کتاب مصلوب شد ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب مصلوب شد ارائه شده توسط کلیسای اسپارتا

کتاب مصلوب شد

 

این سؤال درباره عیسی مسیح وجود دارد که آیا حقیقتاً او مصلوب شده است یا نه!؟

در این کتابچه کوچک سعی بر این نموده‌ام که به هدایت روح خدا، به نبوّتهای موجود در کتاب مقدّس در بخش عهد عتیق، اتّفاقات و به ظهور رسیدن این نبوّتها در عهد جدید پرداخته و همچنین با توجّه به ثبت این سند تاریخی در کتابهای دوران باستان و تحلیل وقایع، شما را به سمت تپّه جلجتا سوق داده تا این واقعه تاریخی و نجات بخش را برایتان شکوفا گردانم.

در ابتدا با طرح چند سؤال از خود شما شروع می‌کنم؛ آیا تا کنون کلام مکتوب خدا ( کتاب مقدّس ) را خوانده‌اید؟ آیا می‌دانید که این کلام به ثبت دقیق وقایعی پرداخته که گاهی تا هزاران سال بعد به انجام رسیده است؟ آیا تا کنون کتاب موسی، کتاب داوود و یا سایر انبیاء عهد عتیق ( قبل از میلاد مسیح ) را خوانده‌اید؟ من تا آنجایی که خدا اجازه دهد شما را با تعدادی از این نبوّتها که مرتبط با موضوع ما می‌باشد، آشنایتان می‌کنم. تا به درک کامل‌تری از واقعه مصلوب شدن برسیم.

در این بخش به بررسی تعدادی از این نبوّتها می‌پردازیم:

۱- در کتاب پیدایش۳ : ۱۵ مکتوب است: «و عداوت در میان تو و زن، و در میان ذرّیّت تو و ذرّیّت وى می‌گذارم؛ او سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنه وى را خواهى کوبید.» این نبوّت تقریباً ۱۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح توسط موسیِ نبی مکتوب شده است. در این نبوّت ما دقیقاً با واژه ذرّیّت وی ( نسل زن ) مواجه می‌شویم که قرار است در آینده‌ای نه چندان دور سر شرارت را ( … او سر تو را خواهد کوبید … ) بکوبد. سر در نماد یک بدن مرکز فرماندهی است. چون تمامی تفکر و تصمیمات از آنجا صادر می‌گردد. و شریر نیز با تفکر خود، گناه و مرگ حاصل از آن را وارد پیکره حیات آدمی کرد. جالب است که وقتی به ثبت وقایع مصلوب شدن در عهد جدید می‌نگریم، با کمال تعجب در یک حالت کاملاً نمادین و با مفهوم، او را بر تپّه جلجتا می‌بینیم. که معنی لغوی آن، کاسه سر ( جمجمه ) می‌باشد.

۲- در کتاب زکریّا ۱۱: ۱۲ – ۱۳ مکتوب است: «و به ایشان گفتم: اگر در نظر شما پسند آید مزد مرا بدهید والاّ ندهید. پس به جهت مزد من، سی پاره نقره وزن کردند. و خداوند مرا گفت: آن را نزد کوزه‌گر بینداز، این قیمت گران را که مرا به آن قیمت کردند. پس سی پاره نقره را گرفته، آن را در خانه خداوند نزد کوزه‌گر انداختم.»

این نبوّت به خیانت یهودا پرداخته جایی‌که او عیسی را به سی پاره نقره فروخت. نبوّتی که حدود ۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح مکتوب شده است. در این نبوّت ما به مسائل زیر بر می‌خوریم:

الف ) خیانت توسط یک دوست
ب ) برای سی پاره نقره ( نه بیست و نه عدد! )؛ نقره، نه طلا
ج ) انداختن ( نه گذاشتن ) در خانه خدا
د ) پول برای خرید مزرعه ‌کوزه‌گر …

ما در انجیل متی ۲۶ : ۱۴ – ۱۶ و ۲۷ : ۳ – ۱۰ دقیقاً تحقق این نبوّت را از انجیل نگار در کتابش می‌بینیم.

«۱۴ آنگاه یکی از آن دوازده که به یهودای اسخریوطی مسمی بود، نزد رؤسای کهنه رفته، ۱۵ گفت: مرا چند خواهید داد تا او را به شما تسلیم کنم؟ ایشان سی پاره نقره با وی قرار دادند.۱۶ و از آن وقت در صدد فرصت شد تا او را بدیشان تسلیم کند.»

«۳ در آن هنگام، چون یهودا تسلیم کننده او دید که بر او فتوا دادند، پشیمان شده، سی پاره نقره را به رؤسای کهنه و مشایخ ردکرده، ۴ گفت: گناه کردم که خون بی‌گناهی را تسلیم نمودم. گفتند: ما را چه، خود دانی! ۵ پس آن نقره را در هیکل انداخته، روانه شد و رفته خود را خفه نمود. ۶ امّا رؤسای کهنه نقره را برداشته، گفتند: انداختن این در بیت‌المال جایز نیست زیرا خونبها است. ۷ پس شورا نموده، به آن مبلغ، مزرعه ‌کوزه‌گر را به جهت مقبره غُرباء خریدند. ۸ از آن جهت، آن مزرعه تا امروز بحَقْلُ‌الدَّم مشهور است. ۹ آنگاه سخنی که به زبان ارمیای نبی گفته شده بود تمام گشت که سی پاره نقره را برداشتند، بهای آن قیمت کرده شده‌ای که بعضی از بنی اسرائیل بر او قیمت گذاردند. ۱۰ و آنها را به جهت مزرعه ‌کوزه‌گر دادند، چنان که خداوند به من‌ گفت.»

ما در تحقق این نبوّت می‌بینیم که یهودا دقیقاً سی پاره نقره از رؤسای کهنه دریافت می‌کند. و بعد از این که پشیمان شد آن را دوباره برگرداند ولی رؤسای کهنه از گرفتن سی پاره نقره سرباز زدند و از او قبول نکردند و به اصطلاح ‌گفتند ‌که «ربطی به ما ندارد» و او هم ( یهودا ) به ظاهر عصبانی شده و وقتی دید که رؤسای کهنه از او سی پاره نقره را نمی‌گیرند با عصبانیّت تمام همه نقره‌ها را روی زمین ( خانه خدا ) پرت کرد. ( انداخت )

بعد از این که او خودکشی می‌کند رؤسای کهنه آن نقره‌ها را برداشته و زمین کوزه‌گر را خریداری می‌کنند تا به جهت مقبره برای غریبان استفاده شود. ( آیه ۷ )

به تحقق این نبوّت خوب دقّت کردید! آن چه را که زکریّا از ارمیای نبی در کلامش مکتوب می‌کند دقیقاً چند صد سال بعد به وقوع می‌پیوندد. او در تعداد و جنسیّت سکّه‌ها ذرّه‌ای اشتباه نمی‌کند و حتّی حالت گذاشتن سکّه‌ها در خانه خدا را، یعنی انداختن ( پرت کردن ) آنها را به دقّت هر چه تمام‌تر پیشگویی می‌کند. به قول کلام که می‌گوید: «آخر را از ابتدا و آن چه را که واقع نشده از قدیم بیان می‌کنم و می‌گویم که اراده من برقرار خواهد ماند و تمامی مسرّت خویش را به جا خواهم آورد.» ( اشعیا ۴۶ : ۱۰ )

۳- در مزامیر ۲۲ : ۱۶ مکتوب است: «زیرا سگان دور مرا گرفته‌اند؛ جماعت اشرار مرا احاطه کرده، دستها و پاهای مرا سفته‌اند.»

