاو معروف را در این زمینه بسیار دوست دارم که می‌نویسد:”اگر بخواهید چکیده. عصاره تمام نوشته‌های برجسته‌ترین و حاذق‌ترین روانشناسان و روانکاوان را در خصوص بهداشت روانی تهیّه کنید و آنها را از تمام زواید بزدایید، آخرالامر نوشته‌ای با شباهتی ناقص از موعظه بالای کوه به دست خواهید آورد. امّا مسیحیان به مدّت دو هزار سال این مؤثّرترین نسخه شفا بخش درد ناآرامی و حسرتهای سرکوب شده بشری را در دست داشته‌اند. این بخش از انجیل، طرح نهایی برای سعادت بشر، امید، سلامت فکر و روان، و رضایت درون او است.”

هیچ مجنون و دیوانه‌ای نمی‌تواند سرچشمه چنین بصیرت هوشمندانه و کارآمدی باشد. به قول سی. اس. لوئیس، فقط توضیح مسیحیّت می‌تواند در این مورد کارساز باشد:”ارایه توجیه‌ای برای زندگی و گفتار و تأثیر عیسی به غیر از توجیه موجود در خود مسیحیّت، مشکل بزرگی است. تضاد میان عمق و سلامت عقل حاکم بر تعالیم اخلاقی او و خود بزرگ بینی که می‌بایست بر تعالیم الهیاتی او حکمفرما باشد، هرگز به گونه‌ای رضایت بخش حل نشده است، مگر آن که بپذیریم که او به راستی خدا است.”

او خداوند است:

اگر عیسی ناصری نه فریبکار و دروغگو است و نه مجنون و دیوانه، پس باید که به راستی سرور و خداوند باشد.

 پطرس اعلام داشت: «شَمعون پِطرُس پاسخ داد: تویی مسیح، پسر خدای زنده!» ( متی ۱۶ : ۱۶ )
 مرتا اهل بیت عنیا و خواهر ایلعاذر اعتراف کرده، گفت: «آری، سرورم، من ایمان آورده‌ام که تویی ‹ مسیح › پسر خدا، همان که باید به جهان می‌آمد.» ( یوحنّا ۱۱ : ۲۷ )
 توما یکی از حوّاریون، وقتی عیسی را پس از زنده شدنش در مقابل خود دید، حیرت زده گفت: «خداوند من و خدای من!» ( یوحنّا ۲۰ : ۲۸ )
 مرقس انجیل خود را این چنین آغاز می‌کند: «آغاز خبر خوش درباره عیسی مسیح، پسر خدا.» ( مرقس ۱ : ۱ )
 نویسنده رساله به عبرانیان درباره عیسی چنین اظهار داشته است: «او فروغِ جلالِ خدا و مظهر کامل ذات او است، و همه چیز را با کلام نیرومند خود نگاه می‌دارد. او پس از پاک کردن گناهان، به دست راست مقام کبریا در عرش برین بنشست.» ( عبرانیان ۱ : ۳ )

سایر مدّعیان خدایی و رهایی بخشی بر صحنه تاریخ آمدند و رفتند، امّا عیسی هنوز آنجا راست قامت ایستاده، برتر از تمامی آنان.

مورّخ معاصر، آرنولد جی. توینبی ( A. J. Toynbee ) صفحاتی طولانی را به بحث و بررسی”رهایی بخشندگان جامعه”در طول تاریخ اختصاص داده است. آنانی که کوشیدند مظالم اجتماعی یا انحطاط فرهنگی را با توسّل به گذشته یا نوید آینده، یا اعلام جنگ یا تلاش در راه صلح، یا عرضه حکمت و ادّعای الوهیّت از میان بردارند.

توینبی پس از آن که حدود هشتاد صفحه از جلد ششم اثر عظیمش به نام”بررسی تاریخ”را به بحث درباره چنین اشخاصی می‌دهد، سرانجام به عیسی مسیح می‌رسد و در می‌یابد که او به راستی بی‌همتا است:”وقتی بررسی خود را آغاز کردیم، خود را در میان لشکری نیرومند و در حال پیشرفت یافتیم؛ امّا به تدریج که پیش رفتیم، دیدیم که رژه روندگان یک به یک از صحنه خارج شدند. نخستین افتادگان، شمشیر زنان بودند و بعد متوسّلین به گذشته و سپس نوید دهندگان آینده، و بعد فیلسوفان، تا سرانجام هیچ بشری در میدان باقی نماند. در آخرین صحنه، شمار مدّعیان رهایی بشر از انسانی گرفته تا الوهی، به حد خدایان کاهش یافت؛ و حال، می‌بایست دید کدام یک علیرغم نیروی فوق بشریشان تا به آخر تاب می‌آورند.

اینان وقتی به محک تجربه مرگ رسیدند، شمار بسیار اندکی از آنان حاضر شدند با پریدن در آب یخ زده رودخانه مرگ، عنوان خدایی خود را به محک آزمایش بزنند. امّا در همان حال که ایستاده به کرانه دورتر خیره شده‌ایم، چهره‌ای منفرد سر از طوفان برمی‌آورد و خیلی زود تمام افق را پر می‌سازد. این همان رهایی بخش بشریّت است. عیسی مسیح؛ «مسرّت خداوند در دست او میسّر خواهد بود. ثمره مشقّت جان خویش را خواهد دید و سیر خواهد شد.» ( اشعیا ۵۳ : ۱۰ – ۱۱ )

تصمیم شما در این خصوص که عیسی کیست، فقط یک بازی فکری عبث نیست. نمی‌توانید او را به عنوان یک معلّم اخلاق برجسته در قفسه کتابخانه بگذارید. این راه درستی نیست. او یا فریبکار است، یا مجنون، یا خداوند. باید در این خصوص تصمیم بگیرید. امّا به گفته یوحنّای رسول: «این قدر نوشته شد تا ایمان آورید که عیسی، مسیح خدا است و تا ایمان آورده، به اسم او حیات یابید.» ( یوحنّا ۲۰ : ۳۱ )

شواهد همه به نفع خداوندی عیسی است. امّا بعضی از مردم این شواهد روشن را به خاطر نتایج اخلاقی‌اش رد می‌کنند. برای این که براساس ملاحظات فوق تصمیم بگیریم که عیسی فریبکار بود یا مجنون یا خداوند و خدا، به صداقت اخلاقی نیاز داریم.

نویسنده: پرفسور جاش مک داول
ترجمه : آرمان رشدی

دانلود کتاب ادعاهایی در خصوص الوهیت عیسی