این نبوّت توسط داوود نبی درست ۱۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح در کتابش مکتوب شده است. جالب است که داوود دقیقاً از سوراخ شدن ( سفته شدن ) دستها ( نه یک دست ) و پاها ( نه یک پا ) سخن به میان می‌آورد آن هم هزار سال پیشتر از مسیح. انگارکه او در حال تماشای فیلمی در جلوی چشمانش است که آن را برایمان تعریف می‌کند. او در حالی این نبوّت را می‌نگاشت که اصلاً اعدامی به سبک مصلوبی وجود نداشت. و وقتی به سبک اعدامها در تاریخ رجوع می‌کنیم می‌بینیم که در هر دوره‌ای از زمان، سبک خاصی از اعدام وجود داشت. مثلاً اگر به دوره بابل نگاه کنیم یعنی زمانی که نبوکدنصّر امپراطوری جهان را در دست داشت. سبک اعدام به شیوه تون ( تنور ) آتش بود. ( دانیال ۳ ) و همچنین در دوران امپراطوری پارسیان و مادیان به شیوه انداختن در چاه شیران گرسنه افراد خاطی را اعدام می‌نمودند. ( دانیال ۶ ) به همین ترتیب سبک اعدام افراد خاطی در دوران امپراطوری رومیان به شیوه مصلوب شدن می‌بود که در آن باید شخص را از دو دست به یک تیرک میخکوب می‌کردند و پاها را روی هم گذاشته و برتیرک دیگر که با تیرک اوّل حالت جمع را شکل می‌داد با یک میخ محکم می‌کردند. این دقیقاً همان چیزی بود که داوود ۱۰۰۰ سال قبل پیشگویی کرده بود. اعدامی که فقط در زمان امپراطوری رومیان متداول بود.

۴- در مزامیر ۳۵ : ۱۱ مکتوب است: «شاهدان کینه‌ور برخاسته‌اند چیزهایی ‌را‌ که نمی‌دانستم از من می‌پرسند.» در این نبوّت نیز صحبت از به دروغ شهادت دادن است جایی که متی نیز به آن اشاره می‌کند. «پس رؤسای کهنه و مشایخ و تمامی اهل شورا طلب شهادت دروغ بر عیسی می‌کردند تا او را به قتل رسانند، لیکن نیافتند. با آن که چند شاهد دروغ پیش آمدند، هیچ نیافتند. آخر دو نفر آمده، گفتند: «این شخص گفت: می‌توانم هیکل خدا را خراب کنم و در سه روزش بنا نمایم.» ( متی ۲۶ : ۵۹ – ۶۱ )

۵- در اشعیا ۵۰ : ۶ مکتوب است: «پشت خود را به زنندگان و رخسار خود را به مُوکَنان دادم و روی خود را از رسوایی و آب دهان پنهان نکردم.» در این نبوّت که ۷۰۰ سال قبل از میلاد مسیح می‌باشد. به وضوح جریان زدن و ریختن آب دهان به جهت تحقیر نمودن مشهود است. در انجیل مرقس ثبت شده که: «و بعضی شروع نمودند به آب دهان بر وی انداختن و روی او را پوشانیده، او را می‌زدند و می‌گفتند نبوّت کن. و ملازمان او را می‌زدند.» ( مرقس ۱۴ : ۶۵ ) و در جایی دیگر مکتوب است: «آنگاه آب دهان بر رویش انداخته، او را طپانچه می‌زدند و بعضی سیلی زده، می‌گفتند: ای مسیح، به ما نبوّت کن! کیست که تو را زده است؟» ( متی ۲۶ : ۶۷ – ۶۸ )

۶- به جهت تسکین درد او را سرکه دادند: «مرا برای خوراک زردآب دادند و چون تشنه بودم مرا سرکه نوشانیدند.» ( مزامیر ۶۹ : ۲۱ ) این نبوّت نیز در عهد جدید روی داد آن جایی که یوحنّا می‌گوید: «و بعد چون عیسی دید که همه چیز به انجام رسیده است تا کتاب تمام شود، گفت: تشنه‌ام و در آنجا ظرفی پُر از سرکه گذارده بود. پس اسفنجی را از سرکه پر ساخته، و بر زوفا گذارده، نزدیک دهان او بردند. چون عیسی سرکه را گرفت، گفت: تمام شد. و سر خود را پایین آورده، جان بداد.» ( یوحنّا ۱۹ : ۲۸ – ۳۰ )

۷- در هنگام صلیب بر لباس او قرعه می‌اندازند: «رخت مرا در میان خود تقسیم کردند و بر لباس من قرعه انداختند.» ( مزامیر ۲۲ : ۱۸ ) متی در این خصوص در انجیلش می‌گوید که: «پس او را مصلوب نموده، رخت او را تقسیم نمودند و بر آنها قرعه انداختند تا آن چه به زبان نبی گفته شده بود تمام شود که رخت مرا در میان خود تقسیم کردند و بر لباس من قرعه انداختند.» ( متی ۲۷ : ۳۵ )

۸- او زمانی که بر صلیب است تمسخرش می‌کنند. این نبوّتی دیگر است که داوود نبی در مزمورش آن را قید می‌کند. آنجایی‌که می‌گوید: «هرکه مرا ببیند به من استهزا می‌کند. لبهای خود را باز می‌کنند و سرهای خود را می‌جنبانند. و می‌گویند: بر خداوند توکل کن پس او را خلاصی بدهد. او را برهاند چون که به وی رغبت می‌دارد.» ( مزامیر ۲۲ : ۷ – ۸ ) این حادثه نیز در انجیل لوقا ثبت شده است. «و گروهی به تماشا ایستاده بودند. و بزرگان نیز تمسخرکنان با ایشان می‌گفتند: دیگران را نجات داد. پس اگر او مسیح و برگزیده خدا می‌باشد خود را برهاند. و سپاهیان نیز او را استهزا می‌کردند و آمده او را سرکه می‌دادند، و می‌گفتند: اگر تو پادشاه یهود هستی خود را نجات ده.» ( لوقا ۲۳ : ۳۵ – ۳۷ )

۹- گفته‌هایش بر روی صلیب: «ای خدای من، ای خدای من، چرا مرا ترک کرده‌ای و از نجات من و سخنان فریادم دور هستی؟» ( مزامیر ۲۲ : ۱ ) این دقیقاً جملاتی است که عیسی مسیح در آن هنگامی که جسمش به جهت کفّاره در بالای صلیب در حال فدیه شدن بود و قوّت خدایی در آن لحظه از او رها شده بود، به زبان آورد. زیرا او همواره در پایین صلیب حضور پر جلال خدا را با خود داشت تا این که جسم او به جهت گناه، کفّاره شد که دیگر شایسته جایگاه خداوند آسمانها و زمین نبود زیرا خدا از گناه نفرت دارد و به همین دلیل جایی که گناه باشد او ساکن نخواهد شد. در چنین موقعیّتی جسم گناه عیسی بالای صلیب به اصطلاح خلایی احساس نمود. بلی عدم حضور خدا در خود. و همین موضوع فریاد منجی را برآورد. او در جسم از عشق همیشه همراهش دور شده بود. جملاتی که شاگردان پای صلیب، از جمله متی هم شنید. و در انجیل خود نگاشت. متی ۲۷ : ۴۶ «و نزدیک به ساعت نهم، به آواز بلند صدا زده گفت: ایلی ایلی لَما سَبَقْتِنی. یعنی الهی الهی چرا مرا ترک کردی.»

۱۰- هیچ استخوانی از او شکسته نخواهد شد: «همه استخوانهای ایشان را نگاه می‌دارد، که یکی از آنها شکسته نخواهد شد.» ( مزامیر ۳۴ : ۲۰ ) اتّفاقی که یوحنّا در انجیلش به وضوح آن را ثبت نمود آنجایی که نوشت: «۳۱ پس یهودیان تا بدنها در روز سَبَّت بر صلیب نماند، چون که روز تهیه بود و آن سَبّتْ، روز بزرگ بود، از پیلاطُس درخواست کردند که ساق پاهای ایشان را بشکنند و پایین بیاورند.۳۲ آنگاه لشکریان آمدند و ساقهای آن اوّل و دیگری را که با او صلیب شده بودند، شکستند. ۳۳ امّا چون نزد عیسی آمدند و دیدند که پیش از آن مرده است، ساقهای او را نشکستند.» و «۳۶ زیرا که این واقع شد تا کتاب تمام شود که می‌گوید: استخوانی از او شکسته نخواهد شد.» ( یوحنّا ۱۹: ۳۱ – ۳۳ ؛ ۳۶ )

۱۱- عاموس ۸ : ۹ صحبت از کسوف گرفتگی می‌شود و این چنین می‌گوید: «و خداوند یَهُوه می‌گوید: که در آن روز آفتاب را در وقت ظهر فرو خواهم برد و زمین را در روز روشن تاریک خواهم نمود.» این واقعه در انجیل متی ۲۷ : ۴۵ مکتوب شد. «و از ساعت ششم تا ساعت نهم، تاریکی تمام زمین را فرو گرفت.»

۱۲- در مزامیر ۱۶ : ۱۰ ما با قیام این نجات دهنده از درون قبر مواجه می‌شویم آن جایی که داوود می‌گوید: «زیرا جانم را در عالم اموات ترک نخواهی‌کرد، و قدّوس خود را نخواهی گذاشت که فساد را بیند.» این عبارت صد در صد مرتبط با زنده شدن منجی می‌باشد زیرا گفته شده است. «… نخواهی‌گذاشت که فساد را ببیند.» موضوع چیست؟! یعنی این که جسد او فاسد نخواهد شد! و جالب است که هر چهار انجیل و رسالات دقیقاً در این خصوص به صورت کامل شهادتهای خود را مکتوب‌کرده‌اند. و نیز پطرس رسول در اوّلین موعظه خود در اورشلیم بعد از پر شدن از روح خدا ( اعمال ۲ : ۲۵ – ۳۲ ) به طور دقیق بشارت داد: «زیرا که داوود درباره وی می‌گوید: خداوند را همواره پیش روی خود دیده‌ام که به دست راست من است تا جنبش نخورم؛ از این سبب دلم شاد گردید و زبانم به وجد آمد بلکه جسدم نیز در امّید ساکن خواهد بود؛ زیرا که نَفْس مرا در عالم اموات نخواهی گذاشت و اجازت نخواهی داد که قدّوس تو فساد را ببیند. طریقهای حیات را به من آموختی و مرا از روی خود به خرّمی سیر گردانیدی. ای برادران، می‌توانم درباره داوودِ پَطرِیارْخ با شما بی‌محابا سخن گویم که او وفات نموده دفن شد و مقبره او تا امروز در میان ما است. پس چون نبی بود و دانست که خدا برای او قسم خورد که از ذرّیّت صُلب او به حسب جسد، مسیح را برانگیزاند تا بر تخت او بنشیند، درباره قیامت مسیح از پیش دیده، گفت که نَفْس او در عالم اموات گذاشته نشود و جسدِ او فساد را نبیند. پس همان عیسی را خدا برخیزانید و همه ما شاهد بر آن هستیم.»

می‌بینید که پطرس رسول یکی از شاگردان مستقیم مسیح چگونه این نبوّت داوود را به قیام عیسی مسیح ربط داده است حال با توجّه به این نبوّتهای دقیق که حتّی بعد از هزارن سال به وقوع پیوسته‌اند چه می‌توان گفت غیر از این که حقیقتاً او است خدای بی‌همتا.

حال از شما خواننده عزیز می‌خواهم به این دو آیه ذیل نیز توجّه کنید:

اوّل ) یوحنّا ۱۹ : ۲۵ – ۲۷ «و پای صلیب عیسی، مادر او و خواهر مادرش، مریم زن کَلوُپا و مریم مَجدَلِیّه ایستاده بودند. چون عیسی مادر خود را با آن شاگردی که دوست می‌داشت ایستاده دید، به مادر خود گفت: ای زن، اینک پسر تو. و به آن شاگرد گفت: اینک مادر تو. و در همان ساعت آن شاگرد او را به خانه خود برد.»

دوّم ) لوقا ۲۳ : ۳۴ «عیسی گفت: ای پدر اینها را بیامرز، زیرا که نمی‌دانند چه می‌کنند ..» ما در این دو آیه چه می‌بینیم؟ آیا غیر از این است که در یکی حضور مادر و در دیگری صدای بخشایش او از بالای صلیب. حال با توجّه بر این که برخی معتقداند که شخص مصلوب شده یهودا بوده نه عیسی مسیح این سؤال را در ذهن ما تداعی می‌کند که با توجّه به آیات بالا آن کسی که مریم را با لقب مادر خطاب می‌کند چه کسی می‌تواند باشد؟! آیا غیر از عیسی مسیح؟ او دقیقاً از یوحنّا که در کنار مادر ایستاده است خواهان حفاظت شاگردش از مادر می‌گردد صدایی که به گوش هر دو رسید. و یوحنّا نیز آن را به عنوان شاهد واقعه از نزدیک در انجیلش ثبت نموده است. حال اگر او را یهودا بدانیم که یوحنّا به اشتباه او را عیسی خوانده است آنگاه چه پاسخی در برابر گزینه مریم قرار می‌دهیم. آیا می‌توان گفت که او نیز در این تشخیص دچار اشتباه شده است؟!

ما خوب می‌دانیم که مادران همیشه در تشخیص فرزندانشان دچار اشتباه نمی‌شوند حتّی اگر آنها دوقلو باشند. آنها از حس مادری که یک غریزه خدادادی است به این مهم دست می‌یابند. ما در این کشور تجربه جنگ را داشته‌ایم بارها شده که اجساد غیر قابل شناسایی را مادران تشخیص داده‌اند. حال چگونه می‌توان گفت که مادر عیسی که پای صلیب در نزدیکترین فاصله قرار دارد از تشخیص فرزند خود عاجز مانده است! آیا این با فهم و درک ما سازگار است؟! آیا می‌توان گفت که یهودا از یوحنّا خواسته که از مادرش مراقبت نماید؟! آیا او ( یهودا ) در آن لحظه به عنوان شخصی که به عوض دیگری در حال اعدام است نباید به فکر نجات جان خویش باشد؟ آیا سخنان مکتوب شده در این بخش از انجیل یوحنّا با رفتارهای عیسی مسیح هماهنگ است یا با تصویری که ما از یهودا داریم. ( خائن و دزد ) حال خوب به پای صلیب دقّت کنید او ( مریم ) آنجا است.کسی که مادر است. و برای تشخیص غریزه خدادادی دارد. مریم اگر تشخیص می‌داد که او فرزندش نیست حتماً همه شاگردان را در جریان قرار می‌داد. امّا همه اناجیل از مرگ و قیام عیسی مسیح صحبت می‌کنند.

جا دارد که در اینجا به مطالعه بخش بیشتری در اناجیل از زمان دستگیری تا مصلوب شدن و قیام پرداخته و بعد به مسئله دوّم بپردازیم:

«و چون عید فطیر که به فصَح معروف است نزدیک شد، رؤسای کهنه و کاتبان مترصد می‌بودند که چگونه او را به قتل رسانند، زیرا که از قوم ترسیدند. امّا شیطان در یهودای مسمی به اسخریوطی که از جمله آن دوازده بود داخل گشت. و او رفته با رؤسای کهنه و سرداران سپاه گفت و گوی کرد که چگونه او را به ایشان تسلیم کند. ایشان شاد شده با او عهد بستند که نقدی به وی دهند. و او قبول کرده در صدد فرصتی برآمد که او را در نهانی از مردم به ایشان تسلیم کند.

امّا چون روز فطیر که در آن می‌بایست فِصَح را ذبح کنند رسید، پطرس و یوحنّا را فرستاده گفت: بروید و فِصَح را به جهت ما آماده کنید تا بخوریم. به وی گفتند: در کجا می‌خواهی مهیّا کنیم؟ ایشان را گفت: اینک هنگامی که داخل شهر شوید، شخصی با سبوی آب به شما بر می‌خورد. به خانه‌ای که او در آید، از عقب وی بروید، و به صاحب خانه گویید، استاد تو را می‌گوید مهمانخانه کجا است تا در آن فِصَح را با شاگردان خود بخورم. او بالاخانه‌ای بزرگ و مفروش به شما نشان خواهد داد در آنجا مهیّا سازید. پس رفته چنان که به ایشان گفته بود یافتند و فِصَح را آماده کردند.

و چون وقت رسید با دوازده رسول بنشست. و به ایشان گفت: اشتیاق بی‌نهایت داشتم که پیش از زحمت دیدنم، این فِصَح را با شما بخورم. زیرا به شما می‌گویم از این دیگر نمی‌خورم تا وقتی که در ملکوت خدا تمام شود. پس پیاله‌ای گرفته، شکر نمود و گفت: این را بگیرید و در میان خود تقسیم کنید. زیرا به شما می‌گویم که تا ملکوت خدا بیاید، از میوه مَو دیگر نخواهم نوشید. و نان را گرفته، شکر نمود و پاره کرده، به ایشان داد و گفت: این است جسد من که برای شما داده می‌شود، این را به یاد من به جا آرید. و همچنین بعد از شام پیاله را گرفت و گفت: این پیاله عهد جدید است در خون من که برای شما ریخته می‌شود. لیکن اینک دست آن کسی که مرا تسلیم می‌کند با من در سفره است. زیرا که پسر انسان برحسب آن چه مقدر است، می‌رود لیکن وای بر آن کسی که او را تسلیم کند.

آنگاه از یک دیگر شروع کردند به پرسیدن که کدام یک از ایشان باشد که این کار بکند؟ و در میان ایشان نزاعی نیز افتاد که کدام یک از ایشان بزرگتر می‌باشد؟ آنگاه به ایشان گفت: سلاطین امّتها برایشان سروری می‌کنند و حکامِ خود را ولی نعمت می‌خوانند. لیکن شما چنین مباشید، بلکه بزرگتر از شما مثل کوچکتر باشد و پیشوا چون خادم. زیرا کدام یک بزرگتر است آن که به غذا نشیند یا آن که خدمت کند آیا نیست آن که نشسته است؟ لیکن من در میان شما چون خادم هستم. و شما‌ کسانی می‌باشید که در امتحانهای من با من به سر بردید. و من ملکوتی برای شما قرار می‌دهم چنان که پدرم برای من مقرر فرمود. تا در ملکوت من از خوان من بخورید و بنوشید و بر کرسیها نشسته بر دوازده سبط اسرائیل داوری کند.

پس خداوند گفت: ای شمعون، ای شمعون، اینک شیطان خواست شما را چون گندم غربال کند، لیکن من برای تو دعا‌ کردم تا ایمانت تلف نشود و هنگامی که تو بازگشت کنی برادران خود را استوار نما. به وی گفت: ای خداوند حاضرم با تو بروم حتّی در زندان و در موت. گفت: تو را می‌گویم ای پطرس امروز خروس بانگ نزده باشد که سه مرتبه انکار خواهی کرد که مرا نمی‌شناسی. و به ایشان گفت: هنگامی که شما را بی‌کیسه و توشه‌دان و کفش فرستادم، به هیچ چیز محتاج شدید؟ گفتند: هیچ. پس به ایشان گفت: لیکن الآن هر که کیسه دارد، آن را بردارد و همچنین توشه‌دان را و کسی که شمشیر ندارد جامه خود را فروخته، آن را بخرد. زیرا به شما می‌گویم که این نوشته در من می‌باید به انجام رسید یعنی با گناهکاران محسوب شد زیرا هر چه در خصوص من است، انقضا دارد. گفتند: ای خداوند اینک دو شمشیر به ایشان گفت: کافی است.

و بر حسب عادت بیرون شده، به کوه زیتون رفت و شاگردانش از عقب او رفتند. و چون به آن موضع رسید، به ایشان گفت: دعا کنید تا در امتحان نیفتید. و از ایشان به مسافت پرتاب سنگی دور شده، به زانو درآمد و دعا کرده، گفت: ای پدر اگر بخواهی این پیاله را از من بگردان، لیکن نه به خواهش من بلکه به اراده تو. و فرشته‌ای از آسمان بر او ظاهر شده، او را تقویّت می‌نمود. پس به مجاهده افتاده، به سعی بلیغ‌تر دعا کرد، چنان که عرق او مثل قطرات خون بود که بر زمین می‌ریخت. پس از دعا برخاسته، نزد شاگردان خود آمده ایشان را از حزن در خواب یافت. به ایشان گفت: برای چه در خواب هستید؟ برخاسته دعا کنید تا در امتحان نیفتید.

و سخن هنوز بر زبانش بود که ناگاه جمعی آمدند و یکی از آن دوازده که یهودا نام داشت بر دیگران سبقت جسته نزد عیسی آمد تا او را ببوسد. عیسی بدو گفت: ای یهودا آیا به بوسه پسر انسان را تسلیم می‌کنی؟ رفقایش چون دیدند که چه می‌شود، عرض کردند خداوندا به شمشیر بزنیم. و یکی از ایشان، غلام رئیس کهنه را زده، گوش راست او را از تن جدا کرد. عیسی متوجّه شده گفت: تا به این بگذارید. و گوش او را لمس نموده، شفا داد.

پس عیسی به رؤسای کهنه و سرداران سپاه هیکل و مشایخی که نزد او آمده بودند گفت: گویا بر دزد با شمشیرها و چوبها بیرون آمدید. وقتی که هر روزه در هیکل با شما می‌بودم دست بر من دراز نکردید، لیکن این است ساعت شما و قدرت ظلمت.

پس او را گرفته بردند و به سرای رئیس کهنه آوردند و پطرس از دور از عقب می‌آمد. و چون در میان ایوان آتش افروخته گردش نشسته بودند، پطرس در میان ایشان بنشست. آنگاه‌ کنیزکی چون او را در روشنی آتش نشسته دید بر او چشم دوخته، گفت: این شخص هم با او می‌بود. او وی را انکار کرده، گفت: ای زن او را نمی‌شناسم. بعد از زمانی دیگری او را دیده گفت: تو از اینها هستی. پطرس گفت: ای مرد، من نیستم. و چون تخمیناً یک ساعت گذشت یکی دیگر با تأکیدگفت: بلاشک این شخص از رفقای او است زیرا که جلیلی هم هست. پطرس گفت: ای مرد نمی‌دانم چه می‌گویی؟ در همان ساعت که این را می‌گفت خروس بانگ زد. آنگاه خداوند روگردانیده، به پطرس نظر افکند. پس پطرس آن کلامی را که خداوند به وی گفته بود به خاطر آورد که قبل از بانگ زدن خروس سه مرتبه مرا انکار خواهی کرد. پس پطرس بیرون رفته زار زار بگریست. و کسانی که عیسی را گرفته بودند، او را تازیانه زده استهزا نمودند. و چشم او را بسته طپانچه بر رویش زدند و از وی سؤال کرده، گفتند: نبوّت کن کِه تو را زده است؟ و بسیار کفر دیگر به وی گفتند.

و چون روز شد اهل شورای قوم یعنی رؤسای کهنه و کاتبان فراهم آمده در مجلس خود او را آورده، گفتند: اگر تو مسیح هستی به ما بگو. او به ایشان گفت: اگر به شما گویم مرا تصدیق نخواهید کرد. و اگر از شما سؤال کنم جواب نمی‌دهید و مرا رها نمی‌کنید. لیکن بعد از این پسر انسان به طرف راست قوّت خدا خواهد نشست. همه گفتند: پس تو پسر خدا هستی؟ او به ایشان گفت: شما می‌گویید که من هستم. گفتند: دیگر ما را چه حاجت به شهادت است، زیرا خود از زبانش شنیدیم.

پس تمام جماعت ایشان برخاسته، او را نزد پیلاطس بردند. و شکایت بر او آغاز نموده، گفتند: این شخص را یافته‌ایم که قوم را گمراه می‌کند و از جزیّه دادن به قیصر منع می‌نماید و می‌گوید که خود مسیح و پادشاه است. پس پیلاطس از او پرسیده، گفت: آیا تو پادشاه یهود هستی؟ او در جواب وی گفت: تو می‌گویی. آنگاه پیلاطس به رؤسای کهنه و جمیع قوم گفت که در این شخص هیچ عیبی نمی‌یابم. ایشان شدّت نموده، گفتند که قوم را می‌شوراند و در تمام یهودیه از جلیل گرفته تا به اینجا تعلیم می‌دهد.

چون پیلاطُس نام جلیل را شنید، پرسید که آیا این مرد جلیلی است؟ و چون مطّلع شد که از ولایت هیرودیس است او را نزد وی فرستاد، چون که هیرودیس در آن ایّام در اورشلیم بود. امّا هیرودیس چون عیسی را دید، به غایت شاد گردید زیرا که مدّت مدیدی بود و می‌خواست او را ببیند چون که شهرت او را بسیار شنیده بود و مترصد می‌بود که معجزه‌ای از او بیند. پس چیزهای بسیار از وی پرسید لیکن او به وی هیچ جواب نداد. و رؤسای کهنه و کاتبان حاضر شده، به شدّت تمام بر وی شکایت می‌نمودند. پس هیرودیس با لشکریان خود او را افتضاح نموده و استهزا کرده، لباس فاخر بر او پوشانید و نزد پیلاطس او را باز فرستاد. و در همان روز پیلاطس و هیرودیس با یک دیگر مصالحه کردند، زیرا قبل از آن در میانشان عداوتی بود.

پس پیلاطس رؤسای کهنه و سرداران و قوم را خوانده، به ایشان گفت: این مرد را نزد من آوردید که قوم را می‌شوراند. الحال من او را در حضور شما امتحان کردم و از آن چه بر او ادّعا می‌کنید اثری نیافتم. و نه هیرودیس هم زیرا که شما را نزد او فرستادم و اینک هیچ عمل مستوجب قتل از او صادر نشده است. پس او را تنبیه نموده رها خواهم کرد. زیرا او را لازم بود که هر عیدی کسی را برای ایشان آزاد کند. آنگاه همه فریاد کرده، گفتند: او را هلاک کن و برابا را برای ما رها فرما. و او شخصی بود که به سبب شورش و قتلی که در شهر واقع شده بود، در زندان افکنده شده بود. باز پیلاطُس ندا کرده خواست که عیسی را رها کند. لیکن ایشان فریاد زده گفتند: او را مصلوب کن، مصلوب کن. بار سوّم به ایشان‌گفت: چرا؟ چه بدی‌کرده است؟ من در او هیچ علّت قتل نیافتم. پس او را تأدیب کرده رها می‌کنم. امّا ایشان به صداهای بلند مبالغه نموده خواستند که مصلوب شود و آوازهای ایشان و رؤسای کهنه غالب آمد. پس پیلاطس فرمود که برحسب خواهش ایشان بشود. و آن کس را که سبب شورش و قتل در زندان حبس بود که خواستند، رها کرد و عیسی را به خواهش ایشان سپرد.

و چون او را می‌بردند، شمعون قیروانی را که از صحرا می‌آمد مجبور ساخته صلیب را بر او گذاردند تا از عقب عیسی ببرد. و گروهی بسیار از قوم و زنانی که سینه می‌زدند و برای او ماتم می‌گرفتند، در عقب او افتادند. آنگاه عیسی به سوی آن زنان روی گردانیده، گفت: ای دختران اورشلیم برای من گریه مکنید، بلکه به جهت خود و اولاد خود ماتم کنید. زیرا اینک ایّامی می‌آید که در آنها خواهند گفت، خوشا به حال نازادگان و رحمهایی که بار نیاوردند و پستانهایی که شیر ندادند. و در آن هنگام به کوهها خواهند گفت که بر ما بیفتید و به تلها‌ که ما را پنهان کنید. زیرا اگر این کارها را به چوب تر کردند به چوب خشک چه خواهد شد؟

و دو نفر دیگر را که خطاکار بودند نیز آوردند تا ایشان را با او بکشند. و چون به موضعی که آن را کاسه سر می‌گویند رسیدند، او را در آنجا با آن دو خطاکار، یکی بر طرف راست و دیگری بر چپ او مصلوب کردند.

عیسی گفت: ای پدر اینها را بیامرز، زیرا که نمی‌دانند چه می‌کنند. پس جامه‌های او را تقسیم کردند و قرعه افکندند. و گروهی به تماشا ایستاده بودند. و بزرگان نیز تمسخرکنان با ایشان می‌گفتند: دیگران را نجات داد. پس اگر او مسیح و برگزیده خدا می‌باشد خود را برهاند. و سپاهیان نیز او را استهزا می‌کردند و آمده او را سرکه می‌دادند، و می‌گفتند: اگر تو پادشاه یهود هستی خود را نجات ده. و بر سر او تقصیرنامه‌ای نوشتند به خط یونانی و رومی و عبرانی که این است پادشاه یهود.

و یکی از آن دو خطاکارِ مصلوب بر وی کفر گفت که اگر تو مسیح هستی خود را و ما را برهان. امّا آن دیگری جواب داده، او را نهیب کرد و گفت: مگر تو از خدا نمی‌ترسی؟ چون که تو نیز زیر همین حکمی. و امّا ما به انصاف، چون که جزای اعمال خود را یافته‌ایم، لیکن این شخص هیچ کار بی‌جا نکرده است. پس به عیسی گفت: ای خداوند، مرا به یاد آور هنگامی که به ملکوت خود آیی. عیسی به وی گفت: هر آینه به تو می‌گویم امروز با من در فردوس خواهی بود.

و تخمیناَ از ساعت ششم تا ساعت نهم، ظلمت تمام روی زمین را فرو گرفت. و خورشید تاریک گشت و پرده قدس از میان بشکافت. و عیسی به آواز بلند صدا زده، گفت: ای پدر به دستهای تو روح خود را می‌سپارم. این را بگفت و جان را تسلیم نمود. امّا یوزباشی چون این ماجرا را دید، خدا را تمجید کرده، گفت: در حقیقت، این مرد صالح بود. و تمامی گروه که برای این تماشا جمع شده بودند چون این وقایع را دیدند، سینه زنان برگشتند. و جمیع آشنایان او از دور ایستاده بودند، با زنانی که از جلیل او را متابعت کرده بودند تا این امور را ببینند.

و اینک یوسف نامی از اهل شورا که مرد نیکو و صالح بود، که در رأی و عمل ایشان مشارکت نداشت و از اهل رامه بلدی از بلاد یهود بود و انتظار ملکوت خدا را می‌کشید، نزدیک پیلاطس آمده جسد عیسی را طلب نمود. پس آن را پایین آورده در کتان پیچید و در قبری که از سنگ تراشیده بود و هیچ کس ابداً در آن دفن نشده بود سپرد. و آن روز تهیه بود و سبّت نزدیک می‌شد. و زنانی که در عقب او از جلیل آمده بودند از پی او رفتند و قبر و چگونگی‌گذاشته شدن بدن او را دیدند. پس برگشته، حنوط و عطریات مهیّا ساختند و روز سبّت را به حسب حکم آرام گرفتند.

پس در روز اوّل هفته، هنگام سپیده صبح، حنوطی را که درست کرده بودند با خود برداشته به سر قبر آمدند و بعضی دیگران همراه ایشان. و سنگ را از قبر غلطانیده دیدند. چون داخل شدند، جسد خداوند عیسی را نیافتند. و واقع شد هنگامی که ایشان از این امر متحیّر بودند که ناگاه دو مرد در لباس درخشنده نزد ایشان بایستادند. و چون ترسان شده سرهای خود را به سوی زمین افکنده بودند، به ایشان گفتند: چرا زنده را از میان مردگان می‌طلبید؟ در اینجا نیست، بلکه برخاسته است. به یاد آورید که چگونه وقتی که در جلیل بود شما را خبر داده، گفت: ضروری است که پسر انسان به دست مردم گناهکار تسلیم شده، مصلوب گردد و روز سوّم برخیزد. پس سخنان او را به خاطر آوردند.

و از سر قبر برگشته، آن یازده و دیگران را از همه این امور مطّلع ساختند. و مریم مجدلیّه و یونا و مریم مادر یعقوب و دیگر رفقای ایشان بودند که رسولان را از این چیزها مطّلع ساختند. لیکن سخنان زنان را هذیان پنداشته باور نکردند. امّا پطرس برخاسته، دوان دوان به سوی قبر رفت و خم شده کفن را تنها گذاشته دید و از این ماجرا در عجب شده به خانه خود رفت.

و اینک در همان روز دو نفر از ایشان می‌رفتند به سوی قریّه‌ای که از اورشلیم به مسافتِ شصت تیر پرتاب دور بود و عموآس نام داشت. و با یک دیگر از تمام این وقایع گفت وگو می‌کردند. و چون ایشان در مکالمه و مباحثه می‌بودند، ناگاه خودِ عیسی نزدیک شده، با ایشان همراه شد. ولی چشمان ایشان بسته شد تا او را نشناسند. او به ایشان گفت: چه حرفها است که با یک دیگر می‌زنید و راه را به کدورت می‌پیمایید؟ یکی که کلیوپاس نام داشت در جواب وی گفت: مگر تو در اورشلیم غریب و تنها هستی و از آن چه در این ایّام در اینجا واقع شد واقف نیستی؟ به ایشان گفت: چه چیز است؟ گفتندش: درباره عیسی ناصری که مردی بود نبی و قادر در فعل و قول در حضور خدا و تمام قوم، و چگونه رؤسای کهنه و حکام ما او را به فتوای قتل سپردند و او را مصلوب ساختند. امّا ما امیدوار بودیم که همین است آن که می‌باید اسرائیل را نجات دهد و علاوه بر این همه، امروز از وقوع این امور روز سوّم است، و بعضی از زنان ما هم ما را به حیرت انداختند که بامدادان نزد قبر رفتند، و جسد او را نیافته آمدند و گفتند که فرشتگان را در رؤیا دیدیم که گفتند؛ او زنده شده است. و جمعی از رفقای ما به سر قبر رفته، آن چنان که زنان گفته بودند؛ یافتند. لیکن او را ندیدند.

او به ایشان گفت: ای بی‌فهمان و سست‌دلان از ایمان آوردن به آن چه انبیا گفته‌اند. آیا نمی‌بایست که مسیح این زحمات را بیند تا به جلال خود برسد؟ پس از موسی و سایر انبیا شروع کرده، اخبار خود را در تمام کتب برای ایشان شرح فرمود.

و چون به آن دهی که عازم آن بودند رسیدند، او قصد نمود که دورتر رود. و ایشان الحاح کرده، گفتند که: با ما باش. چون که شب نزدیک است و روز به آخر رسیده. پس داخل گشته با ایشان توقّف نمود. و چون با ایشان نشسته بود نان را گرفته برکت داد و پاره کرده به ایشان داد. که ناگاه چشمانشان باز شده، او را شناختند و در ساعت از ایشان غایب شد. پس با یک دیگر گفتند: آیا دل در درون ما نمی‌سوخت، وقتی که در راه با ما تکلّم می‌نمود و کتب را به جهت ما تفسیر می‌کرد؟ و در آن ساعت برخاسته به اورشلیم مراجعت کردند و آن یازده را یافتند که با رفقای خود جمع شده می‌گفتند: خداوند در حقیقت برخاسته و به شمعون ظاهر شده است. و آن دو نفر نیز از سرگذشت راه و کیفیّت شناختن او هنگام پاره کردن نان خبر دادند.

و ایشان در این گفت و گو می‌بودند که ناگاه عیسی خود را در میان ایشان ایستاده، به ایشان گفت: سلام بر شما باد. امّا ایشان ترسان و لرزان شده گمان بردند که روحی می‌بینند. به ایشان گفت: چرا مضطرب شدید و برای چه در دلهای شما شبهات روی می‌دهد؟ دستها و پاهایم را ملاحظه کنید که من خود هستم و دست بر من گذارده ببینید، زیرا که روح گوشت و استخوان ندارد، چنان که می‌نگرید که در من است. این را گفت و دستها و پاهای خود را بدیشان نشان داد. و چون ایشان هنوز از خوشی تصدیق نکرده، در عجب مانده بودند، به ایشان گفت: چیز خوراکی در اینجا دارید؟ پس قدری از ماهی بریان و از شانه عسل به وی داند. پس آن را‌ گرفته پیش ایشان بخورد.

و به ایشان گفت: همین است سخنانی که وقتی با شما بودم گفتم ضروری است که آن چه در تورات موسی و صحف انبیا و زبور درباره من مکتوب است به انجام رسد. و در آن وقت ذهن ایشان را روشن کرد تا کتب را بفهمند. و به ایشان گفت: بر همین منوال مکتوب است و بدین طور سزاوار بود که مسیح زحمت کشد و روز سوّم از مردگان برخیزد. و از اورشلیم شروع کرده، موعظه به توبه و آمرزش گناهان در همه امّتها به نام او کرده شود. و شما شاهد بر این امور هستید. و اینک، من موعود پدر خود را بر شما می‌فرستم. پس شما در شهر اورشلیم بمانید تا وقتی که به قوّت از اعلی آراسته شوید.

پس ایشان را بیرون از شهر تا بیت عنیا برد و دستهای خود را بلند کرده، ایشان را برکت داد. و چنین شد که در حین برکت دادنِ ایشان، از ایشان جدا گشته، به سوی آسمان بالا برده شد. پس او را پرستش کرده، با خوشی عظیم به سوی اورشلیم برگشتند. و پیوسته در هیکل مانده، خدا را حمد و سپاس می‌گفتند. آمین.» ( انجیل لوقا بابهای ۲۲ – ۲۴ )

تمامی این مطالب را در اناجیل متی بابهای ۲۶ – ۲۸ و انجیل مرقس بابهای ۱۴ – ۱۶ و انجیل یوحنّا بابهای ۱۳ و ۱۸ – ۲۰ می‌توانید ببینید.

شما خواننده محترم در این بخش از انجیل مشاهده نمودید که انجیل‌نگار تماماً با دقّتی بالا به شرح وقایع مصلوب شدن پرداخته و همه جزئیات را ثبت نموده است تا خواننده را بر آن دارد که آن که بر صلیب بود فقط عیسی مسیح می‌باشد و بس.

حال با توجّه بر این که بعضی از منتقدین می‌پندارند که آن که بر صلیب بود؛ یهودا است، باید این شبهه را از ذهن ما بردارند که خود یهودا در کدام زمان و لحظه‌ای به شباهت عیسی در آمده است؟! و یا در چه لحظه‌ای با عیسی مسیح به اصطلاح جایگزین شده است؟! ما که در مطالعه اناجیل می‌بینیم که یهودا با بوسه‌ای در باغ جتسیمانی مسیح را به کاهنان و مشایخ یهود می‌فروشد و به پاس این خوش خدمتی هم سی پاره نقره دریافت می‌کند. که در بررسی نبوّتهای بالا به آن پرداختیم. حال سؤال اینجا است که او در چه زمانی با مسیح جا به جا شده است؟! اناجیل که به ما می‌گویند او بعد از این عمل، وجدانش او را آزرده ساخته و او دست به خودکشی می‌زند.

حال آنانی که معتقد به این هستند که شخص بالای صلیب خود یهودا بوده است؛ باید به این سؤال ما پاسخ داده و بگویند زمان جا به جایی کجا بوده است؟! در باغ جتسیمانی! در سرای رئیس کهنه! نزد پیلاطس! یا هیرودیس! و … بالاخره در کجا!!!

و این شباهت از چه زمانی به وجود آمده است؟! زیرا آنان معتقد بر این هستند که یهودا به شباهت مسیح بود و رومیان اصلاً به اشتباه او را به عوض عیسی مسیح مصلوب کرده‌اند و این مزد خیانت او بود که خداوند برایش مبذول داشته است!! این که او ( یهودا ) تا این اندازه به شباهت مسیح بوده است که حتّی مادر نیز تشخیص نداده جای بسی تعجب دارد. و این سؤال را در ذهن ما به وجود می‌آورد که این شباهت حالا در چه زمانی به اصطلاح از جانب خدا صورت می‌گیرد؟! چون اگر شباهت از زمانهای قبل بود، پس چرا هیچ جایی از انجیل صحبتی از آن به میان نیامده است. که مثلاً:”ما یا مردم یا مریم بارها یهودا را با مسیح اشتباه گرفته‌ایم و مردم بارها برای دریافت معجزات خود نزد یهودا می‌رفتند او نیز به خاطر مراجعات آنها می‌گفت که شما اشتباه گرفته‌اید و من مسیح نیستم.”امّا با این به اصطلاح داستان، ما درهیچ جایی روبرو نمی‌شویم.

جا دارد به نقل قولی از کتابچه”رد پای خدا در تاریخ نجات”( صفحه ۳۸ ) اشاره‌ای کنیم. آنجایی که نوشته شده است”عدّه‌ای بر این عقیده هستند که مسیح مصلوب نشد، بلکه یک نفر دیگر به جای وی به صلیب کشیده شد و خدا با این عمل کسانی را که می‌خواستند مسیح را به صلیب بکشند فریب داد! سؤالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که آیا واقعاً خدا از چند روحانی یهودی و یا تعدادی سرباز رومی ترسید که در صدد فریب دادن آنها برآمد؟ آیا اگر خدا می‌خواست، نمی‌توانست مسیح را بردارد و یهودیان را به وحشت اندازد؟ واقعیّت این است که خدا هیچ نیازی به این صحنه سازی نداشت و اگر قرار بود که مسیح مصلوب نشود او هیچ ترسی از کسی نداشت و می‌توانست مسیح را به راحتی و آشکارا به نزد خود ببرد و به این وسیله قدرت خود را به یهودیان آشکارتر سازد. از طرفی اگر این نظریه را قبول کنیم باید بپذیریم که خدا نه فقط یهودیان بلکه مادر و شاگردان عیسی را نیز فریب داد. آیا فریاد ایلی، ایلی، لما سبقتنی به معنی خدای من خدای من چرا مرا ترک کردی که مسیح قبل از جان سپردن بر روی صلیب سر داد می‌تواند فریاد یک مرد شریر باشد؟ آیا یک مرد شریر مثل یهودای اسخریوطی می‌تواند برای کسانی که او را مصلوب می‌کنند دعا کرده و بگوید: پدر اینها را ببخش زیرا نمی‌دانند چه می‌کنند؟ اگر خدا شاگردان مسیح را فریب داده باشد، پاسخ آن همه فداکاریها و از جان گذشتگی‌های شاگردان او را که مسیح مصلوب شده را موعظه می‌کردند چه خواهد داد؟ می‌بینید که این ادّعا نه تنها هیچ اساس منطقی ندارد بلکه با ذات قدّوس خدا نیز تطابق ندارد.”

در این نقل قول کوتاه نگارنده به زاویه فریب نیز نگاهی انداخته است تا آن فرض را از ذات قدّوس خدا دور نماید، که ما در کتاب مقدّس با یک خدای فریبکار روبرو نمی‌شویم بلکه او خدا است و آن چه می‌گوید و می‌کند همه با اقتدار و حکمتی آسمانی که در خور خود او است مواجعه می‌شویم.

حال با توجّه به بخش دوّم ( لوقا ۲۳ : ۳۴ ) این اصل برای ما تداعی می‌شود که چه طور کسی را که به عوض دیگری می‌خواهند بکشند، او به جای این که به فکر نجات جان خود باشد؛ فریاد می‌زند که: «ای پدر اینها را ببخش.» در حالی که عقلانی‌تر بود او این چنین فریاد می‌زد که:”ای مردم من بی‌گناه هستم و شما را قسم می‌دهم که به این سربازان رومی بگویید که من مسیح نیستم.”و یا”ای مردم به خدا من مسیح نیستم”تا با این جملات جان خود را از مرگ نجات می‌داد. حال جای بسی تعجب است که چنین شخصی که به مسیح خیانت می‌کند در آن لحظه به عوض فکر درباره جان خود به فکر نجات جان دیگرانی است که می‌خواهند او را بکشند.

و در جایی دیگر نیز در اناجیل می‌خوانیم که او به زنان اورشلیم در راه جلجتا که در حال گریه و زاری برای او بودنند می‌گوید: «و گروهی بسیار از قوم و زنانی که سینه می‌زدند و برای او ماتم می‌گرفتند، در عقب او افتادند. آنگاه عیسی به سوی آن زنان روی گردانیده، گفت: ای دختران اورشلیم برای من گریه مکنید، بلکه به جهت خود و اولاد خود ماتم کنید. زیرا اینک ایّامی می‌آید که در آنها خواهند گفت، خوشا به حال نازادگان و رحمهایی که بار نیاوردند و پستانهایی که شیر ندادند. و در آن هنگام به کوهها خواهند گفت که بر ما بیفتید و به تلها که ما را پنهان کنید. زیرا اگر این کارها را به چوب تر کردند به چوب خشک چه خواهد شد؟»

آیا این جملات می‌تواند از یک فرد خائن و دزدی چون یهودا باشد؟! هر وجدانی حتماً خواهد گفت: هرگز.

حال می‌خواهیم ببینیم آیا مصلوب شدن عیسی در نگارش تاریخ نگاران دوران باستان وجود داشته است؟ یا به عبارتی آیا می‌توان گفت که تاریخ در این خصوص صحبتی و یا اشاراتی کرده است؟ جالب است که بدانید تاریخ نگارانی چون تاستیوس، لوسیان، سُلسوس ( که از پیروان اُپیکور بود ) و … هر کدام در بخشی از نگارش تاریخهای مربوط به کشور ( یا امپراطوری وقت ) خود قسمتی گذرا به مسئله مصلوب شدن عیسی داشته‌اند که در ذیل به آنها خواهیم پرداخت. جالب است‌که بدانیم هیچ یک از این تاریخ‌نگاران در ایمان به مسیح نبوده‌اند بلکه بنا به وظیفه‌ای که در قبال امپراطور وقت خود داشته‌اند سعی نموده‌اند حتی‌الامکان به ثبت وقایع بپردازند.

حال به ثبت آنها دقّت کنید:

کرنیلیوس تاسیتوس:

مورّخ مشهور رومی ( به سال ۵۵ تا ۱۲۰ میلادی ) که تاریخ امپراطوری روم را تا آخر قرن اوّل میلادی تنظیم نموده. او درباره فرمانروایی نرون نیز چیزهایی نوشته است و همچنین نیز به عیسی مسیح و وجود مسیحیان در روم اشاره می‌کند. ( سالنامه، ۱۵، ص. ۴۴ ) از جمله رسالات او می‌توان تاریخ و سالنامه‌های تاریخی ( آنال ) را نام برد. او در کتاب تواریخ زمانی که به سوزاندن مردم در هیکل اورشلیم به سال ۷۰ میلادی می‌پردازد به مسیحیّت نیز اشاراتی می‌نماید. این اشاره توسط”سولیپیسیوس سوروس”نیز مورد حمایت قرار گرفته است. ( تاریخچه وقایع، ۳۰ : ۶ ) او همچنین در شرح حال”نرون”امپراطور روم و آتش گرفتن شهر روم می‌نویسد، پس از آتش سوزی شایع شد که”نرون”خود طرّاح این کار بوده است. برای آن که این شایعه را از بین ببرند”نرون”به جستجوی یک قربانی و مقصر ساختگی افتاد. او شکنجه‌های بسیار سختی بر گروهی که مردم که آنان را مسیحی می‌نامیدند، و برای جنایاتشان از آنان نفرت داشتند، وارد ساخت. پایه‌گذار این جنبش مسیح بود که در حکومت تیبیریوس و به وسیله پروکوراتور پونتیوس پیلاطس اعدام گردید. پس از مدّتی که این خرافات فلاکتبار و شوم ( مسیحیّت ) زیر فشار مخفی ماند، مجدداً آشکار شد و نه تنها در یهودا این بیماری ظاهر گردید که در روم، جایی که از همه اکناف عالم تمام رسوم مذهبی نفرت‌انگیز و زشتِ مُضِر، جمع می‌شوند و به آنها عمل می‌نمایند، نیز رواج یافت. آنها را نه به خاطر آتش سوزی، بلکه برای تنفر برعلیه نوع بشر متّهم ساختند.

تالوس:

مورّخ قرن اوّل ( حدود سال ۵۲ میلادی ) وقتی در مورد تاریکی‌ای که در زمان مصلوب شدن عیسی زمین را فرا گرفت سخن می‌گفت از آن به عنوان کسوف یاد می‌کرد.

لوسیان:

نویسنده یونانی قرن دوّم از مسیح به عنوان مردی که به خاطر آوردن آیینی جدید به جهان، در فلسطین مصلوب شد صحبت می‌کند و او را اغواگر مصلوب می‌نامد.

نامه، مارا بارسراپیون: ( حدود سال ۷۳ بعد از میلاد )

که در موزه بریتانیا نگهداری می‌شود، از مرگ مسیح صحبت می‌کند و می‌پرسد: یهودیان از کشتن پادشاه حکیم خود چه نفعی بردند؟ در حقیقت حتّی تلمود یهود نیز بیان می‌کند که در شامگاه عید فصح، یشوع ( ناصری ) را به دار آویختند … اجازه دادند هر که چیزی در دفاع از او دارد بیاید و دادخواست دهد، ولی هیچ کس چیزی برای دفاع از او نیافت و او را در شامگاه عید فصح به دارآویختند.

فلگون:

سرانجام به فلگون، نویسنده رومی می‌رسیم که طبق روایتی که”اوریجن”در کتاب”علیه سلسوس”ارایه می‌دهد، وی در کتاب”تاریخ نگاری”خود، از مرگ و رستاخیز عیسی مسیح صحبت می‌کند و می‌گوید، عیسی وقتی زنده بود، هیچ کاری برای رهایی خود نکرد امّا بعد از مرگ برخاست و نشانه‌های محکومیّت خود و جای زخمهای خود را که با میخ سوراخ شده بود نشان داد.”فلگون حتّی از ذکر این نکته غافل نمانده که”در زمان فرمانروایی طیبریوس قیصر که عیسی ظهور کرد و مصلوب شد، کسوف و به دنبال آن زلزله عظیمی روی داد.

توجّه:

باستان شناسان حدود سال ۱۹۹۰ در ( گیواتها میتواه ) نزدیکی”نابلس”باقیمانده جسد مردی را که متعلّق به سالهای اوّلیّه قرن اوّل مسیح بود را یافتند که مصلوب شده بود. شرایط مصلوب کردن دقیقاً همان طوری بود که در اناجیل شرح داده شده. صاحب اسکلت ۲۸ تا ۳۰ سال سن و پنج فوت قد داشته. از دستهای او دو میخ قطور عبور داده شده بود و دو پای او رویهم قرار گرفته و با میخ دیگری به چوب به صورت عمودی در صلیب ثابت شده بود و استخوان ساق پای او را شکسته بودند! درست همان گونه که در اناجیل درباره مصلوب کردن شرح داده شده است.

و سخن پایانی این که امیدواریم با شرح مختصری که در این کتابچه درباره مصلوب شدن داده‌ایم این شبهه از ذهن شما برداشته شده باشد که آن که بالای صلیب بود عیسی مسیح بود و بس.

به امید آرزو و برکات فراوان از جانب خدای پدر برای همه دوستاران حقیقت …
آمین.

تحقیق و تألیف : کیوان رجبی

دانلود کتاب مصلوب شد